حسین شاهمرادی
در مدت اخیر با بروز و ظهور قیام های آزادی خواهانه و دیکتاتورستیزانه کشورهای منطقه، برخی رسانه های معاند تلاش می کنند تا همانند گذشته که هر حرکتی را مصادره به مطلوب کنند، بیداری مردم در این کشورها را نیز، به نفع جریان خود مصادره نمایند. بنابراین در تحلیل های خویش به بدسلیقه ترین شکل ممکن سعی کردند قضایا را به هم ارتباط داده و بیداری مردم منطقه را، چیزی از جنس فتنه88 در ایران، و مردم انقلابی مصر و لیبی را دنباله روان همان کودتاگران جمهوریت در ایران (موسوم به جنبش سبز) بنامند.
اما این قیاس اساساً قیاسی معکوس است که با وارونگی حقایق برای ادامه حیات خویش دست و پا می زند. البته لازم به ذکر است از آنجایی که فکر و منطقی جز هیاهو (با استفاده از رسانه)، در این افراد وجود ندارد اطلاق لفظ «جریان» یا «جنبش» یا هر واژه مشابه دیگر غیرصحیح و لفظ «هیاهو» برای اشاره به ایشان مناسب تر است.
هیاهوی سبز، هیاهویی بود که از همان آغازین روزهای خود، با بی منطقی محض کلید خورد و همین امر باعث شد که رفته رفته به هیاهویی خوار و زبون تبدیل شود. روند رو به زوال این هیاهو، به این دلیل است که ضعف استدلال و فریادهای خالی از منطق ایشان، به هیچ وجه نتوانست توفیقی برای این هیاهو به دنبال داشته باشد.
1) هیاهویی براساس دروغ
اولین عاملی که باعث شد، خیل عظیمی از طرفداران هیاهوی سبز به جریان فتنه ملحق نشوند، این بود که این هیاهو، حرکت پس از انتخابات خود را، براساس بی منطقی محض آغاز کرد و آن بی منطقی، همان ادعای بدون اساس تقلب بود. البته ادعای تقلب به خودی خود ایرادی نداشت. ایراد کار آنجا بود که این ادعا درحد یک ادعا باقی ماند و سندی مبنی بر تقلب ارائه نشد، اوج منطق مدعیان تقلب، نامه9 بندی میرحسین موسوی به شورای نگهبان بود؛ نامه ای خالی از استدلال محکمه پسند و منطقی که طبق قانون نمی توان براساس چنین ادعاهای ضعیفی، حکمی له یا علیه کسی صادر کرد. اولین اشتباه هیاهوی سبز آن بود که میرحسین موسوی برای ادعای تقلب در انتخابات، بجای ارائه سند، ادعاهای جزئی تری مطرح نمود مسائلی که حتی اثبات آن منجر به اثبات ادعای تقلب سراسری در انتخابات نمی شد. البته دلایل دیگری هم برای تقلب در انتخابات مطرح کردند، مانند تئوری معروف «داماد لرستان، فرزند آذربایجان» از روشنفکرترین زن ایران و یا تئوری صندوق های دوجداره شیخ اصلاحات و... که میزان بی منطقی آن به قدری بالاست که اساساً به شوخی می ماند.
هنوز هم با گذشت نزدیک به دو سال از انتخابات نه تنها دلیلی بر تقلب ارائه نشده بلکه این مسأله بیشتر به اثبات رسیده است که این ادعا نه از روی صداقت بلکه برای تولد یک سیاست از قبل طراحی شده و با هدف براندازی مطرح شد، بنابراین تولد این هیاهو، تولدی براساس فقدان منطق بود و هنوز این دو سؤال مهم، بدون جواب باقی مانده اند که اولاً مستندات شما برای تقلب در انتخابات چه بود؟ و ثانیاً حتی اگر دلایل و مستنداتی داشتید، چرا پیش از عدم حصول نتیجه از مراجع قانونی، به اردوکشی خیابانی روی آوردید؟
چرا که یکی از ادعاهای کلیدی هر دو کاندیدای سبز این بود که ما برای مقابله با قانون شکنی ها به میدان آمده ایم و خود را قانون مدار می خواندند. و طبیعی است کسی که ادعای احترام به قانون دارد، نمی تواند نگاه انتخابی به آن داشته باشد و قسمت هایی از آن را انتخاب کند و تنها به آن قسمت ها احترام بگذارد. حضور این دو کاندیدای سبز در عرصه رقابت به معنای پذیرش تام و تمام قانون بود و کسی که قواعد بازی را پذیرفت، راه اعتراض به نتیجه را هم باید از همان مجرا طی کند. این یعنی حتی اگر هیاهوی سبز، دلیلی و سندی برای تقلب در انتخابات داشت (که نداشت)، باز هم توجیهی برای اردوکشی خیابانی محسوب نمی شد.
