تاریخ انتشار : ۰۷ آبان ۱۳۹۱ - ۰۷:۲۹  ، 
شناسه خبر : ۲۱۷۳۰۹

گل خندان که نخندد چه کند
تهران، آن شب، همه شب تصویر باران بود. اشکی از سر صداقت و دلشکستگی ناشی از کارشکنی‌ها و اخلال‌گری‌ها که بر گندمزار حاصلخیز محبت جاری شده بود، اکنون به برگ و بار نشسته و تهران، این گندمگون همیشه جوان به خاتمی لبخند می‌زد تا چهره آشنای خود را در آینه دوست بازسازی کند. غباری از نامردمی که چهره خاتمی را در معرض تهاجم خود کدر ساخته بود، زیر بارانی از نوازش دستان مبادله‌گر تصویر روفته و شسته شد. رنگین‌کمانی که پیش درآمد توفان آرای مردمی بود، چهره‌ای تماشایی به شهرهای دیارمان بخشیده بود؛ پیش از آنکه رأیی در صندوق‌ها ریخته شود مردم میلیون‌ها بار به لبخند خاتمی پاسخ مثبت دادند و میلیون‌ها بار به لبخندزدایی از چهره او «نه» گفتند. تأیید تصویر خاتمی در سویه سلبی خود متضمن تکذیب تصویرپردازی تصویرگرانی «دیگر» هم بود که می‌خواستند لبخند او را در معرض عملیات شالوده‌شکنی خود قرار دهند. دیشب نه فقط اولی‌ها در جشنواره بلوغ تصویرشناسی شرکت کرده بودند بلکه به همان زیبایی، کودکانی را می‌دیدی که همچون ساقه‌های سبز، سیمای مردی گل‌گفتار و خوش‌رخسار را برافراشته بودند و نشان دیگران می‌دادند. آنچه که در آن شب بر صحنه خیابان‌های شهر ما (همچون شهرهای دیگر) به نمایش درآمد بی‌شباهت به مراسم غبارروبی یک تصویر نبود که جدیت یک کنش سیسی را با لطافت جشنواره‌ای تلفیق می‌نمود.
یک‌بار دیگر ملتی به طور خستگی‌ناپذیر اراده خود را ظاهر می‌ساخت و آن را در قالب تظاهراتی مناسک‌گونه به نمایش می‌گذاشت. مردی که کنار من ایستاده بود در توصیف همین اراده به همسرش می‌گفت «این یک انقلاب به تمام معنی است» و من به انقلابی که معنی‌سازی مردمی در واژه «انقلاب» و «اصلاحات» افکنده و به واژه «اصلاحات انقلابی» و «انقلاب مصلحانه» می‌اندیشم که بیانگر ذاتی بودن و درون‌ماندگاری اصلاحات در بطن انقلاب است.
در واقع برآمیزی «انقلاب» و «اصلاح» به همان اندازه برآمیزی «انقلاب» و «اسلام» و «جمهوری» با «اسلامی» همواره از جانب «ناظران حرفه‌ای» و «انقلابیون حرفه‌ای» همچون یک مفهوم ناسازگار و پارادوکس تلقی شده است. این «ناسازگاری» را در سویه دیداری می‌توان در واکنش یکسان «حرفه‌ای‌ها» به تصویر «انقلاب مصلحانه» و «اصلاحات انقلابی» مشاهده نمود: تابلوی نمادین انقلاب مصلحانه گل‌هایی بود که تظاهرکنندگان شهادت‌طلب بر لوله تفنگ‌های «خصم مسلح» کاشته بودند و تابلوی نمادین اصلاحات انقلابی، تصویر لبخند مردی گل‌گفتار است که بر فراز ساقه‌های سبز نورسیدگان باغ اصلاحات شکوفا می‌شود. آن نسل با عبور از میان آتش و خون آشیانه گلوله را با گل خاموش کرد تا این نسل به راحتی بتواند بخندد و گفتمان زندگی را جانشین گفتمان مرگ نماید. انقلاب گل‌ها و انقلاب لبخندها در دوم خرداد یعنی در میعادگاه 19 سالگی بهمن به هم رسیده و هر دو نسل نشان دادند که حق تعیین سرنوشت مقدم بر هر چیز مستلزم حفاظت از آن نظامی است که این حق را برایشان تضمین می‌نماید. کنش‌های معطوف به ساختارزدایی از تابلوی «پیروزی گل بر گلوله» با کنش‌های معطوف به شالوده‌شکنی تابلوی «مکالمه، خنده، آزادی»(1) در گوهر خود تجانس ساختاری دارند و لذا جا دارد تا این هر دو کنش ضد انقلابی و ضد اصلاحی را با هم مقایسه کرده و مدعای خود را در معرض سنجش و چالش قرار دهیم:
