تاریخ انتشار : ۱۵ آبان ۱۳۹۱ - ۰۹:۴۳  ، 
شناسه خبر : ۲۱۲۱۸۶
اشاره: آنچه از نظر می‌گذرانید اولین قسمت از سخنرانی حجت‌الاسلام دکتر خاتمی در انجمن علمی جوان اصفهان است که در خردادماه سال 72 ایراد شده است:

بسم‌الله الرحمن الرحیم
امروز در جمع شما دانش‌پژوهان جوان و دانشمندان کارآمد کشورمان در آینده هستیم که برای من بسیار لذت‌بخش است و این اقدام ابتکاری عزیزان مسئول در اصفهان برای تشکیل انجمن علمی جوان بسیار امیدوارکننده است. البته شهر بزرگی چون اصفهان به تناسب موقعیت تاریخی ـ فرهنگی ـ علمی ـ هنری و دینی که در تاریخ داشته است شایسته است که در امور مهم و جهت‌دهنده برای آینده کشور پیشقدم باشد. من نمی‌دانم که چنین کاری در نقاط دیگر کشور هم شده است یا نه؟ زیرا اولین بار است که خبر تشکیل انجمن علمی جوان را می‌شنوم.
تشکیل انجمنی تحت عنوان انجمن علمی جوان با حضور جوانان پر استعداد و امیدهای آینده کشور برای توسعه علمی آنان و زمینه‌سازی برای مشارکت خود آنها در امر دانش و بینش، کار فوق‌العاده ارزنده‌ای است و امیدواریم خیلی زود نتیجه این اقدام ارجمند را ببینیم. من از عزیزان بزرگوار حاضر در جلسه، استادان و معلمان و سایر بزرگان معذرت می‌خواهم زیرا مخاطب من خواهران و برادران جوان هستند که در آغاز راهی بلند قرار گرفته‌اند و می‌گویم در این مدت کوتاه بعضی از نکته‌ها را در حوزه تفکر اجتماعی بیان کنم قبلاً یادآور شوم که من چندان در جریان موضوع بحث نبودم و در این مدت چند ساعت هم چندان مجال اندیشیدن درباره موضوعی که متناسب با مجلس و محفل باشد نداشتم و خیلی شتابزده نکته‌هائی را یادداشت کردم. امیدوارم که بحث ما خیلی طول نکشد، البته عنوان نمودن مسائل جوانان و اینکه تفکر دینی تا چه حد می‌تواند جوابگوی این مساله‌ها باشد مستلزم این است که ما اولاً تحلیلی داشته باشیم از مشکل‌هایی که جوان با آنها روبرو است و ثانیاً تحلیلی داشته باشیم از دین، مسائل جوانان چیست؟ و از دین چه تلقی و برداشتی داریم. هم می‌توان طوری دین را دید که جز مشکل چیزی برای زندگی بشر نیافریده و هیچ نقشی جز اینکه مانع پیشرفت برای جامعه باشد، نداشته است، و هم می‌شود دین را به گونه‌ای نگریست که منشا، همۀ خوبی‌ها، آفرینشها و پیشرفت‌ها است.
اما مسائل جوانان چیست؟ جوانان در این موقعیت سنی خصوصیت‌های ممتازی دارند، ویژگیهایی دارند که باید با تجربه، با فکر و با پژوهش آنها را کشف کرد. خصوصیت‌های ثابت جوانی که هر انسانی باید از آن مقطع بگذرد و خصوصیت‌های متغیر و متناسب با اوضاع زمان و مکان اینها مساله‌هائی است که نیازمند پژوهش است. حاصل پژوهش دانشمندان در گذشته تا به حال تحلیلیهای متفاوتی از انسان بدست داده است؛ هم در مورد خصوصیت‌های مقطع سنی جوانان یا به اصطلاح شما مسائل جوانان و نوجوانان و هم در برش‌های سنی دیگر. تازه اینها مورد اختلاف می‌تواند باشد. با دیدگاههای مختلف مسائل مختلف را می‌شود دید و از این گذشته یک سلسله مسائل وجود دارد که متناسب با زمان و مکان می‌باشد یعنی مساله جوان امروز با مساله جوان دو قرن قبل ما خیلی تفاوت می‌کند. این امر مستلزم شناخت وضع و حال زمانه است و نسبت به برخورداری که جوانان ما با این مسائل پیدا می‌کند و موقعیتی که در جامعه از نظر رشد و مکانت تاریخی خویش دارد، اینها همه نیازمند (به اصطلاح) تدیون و تنظیم است. به تعبیر دیگر مسائل جوانان و نسبی که دین با این مسائل دارد نیازمند بررسی است. باید زمینه‌ای فراهم بشود که خود جوانان در فرایند حل مشکل مشارکت داشته باشند. این که ما انتظار داشته باشیم مسائل را دیگران بشناسند و مشکل‌ها را دیگران حل کنند، نه چنین امری میسر است و نه در خورشان انسان، مسائل را خود شما باید بشناسید و خود شما