2) هیاهویی سرشار از تناقض
یکی از عواملی که باعث شد، پیروان هیاهوی سبز، هر روز کم و کمتر شوند، تناقض های آشکاری بود که در این هیاهو دیده می شد و خودنمایی اجتناب ناپذیر این تناقضات، نشان از تلاش سران این هیاهو برای فریب مردم داشت.
1- سران این هیاهو، از طرفی خود را پیرو خط امام می نامیدند و از طرف دیگر در خیابان ها، شعارهایی علیه آرمان و خط امام می شنیدیم. «استقلال، آزادی، جمهوری ایران»، «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»، «مرگ بر اصل ولایت فقیه» و...، شعارهایی بود که تضاد آشکار خود را با اندیشه امام(ره) نمایان می کرد و کسی نمی توانست بگوید که این شعارها برخاسته از اندیشه امام است.
2- نکته دیگری که تناقض بین حرف و عمل این هیاهو را مشخص می کند، آرمان این هیاهو بود. این هیاهو در بیانیه هایش اعلام می کرد که به «نتیجه انتخابات» معترض است و برای «ابطال انتخابات» به میدان آمده است. و این درحالی بود که شعارهای طرفداران آن، شعارهایی علیه «اصل نظام» بود.
3- پیروان هیاهوی سبز، درحالی خود را مسلمان، مومن و... می دانند که رفتارهای ضددینی آنان در تمامی تجمعات آن ها تأمل برانگیز است مثل نحوه نماز خواندن با کفش در نماز جمعه ای که به امامت آقای هاشمی رفسنجانی قرائت شد، یا روزه خواری ماه رمضان سال گذشته در روز قدس و یا مردمان خداجویی! که در عاشورای حسینی برای اولین در جمهوری اسلامی به هتک حرمت علنی محافل عزای اباعبدالله الحسین(علیه السلام)، روز عاشورا و توهین به عزاداران آن حضرت پرداختند.
4- در اعتراض به تقلب، شعارشان این بود که «نوشتیم میرحسین، خواندند احمدی نژاد» این حرف، بدان معنا بود که «مردم در 22 خرداد، روی برگه های رای خود، نام میرحسین را نوشته اند.» از طرفی، یکی دیگر از استنادات ایشان برای تقلب استفاده ابزاری احمدی نژاد از امکانات دولتی، سهام عدالت و... برای فریب مردم بوده است تا به او رای دهند. این تناقض بدان معناست که «مردم به هر دلیلی (سهام عدالت و مسکن مهر و...) در روز 22 خرداد نام احمدی نژاد را بر برگه رای نوشته اند.»
فارغ از بحث کردن بر روی صحت و سقم این ادعا، این تناقض چطور قابل حل است؛ اینها یک بار می گویند مردم روز 22 خرداد با آگاهی، نام میرحسین را بر برگه های رای نوشته اند و یک بار می گویند که به واسطه فریب خوردن، نام احمدی نژاد را! لطفا تکلیف ما را روشن کنید که بالاخره مردم در روز 22 خرداد نام چه کسی را در برگه رای خویش نوشتند؟!
