حزب بعث در اردن
اولین هسته حزب بعث در خارج از سوریه در کشور اردن که در آن زمان به نام «کرانه شرقی رود اردن» مشهور بود، در سال 1948 شکل گرفت. بارزترین اعضای آن سلیمان الحدیدی(وکیل مدافع) امین شقیر(داروساز)، عبدالرحمن شقیر(پزشک) حمدی الساکت و دیگران- بودند که همگی در زمان درس خواندن خود در سوریه به این حزب پیوستند. در همین سال جنگ فلسطین رخ داد. لذا آنها شاخه فلسطینی حزب بعث را به نام پیشروان بعثی فلسطینی(طلائع البعث الفلسطینیه) را تشکیل دادند و روزنامهای به نام «الیقظه» یعنی بیداری منتشر کردند که البته دوام چندانی نیافت.
در همین سال تعدادی از فرهنگیان به نامهای عبدالله الریماوی و عبدالله نعواسی و بهجت ابوغریبه به حزب بعث پیوستند. از اینرو حزب بعث فعالیت خود را در کناره غربی رود اردن، که در سال 1948 ملک عبدالله آن را به کناره شرقی رود اردن ملحق کرده بود و به این صورت پادشاهی اردن هاشمی را تأسیس کرد، گسترش یافت. این جمع همفکر در بیتالمقدس روزنامه البعث را منتشر کردند. همچنین مجموعهای دیگر از بعثیان اردنی مخالف دولت در عمان هفتهنامه «المیثاق» را به طبع رساندند. در پی آن حزب بعث به سرعت در میان فرهنگیان و دانشجویان گسترش یافت و دو عضو آن عبدالله الریماوی و عبدالله نعواسی در انتخابات مجلس اردن به موفقیت دست یافتند. در سال 1952 جنبش بعث در اردن همایش تأسیس خود را برپا ساخت. در این همایش یک مجلس رهبری منطقهای(القیاده القطریه) تأسیس شد. اعضای این مجلس عبارت بودند از: عبدالله الریماوی دبیرکل، عبدالله نعواسی، بهجت ابوغریبه، امین شقیر، عبدالرحمن شقیر، حمدی عبدالمجید، حسین الخفش، و سلیمان الحدیدی. در سال 1951 ملک عبدالله در بیتالمقدس ترور شد. در پی آن جنبش مخالفت با حضور افسران انگلیسی در ارتش اردن بالا گرفت. اوج این اعتراضات در سال 1954 بود که رئیس ستاد ارتش اردن، گلوپ پاشای انگلیسی مجلس را منحل کرد و انتخابات تازهای را به راه انداخت. نتیجه آن که حزب بعث فعالتر شد و علیه قرارداد انگلستان با اردن موضعگیری کرد و خواستار برقراری نظام دموکراسی حقیقی در اردن شد. در سال 1956 قرارداد انگلستان در اردن و در اثر زیر فشار مخالفان، لغو شد و افسران انگلیسی بهویژه گلوپ پاشا از ارتش اردن خارج شدند.
در بهار سال 1957، شایع شد که رژیم ملک حسین در معرض کودتا قرار گرفته است که این کودتا در آخرین لحظه کشف و خنثی شد. و این که عاملین کودتا حزب بعث و رئیس ستاد ارتش جانشین گلوپ پاشا، سرهنگ علی ابونوار میباشد. در پی این شایعه تمامی مخالفین سرکوب شدند، ابونوار به سوریه فرار کرد و حزب بعث منحل اعلام شد و اکثر کادرهای اصلی آن زندانی شدند. از آن هنگام تاکنون حزب بعث دیگر نتوانست در اردن قدعلم کند. با وجود این که کوششهای فراوانی در راه زنده کردن حزب بعث در اردن، به عمل آمد اما این تکاپوهای سیاسی ناکام ماند.
حزب بعث در لبنان
در روزهای پایانی سال 1949، هستهای از عناصر حزب بعث در دانشگاه آمریکایی بیروت تشکیل شد. این هسته در برگیرنده تعدادی دانشجوی عرب از کشورهای مختلف مانند سوریه، عراق، اردن، لبنان و منطقه خلیج فارس بود.
