طبق آنچه در نقل تاریخ آمده، خانواده شیخ احمد احسائى از اهل سنت بودهاند، اما خود وى مذهب شیعه را انتخاب مىکند. از خصوصیات بارزى که براى او بر شمردهاند، پارسایى و خوشبیانی است. در تاریخ به افرادى برمیخوریم که بهعلت همین خوش بیانى توانستهاند کسانى را دور خود جمع کنند. وی هوش و استعداد نسبتا بالایى هم داشته است. به همین دلیل در کربلا که مقرّ درس او بوده شاگردان نسبتا زیادى اطرافش جمع شده بودند. از نظر تاریخى، معاصر فتحعلى شاه قاجار محسوب مىشود و در مسافرتى هم که همان زمان به ایران داشته، فتحعلى شاه و پسرانش شخصاً از او استقبال کرده و شیخ احمد را مورد تکریم و احترام بسیار قرار دادهاند. شیخ احمد احسائى پایهگذار مکتب شیخى یا همان «شیخىگرى» محسوب مىشود. کتاب جوامع الکلام که نوشته او است، درباره مطالب مختلفى بحث کرده. در این کتاب آمده: «حضرت محمد بن عبدا... خاتم الانبیاء است و پس از او پیغمبرى نخواهد آمد؛ زیرا خداوند فرموده: «و لکن رسول ا... و خاتم النبیین» و پیامبر فرموده است: «لانبى بعدى»، پس فرمایش آن حضرت حق است و باید بپذیریم، بنابراین عقیده ما این است که پس از آن حضرت، پیغمبرى نیست و او خاتم رُسل مىباشد». در رساله حیات النفس اینگونه مىنویسد: «والعله الموجب لنصب ابی الحسن ثم...» تا اینکه «ثم الحسن ابن على ثم الخلف الصالح الحجه القائم محمدبن الحسن صلوات ا... علیهم اجمعین» و همان علتى که سبب نصب على بن ابى طالب به جانشینى پیامبر(ص) شد بعینه موجب گردید که پسرش امام حسن جانشین او شود.» سپس ادامه مىدهد و به امام عسگرى و حضرت مهدى مىرسد که اعتقادش در مورد نبوت و امامت دقیقا همان اعتقاد شیعه است و در اینجا اختلافى نداریم. منتهى بعضى از مسائل را در باب اصول دین مطرح کرده که او را از سایر علماى ما در جهت اعتقاداتش متمایز مىکند. یکى اینکه او و پیروانش گفتند دلیلى ندارد ما عدل را بهعنوان اصول دین مطرح کنیم، اگر بخواهیم عدل مطرح شود، سایر صفات خداى متعال هم باید آورده شود؛ عدل در کنار سایر صفات مطرح است. در مورد معاد هم اعتقاد او این است که معاد روحانى خواهد بود که البته او عالمى را شناسایى کرده به نام «هِوَرقلیا» که گاهى هورقلیا هم گفته مىشود، چیزى شبیه همان عالمى که به آن مىگوییم معاد روحانى و جسمى در کار نیست. خود او چنین عالمى را شناسایى مىکند.
در مورد امام زمان(ع) هم ظاهرا ایشان با سن حضرت مشکل داشتند و اینکه کسى بتواند این مقدار عمر کند و با همین جسم مادى هم باشد، مورد تردید قرار داده و بیان خودش این بوده که امام زمان علیه السلام به عالم هورقلیا منتقل شده است و در کالبد دیگرى پیدا خواهد شد؛ یعنى امام زمان مثلاً در این عالم ماده نیست، اگر زمان ظهور حضرت مىرسد و ایشان مىآیند، در یک کالبد تازه و جدیدى مىآیند نه در این کالبدى که مثلاً متولد شدهاند. ظاهرش این است که پس حضرت نعوذ با... این کالبد را که اول دارا شدند اکنون از دست دادهاند و یک نوع مرگى اتفاق افتاده و حضرت در عالم هورقلیا هستند و دوباره در کالبد دیگرى خواهند آمد. و همین جا تعبیر مىکند که حضرت مىتوانند آن شخصیت حجابى خود را در کالبدهاى دیگرى متبلور کنند و همین اعتقاد است که بعدها دستآویز سیدعلى محمد باب مىشود. در مورد نواب امام زمان(ع) ما معتقدیم که نائبان خاص چهار نفر بیشتر نبودند و بقیه نواب عام هستند؛ اما خود شیخ احمد معتقد است که همیشه باید یک رابطى بین حجّت خدا و خلق و واسطه فیض باشد (بین مردم و امام زمان علیه السلام) تا برسد به مردم که در واقع فیض را مستقیما در عصر غیبت به مردم مىرساند. به این دلیل آن نیابت خاص را در زمان غیبت کبرى هم ادامه مىدهد. او اسم این نواب را قریه ظاهر مىگذارد و به آیه کریمه 18 سوره مبارکه سبأ تمسک میکند که مىفرماید: «و جعلنا بینهم و بین القرى التى بارکنا فیها قرىً ظاهره و قدّرنا فیها السّیر سیروا فیها لیالى و ایاما آمنینَ»، ایشان مىخواهد از این آیه استفاده کند که «قرى التى بارکنا فیها» همان ائمه معصومین سلام ا... علیهم اجمعین هستند و نص قرآن کریم این است که خداوند کریم مىفرماید: «وجعلنا بینهم و بین القرى الّتى بارکنا فیها قرىً ظاهره» پس غیر از ائمه معصومین سلام ا... علیهم اجمعین یک قریههای دیگرى هم هستند که آشکار هستند و چون این قراى ظاهره هستند «قدّرنا فیها السیر سیروا فیها لیالى و ایاما آمنین» اینکه اکنون ما مىتوانیم شب و روزهایى و در این عالم زندگى امنى داشته باشیم، به واسطه همان قرىً ظاهره است.
