الف ـ نیروی واکنش سریع
اگرچه تشکیل نیروی واکنش سریع تا مارس 1980 رسما اعلام نگردید ولی مفهوم واکنش سریع از اولین سالهای دولت کارتر در سیاستهای دفاعی مطرح بود. در ماه ژوئیه 1977 بروان وزیر دفاع دولت کارتر با این استدلال که همجواری شوروی با ایران و سایر کشورهای تولیدکننده نفت در خلیجفارس همیشه یکی از زمینههای ماجراجوئی استراتژیک این کشور در منطقه بوده و لذا نباید از این احتمال غافل شد که شوروی میتواند با بستن تنگه هرمز راه تهیه نفت ناتو را قطع کرده و آنها را در مضیقه قرار دهد، خواهان تشکیل «یک نیروی سبک، متحرک، و منعطف به منظور مقابله با تهدیداتی شد که در مناطقی چون خاورمیانه، خلیجفارس و شرق آسیا ممکن است بروز کند.» وی با ذکر مناطق از نظر آمریکا مهم «چون کره جنوبی و شرق مدیترانه» مدعی بود در صورت بروز هرگونه جنگی در یکی از این مناطق، لزوما باید نیروهائی را به کمک و حمایت دوستان و متحدین به صحنه نبرد فرستاد.
همچنین، به نظر وی «منافع آمریکا به اندازهای حائز اهمیت است که ایالات متحده ممکن است راهحل نظامی را برای دفاع اتخاذ کند». در قلب این سیاست فقط تهدیدات ناشی از شوروی، و کشورهای وابسته به این کشور دیده میشد، لذا وی اهداف سیاست دفاعی خود را به ترتیب زیر خلاصه کرد:
ـ پشتیبانی آمریکا از ایران برضد هرگونه حمله که با حمایت شوروی انجام گیرد ولی از داخل ایران ریشه بگیرد.
ـ مداخله آمریکا در جنگ اعراب و اسرائیل
ـ دفاع آمریکا از میدانهای نفتی در داخل عربستان سعودی یا خلیجفارس.
اما با اشغال افغانستان و وقوع انقلاب اسلامی نیروع واکنش سریع که برای عملیاتهای ضربتی بزرگ آماده شده بود با ماموریتهای جدیدی مواجه گردیده بود که انتظار پاسخگوئی داشتند. لذا در دسامبر 1979 همزمان با ناآرامی و قیام مردم مسلمان در ایران و حوادث پیدرپی در مورد سربازان شوروی در کوبا دولت کارتر تشویق گردید تا در کوتاهترین زمان ممکن یک نیروی نظامی ویژه با هدف وارد آوردن ضربههای سریع ایجاد نماید. این نیرو ماموریت ضربه وارد کردن به «مناطقی شبیه خلیجفارس» را داشت که در مقایسه با نیروی واکنش سریع در مقیاس کوچکتری قرار میگرفت.
به این ترتیب سقوط شاه و تشکیل جمهوریاسلامی طراحان وزارت دفاع آمریکا را بر آن داشت تا در مورد سیاست نیروی واکنش سریع که ماموریت ضربه وارد آوردن به حریف در مقیاس یک جنگ اصلی و نسبتا بزرگ را داشت، تجدید نظر به عمل آورند. دلیل این امر این بود که در سال 1978 طی دستورالعملی که رئیسجمهور صادر کرده بود، تصریح شده بود که نیروی واکنش سریع باید قادر باشد تا در سه منطقه زیر مداخله نظامی کند:
1)خلیجفارس برای حفاظت از میدانهای نفتی.
2ـ خاورمیانه برای حفاظت از اسرائیل
3ـ کرهجنوبی برای تقویت کشوری که قرار بود نیروی نظامی آمریکائی طبق برنامهریزی مشخص از آن خارج شود.