اگر تصویر لبخند خاتمی و تصویر گل دادن به اردویی که مأمور شلیک به تظاهرات انقلابیون بود را همچون یک نشانه در نظر بگیریم می‌توان به نشانه‌شناسی مشترک بین «انقلاب با سیمایی انسانی» و «جمهوری برخاسته از انقلاب با سیمایی انسانی» پرداخت: گل دادن به ارتشی که مأمور مقابله با انقلاب است در سویه انسان‌شناسانه خود مفهومی جز این ندارد که «دیگری» حتی «دیگری مسلح» یک انقلاب نیز انسان است و می‌توان با او سخن گفت. به این لحاظ تابلوی گل دادن به ارتشی‌ها در سویه دیداری و تصویری خود همبستگی تمام با جنبه گفتاری سخن رهبری انقلاب داشت که خطاب به دیگرترین دیگرهای نظامی می‌گفت «آقای ارتشبد تو نمی‌خواهی آقا باشی؟» اگر مکالمه با دیگرترین «دگر» یک انقلاب در دشوارترین صحنه‌های رویارویی با خصم ممکن و موجه باشد چرا نباید در شرایط به مراتب راحت‌تر یک جامعه پساانقلابی و یک نظام تثبیت شده، با «دیگری» مکالمه کرد و آیا لبخند خاتمی سهولت، آشکارگی و شفافیت همین مکالمه را در خود منعکس نمی‌سازد؟ به این اعتبار این لبخند را می‌توان با تبسم شیرینی مقایسه کرد و زیور جدانشدنی چهره بهشتی بود و نشانه‌ای بود از گشودگی به روی «دیگری» و مهارت در شنیدن سخن دیگری.
اگر صحنه گل کاشتن بر لوله تفنگ‌های «دیگری» تابلوی نمادین انقلاب اسلامی بود، صحنه مباحثه شهید بهشتی با دگراندیشان کمونیست و غیر کمونیست آن دوره را می‌توان تابلوی نمادین جمهوریت برخاسته از همان انقلاب به حساب آورد: آن تابلو را به خاطر آوریم؛ فضای مناظره تلویزیونی که در یک سوی آن شهید بهشتی در پشت تریبون قرار گرفته و در دو سوی دیگر نمایندگان حزب توده و سازمان فداییان خلق مستقر شده بودند.
در آن زمان غیبت از این صحنه توسط ارگان یکی از جناح‌های مدنظر همین مناظره چنین توجیه می‌شد:
«فضای مناظره (ببخشید مغازله) تلویزیونی بسیار آرام! منطقی! و مؤدب! بود و اصلاً به فضای عینی جامعه ما شباهت نداشت.»(2)
مرزبندی با آرامش، منطق و ادب که با واژگان مرزبندی بین «فضای عینی جامعه» و «فضای ذهنی مناظره‌ها» توجیه می‌شد، فصلی بود از مرزبندی رایج زمانه بین «عین» و «ذهن» که بر اساس آن مباحثه و مکالمه همچون امور «ذهنی»، «غیر واقعی» و «انحرافی» در معرض طرد قرار می‌گرفت. پیروان گفتمان مرزبندی بر اساس نظریه رایج مارکسیستی درباره شناخت و معرفت یعنی «بازتاب عینی در ذهن» خواهان «انعکاس مستقیم امر عینی در ذهن» یعنی بازتاب و تسری مستقیم بحران‌سازی، بی‌منطقی و بی‌ادبی مستتر در یک جامعه «انقلابی» و مسلح به «سلاح دانش انقلابی» به فضای مناظره بودند. تضاد بین «عینیت جامعه» و «ذهنیت مباحثه» هنگامی که واژگان ادبیات «دانش انقلابی» را رها کرده و به کمک واژگان کوچه و بازار از «زبان مردم کوچه و بازار» بیان می‌شد، چنین تابلویی از مناظره ترسیم می‌نمود:
«حالا اوضاع جوری شده که اینها [شهید بهشتی، حزب توده، فداییان خلق و...] شدن برادرخونده همدیگه! هرجا میرن با هم میرن، از این طرف میان توی تلویزیون، می‌شینن، هی تعارف تیکه پاره می‌کنن، گل میگن و گل میشنفن.»(3)
کنش ساختارزدایی از تابلوی مناظره؛ و مغازله‌ای نمایاندن آن به کمک ادبیات اوباشی‌گرانه در سویه تصویر خود تابلوی خاصی را ترسیم می‌نماید که بی‌شباهت به فیلم‌های هرزه‌پویانه نیست: در این تصویرپردازی یکی از شرکت‌کنندگان همچون کسی که «آمده است تا اوج درماندگی خود را به دوش کشیدن الزامات یک مبارزه انقلابی در تسکین هم‌آغوشی با مرتجعین درمان نماید»،(4) نشان داده می‌شود.