با تلاش خودتان باید آنها را حل کنید. من اجمالاً با توجه به موقعیت خاصی که جامعه ما و جامعه بشری دارد چند نکته را خدمت شما عزیزان به عنوان نقطه شروع حرکت مطرح می‌کنم. هر چند که نقطه‌های شروع حرکت خیلی مطلب‌ها و موضوع‌های دیگری است که خود شما باید به آن توجه کنید و صاحب‌نظران دیگر هم مطرح کرده و خواهند کرد. آنچه در فرصت کمی که داشتم چند نکته است که معتقدم برای شما عزیزان، جوانان و نوجوانان مهم است؛ کسانی که همه امیدهای ما به آنانست. معتقدم در آغاز حرکت انجمن علمی که انشاءالله می‌خواهید ادامه دهید لازم است بدون تعصب بر روی احساس‌های زودگذر با دقت، و موشکافانه به مسائل بنگرید و بدانید که شناخت مساله، گام بزرگی برای حل آن است. دانش‌آموزان خوب، مخصوصاً کسانی که رشته ریاضی هستند یا کلاً در هر رشته دیگری به خوبی می‌دانند که، فهم درست مساله 95% انسان را به حل مساله نزدیک می‌کند. شما اگر درست اجزا، مساله را نفهمید هر چه تلاش کنید هیچگاه موفق به حل آن نمی‌شوید. در دانش اجتماعی یا طبیعی یا در علوم عقلی و یا در فلسفه، شناخت و تبیین مساله حل آنرا خیلی آسانتر می‌کند.
ما در موقع بسیار حساس و بحرانی هستیم چه از نظر تاریخی و چه از نظر اجتماعی و این به خاطر دگرگونی‌هائی است که در طی این قرن و به خصوص در این ده پانزده سال و در سایه انقلاب اسلامی برای جامعه ما پیدا شده است هم امیدهای بزرگی داشته‌ایم و هم با مشکل‌های بزرگی روبرو بوده‌ایم و هم نگرانیهای بزرگی داشته‌ایم و شما که با بهره هوشی بالای خدادادی یک حرکت علمی را آغاز کرده‌اید باید بکوشید که در تبیین مسائل اجتماعی راه درست را انتخاب کنید. چند نکته می‌خواهم خدمتتان عرض کنم برای همه شما عزیزان که واقعاً نقطه امید همه ما هستید و امیدوارم که با دقت عنایت بفرمائید انشاءالله در جاهای دیگر هم بهترش و هم گسترده‌ترش تبیین خواهد شد و خود شما انشاءالله مسائل بهتری را گفته و بیان خواهید کرد.
من پیش از این در جایی به جهتی از لزوم وجود جریان روشنفکری دینی سخن گفتم و معتقدم ادامه امیدبخش را همان و آینده توام با سربلندی ما در گرو رشد و گستردگی جریان روشنفکری دینی است. کشورهایی مثل کشور ما فاقد جریانی به نام روشنفکری بودند. البته کسانی ادای روشنفکری را در آوردند، چه در کشور خودمان در طول تاریخ یکصد ساله گذشته و چه در کشورهای عقب نگهداشته شده دیگر و ما از نقش و مقام و موقعیتی خاص که روشنفکر در تاریخ خودش دارد محروم هستیم. در جامعه اگر کسانی دین را به حساب نیاورند بطور بدیهی برای روشنفکر نقش ویژه‌ای را می‌بینند و او را همواره در مقطع خودش منشاء تحول خواهند دید و اگر دین را بپذیرند و از منظر دین به جهان در جامعه نگاه کنند، در غیبت پیامبر و معصوم باید بپذیرند که روشنفکر دینی نقش پیامبر و رهبری تحولات دینی و تداوم تحول و جلوگیری از سکون و رکود و مرگ جامعه را بعهده دارد. تاریخ چهارصد سالها اخیر جهان در واقع تاریخ غرب است. لااقل در دویست سال گذشته ما دچار انحطاط تاریخ بوده‌ایم. تاریخ بشر امروز یعنی تاریخ غرب چرا که عهد جدید تاریخ، عهد غرب است. یعنی اصل تمدن، غربی است. ما چه بخواهیم، عهد غرب است. یعنی اصل تمدن، غربی است. ما چه بخواهیم، چه نخواهیم امروز آنچه که غلبه دارد بر عالم و آدم تمدن غربی است و جهان یا غرب است (یعنی زادگاه و پرورشگاه تمدن)، یا غربی یعنی قومی که تحت سیطره فرهنگی و فکری و سیاسی غرب است. پل حرکت غربی، و به تعبیر بهتر، بستر حرکت در غرب، جریان روشنفکری است که در پایان قرون وسطی با چون و چراهای خود نسبت به تمامیت نظام فکری و سازمان اجتماعی حاکم بر جامعه غربی راه خود را به سوی آینده گشود، و از سپر تاریخ جدید غرب این نتیجه را می‌گیریم که آغاز حرکت