با این وجود، با ایراد نطق کارتر در سال 1980 ارزش خلیجفارس هموزن مناطق دیگری در جهان شد که واجد منافع حیاتی آمریکا بود مثل اروپای غربی، ژاپن و کرهجنوبی، به این ترتیب در پایان همان سال واکنش سریع ماموریت یافت تا به طور انحصاری برای انجام عملیاتهای ضربتی در «جنوبغربی آسیا» برنامهریزی کند.
ب ـ عملیات ضربتی محدود
عبارت «جنگ محدود» که طراحان نظامی بکار میگرفتند به دلایلی تغییر یافت و به جای آن عبارت «عملیات ضربتی» جایگزین شد. درک این مفهوم از آنجهت شایان اهمیت است که میتواند انگیزه و ماهیت این تحول را نشان بدهد، عملیات ضربتی در دهه 1960 به جنگهائی اطلاق میشد که مستلزم بکارگیری نیروهای کوچکتر از یک جنگ با یک قدرت کمونیستی مثل شوروی و چین بود. ابتداء این تصور وجود داشت که برخی از کشورهای جهان سوم ممکن است دچار تحولات داخلی مثل کودتا و انقلاب بشوند که بعدا برای نظم بینالملل مزاحمت ایجاد نمایند. لذا آنها را به «جرقههای آتش» تشبیه میکردند که اگر از همان ابتداء مهار نشوند میتوانند انبار جهانی را به آتش بکشند و شعلههای خود را به اطراف و اکناف جهان بگسترانند.
براساس این دید، عملیات ضربتی محدود شامل اقدامات پلیسی جهت سرکوب و منکوب کردن صدای استقلالطلبی و جریانهای آزادیخواهی بود و آمریکا برای خود این وظیفه را قائل شده بود تا با «قیامها» و شورشهائی که برضد «حکومتهای دولت» صورت میپذیرد بسرعت مقابله کند و آنها را در نطفه خفه سازد. از این جهت، عملیات ضربتی به لحاظ میزان شدت در حداقل شدت بود و در طیف گسترده مخاصمات و مناسبات خشونتآمیز میان کشورها بکارگیری «زور بدون جنگ» در منتهی الیه قرار گرفت، در حالیکه، در جنگ احتمالی میان دو پیمان ورشو و ناتو میزان شدت عمل پیشبینی شده استفاده از «زور به کمک جنگ تمامعیار» در این سوی طیف مخامصه و خشونت قرار میگرفت.
بر این اساس، میتوان عملیات ضربتی را به صورت زیر خلاصه کرد:
ـ نیاز به استفاده از نیروی کافی بر ضد دشمن مجهز و آموزش دیده، مثل کشور شوروی، وابسته به شوروی، یا کشور جهان سومی که توسط شوروی مسلح و آموزش داده شده است.
ـ نیاز به اعزام سریع نیروهای سهگانه زمینی، دریائی و هوائی به منظور عرضهی استعداد رزمی گسترده برای مقابله، در ضمن اگرچه متحدین در حمایت از اعزام کمک مینمایند ولی میزان و مقدار آن مشخص نیست.
ـ برای حل و فصل سریع منازعه راهحل غیر روشنی توصیه میشود، این راهحل مبتنی است بر توان بالقوه برای اوجگیری مخامصه و گسترش عملیات ضربتی کمشدت به جنگهای باشدت بیشتر.
ـ سیاست عملیات ضربتی در مناطقی استفاده میشود که منافع حیاتی آمریکا در آنجا مطرح باشد.
ج ـ جنگ کمشدت
پس از بیست و پنج سال که از جنگ ویتنام میگذشت، در سیر تکاملی «جنگ ضد شورشگری» دولت ریگان جنگ کمشدت را به عنوان دکترین نظامی خود در دستور کار قرار داد. اگر جنگ ضد شورشگری در دهه 60 و 70 برای مقابله با تهدیدات نهضتهای انقلابی و انقلابها بود در آستانه دهه 1980 تهدیدات حکومتهای انقلابی و تندرو نیز بر آن افزوده شده بود و لذا برای مقابله با آنها جنگ کمشدت مورد تصویب قرار گرفت و به اجراء درآمد.