این مثال ها و مثال های زیاد دیگری از این دست، تناقضات آشکاری بود و هست که باعث شد روزبه روز از طرفداران این هیاهو کاسته شود. بهتر است هیاهوی سبز، برای رفع این مشکل، تعارف را کنار گذاشته صادقانه بیان کند که به هیچکدام از ادعاهای خویش اعتقادی ندارد تا شاید این تصریح مواضع، منجر شود طرفداران این هیاهو خالص تر شده و هم اینکه تکلیف شان با خودشان روشن شود و هر روز مجبور نباشند برای اصلاح و پوشاندن عملکرد طرفداران خود به هزار حربه متوسل شوند مانند آن که آنها که عکس امام را سوزاندند، عوامل حکومت بودند و یا بگویند که شعار «جمهوری ایرانی» از طرف لباس شخصی ها مطرح شد و!...
نکته قابل توجه این است که اینجا دیگر بحث تفسیر خط امام، مطرح نیست. نص صریح مواضع امام در مورد «جمهوری ایرانی» و «نه غزه نه لبنان» و... مشخص است و نمی توان از این تناقضات گریخت.
3) هیاهویی با نفاق در هدف
در مورد هدف، دو نکته قابل ذکر است؛ اول اینکه هیاهوی سبز خلاف آنچه که اعلام کرده بود، عمل کرد. یعنی در ابتدای کار، هدف خود را باطل کردن انتخابات مطرح کرد اما در عمل به دنبال براندازی نظام بود. همان طور که در بالا ذکر شد، شعارهایی که این جریان می داد، نه در اعتراض به انتخابات که در اعتراض به اصل نظام بود. نکته دوم در مورد هدف هیاهوی سبز، این است که براساس توضیحات ذیل، در حال حاضر هیچ هدف رسمی جز براندازی نظام جمهوری اسلامی و مخالفت با آن را نمی توان برای هیاهوی سبز متصور شد. جریان سبز (و نه هیاهوی سبز)، که جزئی از آن 40 میلیون برنده انتخابات بودند، کسانی بودند که پیش از انتخابات، حامیان میرحسین موسوی بودند. هیاهوی سبز (جریان فتنه) هم جریانی بود که ظاهرا به نتیجه انتخابات معترض بود. یعنی اگر مسامحتا بگوییم حامیان هیاهوی سبز، همان حامیان میرحسین موسوی در قبل از انتخابات هستند و هیچ کم و کاستی در تعداد آنها رخ نداده است، (که داده است)، باید گفت که این جریان، یک بار در حمایت از کاندیداتوری یک کاندیدا شکل گرفت و دفعه دوم در اعتراض به نتایج انتخابات. پس در حال حاضر که انتخابات تمام شده است، چیزی تحت عنوان حمایت از کاندیدا مطرح نیست و دوران جریان سبز (و نه هیاهوی سبز) به اتمام رسیده است. هدف ابطال انتخابات هم که با به رسمیت شناختن دولت از سوی سران سبز، کان لم یکن محسوب می شود و بنابراین دوران هیاهوی سبز هم قاعدتا باید به اتمام می رسید.
همان طور که گفته شد، هیچ یک از اهدافی که هیاهوی سبز، در راستای آن شکل گرفت در حال حاضر وجود خارجی ندارند، سؤالی که جواب آن را باید در پس تعارفات مردم فریبانه سران این هیاهو جست وجو کرد هدف ادامه دادن این قبیل بیانیه نویسی ها و اعتراضات است یعنی تخریب چهره نظام و براندازی آن.
رهبران این هیاهو، نیک می دانند که اگر نقاب نفاق از چهره بردارند و این هدف را به صراحت اعلام کنند، هم دروغ های چند سال گذشته شان، به طور عام و هم دروغ های مدت اخیرشان، به طور خاص، برملا شده و به دو دلیل از جامعه طرد می شوند. یک؛ دروغ گویی و دو؛ حرکت براندازانه! کما اینکه تا همین جا نیز درخواست مردم مبنی بر محاکمه سران فتنه نشانه افشای عدم صداقت و ماهیت برانداز آنان نزد مردم است.