بدین ترتیب مىبینیم که شیخ احمد احسائى در مورد مسأله امامت هم اعتقاد خاصى را بیان مىکند.
حرفهایى که سیدعلى محمد باب از آن استفاده کرده و منشأ برخى مبهمگویىهاى او شده، ابتدا در کلمات شیخ احمد یافت مىشود. در کتاب جوامع الکلام (در شرح رساله عرشیه) در مورد محل اقامت امام زمان(ع) اینگونه مىگوید: آن اقلیم هشتم که بیرون از کره زمین است، عالمى است به نام هور قلیا که در این عالم دو شهر به نام جابالقاء و جابالساء در مشرق و مغرب دیده مىشود. چهار نهر در این عالم هستند که به حوضى مىریزند، براى شنیدن صداى ریزش آبها در حوض بایستى با دو انگشت خود گوشهایت را محکم بگیرى تا صداهاى خارجى به تو نرسد، آنگاه صداى مخصوصى خواهى شنید که همان صداى ریزش آبها است، مردم این دو شهر به زبان گوناگون سخن مىگویند و چون در آسمانها به هم مىرسند با هم صحبت مىدارند و اگر نیمههاى شب در مکان خلوت و بدون سر و صدایى بایستى و گوش فرا دهى صداى وزوزى مىشنوى که همان طنین گفتوگوى مردمان جابالقاء و جابالساء است.
چنین مطالبى را از کسى که در کربلا کرسى درس دارد و شاگردان متعددى اطرافش جمع شدهاند و در آنجا درس خارج [مثلاً] القاء مىکند مىشنویم. آن گاه در همین کتاب، حضرت حجّت را ساکن همین عالم هورقلیا مىداند و مىگوید: ایشان در سرزمین جابالقاء و جابالساء هستند.
از شاگردان مبرز او فردی به نام سید کاظم رشتى است که با او قدم به قدم به سیدعلى محمد باب نزدیک مىشویم. سید کاظم رشتى مثل استادش، خود را شیعه دوازده امامى مىداند. متن سخن وى این است که: «وصیت من آن است که شهادت مىدهم که محمّدبن عبدا... بنده خدا و فرستاده اوست، تمام شرایع منسوخ شدهاند جز اسلام که تا روز قیام باقى خواهد بود و شهادت مىدهم به دوازده نفر که به نص پیامبر اسلام به جانشینى معرفى گشتند و عبارتند از ابوالحسن على بن ابى طالب... و حجه بن الحسن که عدل و دادگرى را روى زمین بگستراند. او نمىمیرد تا آنکه بت پرستى را در جهان براندازد، خدایا! اینان پیشوایان منند. آنچه پیامبر فرمود حق است و شکى در آن نیست و شریعت او تا پایان روزگار پابرجا خواهد بود».
سید کاظم رشتى میگوید: همانطورى که هر خانهاى چهار ستون مىخواهد و با سه ستون نمىشود خانه ساخت، دین هم حتما چهار ستون مىخواهد و آن چهار ستون عبارتند از: خدا، پیامبر و امام، ولى با امام تمام نمىشود، باب امام هم لازم است که همان قراى ظاهره است که بعدها به رکن رابع معروف مىشود و در کلمات شیخیه این را زیاد مىبینیم. رکن رابع یعنى همان قراى ظاهرهاى که شیخ احمد مطرح کرده و بعد شاگردش سید کاظم با این تشبیه که خانه چهار ستون مىخواهد و دین هم به منزله خانه است و چهار ستون مىخواهد پی میگیرد و به گونهای ترویج مىکند که آن نائب خاص در آن زمان خودش است.