بسیاری از مقامهای رسمی دولت ریگان اعتقاد داشتند تهدیداتی که امنیت ملی آمریکا را به مخاطره میاندازد لزوما ناشی از اروپای شرقی و شوروی نبوده بلکه کانونهای بحرانی است که در جهان سوم شعلهور گردیده و خطرات جدی را متوجه منافع حیاتی آمریکا کرده است. بر این اساس، برخلاف سیاستی که نهایتا توازن میان شرق و غرب را از طریق بازدارندگی دنبال میکرد در این دهه سیاست اتخاذ «سیاست تهاجمی» برای مقابله با تهدیدات جهان سوم نضج گرفت.
در مضمون اصلی دکترین جنگ کمشدت که در چارچوب تهاجم شکل گرفت مفهوم مداخلهجوئی نیز وجود داشت. بنابراین اگر در ضد شورشگری به صراحت نیت مداخلهجوئی کتمان شده بود ولی در جنگ کمشدت بر این نیت تصریح گردید چه اینکه، مقامهای نظامی آمریکا بر این باور بودند که «حقیقت روشن این است که ایالات متحده در حالت جنگ قرار دارد» بنابر این هرگونه اقدام نظامی با نیت مداخله برای دفاع از آمریکا و منافع این کشور مشروع مینمود. مهمترین رویدادها و اشکال مسلحانهای که این مقامها را به نتیجهگیری حالت جنگی رسانده بود عبارت بودند از: بحران گروگانها در لانه جاسوسی، اعزام گروههای عملیاتی پاسدار صلح به مناطق بحرانی همچون لبنان، انجام عملیات مسلحانه فرار و رهائی گروگانها و نافرجام ماندن آن در طبس، و بالاخره تلاشهای شورشگری برای مقابله با قیامهای مردمی و نهضتهای انقلابی.
به این ترتیب در زمان ریگان طیف جدیدی از مخاصمات و درگیریهای مسلحانه آغاز گردیده بود که تا آن زمان سابقه نداشت و ارتش آمریکا آمادگی لازم برای مقابله با این قسم تهدیدات را نداشت. لذا فصل جدیدی در حوزه سیاستهای دفاعی و خارجی آمریکا گشوده شد و مباحثات مفصلی در مورد آن شروع گردید.
نتیجه این مباحثات در سال 1985 در یک گزارش هزار صفحهای بنام «گزارش نهائی» تدوین و چاپ گردید که در آن مفاهیم جنگ کمشدت، استراتژی، خطوط راهنما، و زمینههای کاربردی دکترین جنگ کمشدت در جهان سوم مورد بررسی و مطالعه قرار گرفت.
همزمان با تدوین این گزارش ریگان دستور داد قابلیت رزمی «نیروهای عملیاتی ویژه» که مخصوص جنگهای نامنظم و ضد شورشگری بودند بطور صد در صد افزایش یابد. بدنبال این دستور کماندوهای معروف به کلاهسبزها و کماندوهای نیروی دریائی تقویت شدند «نیروی دلتا» که در عملیات فرار و رهائی گروگانها از لانه جاسوسی شرکت داشت و ماموریت آن به شکست انجامید تحت فرماندهی سیا درآمد. به علاوه چهار لشکر پیاده سبک جدید پس از تاسیس ادارهای به منظور انجام عملیاتهای نظامی با شدت کم، در سال 1984 بوجود آمدند.
این نکته لازم به تذکر است که در پایان دهه 1970 سیاستگزاران دفاعی آمریکا برنامهریزیهای نظامی خود را براساس اهداف و اصول زیر تعیین میکردند:
ـ آمریکا باید قادر باشد از منافع متحدان مهم خود که احتمالا از طریق یک حمله غیر هستهای و به صورت کناری و حاشیهای به خطر میافتند حفاظت کند. البته مقابله با این تهدید باید متناسب با سطح تهدید باشد.
ـ پاسخ آمریکا در قبال خنثی کردن تلاش براندازی و سرنگونی قدرتهای وابسته به این کشور باید به اندازه کافی سریع باشد.