پیش از شکلگیری این هسته حزبی در دانشگاه آمریکایی به مدت کوتاهی، یکی از دانشجویان لبنانی دانشکده پزشکی دانشگاه سوریه به نام علی جابر در شهر نبطیه در جبل عامل و جنوب لبنان هستهای تشکیلاتی از عناصر حزب بعث را پدید آورد. از ائتلاف این دو گروه شاخه حزب بعث لبنان تأسیس شد. مصطفی دندشلی میگوید: گسترش حزب بعث در سالهای اولیه در لبنان خود به خود بوده است و بیشتر در میان نخبگان فرهنگ و دانشجویان نفوذ داشته است و این نخبگان اغلب از فامیلهای شناخته شده، مرفه و یا حتی فئودال بودهاند.
ویژگی دیگری که عناصر حزب بعث در لبنان داشتند، فراگیری زبانهای خارجی بود که این امر باعث شده حزب بعث با احزاب چپ در اروپا به ویژه در فرانسه روابطی برقرار کند. در سال 1956 حزب بعث در لبنان یک همایش برگزار کرد و پس از آن مجلس رهبری منطقهای شکل گرفت. اعضای این مجلس عبارت بودند از: علی جابر(دبیرکل) عبدالوهاب الشمیطلی و غالب یاغی، حسان مولویی و جبران مجدالانی و انعام الجندی. دیری نپایید که حزب بعث لبنان در میان مسلمانان گسترش یافت، لیک مسیحیان به آن به عنوان یک حزب اسلامی نگاه میکردند، حال آنکه این حزب لائیک بود.
در دوران ریاست کمیل شمعون (1952-1958) که خود را به آمریکا و انگلستان نزدیک ساخت و از عبدالناصر دور کرد، حزب بعث به شدت در میان شهروندان لبنانی گسترش یافت. این امر به خاطر مخالفت حزب بعث با سیاستهای کمیل شمعون بود. ولی هنگامی که میانه عبدالناصر با حزب بعث در سال 1959 رو به تیرگی نهاد، بیشتر هواداران این حزب از آن دور شدند. و یا در هیچ فعالیتی شرکت نکردند. از اینرو حزب بعث سیر نزولی خود را در لبنان آغاز کرد، به ویژه این که پس از جنگ و فتنه داخلی در لبنان در پایان دوره ریاست جمهوری کمیل شمعون در سال 1958، رئیس ارتش وقت لبنان ژنرال فؤاد شهاب به ریاست جمهوری لبنان انتخاب شد. دوره او تا سال 1964 ادامه داشت. در این مدت اوج نفوذ عبدالناصر در کشورهای عربی به ویژه لبنان بود. لذا فؤاد شهاب دوران خود را با همکاری تنگاتنگ با عبدالناصر در لبنان گذراند. این که او یک نظامی بود و روشی نیمه نظامی امنیتی را در حکمرانی به کار برد.
به این جهت تمامی احزاب از جمله احزاب چپگرا و به خصوص حزب بعث عربی اشتراکی از آزادی عمل سیاسی برخوردار نبودند و فعالیتهایشان زیرزمینی بود و بعضی از عناصر مهم آنان در معرض شکنجه هم قرار گرفتند. بعد از فؤاد شهاب یکی از همکاران او یعنی شارل حلو به ریاست جمهوری انتخاب شد. دوران حلو تا سال 1970 ادامه یافت. در این مدت همان سیاستهای فؤاد شهاب اما کمی آرامتر ادامه یافت. تا آنکه دهه هفتاد فرا رسید. در این دهه دو رخداد سیاسی به وقوع پیوست که بسیار به حزب بعث در لبنان تأثیر گذاشت. نخستین رخداد به دست گرفتن رسمی قدرت توسط حزب بعث در عراق و سوریه بود. حزب بعث عملاً از سال 1963 در عراق و در سوریه قدرت را به دست گرفته بود ولی از سال 1969 در عراق و از سال 1970 در سوریه رسماً قدرت را به دست گرفت. از آنجایی که سیاست استکبار جهانی بر این بنا شده است که هر دو کشور مسلمان همسایه با یکدیگر در اختلاف باشند لذا حکومت حزب بعث در عراق که مولود حزب بعث سوریه میباشد، با حکومت سوریه درافتاد و اختلافات ظاهری ایدئولوژیک و سیاسی با حزب بعث در سوریه، پیدا کرد. و این اختلافات تا مرز دخالتهای مسلحانه پیش رفت به طوری که دولت سوریه حکومت عراق را متهم به کمک کردن به قیام