تاریخ انتشار : ۳۱ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۷:۰۳  ، 
شناسه خبر : ۲۱۲۲۱۰

محسن سلیمانی
بی‌ تو فریادها به زمزمه بدل شد و زمزمه‌ها به سکوت گرایید. یا شاید بی‌ تو سکوت نالید و ناله‌ها فریاد شد، نمی‌دانم. بی تو خورشید را در برآمدن از پس‌ کوه‌های شرق رمقی نیست و آفتاب میلی ندارد که چهره سرد زمین را اندکی نوازش کند. ستاره‌ها سنگین و سرد کورسو می‌زنند، سر در گریبان خویش کشیده و مغموم و آسمان رنگ رخساره خویش را با یاد تو برگزیده است نیلگون.
آیا آن پاره پاره‌های تیره در میان چهره روشن ماه نیز نشان تیرگی‌های میان قرص درخشان چهره توست؟ چرا زبان به شرح مظلومی تو که می‌رسد حتی الکن هم نیست. لال است و چرا قلم هرچه می‌کوشد که بر صفحه بلغزد تا شاید اندکی عقده‌های خویش را سبک کند باز هم عاجز می‌ماند؟ پرسش‌های تلخ را چگونه می‌توان به شیرینی پاسخ گفت؟... اما با تو دانستیم خدا کیست و چه رحمتی دارد و چه صبری و باز با تو بود که دانستیم صبر و رحمت او را انتهایی نیست.
به راستی چرا نگفتی آسمان و زمین در هم پیچند؟ چرا نخواستی دریاها آتش گیرند؟ چرا نفرمودی که طوفان نوح - سهمگین‌تر از آنچه شنیدیم - دیگر بار برآید و بساط کافران را به یکباره برچیند؟ بعد از تو هیچ‌چیز عجیب نیست. پس از سینه تو چه عجب اگر قرآن‌ها بر نیزه شود؛ که آن سینه حاصل قرآن بود و بوسه‌گاه وحی، یهود گفت دست خدا بسته است، شاید آن روز را دیده بود و خدا فرمود دستانش گشاده است. پس کجاست آن دست گشاده؟
کی خواهد رسید آنکه بندهای بسته از سینه روزگار بگشاید و جهان بر دردهای کهنه خویش بگرید؟ با من بگو آیا آب - که مهریه تو بود - بی تو هنوز هم آن توان را در خود می‌بیند که از مهر تو در غلیان آید و در میان جویبارها بغلتد و قصیده شیدایی خویش را در گوش آسمان و دشت و کوه ترنم کند؟ هیهات... اگر هم ‌صدایی از آبشاری یا جویباری برمی‌خیزد، زمزمه عشق نیست، فریاد خشم است، نوای نفرت است.
تا هنگامه دولت صبح، اگر بلبلی هم می‌خواند، از مستی بوی گل نیست، از غضب به جنون افتاده که فریاد می‌کند. خورشید اگر می‌درخشد، از گرمای محبت نیست، در آتش خشم می‌سوزد و سنگ‌ها چندان از غیظ، دندان به هم فشرده‌اند که چنین سخت شده‌اند. اما آیا سخت‌تر از سنگ هم در روی زمین چیزی هست؟ کدامین کوه را یارای آن است که با او بگویی: «تو را نخواهم بخشید» و باز تاب ایستادن بیاورد؟ دیوانه‌وار، متلاشی خواهد گردید.
یک لحظه طوفان این کلام کافی است تا کوه‌ها که هیچ‌، کهکشان‌ها را در هم فرو پیچد. مگر سنگ‌های دیوار مسجد پدرت نبود که تا بوی خشم از گفتار تو شنید از بیم و هراس به لرزه افتاد؟ پس آن چه بود که در برابر این کلام تو ایستاد و شنید و باز هم یارای ایستادنش ماند؟ مردن از خاطرش رخت بربسته بود؟
چگونه تو با کسی بگویی: «ترا نخواهم بخشید تا آن هنگام که پدرم را ملاقات کنم و شکایت به او برم» و او احساس کند که هنوز هم هست؟ فقط سنگین و بی‌روح، چشمان سرد خویش را به آن جانب دوخته بود که تو آرمیده بودی و بعد تنها سر برگرداند و با رفیقش گفت: «برویم». کجا برود آن که تو او را برانی؟ کدامین جای است که او را بپذیرد؟
کدامین زمین تحملش خواهد کرد؟ کدام آسمان بر او سایه خواهد انداخت؟ بخشایش تو چندان عظیم است که هستی را در خود گرفته است. آنکه بیرون این حلقه باشد، نیستی محض است. عین پوچی است. نهایت سفلگی است. آن را که تو نبخشایی همیشه نابخشوده خواهد ماند.