ـ در همان حال یا متعاقب سرنگونی، آمریکا باید از قابلیت و توانائی لازم به طور دائم و یکنواخت برخوردار باشد تا بتواند بدون تحمل تلفات توان رزمیاش را وارد نبرد یا بازدارندگی یک جنگ بزرگ بنماید.
ـ آمریکا باید دارای استعداد رزمی قابل اعتباری باشد بنحوی که اطمینان حاصله از آن در بالاترین درجه باشد.
طراحان نظامی آمریکائی که متاثر از این اندیشهها بودند سیاستهای دفاعی و خارجی آمریکا را تدوین میکردند. ولی وقوع انقلاب اسلامی و بدنبال آن تجاوز مسلحانه شوروی به افغانستان باعث بروز تحرکهای جدیدی گردید. طراحان نظامی سعی داشتند از طریق اقدامات ابتکاری و با تکیه بر اهداف برشمرده در بالا و نیز افزایش قابلیتهای نظامی آمریکا، عملیات نظامی محدودی بر ضد حریف و دشمن اصلی در «کشورهای جهان سوم» را طراحی نمایند.
آنها با تکیه بر رویدادهایی چون انقلاب اسلامی، اشغال نظامی افغانستان و ذکر عواملی همچون وابستگی غرب به نفت خلیجفارس استدلال میکردند تهدید توسعهطلبی شوروی، و دستاندازی به خلیجفارس آمادگی رزمی نیروهای نظامی آمریکائی جهت یک عملیات کوچک در این منطقه هرچند به لحاظ میدان و وسعت عملیاتی محدود است ضروری میسازد ولی در عین حال احتمال شعلهور شدن آتش جنگ در اروپا را دارد. برهمین مبنا گفته میشد احتمال دارد آمریکا بطور مستقیم با شوروی وارد جنگ قراردادی بشود یا از طریق یک کشور با واسطه و نیابتا در کشور جهان سوم یک جنگ محدود بروز کند.
از نظر طراحان مزبور مناطقی که «منافع حیاتی» آمریکا از جانب شوروی مورد تهدید قرار میگیرد عبارت بودند از اروپای غربی، جنوبشرقی آسیا، شمالشرقی آسیا، و دریای کرائیب. البته نباید از نظر دور داشت که کارشناسان نظامی پنتاگون باور عمیقشان این بود که اصولا هرگونه رویداد حتی وقوع انقلاب اسلامی نمیتواند در جهان دو قطبی به طور مستقل و بدون دخالت یک ابرقدرت رخ داده باشد. و بر این اساس دخالت پنهان و آشکار شوروی را باید در انقلاب ایران قطعی فرض کرد. از اینرو بود که حتی تا سالهای اول انقلاب، انقلاب اسلامی را تهدیدی از ناحیه شوروی علیه منافع حیاتی آمریکا قلمداد میکردند.
در اواسط ژوئن 1979، در پی تحولات داخلی در ایران و پیروزی انقلاب اسلامی به دستور کارتر کمیتهای تحت عنوان «کمیته تجدید نظر در مورد سیاستهای رئیسجمهور» تشکیل گردید تا وضعیت نظامی جدید در منطقه خلیجفارس بعد از انقلاب را مورد بررسی قرار دهد، در پایان، این کمیته راهکارهای متنوعی را برای ادامه حضور نظامی آمریکا پیشنهاد کرد. از جمله توصیه نمود «یک نیروی رزمی پاسخ سریع تشکیل گردد که دارای 000/100 نفر نیروی نظامی باشد.» طبق توصیه کمیته مذکور این نیرو میبایست به صورت «نیروی ضربت» باشد یا طوری سازماندهی و آموزش ببیند که بتواند «عملیات جراحی» انجام دهد.
