در زمانی که هدف اصلی این پیمان - که همانا عبارت بوده از تأمین محافظتی متقابل در برابر خطر نظامی مستقیمی که از جانب دشمنی کاملاً مشخص احساس میشد - فوریت و لازمالاجراء بودن خود را عمدتاً از دست داده است، مداخله در امور پیچیده کشورهای حوزه بالکان و اروپای شرقی، ممکن است به طور جدی به از هم پاشیدگی پیمان مذکور بیانجامد، چرا که نکات مثبت و امتیازات این امر مشخص نبوده و یا کاملاً یک طرفه هستند و نیز بسیاری از کشورهای بزرگ ناتو، مداخلههایی شدید و برخواسته از احساساتی را در گذشته تجربه کردهاند. بدینترتیب، پیامد تلاش برای نجات ناتو از طریق یافتن نقشی جدید برای آن، ممکن است تسریع فروپاشی این پیمان باشد.
پنجم آن که، چنین پیشنهادهایی به مثابه پذیرش قطعی محسنات برتر اقدام مشترک و واحد آمریکا - اروپا، و نیز به مثابه عدم تأملی اگرچه جزیی در مورد احتمال ارجح بودن تقسیم کار و مسئولیت در عصر حاضر یعنی در دوران بعد از جنگ سرد، تلقی میشود.
به جای آن که ناتو در تمامی امور مسئول باشد، بهتر نیست در حالی که ایالات متحده آمریکا توجه خود را به موضوعاتی فراگیرتر، به ویژه آنهایی که به طور مستقیم بازیگرانی عمده، چون روسیه و اوکراین را دربرمیگیرد، معطوف داشته، و کشورهای اروپایی نیز مسئولیت مشکلاتی درجه دوم در اروپای مرکزی و شرقی را برعهده گیرند.
این اندیشه که همبستگی، وحدت و مشارکت همگانی همواره بر نحوۀ برخوردی متفاوت، گزینشی و «انتخابی» ارجحیت دارد، مورد شک و تردید است. تا زمانی که ایالات متحده آمریکا به گونهای فعال در روند جریانات مشارکت دارد، همواره رهبریت را نیز پذیرا خواهد بود، و مادامی که این روند ادامه داشته باشد، برای کشورهای اروپایی بازگشت مجدد به خوی و عادت پذیرش مسئولیت و همچنین اعمال قدرتی مؤثر در منطقه خودشان دشوار خواهد بود. و آن دسته از کشورهایی که از قبول مسئولیت سر باز زنند، به طور طبیعی به داشتن رفتاری غیرمسئولانه گرایش پیدا میکنند.(2)
نهایتاً میتوان گفت هرگونه مداخله نظامی مؤثر، به احتمال خیلی زیاد قربانیان بسیاری را برای طرفین به همراه خواهد داشت. شرایط وضعیت جغرافیایی اکثر کشورهای اروپای شرقی و کشورهای حوزه بالکان، و به همین ترتیب، احساس تنفر شدید آنها که غالباً ویژگی بارز منازعات این منطقه را تشکیل میدهند، مانع از انجام اقدامی نظامی، مانند آن چه که در جنگ خلیجفارس مؤثر واقع شد و شمار قربانیان آن نیز ناچیز بود، (حداقل برای ناتو)، میباشد.
پیشبینی تلفات بسیار نیز قطعاً باعث بروز اختلافنظرهای داخلی و نیز سبب مخالفت غرب با این مداخله خواهد شد. بنابراین، توانایی کشورهای غربی برای ادامه این روند و نیز به سرانجام رساندن آن چه را که شروع کردهاند، مورد شک و تردید قرار میگیرد. تا آن جا که به ایالات متحده آمریکا مربوط میشود، در این گفته موجز و مفید که یکی از نظامیان اظهار داشته، نکتهای مهم وجود دارد: «ما در صحاری با موفقیت عمل میکنیم، ولی توانایی لازمه برای انجام عملیات در جنگلها و کوهستانها را نداریم.»
