دکتر حجتالله ایوبی
مفاهیم (به ویژه سیاسی) برخاسته از یک فرهنگ و تمدن، ریشه در فرهنگ و حوادث تاریخی و اجتماعی خاستگاه خود دارند. در نتیجه برای فهم بهتر آن باید این مفاهیم و واژهها را در بستر رویدادهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زادگاه آنها مورد بررسی و امعان نظر قرار دارد. اینجاست که تاریخ و جامعهشناسی به هم میرسند و جامعهشناسی تاریخی (Historical Sociology) شکل میگیرد.
«بندیکس»، «برتوان بدیع»، «تیلی» و... از جمله محققانی هستند که با چنین رویکردی به مفاهیم سیاسی و اجتماعی مینگرند. از این نظر، مفاهیم سیاسی ارزش جهانشمول ندارند و «برتوان بدع» پای را فراتر گذاشته و از بحران مفاهیم سخن میگوید و بر این باور است که مفاهیم با عبور از مرزها، معانی نخست خود را از دست میدهند.
به بیانی دیگر علوم اجتماعی با مفاهیمی سیال سروکار دارند که دائماً در تغییر و تغیر هستند. متفکرانی از این دست، لزوم آشنایی با زبانهای مختلف را در علوم تطبیقی لازم میدانند و معتقدند که مفاهیم یکسان مورد استفاده در جوامع مختلف فریبندهاند و محقق را به اشتباه میاندازند. پژوهشگر علوم تطبیقی، خود را با مفاهیم مشابهی مواجه میبیند که جوامع مختلف از آن بهره میگیرند، غافل از این که هر یک از آن مفاهیم در جوامع مختلف معانی متفاوتی را به اذهان متبادر میسازد.
مفاهیمی چون احزاب سیاسی، دولت، مشروعیت، چپ و راست و دموکراسی از این دست هستند. این مفاهیم به سرعت مرزهای خاستگاه خود را پشت سر گذاشتند و با اقبال عمومی در میان نخبگان و روشنفکران جوامع مختلف مواجه شدند و ادبیات سیاسی بسیاری از جوامع را تحت تأثیر خود قرار دادند. در کمتر جامعهای است که «احزاب سیاسی» و مرادفهای آن مانند Party (انگلیسی)،Parti (فرانسوی)، Partei (آلمانی) و... استفاده نشود، حال آن که امروزه کمتر کسی است که نداند حزب سیاسی در هر یک از این جوامع معنای خاص خود را دارد و بسیاری از سازمانهایی که خود را در جوامع شرقی حزب نهادند، در ساختار و کارویژهها و اهداف با احزاب سیاسی در غرب متفاوتند. اینجاست که سیال بودن مفاهیمی از این قبیل رخ مینمایاند و دقت و امعان نظر بیشتر محقق را میطلبد.
پژوهشگر به جای سادهانگاری و تقلید کورکورانه (Memitisme) باید مفاهیم را در قالبهای زمانی و مکانی و فرهنگی و اجتماعی آن معنا کند و از تعمیمهای آسان و شمولگرایی بپرهیزد.
مفاهیم چپ و راست و جریانهایی که از این دو اردوگاه بزرگ فکری و سیاسی حکایت میکنند نظیر لیبرال دموکرات، سوسیال دموکرات و محافظهکار نمونههای بارزی از مفاهیمی از این دست هستند. تاریخچۀ این دو مفهوم به انقلاب فرانسه بازمیگردد. پس از پیروزی انقلاب فرانسه، در مجلس نمایندگان این کشور بر سر میزان اختیارات پادشاه بحثی در گرفت. تصادفاً طرفداران حق وتو در سمت راست، رئیس مجلس و مخالفان آن در سمت چپ جای گرفتند و در مکالمات رئیس مجلس از دست چپی و دست راستی سخن به میان آمد و به تدریج نام، جهت و جایگاه بر افراد نهاده شد و دست چپی با جمهوریخواه و دست راستی با سلطنتطلب مرادف شد. از آنجا که نگاه همه ناظران سیاسی و روشنفکران دوران به انقلاب فرانسه بود، این مفاهیم به سرعت از مرزهای مختلف عبور کردند و دست راستی و دست چپی در ادبیات سیاسی بیشتر جوامع جا گرفت. «موریس دوورژه» محقق مشهور فرانسوی، برای نخستین بار مفهوم چپ و راست را مبنای تقسیمبندی احزاب سیاسی در غرب قرار داد و کوشید احزاب سیاسی مختلف دوران خود، نظیر سوسیالیستها، سوسیال دموکراتها، کمونیستها و... را بر روی محوری از منتهی الیه چپ تا منتهی الیه راست دستهبندی کند. از این پس و تا به امروز در مفهوم چپ و راست مبنای تقسیمبندی احزاب سیاسی در بسیاری از کشورها هستند. «دوورژه» که از پایهگذاران این تقسیمبندی است، هرگز مدعی نبوده است که چنین تقسیمبندی در دیگر جوامع هم قابل تعمیم است و تقسیمبندی او تنها ناظر بر کشورها اروپای غربی با تأکید فرانسه است. با این مقدمه معتقدم در استفاده از مفاهیم یاد شده در کشوری نظیر ایران، باید بسیار محتاط بود چرا که این مفاهیم با عبور از مرزها، معانی مختلف و گاه متفاوتی یافتهاند. بویژه مفهوم چپ و راست و لیبرال دموکرات و سوسیال دموکرات بر احزابی در غرب اطلاق میشود که به غایت با جریانهای موجود در کشور مخالف و شاید در تغیرند. به بیانی دیگر، اگر اصرار بر استفاده از این مفاهیم توسط جمعی از فعالان سیاسی و نویسندگان وجود دارد، دائماً باید به تفاوتهای بین جریانهای داخلی و مشابه آن در غرب تأکید شود.