روشنفکری، چون و چراست. اصولاً تفکر با چون و چرا آغاز می‌شود و طبعاً روشنفکری هم که با فکر نسبت دارد با چون و چرا سر و کار دارد. منتها روشنفکر فقط در عالم و ذات هستی تفکر نمی‌کند، گرچه لازمه تفکر روشنفکری چنین تفکری هم هست. اما آنچه که در مراکز دایره کار روشنفکر است، وضع انسان و وضع جامعه بشری است. تفاوت یک روشنفکر با یک متفکر این است که متفکر یک موضوع را مورد تبیین و دقت علمی قرار می‌دهد، و روش منطقی را برای حل مشکل انتخاب می‌کند، و بعد تلاش برای پیدا کردن مبادی و حرکت از مبادی به سوی نتیجه که این را به صورت قانونها و فرمولهای مختلف در حوزه علوم گوناگون بیان می‌کند. اما روشنفکر، دغدغه خاطر برای سرنوشت انسان دارد. پرسش مهم او اینست که: چگونه انسان باید زندگی بکند؟ علم، فلسفه و حتی دین را در رابطه با حیات انسان در نظر می‌گیرد، نه اینکه به این امور به عنوان موضوعاتی مجرد بدون در نظر گرفتن تاثیر آنها در سرنوشت آدمی بنگرد. البته دین، فلسفه و علم دریای گسترده‌ای است که می‌شود رفت در آن غرق شد و در یک گوشه این دریا همین‌طور پائین رفت و به عمق جریان هم نرسید؛ اما روشنفکر هر کجا که نفوذ می‌کند از جمله به فکر سطح است یعنی سطح زندگی بشری و اینکه امور مختلف چه تاثیری می‌توانند در زندگی و سرنوشت انسان داشته باشند و این دغدغه خاطر نسبت به سرنوشت اجتماعی انسان، آغاز حرکت روشنفکری است. در غرب هم حرکتی که از قرون وسطی به قرن جدید شروع شد، روشنفکران منشاء این حرکت بودند؛ کسانی که در وضعیت تردید کردند و البته می‌بینیم که دو جریان با هم در قرن شانزدهم میلادی رخ داد. یکی جریان «اصلاح دینی» یا «رفرماسیون» و یکی هم مساله «رنسانس» یا «نوزایش». یعنی انسان غربی تصمیم گرفت ببیند که ریشه تاریخی و هویت فرهنگی او کجاست و طبعا در بازگشت به خویشتن رسید به یونان و رم. حوزه فکری فلسفی یونان و حوزه اجتماعی نظام جمهوری روم که تبدیل حد به امپراطوری روم و بعد فروشکست به صورت کشورهای مختلف اروپایی که امروز هستند و با تغییراتی که در پی پنج، شش قرن پیدا کرده‌اند. هر دو طایفه (رفرمیستها و اهل رنسانس) در وضع موجود شک کردند و هر دو، خواستار بازگشت شدند. البته اهل رنسانس بازگشت به میراث فکری و اجتماعی و سیاسی قدیم خودشان و آنچه را که باعث شکوه و سربلندی قوم خود در گذشته می‌دانستند و دینداران اصلاح‌طلب، بازگشت به جوهر دین و مبارزه با وضعیت موجود دین که آن را غیردینی می‌دانستند. یعنی معتقد بودند که دین حضرت مسیح(ع) آلوده شده است به یک سلسله اموری که جزء دین نیست. نظیر: خرید و فروش گناه، واسطه بودن مسیح بین خدا و انسان و مسائل دیگر از قبیل اینها مورد اعتراض قرار گرفتند البته در میان دینداران معترض، جناحهای مختلفی وجود داشتند که «رفورمی‌ها»، محافظه‌کارانشان بودند و هم اینها پیروز شدند. و در کنار اینان، انقلابیها بودند که علاوه بر اصلاحات دینی و اصلاحات اجتماعی خیلی وسیعی را می‌خواستند. اصلا تفکر کمونیستی و اشتراکی و تساوی را همین پیروان اصلاح دینی مطرح کردند و بعد به اصطلاح سیوسیالیستهای خیالی آمدند و بالاخره منجر شد به مارکس که اسم اندیشه‌اش را گذاشت «سوسیالیسم علمی». میان دینداران و کسانی که با دین سازگاری یا نسبتی نداشتند گرچه اتحاد همه‌جانبه مشکل بود، ولی نفی وضع موجود نقطه‌ای بود که هر دو در آن توافق داشتند. محور این حرکت روشنفکران بودند، هر چه زمان پیش می‌رفت، جریان روشنفکری تبدیل شد به جریان گریز از وضع موجود که دین بود هم اصلاح‌گران دینی و هم تجددطلبان غیردینی در یک مطلب مشترک بودند، یعنی هر دو می‌گفتند: آنچه که هست (حاکمیت کلیسا و حاکمیت فئودالیسم در کنار کلیساها) درست نیست و باید از میان برداشته شود. اما آنچه را