4) هیاهویی بی رهبر
زمانی که بحث به رهبری هیاهوی سبز می رسد، ناخودآگاه به ذهن متبادر می شود که «رهبر» به کسی اطلاق می شود که «ره بر» است و «راه بر». و حال این که این هیاهو، راهی را نمی پیماید و در عوض در «بیراهه» می تازد. فلذا به جای استفاده از «رهبر» یا «راهبر» برای این هیاهو، از واژه «بیراهه بر» استفاده می کنیم که واژه ای درخور است. اما جالب اینجاست که حتی همین بیراهه بر هم در این هیاهو، دیده نمی شود.
علی القاعده اگر قرار است این هیاهو رهبری داشته باشد، آن شخص باید میرحسین موسوی یا مهدی کروبی به دلیل جایگاه حقوقی مبنی بر شاکی بودن به نتیجه انتخابات و طرح ادعای تقلب باشد یا حتی اگر قرار است که آن واحد، چندین رهبر برای این هیاهو فرض کنیم، منطقی آنست که تمام رهبران این هیاهو، حداقل در مواضع کلی هم جهت باشند، در حالی که اکنون تنها کسانی که در هیاهوی سبز، نقش رهبری را برعهده ندارند. همین دو فرد مذکور هستند.
تمام نقش ایشان در راهبری جریان، به اعلام ساعت و تاریخ تجمعات سبز! خلاصه می شود که همین نقش هم طی روزهای اخیر از آنان سلب شده است. از طرفی لندن نشینان و لس آنجلس نشینانی که نقش بیشتری در رهبری جریان دارند هم، اختلافات اساسی حتی در مواضع کلی دارند. برخی از آنها صراحتاً رگه های مذهبی درون جریان را مذمت می کنند و برخی دیگر در تناقضی آشکار، دم از خط امام می زنند.
در حالی که رهبران این جنبش مواضعی کاملا هماهنگ با دشمنان قسم خورده این نظام دارند بالاخره بیراهه بر این هیاهو کیست، کجاست و اصلا سمت و سوی هیاهو به کدام طرف است؟
5) هیاهویی وابسته به بیرون از مرزها
هیاهوی سبز، از ابتدا بیمار متولد شد بیماری که بدون تنفس بیگانگان ادامه حیاتش ناممکن بود. میل و کشش فتنه گران داخلی به جذب حمایت بیگانگان و تمایل بیگانگان به آتش افروزی از یک طرف و هم راستا بودن این دو گروه در بسیاری از اهداف اصلی از طرف دیگر، باعث شد که این وابستگی در دو بعد شکل گیرد. بعد اول که بسیار مهم تر و ریشه ای تر از بعد دوم است، وابستگی فکری و هویتی است و بعد دوم که رسواکننده بعد اول است، وابستگی تشکیلاتی و سازمانی است.
عناصر اصلی هیاهوی سبز در ایران، همانانی بودند که اعلام اعتقاد و حتی التزام عملی شان به لیبرالیسم مشهود است، سوابق بسیاری از این افراد که در جریان فتنه به عنوان نفرات اصلی دستگیر شدند، در مقابله با اسلام، ارزش های اسلامی و ولایت فقیه و در کل مبارزاتشان برای پیاده کردن الگویی از دموکراسی آمریکایی پسند که صدالبته تحت لوای اسلام و حقوق بشر و... انجام می شد، این موضوع را تایید می کند. البته ایشان از تصریح شفاهی این مسئله نیز ابایی ندارند.
به وضوح روشن است که آبشخور فکری نفرات اصلی هیاهوی سبز، جایی بیرون از مرزهای ایران اسلامی است. تلاش برای احیاء و پیاده کردن مکاتبی که مردم ایران بیش از 150 سال است، تحت عنوان جریان روشنفکری وابسته، با آن مبارزه کرده اند، به بهانه تقلب در انتخابات هدف دیگری بود که در پیش گرفتند و روشن است که چنین بهانه هایی مردم را برای پذیرش این عقاید وابسته اقناع نخواهد کرد. البته این سطح از آگاهی، فقط در بین سران و قلیلی از دنباله روان هیاهوی سبز وجود داشت و متاسفانه در میان خیل عظیمی از پیروان این هیاهو، لیبرالیسم به سادگی به لاقیدی ترجمه و بازهم متاسفانه همین لاقیدی در عمل به بی بند و باری جنسی برداشت می شد.
