تاریخ انتشار : ۰۷ آبان ۱۳۹۱ - ۰۸:۴۱  ، 
شناسه خبر : ۲۱۷۳۱۵

مدعیان «انقلابی‌گری حرفه‌ای» و پیروان آن چیزی که در فضای چپ استالینی و نچایفی عصر سپری شده «دانش انقلابی» نامیده شد، برای تصویرزدایی از جمهوری اسلامی و برای مقابله با «رسانه‌های امپریالیستی» که به‌زعم نشریه مجاهد چهره‌ای متبسم و دیگرپذیر از نظام را در جریان کنفرانس اسلامی «نشان می‌داد» کوشیدند تا با تحمیل یک زیرفضای دیداری در سالن کنفرانس، آن را بر ضد فضای گفتاری تریبون سخنرانی علم کرده و چیز دیگری را «نشان بدهند».
همه این کنش‌های معطوف به «نشان دادن» در رضایی معلم‌وار و زیر نگاه «دانش انقلابی» صورت می‌پذیرفت. به جای انگشت اشاره آموزگار و گزاره «این یک چپق است»(در مثال پیشگفته)، یکی از آموزگاران «دانش انقلابی» گزاره «این تصویر مردم ایران است» را بر زبان می‌آورد؛ در اینجا مشت گره کرده جایگزین انگشت اشاره معلم‌وار شده و فضای «کلاس انقلاب» را جایگزین فضای باز و بی‌کران جامعه‌ای بزرگ می‌نمود.
تأکید بر این فضای بسته از آنجا که در سویه سلبی و «ضد» خود فضای باز یک جامعه آزاد را نشان می‌دهد اهمیت زیادی دارد. به عبارت دیگر در اینجا ما از فضایی که در آن «این نسل حاضر» برای «تعیین سرنوشت» خود به پای صندوق‌های رأی می‌رود فاصله گرفته اعماق فضای تاریکخانه‌ای پرتاب شویم که در آن واژه «این» به یک سلسله تصاویر گزینش شده در تلویزیون و یا مشتی اخلال‌گر در گوشه‌ای از سالن کنفرانس برلین اشاره می‌کند و نه به یک نسل مشخص و مرد مشخص در اینجا برخلاف آن فضای انقلابی که رهبر انقلاب اسلامی در آن معیت تحلیلی و منطقی بین «تصور» حق تعیین سرنوشت و «تصدیق» همان حق برقرار می‌ساخت، با تصور و تصدیقی تحمیلی و خشونت‌بار مواجه هستیم که هم‌ارزی فاشیستی بین یک سلسله تصاویر و یک سلسله گفتارها را تحمیل می‌نماید.
آن یکی با اشاره حضوری به مشتی اخلال‌گر و دیالوگ‌ستیز آن را تصویر مردم «ایران» می‌نامد و این یکی با نمایش همان تصاویر کنش نامگذاری دیگری را با توسل واژگان «مدعیان حمایت از ریاست جمهوری» و غیر و سازمان می‌دهد. در فضای باز انقلاب اسلامی یک فیلسوف، عارف و رهبر انقلاب آموخته‌های خود را از آسمان فلسفه و عرفان به زمین آورده و به میانجی‌گری فرمول «پیشنهادی» خود یعنی «جمهوری اسلامی»، کوشش می‌کند تا وحدتی بین تصویر واقعی «ملت بالفعل» [و نه تاریخی] ایران، تظاهرات انقلابی و خواست بالفعل و مشخص آنان در قالب «معیت» ارتسام صورت علمیه حق «تعیین سرنوشت» با تصدیق همان حق برقرار سازد.
هنگامی که در سویه ضدانقلابی و سلبی از این فضای عقلانی و انقلابی دور شده و به «تصور» و «تصدیقی» در مکان‌های بسیار دورتر از صندوق‌های آراء پا بگذاریم، به فضایی بسته و مسقف می‌رسیم که در آن گذرگاهی پنهان بین «مدرسه دانش انقلابی» و زندان و فضای تیمارستانی وجود دارد و قواعد و «رژیم نور»ی مشترکی بر آن حکمفرماست. برای توصیف ویژگی‌های عام یک چنین فضاها و مکان‌های بسته به سراغ فیلسوفی می‌رویم که شهرتش را مدیون توصیف و تحلیل همین فضاها و مکان‌ها می‌باشد:
اگر بخواهیم انقلاب اسلامی را کوشش و مجاهدتی موفق برای گذار از زندان پهلوی به فضای باز یک جامعه نوین و پساانقلابی بدانیم در سویه ضد انقلابی این گذار می‌بایستی بر آن تاریک‌خانه‌های گفتاری و «آرمانی» تکیه نماییم که خصلت‌نمای آرمانشهر چپ استالینی در قالب التقاطی یا ناب آن بود.