که دینداران می‌خواستند (بازگشت به دین اصیل) در نهایت به آن نرسیدند ولی روشنفکران غیردینی پیروز شدند. بطور خلاصه باید گفت: حرکت از قرون وسطی به عهد جدید تاریخ با محوریت و پیشتازی روشنفکران بود و حرکت روشنفکری غرب در نهایت به حرکت گریز از دین تبدیل شد. چرا که وضع موجود می‌بایست تحول پیدا کند، و وضع موجود دینی بود یا نام دین را داشت. تحول‌خواهان، احساس کردند آنچه که هست مانع پیشرفت است و جلوی عقل و آزادی را می‌گیرد و چون جامعه قرون وسطی رنگ و بوی دینی داشت روشنفکر غربی به این نتیجه رسید که دین جلوی تعقل، تفکر، آزادی، پیشرفت و برخورداری از امکانات موجود در طبیعت را می‌گیرد. یعنی دین را ضد تفکر، ضد تعقل، ضد آزادی و مانع پیشرفت اجتماعی دیدند و حرکت روشنفکری حرکت گریز از دین شد. چون وضع موجود دینی بود. اما وقتی انسانهایی دین را از زندگی نفی کردند به صورت طبیعی جهان‌بینی انسان شکل خاصی پیدا می‌کند. وقتی دین حذف شد دنیا حذف نمی‌شود. اگر دین یا هر مکتبی بیاید و موجودیت خودش را براساس نفی دنیا قرار بدهد، چنانچه این حرکت در رسیدن به اهداف وعده داده شده موفق نشد، کنار زده خواهد شد، یعنی آن دین با آن مکتب کنار گذاشته می‌شود. و طبعاً دنیا می‌آید و محور قرار می‌دهد آخرتی که مقابل این دنیا است نه در طول آن، یعنی اصلا این زندگی در نشاء دنیا را مورد بی‌مهری قرار می‌دهد و ملاک سعادت را پشت کردن به این نشاء می‌داند. در مقابل، حرکت روشنفکری رمز پیشرفت خودش را در این تشخیص داد که به دنیا نگاه کند و این همه تحول را در زمینه مسائل اجتماعی، تکنولوژی صنعتی و علمی ناشی از چنین دیدی بود. البته وضع ناگوار قرون وسطی ناشی از دید غلط متولیان دینی بود نه اینکه خود دین بد باشد. در نظر متولیان دین رسمی، یک جهت دین به عنوان گناه ذاتی برای انسان مطرح بود که چون پدر ما گناه کرده است ما هم در معرض گناه هستیم و اصلاً از این جهت محکوم به زندگی در این دنیا شده‌ایم. یعنی زندگی در این دنیا مجازات ماست و راه نجات، رها شدن از زندگی و پرهیز از این زندگی و حقیر شمردن آن چیزی که مربوط به زندگی این دنیا می‌شود. سعادت ما در دنیای دیگر و در جهت دیگری است. حرکت روشنفکری که این بینش را منشاء وقوف و سکون و رکود جامعه می‌دانست می‌گفت: نه مائیم و نه این دنیا. به این قضیه نمی‌توان بها نداد. ما باید بپذیریم این جهان مال ماست و ما مال این جهانیم و باید بکوشیم آنچه که در این جهان هست کشف و از آن بهره‌برداری کنیم. به عبارت دیگر می‌توانم این را به طور خلاصه و خیلی فهرست‌وار بگویم که مبنای حرکت جدید و دنیای جدید اصالت پیدا کردن دنیا و بشر زمینی است. به همین دلیل هم در شیوه‌های تفکر، علوم تجربی این همه اهمیت پیدا کرد. می‌دانید که تجربه یکی از راههای شناخت است آن هم شناخت طبیعت ولی اگر طبیعت برایتان کم ارزش بود راه شناخت طبیعت هم برای شما خیلی اهمیت پیدا نمی‌کند. ارزش بیشتر را به برهان‌های عقلی، و کشف عمق هستی می‌دهید. در دنیای جدید چون اصالت، اصالت دنیا بود تجربه، محور قرار گرفت. تجربه یک فرزند داشت که عبارت بود از تکنولوژی، تکنولوژی امکان تسلط انسان را بر طبیعت فراهم کرد و یکی پس از دیگری نیروهای نهفته بشری کشف و مهار شد و در مسیر زندگی قرار گرفت و این تحول شگفت‌انگیز، که می‌بینید، در دو سه قرن اخیر پیدا شد. در حوزه اجتماع هم مردم، محور حکومت شدند هیچ‌چیز دیگر جنبه طبیعی و الهی نداشت و اینکه از بالا یک فرد یا یک گروهی برگزیده شده باشند برای حکومت بر مردم مورد انکار قرار گرفت. در حکومتهای قرون وسطی و حتی در بینش عقلانی دوران یونان (جز بعضی شاخه‌هایش) بخصوص در پرآوازه‌ترینش که بینش فلسفه سیاسی افلاطون است مردم نقشی در تعیین سرنوشت خودشان