سید کاظم هم مثل استادش، هیچ سؤالى را بىپاسخ نمىگذاشته! یعنی هجوگویىها یا به عبارتى مبهمگویىهایى که شیخ احمد شروع کرده در کلمات سید کاظم رشتى هم دیده مىشود. مثلاً درباره ملائکه آسمانها اینگونه نوشته: «رؤساى ملائکه در هر آسمانى معلومند. فلک اول: ملائکه کلى آن اسماعیل است، فلک دوم: سیخائیل و سیمون و زیتون و شمعون و عطیعائیل، فلک سوم: سید یائیل و زهریائیل، چهارم: ساسائیل و کلیائیل و شمائیل، پنجم: کاکائیل و فشائیل، ششم: سمهاعیل و مشواعیل، هفتم: قرسائیل و رقیائیل، هشتم که ملائکه آن زیادند مانند: نهفائیل و سرسرائیل و...» و به همین سیاق و قافیه 67 اسم دیگر براى آسمان هشتم مىگوید.
نوعى حرف زدن در کلمات سید على محمد باب و بعد در کلمات حسینعلى بهاء دیده مىشود که نامفهوم است و نوعا صوفیه از اینگونه عبارتپردازىها دارد که در کلمات شیخ احمد نیز وجود دارد؛ شاگرد هم حق شاگردى را خوب ادا مىکند. در کتاب «مجموعه الوسایل» در رساله هیأت، نوشته است: «علت برودت و رطوبت زمین ماه است و جزر و مد دریاها به سبب اوست و شنیدهام که در مغرب زمین شیشهاى ساختهاند که چون آن را مقابل ماه بگیرند پر از آب مىشود». در کتاب شرح قصیده راجع به کلمه قبّه یا گنبد اینگونه نوشته است: «قبهاى را به ارتفاع 17 فرسنگ از دود مىداند و قبهاى را از مس و مسکن طوایف جن و از قبهاى به نام گورستان اهل عالم یاد مىکند...». و در آخر مىرسد: «هشیار باش و حواست را به من متوجهنما که این مطالب را کسى جز صاحبان خرد و اندیشه درک نمىکنند و بسیارى از رموز عجیبه و غریبه را من پنهان مىکنم؛ زیرا براى شنیدن آن کسى را نمىیابم و در دلم مطالب زیادى است که هرگاه سینهام از آن تنگى مىکند زمین را با دستهایم حفر مىنمایم و اسرار دلم را به زمین مىگویم».
در شرح حدیث «انا مدینه العلم» مىگوید: «در آسمان شهرى است که مىخواهم کوچههاى آن را بشمارم. قلم از شمارش آن ناتوان مىماند تا چه رسد به شمردن آنها بهطور مفصل، ولى تا ممکن است قسمتهاى آن شهر را مىشمارم». سپس تا 21 محله از آن شهر را به نامهاى عجیب و غریب مىشمارد و مىگوید: «محله 22 محله نبران است که در زیر برف قرار دارد که تدبیرکننده جهان پایین است در ناحیهاى از آن محله که در وسط آن است 360 کوچه وجود دارد که چون دانستن این کوچهها و صاحب آنها و نامهاى آنها بسیار سودمند است، آنها را براى شما برمىشمارم. اول کوچهاى که صاحبش مردى است با خنجرى در دست به نام رخیبا، دوم کوچهاى که صاحب آن صفحهاى حمل مىکند که نامش شماشلک است، سوم کوچهاى است که صاحبش لوت حشا با صورت سگ است، چهارم صاحب آن تواتیعال در دستش پتکى از آهن، پنجم صاحب آن سقطونسهسویلا به شکل انسان ایستاده، ششم صاحب آن حموتا به صورت گوسفند».
... و از این نامهاى عجیب و غریب تا 360 اسم که خود این اسمها را درست کرده که هوش و ذکاوت مىخواهد. یکى از شاگردان او کسى به نام «سید على محمد» است و در آن درس فرد دیگرى به نام «دالکورگى» حرفهاى سید کاظم رشتى بخصوص عقیدهاى که در باب رکن رابع دارد، باعث مىشود جرقهاى به ذهن دالکورگى بزند که بعدا روى سیدعلىمحمدباب کار مىکند و با القائاتى به وی مىقبولاند که او همان امام زمان است و باب با ادعاهایى که البته مراتب و مراحل دارد، از ذکریت و سید ذکر شروع مىکند تا سید باب و بعد هم خود امام زمان و مرحله چهارم پیغمبرى و مرحله پنجم خدایى. این نردبان را سیدعلىمحمد طى مىکند تا به آن درجهاى که مىخواهد برسد. ادامه دارد...