زاییدۀ بیم و خطر
کشورهای غربی دارای همگونیهای بسیاری هستند، از جمله: تاریخی مشترک، ارزشهای سیاسی و فرهنگی و نیز نهادهایی مشترک. بسیاری بنیان اتحاد غرب را در چنین پدیدههایی مییابند، از جمله شکوه گذشتۀ یونان، عظمت رم باستان، مسیحیت، رنسانس، نهضت اصلاحطلبی پروتستانها، دوران روشنگری اروپا، انقلاب صنعتی و انقلاب فرانسه، مردمسالاری مبتنی بر مشارکت مردم، حاکمیت قانون و اقتصاد مبتنی بر بازار. در چارچوب این دیدگاه، تهدید شرق صرفاً عاملی جنبی بوده، و در تشکیل یک «غرب» سیاسی، به هیچوجه به عنوان مهمترین عامل نبوده است.
لیکن کسانی که اینگونه استدلال میکنند، این واقعیت را نادیده میگیرند که تمامی این خصیصههای مشترک از مدتهای مدیدی از دوران جنگ سرد وجود داشته، ولی تا قبل از ظهور دشمنی مشترک و ترسناک، هیچگاه باعث پیدایش و یا تداوم حیات یک غرب متحد نشده بودند. در این ارتباط باید گفت، تمدن مشترک یک مقوله است و وحدت سیاسی مقولهای دیگر، نباید به خطا یکی از دو را به جای دیگری پنداشت.
در واقع، ویژگی بارز روابط بین کشورهای غربی در طول تاریخ، همواره اختلافهای بین آنها و به ویژه نبردهایی داخلی خونین این کشورها بوده است، به حدی که جنگهای برادرکشی را به راحتی میتوان یکی از خصیصههای برجسته تمدن غرب تلقی کرد، این تمدن با تمدنهایی که از ویژگیهایی نظیر عدم یکپارچگی سیاسی، رشد ملیگرایی و فنآوری پیشرفته نظامی کمتر برخوردار بودهاند، کاملاً تفاوت دارد.
در تاریخ معاصر، تنها در سه مقطع زمانی خاص، یعنی در سالهای 18 - 1917، 45 - 1941 و نیز دوران جنگ سرد بوده که از گام برداشتن در جهت ایجاد یک «غرب» متحد، سخن به میان آمده است. از آنجا که دشمنانی مانند آلمان و اتریش - مجارستان در مورد اول و آلمان و ایتالیا در مورد دوم، جملگی از اعضای کامل و تمامعیار غرب بودهاند، بنابراین تعریف مزبور در باب دو مقطع نخست یاد شده به هیچ عنوان، مصداق پیدا نمیکند. چنین مناقشاتی را به مفهوم دقیقتر کلمه میتوان جنگهای داخلی غرب توصیف کرد و برخی از آنها در واقع امر این چنین بودهاند.
لیکن تعمیم این نکته و پذیرش هر سه مقطع یاد شده به عنوان نمونههایی قابل قبول، روشنگر این موضوع است که اندیشه «غرب» سیاسی برای کشورهای اروپایی تنها در مواقعی جذابیت داشته که تعدادی و یا تمامی آنها در معرض خطری جدی و قریبالوقوع قرار داشتهاند. سرخوردگی و هراس عوامل اصلی به وجود آورنده اندیشه یک «غرب» سیاسی بودهاند، نه دلبستگیهای طبیعی. اینها عواملی بودهاند که باعث شده تا اروپاییها تحت لوای «غرب» به سمت متحد شدن با یکدیگر و داشتن مراودهای نزدیک با ایالات متحده آمریکا، گام بردارند.
علاوه بر این، اندیشه مزبور، با توجه به تجربه اروپا، در ارتباطی نزدیک با دورنمای تبعیت و فرمانبرداری قرار دارد و، این امر برای ملتهایی مغرور که به خودی خود همواره بازیگرانی اصلی بودهاند، تا حدودی تحقیرآمیز است. زیرا، از زمانی که «غرب» موجودیت یافته، همواره و ضرورتاً ایالات متحده آمریکا بر آن حاکمیت و سلطه داشته است، کشوری که بسیاری از اروپائیان از دیرباز آن را در امر هدایت و رهبری امور بینالمللی و جهانی، نامجرب تلقی کردهاند.