ندراند. زندگی انسان راه و رسم خاصی دارد که این راه و رسم از پیش معین شده در عالم مثال وجود دارد. قوانین زندگی هم باید کشف بشود و فقط فیلسوف می‌توان آن را کشف بکند. و فقط فیلسوف شایسته حکومت بر جامعه است به لحاظ اینکه ضوابط و قوانین از پیش تعیین شده برای یک زندگی سعادتمند در جایی وجود دارد و فیلسوف و متفکر باید آن را کشف بکند. بعد، دوران یونان ما بی (یعنی بین دوران یونان قدیم که با ارسطو به پایان می‌رسد و دوران قرون وسطی که بعد از آگوستیم در قرون پنجم و ششم میلادی شروع می‌شود) تفکر عقلایی کنار رفت تامل اخلاقی جای آن را گرفت و قوانین اخلاقی امری طبیعی به حساب آمد. از جمله می‌گفتند: قوانین طبیعی برای حکومت وجود دارد که انسانها می‌توانند آنها را کشف بکنند. اما در دوران قرون وسطی که حکومت جنبه الهی پیدا کرد از بالا تعیین می‌شد که چه کسی حاکم است و می‌آمد بر مردم حکومت می‌کرد. انسان نقش چندانی نداشت گرچه تفاوت زیادی هست بین قرون وسطای دنیا اسلام و دنیای غرب که من در اینجا بحث نمی‌کنم. در دنیای جدید چون دنیا، عزیز شد و آن سوی این عالم فراموش شد، ماتریالیستها می‌گفتند: آن سویی را که نمی‌بینی و قابل تجربه نیست، وجود ندارد و یا می‌گفتند: انسان از طریق عقل دسترسی به آن ندارد یا به «لاادری‌گری» و یا «شکاکیت» رسیدند، یا راه رسیدن به آنجا را راه دل و راه عرفان معرفی کردند نه راه عقل، کانت که یکی از بزرگترین تبیین گران عصر جدید است در «نقد عقل نظری» می‌گوید ما با عقل هیچگونه دسترسی به واقعیت نمی‌توانیم داشته باشیم و چون داده‌هایی که از خارج می‌آید در قالبهای از پیش تعیین شده ذهن، با هم ترکیب می‌شوند. علم ما، عبارت است از ترکیب چیزی که از خارج آمده با آنچه که در واقع هست برساند. طبعاً این عقل به عنوان راهنمای زندگی در عمل به درد می‌خورد. البته ایشان خواست ما بعدالطبیعه و آن سوی طبیعت را از طریق «وجدان اخلاقی» و «نقد عقل عملی» اثبات کند ولی موفق نشد زیرا در صورتی که ما پای عقل را از ما بعدالطبیعه کنار بکشیم کم‌کم بشر به ماده‌انگاری (ماتریالیسم) می‌رسد که دنیای امروز هم رسید. علم تجربی مطرح شد و در حوزه اجتماعی هم انسان شد محور، یعنی تلاش برای استقرار حکومتهای مردم‌سالار. زیرا در بینش جدید، عقل و تجربه بشری تنها راه او برای کشف و معرفت است. در حوزه علوم اجتماعی هم انسانها دور هم جمع می‌شوند، تصمیم می‌گیرند و نحوه زندگی خود را اداره می‌کنند یعنی این عاقلانه‌ترین راهی است که برای مهار قدرت و بهره‌گیری از آن در مسیر حیات به آن رسیده‌اند.
روشنفکری در عصر جدید اولاً محور کار بود. ثانیاً بینش او زندگی تازه‌ای را ایجاد کرد و این تحول جدید مبتنی بر اصول تازه‌ای بود. اگر ما می‌خواهیم گام به گام حرکت کنیم، هیچ راهی جز این نداریم که غرب را درست بشناسیم زیرا واقعیت موجود و نیرومند زمان ما غرب است. نه با فحاشی کردن به غرب، از سلطۀ فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و صنعتی عرب نجات پیدا می‌کنیم نه با دلدادگی به غرب ما می‌توانیم غرب بشویم. حالا تازه بحث بر سر این است که آیا می‌خواهیم غرب بشویم یا آن را نمی‌خواهیم؟ قبل از این مطلب ما باید بکوشیم تا اهل فکر شویم. راه ما با تفکر شروع می‌شود و در حوزه علوم اجتماعی و روشنفکری، شناخت غرب به عنوان واقعیت موجود و نیرومند زمان ما که حسن‌ها و عیبهایی دارد گام اول است یعنی حرکت ما به سوی آینده از جمله جز با شناخت غرب میسر نیست و باید غرب را بشناسیم ولی نه ظواهر غرب را، اتوبانهای غرب، تامین اجتماعی غرب، پیشرفتهای تکنولوژی غرب و... اینها همه ظاهری است. این پدیده‌ها یک ذات و به اصطلاح یک بنیاد دارد و ما باید موجودیت غرب را و بنیاد تمدن آن را بشناسیم.