با تمام این توصیفات، در این نکته که حمایت گسترده بیگانگان از جریان فتنه و هیاهوی سبز، با هدف پیاده کردن افکار بیگانه دنبال می شد، هیچ شکی نیست، از آنجا که یکی از شاخصه های تعیین اعتقاد هر گروهی، پلاکاردها و شعارهایش است، با نگاهی به پلاکاردها و شعارهای هیاهوگران سبز، می توان وابستگی فکری ایشان به غرب و علی الخصوص آمریکا را دریافت.
اما در باب وابستگی تشکیلاتی و سازمانی این هیاهو به بیرون از مرزها، نیازی به تحلیل نیست و مصادیق، خود گویای همه چیز هستند. به عنوان مثال بودجه 250 میلیون دلاری که در کنگره آمریکا برای حمایت از جریان فتنه در داخل ایران تصویب شد و خود وقیحانه آن را در رسانه هایشان مطرح کردند، دلیلی قاطع بر وابستگی این جریان است. رسانه هایی که شعار بی طرفی می دهند، جانبدارانه در حمایت از جریان فتنه پا به رکاب بودند به طوری که در بسیاری موارد، حتی نتوانستند، ژست بی طرفی را حداقل در ظاهر حفظ کنند. بنگاه دروغ پراکنی انگلیس معروف به «بی بی سی» یکی از این رسانه هاست.
پیش از انتخابات، اعلام حمایت از کاندیدایی خاص توسط رسانه هایی که انتساب رسمی به دولتهای ضدایران داشتند، و در عین حال عدم مرزبندی هیاهوی سبز با ایشان، نشان از این ارتباط وثیق دارد؛ حمایتی که ادامه پیدا کرد و هیچ گاه قطع نشد. رسانه هایی که برای پروژه های جعلی جریان فتنه، مستندسازی و آنان را در توجیه مثلا افکار عمومی یاری می کردند. رسانه هایی که سکوت امروزشان در مقابل کشتار چندصدنفری قذافی و دیگر جنایتکاران منطقه، گویای انگیزه آن روز ایشان در اعتراض به قتل ندا آقاسلطان ها است. وابستگی تشکیلاتی به بیگانگان به گونه ایست که می توان شعارهایی که قرار است در تجمعات هیاهوی سبز، سرداده شود را، چندین روز قبل، از تریبون این رسانه ها شنید و یا در سایت وزارت خارجه رژیم صهیونیستی مشاهده کرد. دستگیری چند نفر از ماموران منتسب به MI6 انگلستان و یا سرویس های جاسوسی رژیم صهیونیستی که در فتنه نقش داشتند این وابستگی را بیش از پیش نمایان می کند.
6) هیاهویی در اقلیت
اوج هیمنه هیاهوی سبز، در روز 25 خرداد88 و همان راهپیمایی به اصطلاح سکوت بود، راهپیمایی سکوتی که طی آن به پایگاههای نظامی حمله شد و حداقل 10نفر جان خود را ازدست دادند. اکنون این تعداد به قدری اندک اند که کاری بیش از سوزاندن دوسطل زباله و شکستن دوشیشه کیوسک تلفن، از ایشان برنمی آید و به وضوح روشن است که طرفداران این هیاهو در اقلیت مطلق اند.
حتی بر اساس دموکراسی آمریکایی که اینان شعارش را می دهند، بازهم دلیلی برای اینگونه حرکات ندارند، مگر اینکه تعدادشان از این اقلیت به اکثریتی قاطع بدل شود که تازه آن وقت هم به گروه اکثریت اما باطل تبدیل می شوند. بنابراین همه تلاش های ایشان، تلاش درجهت حاکم کردن این اقلیت بر اکثریت بوده و هست که این به معنای دیکتاتوری محض است. دراینجا هم یکی دیگر از تناقضات دیگر این هیاهو رخ می نماید؛ گروهی که به تعبیر خود آنها یکی از شعارهای اصلی شان دموکراسی خواهی و دیکتاتورستیزی است، در جهت ایجاد دیکتاتوری و حاکم کردن اقلیت بر اکثریت مطلق، به مدد هیاهویی رسانه ای تلاش می کنند.