دشمنان روزهای خوش
در غیاب تهدیدی عمده از آن نوعی که یک کشور به تنهایی نتواند با آن مقابله کند - و برخی اوقات حتی با حضور چنین تهدیدی هم - خواستۀ کشورهای واقع در دو سوی اقیانوس اطلس در راستای تأکید بر اختلاف و عدم سازگاری موجود بین آمریکا و اروپا بوده است، نه بر وحدت آن دو.
به همینترتیب، حتی قبل از کسب پیروزی نهایی در سال 1945، الگوی کلی یک جهان سیاسی در قالب جهانی «سهقطبی» شکل گرفته بود، که در این میان «فرانکلین روزولت» به انگلستان و امپراتوری آن ظن بیشتری داشت تا به اتحاد جماهیر شوروی، و «هری ترومن» نیز، بلافاصله بعد از پیروزی نهایی، بیمحابا و به طور ناگهانی و در عین حال بدون هیچگونه نگرانی آشکاری نسبت به رفاه عمومی «غرب»، کمکهای واشنگتن به کشورهای اروپایی موردنظر آمریکا را قطع کرد.
حتی بعدها نیز در دهه 1940، زمانی که جنگ سرد به سرعت در حال شکلگیری بود، اکثر اروپاییهایی که به چنین موضوعاتی میاندیشیدند - برای مثال جرج اورول - جهان را در قالب نه دو گروهبندی، بلکه سه گروهبندی میپنداشتند، که در آن اروپا و ایالات متحده آمریکا نه یک گروه، بلکه دو گروه از سه گروه مزبور را تشکیل میدادند.
اورول در سال 1947، در مقالهای تحت عنوان مروری بر تعصب نوشت: اروپا و ایالات متحده آمریکا نه تنها به دلیل قرار گرفتن در دو دستهبندی قدرت جداگانه، بلکه به لحاظ اختلافات عقیدتی نیز در دو گروه قرار میگیرند. اروپا از جامعهگرایی مردمسالارانه حمایت میکرد و ایالات متحده آمریکا از سرمایهداری. اورول به شدت خواهان یک اروپای بینیاز به ایالات متحده بود که بتواند در برابر هم آمریکا و هم روسیه دوام بیاورد - تا بدینترتیب، اروپا به عنوان «سومین جهان» واقعی شکل بگیرد.
همانگونه که در آغاز دوران جنگ سرد، شاهد جهانی سهقطبی بودیم، در پایان این دوران نیز میتوانیم نظارهگر آن باشیم. دو سال پیش، به مجرد تجزیۀ اتحاد شوروی آنچه بلافاصله در کشورهای دو سوی اقیانوس اطلس به گوش میرسید - و آنچه در اجلاس سران سال جاری گروه 7 در توکیو از جانب «بیل کلینتون» شنیده شد - جملگی حاکی از وجود جهانی سه گروهی یا سه قطبی بود، که ایالات متحده آمریکا و اروپا، بار دیگر نه یک ضلع، بلکه دو ضلع جداگانه این مثلث را تشکیل میدادند و ژاپن و آسیا نیز ضلع سوم آن را.
اکثر اروپاییها اکنون که دیگر خود را رها از تهدید شوروی (سابق) مییابند، دیگر نه تنها تداوم حیات غرب را مورد تأکید قرار نمیدهند، بلکه بلافاصله و غالباً با خشنودی آشکار، پیشبینی کردهاند که اروپای متحد بعد از پیمان ماستریخت میتواند به عنوان نیروی برتر اقتصادی - و نهایتاً سیاسی - جهان، جایگزین ایالات متحده آمریکا شود.
به ویژه آن که، ادعا میشود اروپا، به رهبری آلمان متحد، میتواند نقش رهبری را در قبال کشورهای اروپای مرکزی و شرقی برعهده گیرد. برای مثال، در دسامبر 1991، با آغاز جنگ در یوگسلاوی (سابق)، «ژاک دلور»، رئیس کمیسیون اروپا، بلافاصله نسبت به بروز این جنگ واکنش نشان داد و اظهار داشت: «ما در امور مربوط به آمریکا دخالت نمیکنیم. و امیدواریم که آنها نیز نسبت به عدم دخالت در امور مربوط به ما احترام لازم را قائل شوند.»3
این واقعیت که ایالات متحده آمریکا کشور متبوع آقای دلور را در زمان حیات او از اشغال حکومتی خودکامه نجات داده، و بعدها نیز طی چهار دهه از اروپای غربی در مقابل تهدید حکومت خودکامۀ دیگری محافظت به عمل آورده، هیچ کجا مطرح نشده است.