مسلحانه اخوانالمسلمین در شهر حماه در سال 1982م کرد. دومین رخداد آوارگی دوباره فلسطینیان بود. اینبار فلسطینیان شهر غزه در سال 1967 ابتدا به اردن و سپس به لبنان رانده شدند. آوارگی آنان به لبنان در سال 1970م در پی درگیری مسلحانه سازمان آزادیبخش فلسطین به رهبری یاسر عرفات، که از اهالی شهر غزه در جنوب فلسطین میباشد، در شهر عمان پایتخت اردن با ارتش اردن، رخ داد. در این هنگام «ساف» تمامی فعالیتهای نظامی سیاسی خود را به لبنان انتقال داد و از حمایت شدید مسلمانان لبنان و به خصوص احزاب چپگرا در این کشور برخوردار شد. در این دهه یعنی دهه هفتاد اکثر کشورهای بانفوذ عربی در درون ساف گروهی تابع خود را ایجاد کرده بودند و با پول و سلاح به آنها کمک میکردند. در این میان دولت عراق نفوذ بسیار فراوانی برای خود در ساف به وجود آورده بود، اولاً به خاطر اینکه یک کشور نفتی پولداری بود دوم اینکه یک کشور چپگرا بود و سیاست این دولت با سیاست ساف همخوانی میکرد. لذا ساف به رهبری یاسر عرفات به شدت به طرف دولت عراق گرایش پیدا کرد و این گرایش در سالهای 1970-1982 تبدیل به دشمنی و درگیری مسلحانه با ارتش سوریه در لبنان شد.
میدانیم که در سال 1975 جنگ داخلی لبنان شروع شد و در سال 1982 حمله گسترده نظامی رژیم غاصب قدس به لبنان آغاز گردید. طبیعی است که در تمامی دوران دهه هفتاد جناح طرفدار دولت عراق در حزب بعث از نفوذ بسیار فراوانی در محیط چپگرایان، برخوردار بود. ولی حتی این جناح قابلیت گسترش میان مردم را نداشت و طرفداران آن مجموعهای از کادرهای نظامی مزدبگیر بودند. شاخه حزب بعث طرفدار عراق در ساف جبههالتحریر العربیه نام داشت و مرد شماره یک آن عبدالرحیم احمد نام داشت اما همین شاخه در لبنان «حزب البعث العربی الاشتراکی فی لبنان» نام داشت و مرد شماره یک آن عبدالمجید الرافعی از شهروندان طرابلس لبنان بود. اما شاخه حزب بعث طرفدار سوریه در ساف «منظمه الصاعقه» نام دارد و همین شاخه در لبنان به نام «منظمه حزب البعث العربی الاشتراکی، فرع لبنان» نام دارد. در پی اشغال نظامی لبنان توسط ارتش در سال 1982 نیروهای ساف به رهبری یاسر عرفات بدون هیچگونه درگیری با اشغالگران فرار را بر قرار ترجیح دادند و خود را در بیروت و در منطقه بقاع در شرق لبنان جمع کردند و در جریان محاصره بیروت توسط ارتش اشغالگر در سال 1984، توافقی میان ساف و اشغالگران یهودی پدید آمد که بنابرآن فلسطینیان میبایست به تونس منتقل بشوند.
در همین سالها مقاومت مردم جبل عامل(جنوب لبنان) با الهام از انقلاب اسلامی ایران و با حمایت جمهوری اسلامی ایران و پشتیبانی دولت سوریه با نام مقاومت اسلامی علیه اشغالگران یهودی آغاز شد که تاکنون هم ادامه دارد. تا جایی که اشغالگران یهودی مجبور شدند از بیروت و از مناطق جنوبی استان جبل لبنان و از مناطق و شهرهای: صیدا، صور، نبطیه در سال 1985 عقبنشینی کنند و در نوار مرزی جنوب لبنان یعنی در منطقه حاصبنا، خیام، بنت جبیل، الناقوره مستقر شوند. این عقبنشینی منجر به بالارفتن نفوذ سوریه در لبنان شد و در پی آن نفوذ حزب بعث شاخه سوریه در لبنان بالا رفت و نفوذ حزب بعث شاخه عراق به حداقل خود رسید. هماکنون شاخه حزب بعث طرفدار سوریه در مجلس لبنان تعدادی نماینده دارد و در کابینه لبنان معمولاً دارای یک وزیر میباشد ولی گسترش مردمی آن به علت بحران سیاسی که گریبانگیر احزاب چپ شده است تا حدودی کند میباشد.