در جریان همین تصویر برداری و ساخت‌زدایی از تابلوی مناظره، مباحثه‌های پرهیجان و حاد همچون «انتقادهای لوس و بی‌مزه‌ای!!»(5) که به قصد جلب «رضایت نفس میزبان»(6) [شهید بهشتی] بیان شده، در قالب واژگان اوباشی‌گرانه در صفحات نشریه مجاهد منعکس می‌گردد.
کنش‌های مغازله‌ای نمایاندن مناظره در همان حال که تصویری هرزه‌نگارانه از روند مباحثه و دیالوگ ترسیم می‌نمود به ستایش تصویر آشوب‌های خیابانی همچون صحنه‌های یک «انقلاب» و «خروش مردمی» می‌پرداخت و پاسخ منفی به دعوت شهید بهشتی را با این بیان که «حتی یک ساعت تأخیر در امر انقلاب»(7) خیانتی نابخشودنی و «انحراف از مبارزه اصلی»(8) است توجیه می‌کرد. تصویر خیابان آن روز یا همان تصویر «فضای عینی» بر ضد تصویر «فضای ذهنی» [مناظره‌ها] از زبان رجوی چنین به قالب گفتار درآمده است:
«عصر 24 خرداد، تظاهرات در میدان ولیعصر به اوج رسیده و جنگ مغلوبه شد... واحد میلیشیایی خواهر 7 موتورسیکلت از آنها مصادره کرد.»(9)
دقیقاً همین ساعت از 24 خرداد زمانی است که مناظره‌های تلویزیونی دومین ماه خود را پشت سر گذاشته و یکی از مدعوین که به نمایندگی از سازمان فداییان خلق شرکت کرده بود در نشست تلویزیونی می‌گوید:
«امروز 24 خرداد است که این برنامه ضبط می‌شود، و ما حدود دو ماه است که بحث‌های آزاد را در زمینه ایدئولوژیک ادامه دادیم. زمانی که این بحث‌ها آغاز شد من مطرح کردم که در این جلسه که از طریق شرکت در این مباحثات می‌شود مشکلاتی را که بین روابط گروه‌ها و سازمان‌ها وجود دارد، اصلاح بکنیم و زمینه‌ای برای تفاهم به وجود بیاوریم پیشنهاد کردیم سایر گروه‌ها [نیز شرکت کنند]. می‌شد پیش‌بینی کرد که تحریم این جلسات ممکن است روش‌های دیگران را برای آن گروه‌ها مطرح بکنند و راه‌های دیگری را برای اهداف و آرمان‌هایشان در پیش بگیرند. حوادث هفته گذشته که از جانب تحریم‌کنندگان رخ داد دال بر صحت آن قضاوتی بود که سازمان ما (فداییان خلق) در اولین جلسه ایدئولوژیک عنوان کرد.»(10)
چه روی خواهد داد اگر دو تصویر پیشگفته درهم فروریخته یا یکی از تصاویر دیگری را از شکل بیندازد و تصویر خود را تحمیل نماید؟ این رویارویی در واپسین روزهای بهار 60 یعنی بهار قانون و بهار مناظره‌ها تا مراحلی معین به پیش رفت. مجاهدین خلق پشت به تلویزیون مناظره و رو به مجلس شورای اسلامی عزم آن داشتند که ابتدا مجلس را با یورش اوباشی‌گرانه خود «جارو کنند» و سپس نوبت به رادیو تلویزیون برسد. بعدها رجوی در بغداد گفت: «در این لحظه ابتدای جمعیت به میدان فردوسی رسیده بود و لابد اطلاعیه عصر 30 خرداد... را شنیده‌اید که «به اذن رهبر کبیر» دستور می‌یابند تا آتش بگشایند. اگر آتش نبود، از میدان فردوسی تا سپه و تا جارو کردن مجلس ارتجاع راهی نبود.»(11)