به نظر می‌رسد که مبدا اصلی تمدن غرب و تفکر غرب اصالت دادن به دنیاست در مقابل تفکر قرون وسطی که خدا مدار و محور معرفی می‌شد و در مقابل تفکر قدیم یونان که عقل و طبیعت به معنی عام کلمه محور قرار می‌گرفت. وقتی دنیا اصل شد در حوزه علوم انسانی هم انسان محور قرار گرفت؛ «هیومنیم» یا «اومانیسم» یا «انسان‌مداری» غرب از همین جا است اما کدام انسان؟ غرب، انسانی را مطمح نظر قرار داد که هم متفکر پژوهشگر بود و هم مدار و محور تغییر اجتماعی، یعنی غربی، با این بینش وقتی درصدد شناخت انسان برآمد چون دنیا در نظرش اصل بود طبعاً از انسان هم همین احساسهای موجود دنیویش را دید. طبعاً علم تجربی و تکنولوژی محور قرار گرفت و چنان سیل‌آسا پیشرفتها و دگرگونیها، بوجود آمد که در قرن هجدهم (حدود دو قرن بعد از رنسانس و شروع اصلاح دینی) انسان غربی در اوج خوش‌بینی بود. اختباس می‌کرد طلسم خوشبختی را کشف کرده و چنان به این علم تجربی و به این نظام اجتماعی دنیایی و لائیک و به کارآمد بودن «سکولاریزم» (یعنی دنیایی کردن جامعه، و نفی دخالت دین و مبانی ارزشی ما بعدالطبیعی در امور زندگی، یعنی دنیایی کردن امور و دنیایی دیدن آنها اینست سکولاریزم) خوش‌بین بود و در اوج غرور بود و با دیدن پیشرفتهای اجتماعی و علمی پیاپی انتظار داشت که بزودی به نقطه نهائی خوشبختی خواهد رسید. حرکت اجتماعی غرب براساس اصالت انسان و آزادی بود و نوعا آزادی را به معنی رها کردن انسان از هر قیدی برای برآوردن خواسته‌های طبیعی و جسمانیش، استراحت، خوشگذرانی، ثروت‌اندوزی، برخورداری از امکانات و رفاه مادی، آزادی روابط جنسی و مسایلی از این قبیل می‌دانست. البته این آزادی یک حد داشت و آن آزادی دیگران بود. می‌گفتند شما آزادید هر کاری می‌خواهید بکنید. هیچ ملاحظه دینی، اخلاقی و اجتماعی حق ندارد جلوی شما را بگیرد. مگر این که آزادی شما مزاحم آزادی دیگری بشود.
هر انسانی به طبع اولش این را می‌پسندد. اما باید مشخص کنیم که انقلاب ما در برخورد با این بینش و منش چه موقعیتی را دارد؟ یکی از مشکلات انقلاب ما این است که با آنچه در دنیای امروز رایج است تضاد ماهوی دارد، اینکه دنیای غرب عرضه می‌دارد با طبع اولیه بشر سازگار است همه در درجه اول می‌خواهند آزاد باشند و خوش بگذرانند اما غرب می‌کوشد تا از این حد احساسات فراتر رود و به این نوع آزادی وجهه انسانی و ایدئولوژیک بدهد. می‌گوید: تو بخور، بپوش، بنوش، خوش بگذران هیچ‌کس نباید جلو ترا بگیرد و در عین حال این آزادی که متضمن بی‌بند و باری است عین «آرمانخواهی» بشر و مصداق تامین آرمان بزرگ بشری در طول تاریخ یعنی «آزادی» و «آزادی‌خواهی» است و الحق که آزادی، مطلوب مهم بشر بود و هست. بشر در طول تاریخ به اندازه آزادی برای هیچ‌چیز دیگر فداکاری نکرده و دلش برای هیچ‌چیز به اندازه آزادی پر نکشیده است. آزادی، آرمان بزرگ بشری است و بدین‌سان تمدن دنیا مدار غرب جنبه آرمانی به خود می‌گیرد. اما در نقطه مقابل، امروز وقتی که می‌خواهیم اسلام را مطرح کنیم از جمله اولین سؤالی که مطرح می‌شود اینست که اسلام با آزادی انسانها چگونه برخورد می‌کند و می‌دانیم که یکی از محورهای انقلاب اسلامی آزادی بود. ما با آزادی چطور می‌خواهیم برخورد بکنیم، آزادی را چطور می‌بینیم. در دنیای امروز و در هیچ وهلۀ دیگر تاریخ نمی‌شود یک آیین بیاید و ادعا کند که برای سرکوب بشر آمده است، حتی در دورانهای حاکمیت استبداد و در دورانهای نبودن روابط ارتباط جمعی و در دورانهای غفلت اقوام و ملتها و حتی بخشهائی از یک ملت از حال و روزگار یکدیگر، در آن وضعیت هم مستبدان نیامدند بگویند باید مردم را سرکوب کرد و جلو آزادیشان را