مجدداً باید خاطرنشان ساخت که: اروپا زمانی که دیگر با خطر و یا هرگونه مشکل جدی خارج از توان خود مواجه نباشد، گرایش و تمایل شدیدی دارد که با ایالات متحده آمریکا به عنوان رقیب (و گاهی اوقات هم رقیبی خام، بیتجربه و بیصلاحیت) برخورد کند، نه به عنوان رهبر و یا یک شریک خود.
البته، این موضوع را نیز باید متذکر شد که حرکت به سمت وحدت اروپا، تا حدودی پویاییِ خود را از دست داده و پیمان ماستریخت به جای یک نماد وحدت، به یک نماد تفرقه و جدایی تبدیل شده است. اقتصاد اروپا وارد مرحلهای شده است که به مرور زمان به یک رکود طولانی ساختاری شباهت بیشتری پیدا میکند.
محبوبیت قریب به اتفاق رهبران سیاسی اروپا در کشورهایشان، به شدت کاهش یافته، قدرت و اختیارات آنها تضعیف شده و بالاخره توان آنها در اعمال خطمشیهای خارجی قدرتمندانه نیز محدود شده است و یک عوامگرایی از نوع ناخوشایند و نژادپرستانۀ آن بخش اعظم این قاره را فرا گرفته است.
با توجه به تمامی موارد یاد شده، و نیز با توجه به این که اروپا عدم توانایی خود را در حل بحران بوسنی در کمال عجز به اثبات رسانده است، باید گفت، اعتماد اروپا مبنی بر این که میتواند بدون رهبری آمریکا و به عنوان نیرویی مستقل عمل کند، از بین رفته است، و ما بار دیگر شاهد مطرح شدن بیشتر «غرب» (یکپارچه) هستیم. لیکن اگر شرایط به گونهای چشمگیر به نفع اروپا بهبود یابد، پیدایش چرخش دیگر در جهت عکس، کاملاً قابل انتظار است.
استدلالهای آمریکایی
اگر بتوان نیازها و ناامنیها را شرطی برای تداوم موجودیت «غرب» تلقی کرد، باید گفت شرط مشهود دیگری هم در این ارتباط وجود دارد و آن تمایل آمریکا به تأمین این نیازهاست. این امر نیز، در گذشته به وجود احساس خطر شدیدی منوط بوده - خطر نسبت به منافع آمریکا - تا بتواند بر عدم تمایل اخلاقی آمریکا نسبت به سیاست زور اروپا فائق آید. این احساس خطر در سال 1917 یعنی قبل از آن که جهان نوین نهایتاً به منظور برقراری دوباره توازن موجود در جهان قدیم شکل بگیرد، اقدامات تحریمآمیز گسترده آلمان، به وجود آورد.
در سال 1941، واقعه «پرل هاربر» و اعلام جنگ نابخردانه هیتلر علیه آمریکا که مداخلهای اگرچه اجباری، لیکن تعیینکننده را از سوی این کشور به همراه داشت، و در سالهای 49 - 1946 پس از آن که ایالات متحده آمریکا در واکنش اولیۀ خود نسبت به پایان جنگ جهانی دوم، بلافاصله و در سطحی گسترده نیروهای این کشور را از حالت آمادهباش خارج ساخت، گسترش سریع نفوذ شوروی در اروپای مرکزی، چنین انگیزهای را بار دیگر ایجاد کرد. در صورت عدم وجود چنین احساس خطری، کنار قرار داشتن آمریکا به همان میزان محسوس است که تصور اروپا از استقلال و مهارت برتر خود محسوس است.