در موارد فوق سعی بر این شد تا تصویری کلی از هیاهوی سبز و دلیل استفاده از لفظ هیاهو به جای جنبش برای آنها ارائه شود، حال با توجه به تصویر ارائه شده بهتر می توان فتنه88 ایران را با قیام های مردمی کشورهای منطقه مقایسه کرد به طور خلاصه هیاهوی سبز، حرکتی بود که:
1. براساس دروغ شکل گرفت.
2. تناقض های منطقی بی شماری درشعارها و عملکردش دیده می شود.
3. درتلاش است با اهدافی جعلی و غیر از هدف اصلی خود، مردم را بفریبد و با خود همراه کند. فلذا همواره نفاقی عمیق در بیان اهدافش دارد.
4. به لحاظ رهبری و هدایت کار، دچار مشکلات اساسی است و با تعدد سرانی که هرکدام در جهت اهداف خود تلاش می کنند، روبروست.
5. خاستگاه فکری و همچنین سازمانی و تشکیلاتی اش در بیرون از مرزهاست.
6. به لحاظ کمیت در اقلیت مطلق است و درتلاش است تا با شانتاژ رسانه ای این اقلیت را، بر اکثریت مطلق جامعه حاکم کند و این به معنای تلاش برای پیاده سازی دیکتاتوری است.
حال، با در ذهن داشتن این چند نکته و این تصویر کلی از هیاهوی سبز، نگاهی می کنیم به قیام های مردم منطقه تا بی اساس بودن قیاس مذکور را بهتر دریابیم. قیام مردم منطقه علیه کودتاگران کشورشان چند ویژگی مهم دارد که درنظرگرفتن آنها به اضافه موارد فوق، فصول ممیز هیاهوی سبز با مردم انقلابی منطقه و درعین حال فصول مشترک هیاهوی سبز با دیکتاتوران منطقه را روشن می سازد:
1) قیامی علیه آمریکا
با اندک توجهی، در خواهیم یافت که قیام مردم منطقه، قیامی در جهت کوتاه کردن دست آمریکا و همپیمانانش از این کشورهاست. دیکتاتوران این کشورها، همگی از هم پیمانان آمریکا هستند و این فصل مشترک بسیار مهم در خیزش های عمومی منطقه، نشان دهنده آن است که این مردم، در اصل علیه «آمریکا» به پاخاسته اند. پلاکاردها و شعارهای ضدآمریکایی و سوزاندن پرچم آمریکا دراین تظاهرات و ازطرفی تلاش آمریکا و هم پیمانانش در ایجاد استمرار این دیکتاتوری ها، نشان از جنگی تمام عیار میان آمریکا و مردم انقلابی منطقه دارد. سالیان سال است که حاکمان این کشورها با سرفرودآوردن درمقابل آمریکا، مردمان شان را تحقیر کرده اند و همین امر موجب شده است که مردم، بیش از اینکه خواهان به دست آوردن استقلال و رهایی از ظلم و ستم دیکتاتوری داخلی باشند، خواهان رهایی از غل و زنجیر آمریکا، رژیم اسراییل و هم پیمانانش هستند.
بنابراین یکی از تفاوت های بسیار مهم هیاهوی سبز، با قیام کشورهای منطقه در این است که هیاهوی سبز، حرکتی است آمریکایی و از طرفی قیام مردم منطقه، انقلابی است علیه آمریکا و دست نشاندگانش؛ و بنابراین هیاهوی سبز بیش از اینکه شبیه به انقلابیون این کشورها باشد، از جنس دیکتاتورهای این کشورهاست. مثلا همانگونه که نامبارک مصری کمپ دیوید را امضا کرد، هیاهوی سبز هم «نه غزه، نه لبنان» گفت که آن هم برای خود، یک کمپ دیوید دیگر است و یا همانگونه که دیکتاتور بحرینی، با بی منطقی تمام، سعی در حفظ حاکمیت اقلیت بر اکثریت دارد، هیاهوی سبز هم، همانگونه که مطرح شد، بدون ارائه هیچ منطقی، سعی در حاکم کردن اقلیت بر اکثریت و ایجاد دیکتاتوری داشته و دارد. پس در این یارکشی، هیاهوی سبز در طرف مقابل انقلابیون مسلمان منطقه و درجبهه دیکتاتوران این کشورها، قرار دارد.