احزاب سوسیال دموکرات
سوسیال دموکراسی یکی از جریانهای فکری و سیاسی و مدافع کارگران و حقوقبگیران است. در خصوص مهمترین ویژگی این جریان، دو دیدگاه کمی متفاوت وجود دارد. برخی سوسیال دموکراتها را در جناح راست سوسیالیستها قرار میدهند، چرا که برخلاف جریانهای تندرو این جناح، ضمن حمایت از کارگران و اقشار کمدرآمد، معتقد به تغییرات تدریجی است و نظام سیاسی ـ اقتصادی سرمایهداری را میپذیرد. از این دیدگاه، سوسیال دموکراسی برگردان اصلاحطلبی است. سوسیال دموکراتها بر این باورند که تنها با اصلاحات و نه انقلاب است که کارگران میتوانند به خواستههای خود برسند و اقدامات تند و انقلابی را محکوم میکنند. دیدگاه دیگر، سوسیال دموکراسی را ساختار حزبی و سندیکایی خاصی میداند که دفاع از حقوق کارگران را سرلوحه کار خود قرار میدهد. این جریان سیاسی در فردای انقلاب 1848 در کشور فرانسه متولد شد و نخستین حزب سوسیال دموکرات فرانسه در فوریه 1849 در این کشور پا به عرصه وجود گذاشت.
تاریخ تشکیل نخستین حزب سوسیالیست دموکرات در آلمان، به سال 1875 برمیگردد. در این سال در شهر گوته آلمان حزب جدیدی به نام سوسیال دموکرات پا به عرصه وجود گذاشت. شعار اصلی این حزب «انقلاب اجتماعی بر اساس اصول دموکراسی» بود. به عبارت دیگر، رهبران این حزب بر این باور بودند که باید میان ارزشها و اصول دموکراسی و تغییرات اجتماعی جمع کرد. این حزب تازه تولد یافته آلمانی بسیار مورد توجه روشنفکران و فعالان سیاسی در اروپا قرار گرفت و احزاب متعددی در اروپا با این نام به وجود آمدند. این احزاب سه هدف اساسی را دنبال میکردند که عبارتند از: 1ـ مقابله با نظام سرمایهداری 2ـ تعمیق بخشیدن به دموکراسی سیاسی 3ـ تقویت همبستگی در سطح بینالمللی.
پس از انقلاب اکتبر 1917، اصلاحطلبان سوسیالیست، خود را سوسیال دموکرات مینامیدند. به عبارت دیگر، سوسیال دموکراسی به عنوان جریان اصلاحطلب جناح چپ تلقی میشود و برخلاف کمونیستها و سوسیالیستها، این جریان خود را به اصول دموکراسی و تغییر از راه اصلاح و نه انقلاب پایبند میبیند.
در دهه بیست، مهمترین شعار این احزاب، پارلمانتاریسم، انتخابات، احترام به آرای عمومی و پیروزی از راه انتخابات است. این احزاب به شدت با خشونتطلبی مخالف بودند و تنها راه مشروع برای رسیدن به قدرت را پیروزی از طریق انتخابات میدانستند. بعد از جنگ جهانی دوم، به تدریج شکاف میان سوسیال دموکراتها و تندروهای جناح چپ افزایش یافت و با مبارزه با اصول کمونیستی نظیر مالکیت دولتی ابزار تولید جزء مهمترین شعارهای این احزاب درآمد. از دهه شصت به بعد، این احزاب به عنوان احزابی که به پایبندی به سنت سندیکالیسم معروف بودند، تنها راه نجات طبقه کارگر را تقویت سندیکاها میدانستند و سازمان و تشکیلات آنها نمونه بارزی از احزاب عوام (توده) بود.
این احزاب، با این که سرسختانه از منافع طبقه کارگر دفاع میکردند، خود را حزب طبقاتی نمیدانستند و میکوشیدند اقشار مختلف اجتماعی را به خود جذب کنند.