بدینترتیب، چشماندازهای تداوم ارتباط نزدیک آمریکا با اروپا در صحنه سیاست که میتواند در قالب واژهای تحت عنوان «غرب» متجلی شود، کدامند؟ در حال حاضر این چشماندازها تاریک به نظر میرسند. در یک کفه ترازو، که آن را نیز نمیتوان نادیده گرفت، وزنۀ عادت آمریکا به انجام مداخله و اعمال رهبریت قرار دارد که طی نیم قرن گذشته، آن را به دست آورده است. آمریکاییها عادت کردهاند که کشورشان یک ابرقدرت و رهبر باشد، و علاقه آنها به چنین امری، بیش از میزانی است که خود اظهار میدارند (و یا احتمالاً از آن آگاهند).
در حال حاضر، گروههای قدرتمندی در ایالات متحده آمریکا - که مشهورترین آنها نیز در ارتش قرار دارند - وجود دارند که دارای منافع شخصی عمدهای در قبال تداوم موجودیت «غرب» هستند. و استدلالهای متعددی نیز به عمل میآید دایر بر اینکه، آنها میتوانند در حمایت از لزوم تداوم تعهد «آمریکاییها» نسبت به موجودیت «غرب» حرف خود را به کرسی بنشانند.
یک استدلال آرمانگرا نیز این است که ایالات متحده آمریکا در دوران بعد از جنگ سرد جهت پیشبرد مردمسالاری در سراسر جهان، مأموریتی جدید به عهده دارد و نیز اجرای کاملاً مطلوب این مأموریت میتواند از طریق همکاری با دیگر کشورهای مردمسالار تحقق یابد.
در کنار آن، یک استدلال واقعگرایانه هم وجود دارد که براساس آن، مشارکت آمریکا امری ضروری به نظر میرسد تا بتواند با اعمال نظارتی دقیق بر آلمان، این کشور را از پیمودن راهی خطا برای سومین بار تا قبل از پایان قرن جاری باز دارد.»4
گذشته از مسئله آلمان، به وجود عدم اطمینانی حتی بیشتر نسبت به رفتار و عملکرد آتی روسیه و همچنین نیاز به متعهد باقی ماندن آمریکا در قبال اروپا جهت متوقف ساختن هرگونه سوءرفتاری عمده از جانب مسکو که از سوی برخی احساس میشود، میتواند اشاره نمود.
در حالی که جملگی این ملاحظات و استدلالها را نمیتوان نادیده انگاشت، لیکن هیچیک نیز متقن و تعیینکننده نیستند. در ارتباط با اشاعۀ مردمسالاری، برای ایالات متحده آمریکا هیچگاه داشتن یک احساس وظیفه به خودی خود، کافی نبوده است تا بتواند این کشور را به خطمشی مبتنی بر مداخلهای شدید یا برقراری ارتباطی نزدیک با اروپا متعهد کند، و تغییر این رویه نیز غیرمحتمل به نظر میرسد.
در ژوئن سال جاری، مجلس نمایندگان به انحلال سازمان خیریه ملی برای اشاعه مردمسالاری رأی مثبت داد. سازمان مزبور در دوران ریاست جمهوری «رونالد ریگان» با هدف اشاعه مردمسالاری در خارج از آمریکا، تشکیل شده بود. حتی اگر سنا نیز به این انحلال رأی مخالف میداد، این اقدام نشانۀ مهمی از تحولات به وقوع پیوسته در این دوران تلقی میشد.
مانع دیگری در این ارتباط وجود دارد که عبارتست از محدود بودن نسبی اشتیاق اروپا به اشاعۀ مردمسالاری و اینکه کشورهای اروپایی در دوران مابعد امپراتوری تاریخ خود، اعتماد به نفس و جسارت لازم را برای ادامه انجام مداخلههایی جدی در امور دیگر کشورها ندارند.
در مورد رفتار و عملکرد آتی روسیه و آلمان، باید گفت؛ در حال حاضر در ارتباط با هیچیک از دو مورد فوق احساس خطر آنی و آشکار احساس نمیشود، احساسی که در گذشته برای فائق آمدن بر امتناع آمریکا از مداخله در اروپا و این که باعث شود کشور مزبور خود را نسبت به «غرب» متعهد بداند، ضروری بوده است و به همین دلیل است که اعمال چنین تعهدی مشروط بر مطرح شدن «تقاضایی» از جانب کشورهای اروپایی بوده است.