حزب بعث در عراق
در ابتدا ضروری است چکیدهای از جغرافیای سیاسی عراق بیان شود. کشور عراق از ابتدای تاریخ زیر تأثیر امواج فرهنگی برخاسته از خراسان بزرگ بوده است. لذا میبینیم که سومریان از منطقهای میان سند و خراسان برمیخیزند و به سمت جنوب عراق حرکت میکنند و در آنجا رشد اولیه تمدن بشری شکل میگیرد. پس از قرنهای متمادی پارسیان از محیط دریای قزوین(مازندران) ظهور میکنند و سه امپراطوری پیاپی را تأسیس میکنند. سیر جغرافیایی پایتخت این سه امپراطوری (هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان) همیشه در حالت نزدیک شدن به عراق بوده است. یعنی ابتدا پایتخت در تخت جمشید، در نزدیکی جنوب عراق که جایگاه شکلگیری اولیه تمدن بشری بوده است، قرار میگیرد. پس از آن پایتخت به سمت عراق متمایل میشود، یعنی در تیسفون در 30 کیلومتری بغداد واقع است. بعد از پارسیان این عباسیان بودند که توسط نیروی محرکه سیاسی خراسان به حکومت میرسند، آنهنگام پایتخت در مرکز عراق یعنی در بغداد قرار میگیرد. با پیدایش سلجوقیان و چیرگی آنها به نیروهای متحد اروپایی به رهبری رومانوسی دیوجانسن، امپراتور بیزانس، در سال 463 و تشکیل دولت سلجوقیان در قونیه، مرکز ثقل جغرافیای سیاسی ایران، به طرف آذربایجان، قفقاز و آسیای صغیر(ترکیه) یعنی به طرف غرب حرکت میکند. به خصوص این که دولت ایلخانی مغول پایتخت خود را در مراغه آذربایجان و بعد در سلطانیه جنوبی آذربایجان قرار داد. از دوران سلجوقیان تا صفویه، عراق زیر تأثیر آذربایجان و قفقاز قرار داشت. از اینرو میبینیم که دولتهای قراقویونلو(872-920هـ) و آققویونلو(872-908هـ) در آذربایجان و در دیار بکر مستقر بودند و عراق را زیر سلطه خود داشتند. با پیدایش دولت عثمانی در آسیای صغیر و بعد از آن دولت صفویه در ایران، کشور عراق از هر دو کشور همسایه شمالی و شرقی تأثیرپذیری میگرفت. بهطوری که میبینیم از دوران صفویه به این طرف نجف اشرف و کربلا تبدیل به دو کانون فرهنگی علمی دینی ایرانی میشوند و به این جهت این شهرها تبدیل به مرکز تشیع در جهان اسلام میشوند. از سوی دیگر طبقه سیاستمداران عراقی اکثراً تابع دولت عثمانی بودند. و این طبقه اکثراً از اهل تسنن بودند و دولت عثمانی عراق را به آنها سپرده بود. در سال 1894 میلادی دولت عثمانی قانونی را صادر کرد که به موجب آن پنج فامیل بزرگ سنی مذهب در عراق از امتیازات و نفوذ فراوانی برخوردار میشوند. این پنج فامیل به نام: الگیلانی، آل جمیل، الالوسی، السنوی و الحیدری بودند. همچنین فامیلهای سنی مذهب دیگری مانند: السویدی، الطبقجلی، الروابی، آل العمرین، آل الجلیلی، آل الفخری از ثروت و مکنت فراوانی در اثر اعتماد دولت عثمانی به آنها برخوردار شدند. ولی با این همه هنگامی که دولت انگلستان در عراق در سال 1914 نیروی نظامی پیاده کرد و توانست در سال 1917 همه عراق را اشغال کند. اولین کسانی که روی از دولت عثمانی برگرداندند و با اولین اشاره با نیروهای انگلیسی همکاری کردند همین فامیلهای ذکر شده بودند. فتوای جهاد از سوی علمای شیعه و یکی از علمای سنی صادر شد. ولی شیخالسلامهای رسمی دولت عثمانی در بغداد در خانه عبدالرحمن الگیلانی که خود را نقیب الاشراف یعنی بزرگ سیدها مینامید و همچنین رهبر طریقه قادریه بود، در اواخر 1915 جمع شدند و پشتیبانی خویش را از نیروهای اشغالگر انگلیس اعلان کردند. این علما عبارت بودند از: موسی الباچهجی، عبدالرحمن النقیب، جمیلزاده عبدالرحمن، یوسف السویدی، یوسف الباجهجی، عبداللطیف ثنیان، رشید الهاشمی.