لیبرال دموکراتها
لیبرال دموکراتها، در اصل حکومت اکثریت و پذیرش دموکراسی با سوسیال دموکراتها همداستانند، با این تفاوت که این جریان خاستگاه اجتماعی متفاوت با سوسیال دموکراسی دارد و خاستگاه اصلی آن طبقه بورژوا و اقشار پردرآمدتر است. لیبرال دموکراتها برخلاف سوسیال دموکراتها کمتر به نقش دولت در اقتصاد میاندیشند و بر این باور هستند که دولت در بخش اقتصادی باید حداقل دخالت را بکند. لیبرال دموکراتها برخلاف جریان محافظهکار و یا کنسرواتیوها تحولخواه هستند و برخلاف سوسیال دموکراتها بیشتر به آزادیهای فردی به ویژه در بخش اقتصاد میاندیشند.
سوسیال دموکراتها همانند لیبرال دموکراتها در اصولی نظیر جدایی دین از سیاست، لائیسیته و لزوم آزادیهای فردی همداستانند. سوسیال دموکراتها همچنان بر حمایتهای دولتی از اقشار کمدرآمد، توزیع عادلانه ثروت و عدالت اجتماعی پای میفشارند و در مقابل لیبرال دموکراتها قرار میگیرند، چرا که لیبرال دموکراتها معتقدند مالیات بر درآمد باید کاهش یابد، بیمه بیکاری به حداقل رسد و حمایتهای دولتی و به ویژه نظام یارانه به سمت حذف بودن پیش رود.
محافظهکاری
اما کنسرواتیسم، جریانی است که در مقابل جریان سوسیالیسم و لیبرال دموکراسی قرار میگیرد. از نظر خاستگاه، کنسرواتیسم ریشه در طبقات اشراف، فئودال و آریستوکراسی و بورژواز عمده دارد. مهمترین دغدغه جریان محافظهکاری در غرب حفظ وضع موجود، مقابله با تغییرات سریع و رادیکال و دفاع از اعتدال و اصل تدرج در تغییر بوده است. بنابراین، از این نظر، جریان محافظهکار اساساً اصلاحطلب بوده و با جریانهای رادیکال و انقلابی مخالف است. محافظهکاران غربی از نظر اقتصادی کاملاً لیبرال و معتقد به اصول فردگرایی هستند و بر این باورند که دخالت دولت در امور اقتصادی باید به حداقل کاهش یابد. حضور دولت در عرصه اقتصاد جز در هنگام ضرورت توجیهپذیر نیست و باید به بخشهای مختلف خصوصی اجازه داد در عرصه اقتصاد فعالیت کنند. اصل مداخلهگری دولت در اقتصاد از این نظر محکوم است و مفهوم کارفرمای بزرگ که زاییده جریان چپ است، از نظر کنسرواتیسم مهمترین عامل رکود اقتصادی است.
محافظهکاران اگرچه از نظر اقتصادی معتقد به اصول لیبرالیسم بودند ولی از نظر فرهنگی برخلاف جناح چپ و سوسیال دموکراتها، معتقد به مداخلهگری دولت هستند و بر این باورند که دولتها باید برای حفظ اصول و ارزشهای حاکم در جامعه فعالیت کنند حفظ اصول و ارزشها هستند و اقشار مذهبی و متدین بیشتر به این جناح تمایل دارند. بنابراین همانگونه که ملاحظه میشود این جریانها دارای خاستگاه اجتماعی مختلف هستند و هر یک معتقد به اصول و آرمانهای متفاوتی میباشند.
اما با گذر زمان و با فاصله گرفتن احزاب سیاسی از خاستگاههای اولیه خود و به ویژه با ظهور احزاب رأیدهنده و یا فراگیر که جز به پیروزی در انتخابات نمیاندیشند، این احزاب به هم بسیار نزدیک شدهاند و فاصله و شکاف میان احزاب چپ و راست به حداقل رسیده است.
امروزه محافظهکاران دیروز و سوسیال دموکراتها و لیبرال دموکراتهای پیشین جملگی نگاه نگران خود را به صندوق آراء دوختهاند و میکوشند آنچه را که بیشترین طرفدار دارد مانیفست حزبی خود قرار دهند و به جای پرداختن به مسائل مهم ایدئولوژیک، به مسائل آنی و مقطعی دلخوش کردهاند. امروز بحث جدایی میان دین و دولت و نقش دولت در اقتصاد کمتر مورد بحث و گفتوگو است و محور شکاف بین این جناحها را مسائل نوینی چون بیکاری، مسئله سقط جنین، اتحاد اروپا، جهانی شدن و نظیر آن تشکیل میدهد، اگرچه مواضع متخذه از سوی احزاب را نمیتوان کاملاً بیارتباط با ریشههای اولیه آن دانست ولی محورهای گذشته و سنتی شکاف میان چپ و راست به کلی دگرگون شده است. بنابراین در به کار بستن اینگونه واژهها برای جریانهای داخل کشور باید احتیاط کرد.