سپاه پاسداران در آن ایام بی‌آنکه کمترین اذنی برای دخالت در رقابت‌های جناحی و درون مجلس از جانب رهبری فقید انقلاب اسلامی داشته باشد، نقش قانونی خود را در حفاظت از همان فضای مباحثه در مجلس و فضای مناظره در تلویزیون به خوبی ایفا نمود. آن آتش و آن خطر سرخ آن روز‌ها همچون حصاری بود که به دور نهاد مجلس کشیده شده بود بی‌آنکه اذن کمترین رخنه‌ای به درون این قبیل محدوده‌های محرم را بتوان برای آن به عرصه خیال درآورد.
نماد مناظره و نماد مجلس در نظام‌های دمکراتیک همزاد بوده و همچون خواهران دوقلو حرمتی یکسان در بدو ظهور مدرنیته داشته‌اند که متأسفانه به تدریج یکی از دو دیگری را می‌بلعد.(12)
در جانب مقابل، حرمت‌شکنی بر علیه پارلمان و مناظره ریشه‌ای کاملاً ضدانقلابی و نفاق‌آلود داشته که با الهام از لنین مجلس را همچون «باشگاه گپ‌زنی بیهوده»(13) و مناظره را همچون «مغازله» تلقی می‌نموده است.
ساختارزدایی از تصویر «مکالمه، خنده، آزادی» و کنش‌های معطوف به بی‌چهره کردن دیالوگ و مباحثه در سویه معرفت‌شناختی خود حاکی از رویارویی بین دو نوع منظومه معرفتی است که به دو نوع تئوری کاملاً متفاوت درباره «انقلاب» و «اصلاح» بازگشت می‌نماید: برای اینکه روند گذار از سیمای مناظره به سیمای منازعه را به عرصه خیال درآوریم: «تلویزیونی را فرض کنید که دوسری تصویر را از دو کانون مختلف دریافت می‌کند. این تصاویر سرانجام در یک پرده یا صفحه واحد روی هم خواهند افتاد و روشنی و وضوح برنامه‌ها را زایل خواهند کرد.»(14)
این همان اتفاقی است که مشابه آن توسط اخلال‌گران حاضر در سالن کنفرانس برلین رخ داد و تصویر مکالمه و مباحثه را به وسیله تصویر منازعه از شکل انداخت. از آنجا که پروژه لبخندزدایی از چهره خاتمی و پروژه شالوده‌شکنی تصویر او بر بستر همین عملیات اخلال‌گرانه در سالن کنفرانس برلین شکل گرفت، بررسی این جنگ تصویری و رسانه‌ای از منظر بلندی که 18 خرداد در اختیارمان نهاده می‌تواند به خوبی رویارویی آنچه را که در کنار «سامان حقیقت» جنبش دوم خرداد «سامان نور» و «نظام روشنایی» می‌نامیم با رژیم نور رقیب و مخالفین نشان دهد:
اخلال‌گران دیالوگ‌ستیز که یورش خود را به قصد تخریب تریبون دیالوگ در سالن کنفرانس آغاز کرده بودند برای لحظاتی موفق می‌شوند «جنگ را مغلوبه» کرده و تصویر دلخواه خود را بر ضد تصویر دیالوگ حاکم نمایند. این لحظه کوتاه، لحظه‌ای کاملاً استثنایی و «تاریخی»، به لحاظ بعد نمایشی و تصویری است که می‌بایست برای فهم عمیق‌تر گذشته و به ویژه برای فهم روشن‌تر از تاریخ درگیری‌ها و یورش‌های خیابانی طی سال‌های 60 ـ 58 به کار گرفته شود. به این لحاظ یورش اخلال‌گران بر علیه فضای گفتگو در کنفرانس برلین و تحمیل زیرفضا دیداری [داخل سالن] بر ضد فضای زیرین گفتاری و نیز «تصویربرداری از این تصویر» توسط رسانه تصویری داخل کشور، مجموعاً شکل مینیاتوریزه شده همان چیزی بود که در سطح کلان در