* سؤال: آقاى مطهرى! این روزها با نزدیک شدن زمان برگزارى رفراندوم، مسائل عقیدتى و ایدئولوژیک بسیارى بخصوص در میان روشنفکرها مطرح شده. مناسب دیدیم از شما دعوت کنیم تشریف بیاورید اینجا و پارهاى از این سؤالها را با شما در میان بگذاریم. به عنوان اولین سؤال، من مفهوم "جمهورى اسلامى" را مطرح مىکنم که به زعم بسیارى مفهومى است گنگ و مبهم. مىخواستم بپرسم شما چه تعریفى از "جمهورى اسلامى" ارائه مىدهید؟
** استاد: احتیاج زیادى به تعریف ندارد. "جمهورى اسلامى" از دو کلمه مرکب شده: کلمه "جمهورى" و کلمه "اسلامى". کلمه جمهورى شکل حکومت پیشنهاد شده را مشخص مىکند. مىدانیم که حکومتهاى دنیا، چه در گذشته و چه در حاضر، شکلهاى مختلفى داشتهاند از قبیل حکومت فردى موروثى که نامش سلطنت و پادشاهى است؛ حکومت متخصصان، حکیمان، فیلسوفان، خبرگان، که در قدیم اریستوکراسى مىنامیدند؛ حکومت متنفذان، سرمایهداران، مالیات دهندگان. یکى از آنها هم حکومت عامه مردم است، یعنى حکومتى که حق انتخاب حاکم با همه مردم است قطع نظر از این که مرد هستند یا زن، سفید هستند یا سیاه و داراى هر فکر و هر عقیدهاى هستند، فقط شرط بلوغ سنى و رشد عقلى در آن معتبر است و نه چیز دیگر، و بعلاوه این حکومت حکومت موقت است یعنى هر چند سال یک بار باید تجدید شود یعنى مردم حق تجدید نظر دارند که بخواهند آن حاکم را براى بار دوم و احیانا براى بار سوم یا چهارم (اگر قانون اساسى شان اجازه بدهد) انتخاب کنند یا شخص دیگرى را که از او بهتر مىدانند. و اما کلمه "اسلامى" محتواى این حکومت را بیان مىکند، یعنى پیشنهاد مىشود که این حکومت با اصول و مقررات اسلامى اداره شود و در مدار اصول اسلامى حرکت کند، چون مىدانیم که اسلام به عنوان یک دین در عین حال یک مکتب و ایدئولوژى است و طرحى است براى همه شئون زندگى بشر. بنابراین "جمهورى اسلامى" یعنى حکومتى که شکل آن انتخاب حاکم است از طرف عامه مردم براى مدت موقت و نه شکل موروثى، و محتواى آن اسلامى است یعنى بر اساس معیارها و موازین اسلامى است.
* سؤال: شما در توضیحتان اشاره کردید که حکومت جمهورى به معنى اقامه حاکمیت همه مردم است. به نظر مىرسد که این حق حاکمیت ملى که حتى در انقلاب مشروطیت هم آن را تأکید کردیم و تثبیت شد و این نکته که قواى سه گانه ناشى و منبعث از ملت است، "جمهورى اسلامى" با طرح مفاهیمى مثل ولایت فقیه و بعلاوه با بیان این مسئله که متکى به یک سلسله قواعد و ضوابط از پیش ساخته است و در عین حال با تکیه بر این نکته که حکومت طبقه روحانى است این توهم را پیش مىآورد که مفهوم "جمهورى اسلامى" با مفهوم "جمهورى" به معناى عامش در تعارض باشد. فکر مىکنید این تعارض به نحوى حل شدنى است؟
** استاد: به هیچ وجه تعارضى نیست. مسئله "جمهورى" مربوط به شکل حکومت است که البته مستلزم نوعى دموکراسى است یعنى مردم حق حاکمیت دارند. حق حاکمیت به معنى این است که مردم حق دارند که سرنوشت خودشان را خودشان در دست بگیرند و این ملازم با این نیست که مردم خودشان را از گرایش به یک مکتب و ایدئولوژى و از التزام و تعهد به یک مکتب معاف بشمارند. من از این سؤال تعجب مىکنم. آیا معنى دموکراسى این است که هر فردى براى خودش مکتبى داشته باشد؟ و یا این که هیچ فردى هیچ مکتبى نداشته باشد و به هیچ مکتبى گرایش پیدا نکرده و ملتزم و متعهد نباشد و اصول هیچ مکتبى را نپذیرد؟ چنین چیزى نیست. وقتى که مىگوییم "اسلامى" معنایش این نیست که روحانیین را به عنوان طبقه حاکمه مىخواهیم بپذیریم. مثل این که در این بیان شما میان حکومت اسلامى و حکومت طبقه روحانى اشتباه شده است.