2) قیامی یکپارچه توسط اکثریت قاطع مردم
امروزه کمتر کسی را می بینیم که در کشورهای منطقه با این قیام ها مخالف باشد، و خواست مردم برای قطع کردن دست دیکتاتوران، خواست اکثریت قاطع آنهاست که اگر اینگونه نبود، صدایی هم از موافقان مردمی دیکتاتور شنیده می شد.
اگرچه رنگ و بوی اصلی قیام، رنگ اسلامی است، اما این خواست عمومی در میان پیروان سایر ادیان و مذاهب هم رخنه کرده است و همه با هر دین و مسلکی که هستند علیه دیکتاتور به پاخاسته اند. یکپارچگی مردم از ادیان و مذاهب مختلف به این دلیل است که از همان ابتدا، رسما اعلام کردند که برای سرنگون کردن دیکتاتور به میدان آمده اند.
هیاهوی سبز، هیاهویی در اقلیت است و دراین مورد هم، تفاوت آشکار آنها با قیام مردم مسلمان منطقه در این است که یکی قصد حاکم کردن اراده اکثریت را دارد و دیگری قصد به زیرکشیدن اراده او را.
3) قیامی برای ارزشها
همان گونه که مطرح شد، اگرچه پیروان ادیان و آیین های مختلف در قیام های مردم منطقه، حضور دارند، اما رنگ و بوی اصلی قیام، رنگ و بوی اسلامی است و به همین دلیل هم هست که سران آمریکایی و صهیونیستی ترس برپا شدن جمهوری اسلامی دیگری دراین کشورها را دارند و به جد تلاش می کنند تا از تحقق آن جلوگیری شود. وجود نمادهای مختلف اسلامی در این قیام و آرمان های ارزشی مردم در این کشور، مهر تاییدی است براین مسئله که مردم منطقه برای احیای ارزش های اسلامی قیام کرده اند و در صددند تا ارزش هایی را که سالهاست بواسطه تامین منافع بیگانه، سرکوب شده در رگ های جامعه به جریان درآوردند.
حال هیاهوی سبز برای حفظ ارزش ها درایران چه می کند؟ نسبت این هیاهو با ارزش های اسلامی در بخش ابتدایی مطلب، توضیح داده شد، هیاهویی برای سرکوب ارزش های اسلامی و این، یکی دیگر از فصول ممیز قیام های اسلامی منطقه با هیاهوی سبز است.
قصه لباس پادشاه و خیاطی که می خواست لباسی بی نظیر برای او بدوزد و در نهایت با نیرنگ، پادشاه را لخت در انظار عمومی ظاهر کرد تا کودکی صادقانه فریاد برآورد پادشاه لخت است قصه آشنایی است که به شرایط فعلی هیاهوی سبز می ماند.
آن ها درحالی خود را منتسب به قیام های مردمی منطقه و الگوی این خیزش های عمومی می دانند که این انتساب فقط یک دروغ و هیاهوست. با توجه به تمامی شواهد و قرائن و ویژگی هایی که هیاهوی سبز در ایران حائز آنهاست، می توان گفت: هیاهوی سبز عریان است وردایی مانند قیاس فتنه گران ایران، با انقلابیون منطقه، ردایی است که بر قامت این هیاهو، زیادی فراخ است. این هیاهو، تا زمانی که برای تناقض ها و ضعف های منطقی خویش چاره ای نیندیشیده است، حتی شایان اطلاق نام جنبش یا جریان هم نیست، چه رسد به اینکه بخواهد چنین قیاس هایی داشته باشد.