سرهنگ جان دی واگل استاین در سال 1985 نوشت: «بنظر میرسد که ارتش بخاطر تاکید بیش از حد بر تهدید شوروی در قاره اروپا برای جنگ اشتباهی خود را آماده میسازد.» و همچنین دیگران نوشتند: «ایالات متحده باید در مورد آرایش نیروها و سیاستهای سنتیاش به دور از نگرانی منحصر به فرد در قبال ناتو و به منظور کسب نتایج بهتر نفوذ سیاسی و نظامی در حوزههائی که منابع غنی دارند و یا دارای موقعیتهای استراتژیک در جهان سوم هستند، تجدید نظر به عمل آورد.»
بدینسان، در زمان ریگان دکترین جنگ کمشدت در دیوانسالاری امنیت ملی آمریکا نهادینه گردید و در اوایل سال 1987 رئیسجمهوری آمریکا مصوبهای را وضع کرد که به موجب آن فرماندهی واحد و یکپارچهای برای هدایت و مدیریت عملیات ویژه ایجاد شد. به علاوه، در داخل شورای امنیت ملی «کمیسیون جنگ کمشدت تشکیل شد. همچنین یک منصب اداری تحت عنوان معاون مشاور رئیسجمهوری در جنگهای کمشدت معین گردید.
گذشته از اینها، در سال 1987 ریگان یک دستورالعمل اجرائی را که دارای طبقهبندی بسیار بالا بود امضاء کرد که به مقامهای ذیربط در دستگاه اجرائی اجازه میداد تا استراتژی ملی منسجم برای جنگ با شدت کم را تدوین و به اجراء درآورند.
نتیجه این اقدامات منجر به رشد و توسعهی دکترینی گردید که آمریکا در این چهارچوب توانست در السالوادور، نیکاراگوئه، فیلیپین، آنگولا، کامبوج و افغانستان مداخله نماید، از حکومتهای دست نشانده حمایت به عمل آورد و جنگهای چریکی و نامنظم را علیه حکومتهای ضد آمریکائی در جهان سوم سازماندهی نماید.
طیف مخامصات
بطوری که روشن است میان جنگ چریکی، تروریسم بینالمللی، جنگ قراردادی غیر هستهای و جنگ قراردادی هستهای، و نمایش زور و قدرت اختلاف وجود دارد. هر کدام از این خصومتها به لحاظ میزان خشونت و شدت عملی که بکار برده میشود در جایگاه ویژه خود قرار میگیرند. لذا میزان خشونت در تروریسم بینالمللی با میزان خشونت در جنگ قراردادی غیر هستهای، مثل جنگ خلیجفارس، در یک سطح و میزان نیست.
برای تقسیمبندی جنگها و خصومتها در روابط بینالملل اقدامهای نظامی را بر حسب مقیاس خشونت مورد استعمال بر روی «طیف خطی» درجهبندی مینمایند، این طیف گسترده و تنوع اقدامات خصمانه و نظامی را نشان میدهد.
برنامهریزان دفاعی همواره با این مشکل مواجه بودهاند که اقدامات خصمانهای نظیر جنگهای چریکی و تروریسم بینالمللی که نوعی شبهنظامیگری هستند را چگونه تعریف کرده جایگاه آنها را مشخص نمایند؟ در پاسخ به این سئوالها جنگها و به طور کلی هرگونه اقدام نظامی را به حسب میزان خشونت و طبعا کیفیت مقابله با این خشونت به صورت زیر تقسیم شدهاند:
1ـ جنگ کمشدت به اقدامات خشونت آمیز و جنگهای محدود اشاره دارد که برای مقابله با تهدید جنگ چریکی، انقلاب، کودتا و براندازی و سایر تهدیداتی که هدف آن بدست گرفتن قدرت داخلی است انجام میگیرد. طبیعی است میزان خشونتی که برای رویاروئی با این تهدیدات بکار میرود نمیتواند چندان گسترده باشد و معمولا به صورت اعزام نیروهای ضد شورش، ارائه کمکهای مستشاری و خدمات پشتیبانی برای نیروهای بومی و کشورهای دوست است. در حد یک گردان تا یک هنگ میباشد، از اینرو برای آن عبارت جنگ با شدتکم استفاده میشود.