گرفت. همان‌وقت هم گفتند: ما برای خیر مردم برای رهایی و آزادی مردم آمدیم. طبیعی است که ضرورت تبیین آزادی در جهان امروز بیشتر از گذشته است. در دنیای امروز شما در مقابل یک تمدنی قرار گرفتید که مبنایش آزادی است. ما باید مشخص کنیم ما از آزادی چه می‌فهمیم و بتوانیم اثبات کنیم آزادی که ما می‌گوئیم منطقاً قویتر و عملاً موفقیت‌آمیزتر از آزادی غربیها است. والا ما باخته‌ایم. بالاخره با شعار کار درست نمی‌شود. واقعیت زندگی این است که ما باید جوابگو باشیم. آزادی امروز یعنی امیالی که انسان با آن متولد می‌شود. آزادی امروز و آنچه به این نام ترویج می‌شود، یعنی آزادی میل‌ها و تمایل‌های انسان و می‌دانید که آدمی با همین احساسها بدنیا می‌آید یا بدون اراده او این تمایلها در او پیدا می‌شود. میل به غذا، میل به جنلس مخالف، میل به استراحت و مسکن و نظائر اینها مسایلی است که یا از اول زندگی انسان در وجود او هست یا بدون اینکه انسان دخالت بکند در انسان پیدا می‌شود. شما علم بخواهید بدست آورید باید حداً زحمت بکشید روز به مدرسه بروید شب فرمول یاد بگیرید، دائم مسئله حل کنید، مرتب آن را تکرار کنید. علم، تکسبی است اما جنبه‌های نفسانی و تمایلات اولیه انسان که تکسبی نیست. خود طبیعت یا در وجود شما تعبیه کرده یا وقت خودش در وجود شما ایجاد می‌کند. برای پدید آمدن میل به غذا لازم نیست انسان تلاش کند در حالی که پرهیزکاری، تقوا، علم اینها همه‌اش باید کسب شود. خوب مبنای تمدن جدید این نحوه از آزادی است که با تمایلات نفسانی انسان سازگار است و علم جدید تجربی و مولد آن تکنولوژی هم به شما امکان تصرف در طبیعت می‌دهد. تصرف در طبیعت یعنی یعنی شناخت و مهار کردن نیروهای طبیعت و آن را در مسیر برآوردن نیازها قرار دادن آنهم عموماً نیازهای مادی. در نتیجه تمدن امروز دنیائی ایجاد کرده است پر از شگفتی، پر از ابتکار، پر از اختراع، پر از تحرک، پر از احساس غرور، پر از احساس رهایی، انگار قیدهای چندین قرنۀ اخلاقی و دینی را از انسان برداشته است تا یک نفس راحت بکشد. تازه، هم نفس راحت بکشد، هم به بزرگترین آرمان بشری که آزادی باشد برسد. اما این خوش‌بینی، خوش‌بینی قرن هجدهم بود که خیلی دوام نداشت و من از شما روشنفکر امروز و آینده کشور نمی‌توانم همان مطلبی را بشنوم که از روشنفکر تازه از فرانسه برگشته اول مشروطیت می‌شنیدم. او می‌گفت: خوشبختی ما در این است که از فرق سر تا ناخن پا فرهنگی شویم. اگر کسی حالا چنین حرفی را بزند روشنفکر نیست بلکه عقب افتاده است برای اینکه فرد غربی دیگر خودش این خوش‌بینی را که مقتضای اوضاع قرن هجدهم بود ندارد. بسیاری از آقایانی که از ایران رفتند یا از کشورهای جهان سوم رفتند به فرانسه و انگلستان یا به جاهای دیگر برای تحصیل، سوغاتشان برای ما همین غربزدگی بود. این دسته، در برابر پیشرفتهای صنعتی و اجتماعی غرب شگفت‌زده شدند، ترامواها، ماشین‌برقی‌ها، جاده‌های آسفالته، بهداشت و درمان، دانشگاهها و... را دیدند و اروپا را با ایران که در جهل و بیماری و فقر و گرفتار زورگوئی حکومت زمان بود مقایسه کردند، این نتیجه را گرفتند که راهی جز غربی شدن وجود ندارد. گرچه با خوش‌بینی هم اگر به قضیه نگاه کنیم، دارندگان این تز انحرافی را دست کم ظاهربینان خوش‌باور می‌دانیم ولی بهرحال حرف و پیشنهاد این دسته در آن زمان می‌توانست تا حدی قابل فهم باشد اما امروز که بشر غربی هم به این نتیجه رسیده که با تصوری رسیده که با تصوری که دربارۀ علم تجربی داشت، خیال می‌کرد که علم تجربی او را به حقیقت می‌رساند و فلسفه و دین، پندار و وهم است، خود امر موهومی بیش نیست. امروز که در ماهیت علم جدید نگاه می‌کند و آن