* سؤال: توهمى که از جمهورى اسلامى در ذهن بسیارى پیش آمده درست همین است که جمهورى اسلامى به معنى حکومت طبقه روحانى است.
** استاد: اگر چنین اشتباهى هم پیش آمده باید این اشتباه رفع شود. اولا عملا در همین حکومت موقت اسلامى مىبینید که روحانیین به پستها و مشاغل گماشته نشدند، در صورتى که اگر هم گماشته مىشدند مثل سایر افراد بود و اتفاقا خود روحانیین بزرگ نه به این دلیل که اگر روحانیین پستها را اشغال کنند حکومت حکومت روحانیین مىشود بلکه به دلایل دیگرى که حالا نیازى به توضیح آنها نیست موافق نیستند که روحانیین پستهاى دولتى را اشغال کنند کما این که در دولت موقت اشغال نکردند و فکر مىکنم که در دولت بعد هم اشغال نکنند. ولى به هر حال حکومت اسلامى و جنبه اسلامى بودن حکومت به حاکمیت عملى یک طبقه ارتباط ندارد، به حاکمیت یک ایدئولوژى ارتباط دارد، ایدئولوژیى که اکثریت قاطع مردم در گذشته ابراز کردهاند که به این ایدئولوژى مؤمن و معتقدند و گرایش دارند و خواهان آناند و مىخواهند در کادر آن حرکت کنند و نه یک ایدئولوژى دیگر. بنابراین، این مسئله که ما فکر کنیم همین قدر که گفته مىشود "جمهورى اسلامى" حق حاکمیت مردم را نقض مىکند به هیچ وجه درست نیست. حق حاکمیت مردم به معنى این است که مردم حق قانونگذارى دارند کما این که در دوره مشروطیت هم قانون اساسى بر مبناى دین اسلام بود و خود قانون اساسى و متمم قانون اساسى در کمال صراحت مىگوید هر قانونى که بر ضد قوانین اسلام باشد قانونیت نخواهد داشت و مجلس حق وضع چنین قانونى را ندارد، یا اصل دوم متمم قانون اساسى پنج نفر از فقهاى طراز اول را به عنوان ناظر بر این قوانین [معرفى مىکند] که بر خلاف اصول و ضوابط اسلامى نباشد.
اینها در قانون اساسى و متمم قانون اساسى آمد؛ هیچ وقت کسانى که انقلاب مشروطیت را بپا کردند اینها را بر ضد دموکراسى و روح مشروطیت و حتى جعل قانون و تقنین ندانستند زیرا قوانین را در کادر اصول کلى اسلامى وضع مىکردند و عمده در مسئله دموکراسى همین است که در مرحله اجرا این مردم خودشان باید باشند که مجرى قانون باشند، حال یا مجرى قانونى که خود وضع کردهاند یا مجرى قانونى که فرضا به وسیله یک فیلسوف وضع شده است و این مردم مکتب آن فیلسوف را پذیرفتهاند و یا مجرى قانونى که به وسیله وحى الهى وضع شده است. بنابراین جمهورى اسلامى و اسلامى بودن این جمهورى به هیچ وجه بر ضد حاکمیت ملى- که به دوره مشروطیت اشاره کردید- نیست و به طور کلى با دموکراسى به هیچ وجه منافات ندارد و هیچ وقت اصول دموکراسى ایجاب نمىکند که هیچ مکتبى بر یک جامعه حاکم نباشد. احزاب معمولا خود را وابسته به یک ایدئولوژى معین مىدانند و افتخار هم مىکنند ولى این را هرگز بر ضد اصول دموکراسى نمىشمارند که اگر بناست در کشور ما دموکراسى باشد من چرا قبلا خودم را به یک مکتب متعهد و ملتزم کردهام و چرا مىخواهم اصول آن مکتب و به تعبیر شما اصول ازپیشساخته و اصولى را که قبلا به وسیله یک فیلسوف یا فیلسوفانى یا در این جمهورى اسلامى به وسیله وحى وجود داشته [در جامعه پیاده کنم و] هیچ وقت کسى این طور فکر نمىکند که این بر خلاف حق حاکمیت ملى است.مسئله ولایت فقیه هم که مطرح کردید از همین قبیل است.