خیابان‌های تهران سال 60 به اجرا درآمد. در اینجا همان «خیابانی»های سال‌های نخست انقلاب به میدان آمده بودند تا تصویر دیالوگ را به وسیله تصویر خیابانی خود از شکل بیندازند. خانم مینا احدی از کادرهای حزب کمونیست کارگری که فرماندهی عملیات دیالوگ‌ستیزی در سالن کنفرانس برلین را بر عهده داشت پس از یورش موفقیت‌آمیز گروه، تریبون را به تسخیر خود درآورده و به عنوان «سازنده کنفرانس آلترناتیو» در بیرون سالن کنفرانس برلین خود را معرفی می‌نماید. واژه «آلترناتیو» در همان چارچوب اپوزیسیونل خود و د رنحوه کاربست بر ضد سخنرانان کنفرانس برلین به خوبی مفهوم خود را آشکار می‌سازد و جانشین «خیابان» برضد «مناظره» را علم می‌کند. به خاطر داشته باشیم که همین فرمانده عملیات ضد دیالوگ چند ماه قبل از کنفرانس برلین در «کنفرانس مدوسا» که توسط خود این جریان یعنی حزب کمونیست کارگری در سوئد برگزار شده بود در معرفی خود می‌گفت:
«من مینا احدی... وقتی جمهوری اسلامی اومد سرکار، سازمانده تظاهرات‌هایی بودم در شهر تبریز بر علیه قانونی که جمهوری اسلامی شروع کرد سر کار آوردن.»(15)
و باز هم به خاطر آوریم که منصور حکمت سرکرده جریان موسوم به حزب کمونیست کارگری از مدت‌ها قبل بر علیه «رسانه‌های امپریالیستی» و «چهره‌پردازی» آنها بر علیه «چهره‌های واقعی» نوشته بود:
«بی‌چهره کردن هزاران مخالف انقلابی رژیم و احزاب سیاسی درگیر مبارزه برای سرنگونی... [جمهوری] اسلامی، در عوض شخصیت ساختن از اپوزیسیون قانونی و ناراضیان حاشیه رژیم، هرچند باب میل دول و رسانه‌های غربی و محافل و گروه‌های ملی و مشروطه‌چی ایرانی در خارج از کشور باشد، شرط مبارزه واقعی برای آزادی در ایران نیست.»(16)
عملیات «بی‌چهره کردن» در سالن کنفرانس برلین در سویه تصویری خود در امتداد همین «چهره‌سازی» و چهره‌ستیزی به طرفداری از تصویر آرمانی «خیابان» بر ضد تصویر ضد آرمانی دیالوگ و مباحثه سازمان می‌یافت، هدف اصلی از این یورش اخلال‌گرانه ساختارزدایی از تصویر دیگرپذیر و روادارانه جمهوری اسلامی در فضای پسا خردادی بود که سویه «افشاگرانه» آن از جانب مجاهدین خلق بر ضد سخنرانان کنفرانس برلین چنین بیان می‌شد:
«سمینار «ایران بعد از انتخابات» که در ساخت و پاخت دولت آلمان و رژیم استبدادی [...] از طریق «بنیاد ‌هاینریش بل» و به وسیله بعضی دلالان و پادوهای حقیر ارتجاع حاکم بر ایران برگزار شد، درصدد بود تا تعدادی از سرکوبگران و شکنجه‌گران جمهوری اسلامی را به عنوان «اصلاح‌طلب» و طرفدار «مدارا» و «تسامح» نشان دهد...»(17)
عبارت «نشان دادن» اگر در سویه دیداری خود همچون کنش نشان دادن و یکی‌سازی گفتار با تصویر در نظر گرفته شود، عملیات ساختارزدایی از چهره جمهوری اسلامی در سالن کنفرانس برلین و سلسله عملیات منشعب و منبعث از آن در بین تنگ‌نظران داخلی را به خوبی «نشان خواهد داد».