چنانچه بحرانی سریع در آلمان یا روسیه به وقوع بپیوندد، باید گفت با توجه به عدم وجود یک چنین احساسی، اینکه آمریکا بتواند برای دست زدن به مداخلهای تعیینکننده و پرهزینه (بیشتر در ارتباط با شمار تلفات تا میزان پول مورد نیاز آن، اگرچه پول نیز عامل بازدارندۀ رو به رشدی را تشکیل میدهد) حمایت سیاسی مورد نیاز را به دست آورد، جای شک و شبهه بسیاری باقیست.
خانم «جین پاتریک» که یکی از دوستداران کشورهای حوزۀ اقیانوس اطلس محسوب میشود، در سال 1990، این چنین نوشت که در دوران بعد از جنگ سرد، «ایالات متحده آمریکا نباید امر برقراری توازن قدرت در اروپا را به دست گیرد - در راه رسیدن مجدد آلمان به موضعی برتر در اروپا یا اروپای مرکزی، ما نه باید درصدد بازداشتن این کشور و نه در پی کمک به آن براییم. ما اگر چنین تلاشی را هم صورت دهیم، توانایی مهار و نظارت بر این امور را نداریم و در ضمن دلیلی هم برای انجام این تلاش وجود ندارد.»
خانم پاتریک در واقع دیدگاهی را ارائه کرد که بسیاری از آمریکاییها با آن موافق بودند. اگر در ارتباط با روسیه و آلمان اوضاع به شدت رو به وخامت بگذارد، ایالات متحده آمریکا در تلاشی به منظور جلوگیری از بروز مشکلات، بدون شک نفوذ کاملاً چشمگیر سیاسی و اقتصادی خود را به کار میگیرد.
لیکن در این مورد که واشنگتن تمایل داشته باشد نیروهای آمریکایی را در سطح وسیع در ارتباط با هر یک از دو مورد یاد شده به کار گیرد، تردیدی منطقی وجود دارد و این امر صلاحیت و شایستگی رهبریت آمریکا را محدود میسازد.
برخوردی «غیرمسئولانه»
قویترین استدلال برای اجتناب آمریکا از مداخلهای جدی، گسترده و پرهزینه که در گذشته برای حفظ «غرب» به عنوان پدیدهای بیش از یک ذهنیت اطمینانبخش لازم بوده، پرداختن فوری به مسائل داخلی است، امری که از دیرباز نادیده گرفته شده و یا در طول دوران جنگ سرد جایگاه آن تنزل یافته است. تنها «انزواگرایان» و «افولگرایان» نیستند که میگویند اکنون زمان تغییر اولویتهای آمریکا و مدنظر قرار دادن مسائل داخلی فرا رسیده است، و این تنها «پاتریک بوکانان» نیست که گفته است «آمریکایی به خانهات بازگرد.»
این «ویلیام هایلند» بود که به عنوان سردبیر فصلنامۀ فارن افرز در قلب تشکیلات خطمشی خارجی آمریکا قرار داشت و این چنین اظهارنظر کرد که «آن چه اکنون نیاز به آن، به گونهای مشخص احساس میشود، چرخشی روانی به سمت مسائل داخلی است».
این دیدگاه توسط افراد بسیاری مطرح شده است، برای مثال، «زبیگنیو برژینسکی» نیز همین اواخر خواستار روی آوردن به «یک دوران دروننگری فلسفی و خودانتقادی فرهنگی» شده است، او معتقد است، برای مقابله با بیماری مزمن اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی مبتلا به «این سرزمین بی در و دروازه» یعنی آمریکای کنونی، چنین دورانی ضروریست.
تا بدانجایی که چنین دیدگاهی وجود داشته باشد و چنین توصیههایی پذیرفته شود، باید گفت که جملگی این عوامل در تضاد با یک «غرب» متحد و هدفمند هستند، غربی که یک آمریکای فعال، دوست و درگیر در مسایل را طلب میکند.