مسئله ولایت فقیه این نیست که فقیه خودش در رأس دولت قرار مىگیرد، خودش مىخواهد عملا حکومت کند و مجرى باشد. نقش فقیه در یک کشور اسلامى که ملتزم و متعهد به اسلام است و اسلام را به عنوان یک ایدئولوژى پذیرفته است نقش یک ایدئولوگ است نه نقش یک حاکم. وقتى که مردم آن ایدئولوژى را پذیرفتهاند قهرا براى ایدئولوگ هم نقشى قائل هستند یعنى اوست که نظارت مىکند بر این که این ایدئولوژى درست اجرا مىشود یا نه، آیا این شخص که مىخواهد رئیس دولت بشود و به عنوان مجرى قانون در کادر اصول این ایدئولوژى حرکت کند صلاحیت چنین کارى را از نظر آن ایدئولوژى دارد یا ندارد؟ ولایت فقیه ولایت ایدئولوژیک است و اساسا خود فقیه را مردم انتخاب مىکنند. این خودش عین دموکراسى است. اگر ولایت فقیه یک امر انتصابى مىبود، مثلا هر فقیهى به وسیله فقیه قبل از خودش به طور خاص تعیین شده بود ممکن بود بگوییم که این بر خلاف اصول دموکراسى و نظیر سلطنت موروثى است. ولى، فقیه را بر خلاف سلطان و شاه خود مردم انتخاب مىکنند، رهبر را خود مردم انتخاب کردند و خود مردم انتخاب مىکنند، مرجع را خود مردم به عنوان یک صاحب نظر در این مکتب انتخاب مىکنند و بنابراین، این چه منافاتى دارد با اصول دموکراسى و چه تناقضى هست میان جمهورى بودن و اسلامى بودن؟ آیا این که شکل حکومت موقت باشد و محتوا اسلامى باشد تناقض است؟ یعنى اگر شکل حکومت دائمى و موروثى بود دیگر با اسلامى بودن تناقض نداشت؟ چه رابطهاى میان این دو است؟
* سؤال: "جمهورى" را که ما طرح کردیم منظورمان اعمال اراده ملت بود براى به دست گرفتن حاکمیت، یعنى این که خود ملت بر خودش حکومت کند. اما حتى با قبول ضوابط اسلامى که شما از آن اسم بردید و توضیح دادید که به هر حال هر حکومتى ناگزیر از پذیرش یک سلسله قواعد ایدئولوژیک و ضوابط است این اشکال مطرح مىشود که ضوابط ازپیشساخته اسلامى، هزار و چهارصد سال پیش تدوین و تنظیم شدند و با توجه بهاین که زمانه به شتاب در گذر است و هر روز مسائل تازهتر و نوترى مطرح مىشود این تردید وجود دارد که آن ضوابطِ متعلق به گذشته نتواند پاسخگوى نیاز حال ما باشد.
** استاد: این مسئله دیگرى است و پاسخ دیگرى دارد. مسئله تحولات زمان و ثابت بودن ضوابط و قواعد اسلامى مسئلهاى است که این شبهه را همیشه پیش آورده که چگونه مىتوان این ثابت را با آن متغیر مربوط کرد. ولى باید توجه داشته باشید که این مسئله زمان و تغییر و تحول، مسئله درست و صحیحى است اما یک ظرافتى در آن هست که اغلب آن ظرافت را توجه ندارند. انسان به عنوان یک فرد و همچنین انسان به عنوان یک جامعه (یعنى جامعه انسان) حکم قافلهاى را دارد که دائما در حرکت است، منزل به منزل طى مىکند، ثابت و یکنواخت نیست. بنابراین اگر ما بخواهیم انگشت روى منازل بگذاریم و جامعه بشر را در یکى از منازلى که در آن منزل براى یک مدت موقت فرود آمده متوقف کنیم این بدون شک بر خلاف ناموس طبیعت است. ولى فرق است میان منزل و راه. منزل تغییر مىکند، آیا راه هم لزوما تغییر مىکند؟ آیا مسیر جامعه انسانى هم- که همه قبول دارند که یک مسیر تکاملى است- تغییر مىکند و عوض مىشود، یعنى راه هم در راه است؟ یعنى بشر و جامعه بشرى هر روزى در یک جهت و در هر مرحلهاى از مراحل در یک راه و مسیر و به سوى یک هدف حرکت مىکند؟ امروز از این طرف مىرود فردا از آن طرف؟ یا نه، خط سیر تکاملى بشر به عنوان یک راه، یک خط ثابت است، مثل مدار ستارگان یا مدار ذرات اتمى است. ستارگان دائما در حرکتند ولى آیا مدار ستارگان هم دائما در تغییر است؟