به خصوص اینکه پیش از عملیات مذکور در طی سال‌های اخیر ده‌ها مورد یورش به سبک «خیابانی» بر علیه کنفرانس‌ها و سمینارهای مشابه در شهرهای مختلف برای تصویرزدایی از مکالمه، تسامح و لبخند انسانی در مقیاس تمرینی و محدودتر صورت گرفته بود که به دلیل «بی‌موقع بودن» و عدم تقارن با سرفصل‌های پساخردادی (همچون انتخابات مجلس ششم و...) نمی‌توانست خوراک لذیذی برای رله‌کنندگان همان عملیات تصویری در این سوی قضیه باشد. تصویر روشنفکر چه در سیمای «روشنفکر دینی» و چه بدون پسوند دینی همواره برای دیالوگ‌ستیزان و «انقلابیون حرفه‌ای» مسأله‌ساز بوده و به عنوان یک «خودی بالقوه استحاله‌پذیر» و یا یک «دگر» حامل ایدئولوژی بورژوایی در معرض سرکوب و عملیات اعتراف‌گیری و اعترافاندن قرار می‌گرفت،(18) اما طی سال‌های اخیر چهره «روشنفکر دینی» همچون یک ترکیب «غافلگیرکننده» و به «ظاهر ناهمساز» مثل «جمهوری و اسلامی»، «مردم‌سالاری اسلامی» و سایر «ناهمساز»‌های مشابه، عملیات روشنفکرستیزی را به اوجی تازه رسانده است.
به عنوان مثال نه فقط برلین فروردین 79 بلکه برلین 77 نیز در مقایس مینیاتوری و تمرینی شاهد آن چیزی بود که بعدها در مقایس «ماکرو» در سالن کنفرانس برلین به صحنه درآمد و در این سوی قضیه نیز به روی آنتن رفت. در برلین 77 و در جریان برگزاری کنفرانس «خانه فرهنگ‌های جهان» نیز همچون بنیاد‌ هاینریش بل دیالوگ‌ستیزان بر علیه تساهل و تسامح «غیر منطقی» آلمانی‌ها در جهت مجال دادن به تصویر پدیده‌ای به نام «روشنفکر دینی» موضع‌گیری نمودند. یکی از منتقدین و نویسندگان مقیم آلمان درباره انگیزه اصلی تسامح‌ستیزی مذکور می‌نویسد:
«مسأله عنوان ترکیبی روشنفکر دیندار... دو نوع غافلگیری ایجاد کرده است. یکی از این غافلگیری‌ها محصول غفلت کلی جریانات چپ و ماتریالیست و بی‌خبری آنها از تحولات درونی ادیان است. نمونه‌های تاریخی این امر فراوانند. شکل عصبی، امروزی و وطنی‌اش هم در مقالات نویسندگان ارگان «حزب کمونیست کارگری» بروز کرده است که به جای جدل و حلاجی نظریات عبدالکریم سروش، که خوشبختانه کم و ناچیز هم نیستند، برای او پرونده قضایی تشکیل می‌دهند. منتها بامزه‌ترین نوع این غافلگیری از سر غفلت، اعلامیه‌ای است که به زبان آلمانی انتشار داده‌اند.
اینان در اعتراض به «خانه فرهنگ‌های جهان» شهر برلین در دعوت از مجتهد شبستری برای بحث پیرامون تأویل‌های اسلامی، اسم مجتهد را به جای لقب و عنوان گرفته‌اند. بعد هم سرزنش کرده‌اند که چرا یک «مجتهد» باید از مدارا و تساهل اروپایی بهره‌ای برای بیان نظرات خود ببرد.»!(19)
در این بینش دیالوگ‌ستیزانه «مدارا و تساهل اروپایی» به همان اندازه محکوم است که مدارا و تساهل ایرانی و اسلامی و بالاتر از آن، از آنجایی که کنفرانس هاینریش بل به تعبیر نشریه مجاهد محصول «ساخت و پاخت» مقامات آلمانی و ایرانی برای «نشان دادن چهره مداراگر و تسامح‌گر» از جمهوری اسلامی شکل گرفته، می‌بایست با آن مقابله کرد و شکل «انقلابی» کنش‌های معطوف به «نشان دادن» را بر علیه آن به صحنه آورد و نمایش داد:
به این ترتیب خانم «سازمانده» تظاهرات ضد قانونی، «تساهل و تسامح غیر منطقی» بنیاد ‌هاینریش بل را برنتافته و پس از اینکه سوار بر امواج اخلالگری موفق می‌شود صحنه کنفرانس را به نفع گروه خود «جارو کند» به نمایندگی از طرف اپوزیسیونی که بیرون و داخل سالن «تظاهرات آلترناتیو» را علم کرده‌اند خطاب به مسئولین بنیاد می‌گوید: «من... اعلام می‌کنم این تصویر جامعه ایران است لطفاً این را به رسمیت بشناسید، لطفاً این را منعکس کنید».