دلائل کافی وجود دارد که بر آن اساس، بتوان باور داشت در دوران حکومت «بیل کلینتون» چنین نظریههایی حاکم خواهد بود، رئیسجمهور کلینتون در ارتباط با مسائل داخل کشور دستور کاری بلندپروازانه دارد و در قبال خطمشی خارجی علاقه و یا احساس چندانی ابراز نمیدارد. او خود را به گروهی از افراد مجهز کرده است که به عبارتی مؤدبانه و ملایم، میتوان گفت به نظر نمیرسد رئیسجمهور را جهت اتخاذ خطمشیهای خارجی پرتحرک و بلندپروازانه، به شدت تحت فشار بگذارند مگر در زمینۀ مسائل اقتصادی.
اگر بحران بوسنی را نشانهای از این امر تلقی کنیم، باید گفت که «غرب» کنونی همراه با سازمان ملل در زمان حکومت کلینتون، به عنوان ابزاری نه برای تسهیل فعالیت و اقدام، بلکه برای توجیه عدم فعالیت (در مورد بحران بوسنی) به کار گرفته میشود. ایالات متحده آمریکا درصدد انجام اقدامی تعیینکننده است، و این خواسته نیز در مناسبتهای مختلف مطرح میشود، لیکن این امر باید در چارچوب اقدامی گروهی تحقق پذیرد.
در ضمن به صدور یک حکم بینالمللی مقتضی نیز نیازمند است. چنانچه این شرایط تحقق نیابند، در آن صورت ایالات متحده آمریکا، متأسفانه، لیکن در عین حال به گونهای قابل توجیه، اقدامی انجام نمیدهد. در عمل، هر زمان که موافقت احتمالی کشورهای اروپایی با پیشنهاد آمریکا در مورد بوسنی بعید به نظر میرسیده، ما شاهد عقبنشینی سریعی از جانب واشنگتن بودهایم.
همانند شخصیت کتاب «دایلان توماس» موسوم به «آندرمیلک وود»، عقلایی جلوه دادن این موضع انفعالی میتواند نحوۀ برخوردی «غیرمسئولانه» در قبال خطمشی خارجی نامیده میشود. بدان معنی که: «میخواهم خوب باشم، لیکن کسی به من اجازه این کار را نمیدهد.»
برای قضاوتی منصفانه، باید این نکته را اضافه کرد که این دوران برای هر دولتی در آمریکا، دورانی دشوار در زمینه خطمشی خارجی محسوب میشود. زیرا شرایط کنونی، برای آمریکاییها شرایطی جدید و گیجکننده است. قالببندی انتخابها برحسب همهچیز یا هیچچیز، مفهوم چندانی ندارد.
تجربیات گذشته از رویاروییها که دشمنان در آنها در سختترین موقعیتها به وضوح مشخص بودند، و نیز تجربیات مربوط به پیمانها و ائتلافهای بزرگ عمده در دوران دوقطبی بودن جهان، خیلی مثمرثمر نیستند و ممکن است گمراهکننده نیز باشند. (به ویژه اگر این تجربیات به تاکیدی بیوقفه و همهجانبه بر پذیرش نقش رهبری منجر شود). واشنگتن باید ایفای نقشهایی جدید و متفاوت را بیاموزد.
چنانچه واشنگتن بدین روش عمل کند، مفهوم «غرب» احتمالاً به همان جایگاهی بازمیگردد که در گذشته، اکثر اوقات در آن قرار داشته است: یعنی به مفهوم آخرین راهحل، که به هنگام وخامت شدید اوضاع و در شرایطی که کشورها مستقلا و یا در قالب متحدانی محدود به تنهایی از عهده مقابله با مشکلات برنمیآیند، محفوظ نگاهداشته میشود.
باید پذیرفت که روزی چنین وضعیت دشواری مجدداً ظهور مییابد و ما را با مشکل روبرو میسازد و شاید هم چنین وضعیتی قریبالوقوع باشد مگر آن که نابخردانه بر این باور باشیم که جنگ رسم و آیینی فراموش شده است.
در واقع کسانی که از «جنگ تمدنها» (ساموئل هانتینگتون) و از «غرب و بقیه» (کیشور محبوبانی) سخن میگویند، محقق هستند، زیرا طی منازعات آتی اندیشۀ یک «غرب» سیاسی ممکن است حتی اعتبار و سندیت بیشتری در مقایسه با دوران جنگ سرد به دست آورد. لیکن در عین حال، باید گفت این اندیشه معنی و علت وجودی خود را عمدتاً از دست داده است.