چون ستارگان خودشان در یک مدار "حرکت" مىکنند، مدار حرکتشان هم ضرورت دارد که تغییر کند و اگر تغییر نکند آن ستاره در یک نقطه میخکوب مىشود؟ نه، لازمه حرکت ستاره این نیست که مدار ستاره هم قطعا و ضرورتا و لزوما تغییر کند. حال این مسئله براى انسان مطرح است که آیا انسانیت، کمال انسانى و ارزشهاى انسانى واقعیتهاى متغیر و متبدلى هستند؟ یعنى واقعا همین طورى که لوازم زندگى و مظاهر تمدن روز به روز فرق مىکند معیارهاى انسانیت هم روز به روز فرق و تغییر مىکند؟ یک چیزى که یک روز معیار انسانیت و قابل ستایش و تمجید بود روز دیگر از ارزش مىافتد و دیگر انسانیت نیست، نقطه مقابلش مىشود انسانیت؟ مثلا ما در تاریخ هزار و چهارصد سال پیش ابوذرى داریم و معاویهاى. مىدانیم که ابوذر در معیارهاى اخلاقى و اجتماعى خودش در یک مدار خاص حرکت مىکرد. معاویه در معیارهاى فردىِ اخلاقى و اجتماعى خودش در مدار دیگرى درست بر ضد حرکت ابوذر حرکت مىکرد. حال واقعا آیا معیار ابوذر بودن و معاویه بودن، آن چیزى که ابوذر را ابوذر کرده و معاویه را معاویه، آن چیزى که فرضا لومومبا را لومومبا کرده است که در دنیا قابل ستایش است و موسى چومبه را موسى چومبه که مورد نکوهش است، آیا این معیارها در دنیا عوض مىشود؟ روزى در آینده خواهد بود که چومبه بودن و معاویه بودن انسانیت خواهد بود و ابوذر بودن و لومومبا بودن ضد انسانیت؟ یا این که نه، انسانیت تکامل پیدا مىکند اما چنین نیست که ابوذر بودن از مدار انسانیت براى همیشه خارج شود. انسان به حکم این که مدارش ثابت است نه خودش، یک سلسله معیارها دارد که آن معیارها به منزله نشانههاى راهاند یعنى آنها همیشه راه را نشان مىدهند، مثل این که در یک بیابان برّى که حتى کوهى، درختى و هیچ علامتى وجود ندارد نشانه هایى مىگذارند، مثلا استوانههایى در دو طرف نصب مىکنند که معنایش این است که اگر مىخواهى به مقصد برسى از میان این دو نشانه حرکت کن. این نشانهها و معیارها همیشه نشانه و معیارند و ضرورتى ندارد که تغییر کنند.
من در کتابى که به نام نظام حقوق زن در اسلام منتشر شده است بحثى راجع به "اسلام و تجدد زندگى" کردهام. در آنجا این مسئله را روشن کردم که اسلام با مقتضیات متفاوت مکانها و مقتضیات متغیر زمانها چگونه برخورد مىکند؛ و ذکر کردم که خود اسلام متوجه این نکته هست و اساسا مسئله چگونگى برخورد اسلام با مقتضیات زمان بر خلاف آنچه تصور مىشود مسئله تازهاى نیست که جدیدا مطرح شده باشد. مثلا بوعلى سینا در هزار سال پیش در آخر شفا این مسئله را مطرح کرده است که اسلام ضوابط کلى ثابتى دارد ولى مسائلى که براى بشر پیش مىآید، مسائل جزئى و متغیر و مختلف، بى نهایت است، پس چگونه اسلام تکلیف این همه مسائل را روشن مىکند؟ آنوقت این مطلب را توضیح داده است که چگونه ممکن است یک مکتب، اصول و ضوابطى کلى مبنى بر شناخت انسان و شناخت جامعه انسان [داشته باشد و پاسخ مسائل جزئى و متغیر را بدهد.] مى گوید وقتى که اصول را واضع و شارع با آن دید تیزبین خودش آنچنان وضع کند که به تعبیر قرآن "صراط مستقیم" را نشان بدهد آنوقت اجتهاد است که نقش خودش را ایفا مىکند. اجتهاد این است که فقیه بدون آن که از آن اصول منحرف شود مسائل جزئى متغیر و مختلف و متفاوت زمان را با توجه به آن اصول بررسى مىکند و احیانا آنها خود به خود تغییر مىکنند، یعنى وقتى که اصولْ ثابت بود فروع خود به خود تغییر مىکند؛ و ما براى این جهت در همان کتاب مثالهایى از متن خود اسلام ذکر کردیم که چگونه اصول ثابت است و فروع متغیر.