لحن تأکید قاطعانه وی روی واژه «این» متضمن زنجیره‌ای از «نه آن‌ها می‌باشد: «این» تصویر نه آن تصویر که بنیاد ‌هاینریش بل می‌خواهد مخابره کند؛ تلویزیونی که «این» صحنه را نشان بدهد و نه آن رسانه امپریالیستی که «آن» صحنه‌ها را نمایش می‌دهد، این «مردم که می‌بینید و صدای عربده‌های اخلالگرانه‌شان را می‌شنوید «جامعه ایران» است و نه آن جامعه‌ای که پای صندوق‌های رأی رفت، و بالاخره «این» انتخابات که پس از برهم زدن سالن برگزار شد و تأییدیه حضار غالب در جنگ تصویر زنی را به خود معطوف نمود، رفراندم واقعی می‌باشد و نه آن انتخابات و آن صندوق‌ها... و همه اینها زیر سقف به اشغال درآمده توسط اخلالگران فضای «رسانه ـ مدرسه»‌ای خاص را به وجود آورد که «کنش نامگذاری» را نمایش می‌داد.
تنها در یک فضای آموزشی که اقتدار و دانش را به هم متصل می‌سازد می‌توان بین یک سلسله گزاره‌ها و یک سلسله تصاویر تناظر یک به یک را برقرار ساخت. درست همچون کسانی که دست یک شاگرد دبیرستان را گرفته به آزمایشگاه یک مدرسه برده و با نشان دادن شعاعی نورانی می‌گویند: «این رد مسیر پوزیترون است». ولی آیا با همین قوت و اقتدار می‌توان با نشان دادن مشتی تصاویر گفت: «این تصویر جامعه ایران است»؟ آیا این گزاره هم‌ارز با همان گزاره‌ای نیست که ضمن نمایش دادن همان تصاویر اخلالگران می‌گوید «این تصویر اصلاح‌طلبان است»؟!
دیالوگ و تلائم تصویری بین اخلالگرانی که گروه خود را همچون «تصویر واقعی جامعه ایران» نشان داده و کسانی که در این سوی قضیه همان تصاویر را تصویر «مدعیان حمایت از اصلاحات» و یا تصویر «مدعیان حمایت از ریاست جمهوری» می‌نامیدند از کنش‌های نامگذاری مشترکی تغذیه می‌کند که خصلت نمای فضاها و مکان‌های بسته است. تنها در درون فضاها و مکان‌های بسته و مسقف همچون تیمارستان، زندان، پادگان و کمپ‌های ویژه است که می‌توان رژیم خاصی از نور و روشنایی به موازات «رژیم حقیقت» همبسته با آن فضا، تثبیت نمود. آن «حقیقت تنها در پرتو این نوع رژیم خاص نور می‌تواند مستقر شود. برخلاف این، در یک فضای باز و انقلابی به معنای مصلحانه چنانچه دیدیم در یک‌سو تصویر تظاهرات مردمی انقلابی و شهادت‌طلب وجود داشت که به نحوی خستگی‌ناپذیر اراده خود را ظاهر می‌ساخت و نمایش می‌داد، در سوی دیگر رهبری که همین تصویر و همین نمایش انقلابی را به وسیله واژگانی همچون «حق تعیین سرنوشت» و «جمهوری اسلامی» به قالب گفتار درمی‌آورد.