مثالهای تاریخی این نوع جنگ مداخله نظامی سال 1965 آمریکا در جمهوری دومینیگن، مداخله نظامی آمریکا در طبس برای عملیات موسوم به فرار و رهائی گروگانها، مداخله آمریکا در نیکاراگوئه از طریق کنتراها.
2ـ جنگ با شدت متوسط ـ این جنگ در شرایطی است که میان دو یا چند کشور نزاع بروز میکند و منافع آمریکا یا متحدانش به مخاطره میافتد، مشخصات بارز این نوع مخاصمات بکارگیری جدیدترین تکنولوژی، استفاده از تمام منابع در زمینه جمعآوری اطلاعات، تحرک فراوان، قدرت آتش زیاد، فرماندهی و ارتباطات میباشد. در این نوع مخامصات، از کلیه جنگافزارها استفاده میشود به غیر از جنگافزارهای هستهای، شیمیائی و میکروبی، به علاوه قدرت تخریب به میزان اهداف محدود برگزیده شده در جنگ میباشد و معمولا منطقه انجام مخامصه به ویرانی کشیده میشود، جنگهای کره، ویتنام، مالویناس، پاناما و عراق از این نوع هستند.
جنگ با شدت زیاد ـ در این مخامصه ضمن اینکه تمام ویژگیهای برشمرده شده در نوع دوم را دارا میباشد از جنگافزارهای هستهای، شیمیائی و میکروبی نیز استفاده به عمل میآید و لزوما قدرت تخریب به مساحت جغرافیایی که در آن عملیات درگیر است محدود نمیگردد، مثل جنگهای جهانی اول و دوم.
البته گفتنی است «شدت» مناقشه را میتوان به طرق گوناگون اندازهگیری کرد. راونال (29) در مورد پیوند و ارتباط تنگاتنگ مداخله نظامی و مشروعیت مینویسد: «آنچه که باعث پیچیدگی استقرار نظام و صلح جهانی میشود فقدان اجماع و توافق عامه مردم در حمایت (از سیاستهای دولت) است.»
البته باید توجه داشت هر کشور وقتی از طرف مهاجم مورد تعرض قرار بگیرد و امنیت ملی آن به مخاطره بیافتد بسرعت در میان مردم اتحاد و یکپارچگی شکل میگیرد و عامه مردم برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشورشان و بقاءو دوام حیات خود به دفاع مشروع برمیخیزند. در حقیقت، اعتقاد عموم مردم به دفاع از خود در مقابل دشمن متجاوز مایه و پایهی مشروعیت جنگ است اما در شرایطی که کشور در مقام دفاع نبوده بلکه در مقام تعرض و مداخله است، اصلیترین مشکل دستاندرکاران امر مشروعیت بخشیدن به مداخله است.
راونال در ادامه مینویسد «دقیقا زمانی که یک کشور بیشترین نیاز را به پشتیبانی جامع و قاطع مردم دارد وقتی است که قصد مداخله نظامی دارد».
وی وضع این کشورها را اینگونه توصیف میکند:
تعداد محدودی از جوامع وجود دارند بخصوص جامعهای نظیر ایالات متحده که در اجرای سیاست خارجی مواضع صریح و روشنی نداشته و برعکس تلاش در برقراری موازنه قدرت مینمایند... برای این جوامع فقدان حمایت عمومی مانع از مداخله نخواهد شد بلکه ممکن است اجرای آن را شدیدا دچار اختلال سازد.
ولی به طور کلی در هر سناریو بر اساس شیوهای خاص میباشد.
از اینرو در تعیین شدت مناقشه باید به این معیارها توجه داشت:
ـ مرگباری سیستم جنگافزاری
ـ میزان مرگ و میر و حجم تخریب و بیخانمانی
ـ تعداد افراد درگیر در جنگ
ـ مقدار منابع مورد استفاده
ـ درصد پیشروی واقعی و عینی در جهت کسب اهداف سیاسی ـ نظامی
ـ مدت زمانی که مناقشه به طول میانجامد.