را عبارت از یک فرض انسانی می‌داند برای حل بعضی مشکلات و تا روزی که با دید محدود به طبیعت و هستی نگاه کند این فرض جوابگو هست ولی به محض اینکه دیدش بازتر شد. این فرض، دیگر کارآیی خودش را از دست می‌دهد و کنار می‌رود. طبعاً خوش‌بینی سابق خود را نیز نسبت به آینده از دست می‌دهد. شما این کتابی را جناب آقای دکتر سروش ترجمه کردند و برای رشته‌های تجربی خوب است، با عنوان «مبادی ما بعدالطبیعه علوم نوین» را بخوانید. ببینید غربی امروز علوم جدید را چگونه می‌بینید دانش جدید مبتنی بر فرض و فرضیه دانشمند است. این فرض خود مبتنی است بر یک جهان‌بینی و بعضی وقتها هم اعتقادات خرافی صاحب فرضیه در شکل گرفتن فرضیه او مؤثر است. شما از جمله بنگرید به نیوتن که نظریه او نه تنها در کیهان‌شناسی که در فلسفه نیز تحول ایجاد کرد و گویی بعد از نیوتن بسیاری از فلاسفه سعی می‌کردند نظام عقلانی خودشان را چنان تعریف و تبیین بکنند که نظام نیوتنی را بتواند در خودش جا بدهد و در طول تاریخ بشر انسانهایی به نبوع نیوتن ما کم داشته باشیم ببینید فرض او مبتنی بر چه پیش‌فرضها و ذهنیتهائی است. بهرحال فرد دانشمند با مسئله برخورد می‌کند، به فرضیه‌ای می‌رسد، این فرض را آزمایش می‌کند این، تبدیل می‌شود به تئوری و نظریه تا وقتی که این فرض، به مسایل جواب بدهد معتبر است. چنانچه فردا یک نفر دیگر پیدا شد جهان را وسیعتر دید، این نظریه از کار می‌افتد. همین‌طور که دیدید نظریه نیوتن بعد از مدتی از جهاتی از کار افتاد. نیوتن، کپلر، گالیله و دانشمندانی از این قبیل آمدند نظریه بطلمیوسی قدیم درباره نجوم و کیهان‌شناسی را از بین بردند یعنی نیوتن آمد آن را برانداخت و نظریه جدید جاذبه عمومی و کیهان‌شناسی ویژه خود را جانشین آن کرد. دیگران بعد از نیوتن آمدند نظریه او را هم کنار گذاشتند. پس علم، فرضهای ماست اینجور نیست که ما به برداشتها و استدلالهای فلسفی و یا داده‌های دینی نمی‌توانیم اعتماد بکنیم اما در مقابل داده‌های علم تجربی را یقینی و قابل اعتماد بدانیم.
یا در حوزه امور انسانی و اجتماعی و بشری، آن «آزادی» که با این همه هیاهو از سوی غرب مطرح شد مگر جز این بود که به غلبه تمام عیار بورژوازی و سرمایه‌داری در غرب منجر شد. بله روحانیان و فئودالها که قبل از دوران جدید منشا قدرت بودند توسط طبقه متوسط یعنی کسانیکه مبنای قدرت خود را نه زمین که اموال منقول قرار دادند به زیر کشیده شدند. در واقع همین طبقه بود که بنام آزادی و با شعار آزاد به میدان آمد و رقیبان خود را از صحنه خارج کرد اما نه آن آزادی که سبب شود تا امکانات جامعه به صورت مساوی در اختیار همه مردم قرار گیرد به تعبیر «لاسکی» زنجیری که طبقه بورژازی از دست و پای خود برداشته بود آن را به دست و پای اکثریت مردم که طبقه کارگر بودند نهاد. دیدیم که آزادی عصر جدید منجر شد به پیدایش حکومتهای سرمایه‌داری و بدبختی عظیم خیل کارگر در قرن نوزدهم یعنی درست وقتی که لیبرالیسم در قرن نوزدهم به پیروزی رسید ستم‌های سرمایه‌داری و ضدیت آن با آزادی واقعی نیز آشکار شد. و از جهت اخلاقی و انسانی هم آنچه بنام آزادی تحقق پیدا کرد مشکلات بزرگی را پدید آورد. امروز انسان غربی از بی‌بند و باریها و حیوان‌صفتیهائی که بنام آزادی داشته است خسته شده است و بنیان خانواده و اخلاق و مردانگی را قربانی هوسرانی و بی‌بند و باری می‌بیند تازه آزادیهای سیاسی و فکری هم اگر وجود دارد برای عده‌ای از غربیها معنی دارد همینکه همین غربی آزادیخواه از کشور خود خارج شد و به سرزمینهای تحت نفوذ یا مستعمره آمد چنان سندگلی، خودکامگی و سرکوبی از خود نشان می‌دهد که روی همۀ جباران تاریخ را سفید می‌کند.