این رهبری با اشاره به اینکه «سه اصل [نفی شاه، نفی رژیم سلطنتی، برقراری جمهوری اسلامی] به ملت ایران پیشنهاد دادم»(20) حتی به فرمول‌بندی خود اکتفا نکرده و «پیشنهاد» خود را در قالب جمهوری اسلامی را به رفراندوم می‌گذارد. واژه «این» در گزاره «این نسل حاضر مقدراتشان دست خودشان باید باشد.»(21) در فضای انقلابی خاصی که تلفظ می‌شد، و در قالب نوارهای کاست که تکثیر می‌شد، وضوح معنایی خیره‌کننده‌ای در خصوص «مردم» و «نسل حاضر» داشت. رهبری انقلاب با اشاره به تصویر تظاهرات انقلابی می‌گفت: «این یک اصل بود که ما هم همیشه صحبت آن را داشتیم و در این اصل هیچ ابهامی نیست که کسی بگوید که مراد [از] مثلاً مردم چه هست و یا مراد فلانی چه هست.»(22)
اگر بخواهیم با واژگان زبان‌شناسان سخن بگوییم واژه «این» در اشاره به «نسل حاضر» و حق تعیین سرنوشتشان با توجه به زمینه فضای انقلابی بیان آن و موقعیت «برون کلامی»اش وضوح خیره‌کننده‌ای داشت که از «سامان روشنایی» حاکم بر انقلاب سرچشمه می‌گرفت. همین قواعد نوری هنگامی که از انقلاب اسلامی به جمهوری اسلامی منتقل می‌شود، هم‌ارزی نوینی بین واژگان و تصاویر برقرار می‌سازد. در اینجا نظام انتخابات و میلیون‌ها واژه نگاشته شده بر تعرفه آراء در حکم نویسه Legend)) تصویر مردم و تصویر برگزیدگان مردم عمل می‌کند. چگونه می‌توان این فضای بزرگ و باز را تا مرتبه یک فضای بسته و کوچک مثل زندان یا «مدرسه آموزش روش انقلابی» (به روایت«انقلابیون حرفه‌ای») تقلیل داد و باز هم دم از «تصویر مردم» زد؟ این همان اتفاقی است که در لحظه کنفرانس برلین ابتدا از سوی «آموزگاران دانش انقلابی» در جریان بر هم زدن کنفرانس و سپس از طریق پخش این نمایش در تلویزیون رخ داد و عملیات لبخندزدایی از چهره دیالوگ و مفاهمه و مباحثه را به عملیاتی مشابه در هر دو سوی قضیه پیوند زد. تصاویر به دقت گزینش شده و به دقت مونتاژ شده کنفرانس برلین را در نظر بیاوریم و همزمان با آن گفتار رسانه ملی را به خاطر آوریم که از موضعی بسیار بالا در مقام آموزگار ملت متن مربوط به «3 درس برای سه مرجع» را قرائت می‌کرد و باز هم همزمان با آن به خاطر آوریم که گزاره آمرانه «لطفاً این تصویر را منعکس کنید» از جانب مینا احدی چگونه با لحنی معلم‌وار ادا می‌شد و سالن کنفرانس برلین را به «لرزه انقلابی درمی‌آورد». این فضای بسته «کلاس ـ جامعه» و «آموزگار ـ ملت» که جایگزین آن فضای باز و بزرگ می‌شد نوعی هم‌ارزی بین «یک» سخن و «یک» تصویر برقرار می‌کرد که بی‌شباهت به فضایی که فوکو در تحلیل نقاشی مگریت آورده نیست:
«همه چیز، با استحکام، در فضایی، در فضایی آموزشی‌یی ریخته شده است: نقاشی ترسیمی را «نشان می‌دهد» که به نوبه خود «نشان‌دهنده» شکل یک چپق است؛ متنی نوشته آموزگاری کوشا «نشان می‌دهد» که منظور به راستی یک چپق است، انگشت اشاره آموزگار را نمی‌بینیم، اما این انگشت بر سرتاسر صحنه حاضر است، همچون صدایش، که با روشنی بسیار می‌گوید «این یک چپق است». از نقاشی به تصویر، از تصویر به متن، از متن به صدا، انگشتی خیالی اشاره می‌کند، نشان می‌دهد، ثابت می‌کند، می‌یابد، نظامی از اشاره‌ها را تحمیل می‌کند، در راه استوار ساختن فضایی بی‌همتا می‌کوشد.»(23)