به این ترتیب ما از فضای روحانی و طلبه‌واری به شیوه‌ای متقابل و مباحثه‌گون رابطه بین سویه «تظاهراتی»، «نمایشی» و مرئی کنش‌های انقلابی با سویه گفتاری آن را در قالب گفتار «جمهوری اسلامی»، «انتخابات واقعی»، «وکلای واقعی»، «حق تعیین سرنوشت» فرموله می‌سازد دور شده و به فضای زندان و تیمارستان پا می‌گذاریم که در آن به جای وفور انفجارگونه روشنایی و نظام نور حاکم بر فضاهای بزرگ و باز اصل «ندرت نور» و اقتصاد روشنایی ویژه نهادها و جوامع حبس ـ بنیاد حکم می‌راند.
در این فضای بسته که تیمارستان نمونه برین و مینی آرمانشهر آن می‌باشد، نظام مطلقاً نابرابر بینایی و دانایی بر «شهروندان» حکم می‌راند. دیوانه در چنین فضایی «ابژه ناب» یک نگاه مطلق است و فردیتی به جز مرئیت و رؤیت‌پذیری ندارد. «او چیزی جز رؤیت‌شونده نیست» بی‌آنکه کمترین امکانی برای مشاهده متقابل و برابر حقوق داشته باشد: دیوانه زیر نگاه دانش مربوط به بیماری ذهنی براساس سامان خاص از «مشاهده (Observation)» و طبقه‌بندی Classification تبدیل به ابژه مشاهده‌پذیر می‌گردد.
در اینجا سامان بینایی و سامان دانایی به موازات هم به درون فرد «بیمار» یا «دیوانه» رخنه می‌کنند و آشفتگی‌های ذهن و ضمیر او را به «رؤیت‌پذیر می‌کنند». در پرتو همین «رژیم نور» گذار از دنیای سانسور به دنیای قضاوت شکل می‌گیرد و فرد دیوانه زیر نگاه همین دانش «به نحو مستمر در معرض قضاوت قرار گرفته و از او خواسته می‌شود تا آنچه را که پنهان کرده رو کند.
دیوانگی تنها براساس عملکرد خود مورد قضاوت قرار می‌گیرد، و برپایی محکمه بر اساس نیت‌های پنهان و آشکارسازی اسرار درونی خود مطرح نمی‌شود. دیوانگی هستی دیگری به جز [جوانب] مشاهده‌شونده خود ندارد.»(1)
به این ترتیب تیمارستان آرمانی تیوک (Tuke) در انتهای قرن هجدهم همچون یک ریز بدنه و «عالم اصغر (Microcosm) منعکس‌کننده ارزش‌ها و ساختارهای جامعه بورژوایی»(2) عمل می‌کرد.
آنچه که در این قبیل مینی آرمانشهرهای مبتنی بر پدرسالاری ناب زیر نگاه دانش روان‌شناسی پیاده می‌شد دو قرن بعد در انتهای قرن بیستم در دل یک «مینی آرمانشهر» محاط در کمپ‌های نظامی ارتش عراق توسط مجاهدین خلق زیر نگاه «دانش مبارزه» با مختصری تفاوت و دستکاری عیناً روی اعضای خودی پیاده گردید: با این تفاوت که در اینجا یعنی در دل مینی‌آرمانشهر مستقر در حاشیه بغداد «خودی‌های استحاله یافته» در زیر پرتو نافذ «دانش انقلابی» اعترافانده می‌شدند تا کمترین تجلیات خودانگیخته خرد مستقل را همچون مظاهر «انحراف» «بالا بیاورند».
پیشتر پیروان «دانش انقلابی» در سال 54 مقوله «روشنفکری» را در ردیف «روحیات و خصائل منفی» و «مسائل خصلتی» و «عناصر بالقوه ضد انقلابی» کدبندی و در معرض عملیات اعترافی قرار داده بودند و این بار یک دهه پس از آن، همان عملیات اعترافی در قالب واژگان مذهبی در ابعادی بی‌سابقه به درونمایه اصلی «انقلاب درونی ایدئولوژیک مجاهدین خلق» بدل می‌شود.
مطابق رژیمی خاص که در دل آرمانشهر بغدادی مجاهدین خلق بر «حقیقت» اعمال می‌شد، حقیقت همچنان که در مورد تیمارستان پیشگفته (Retreat) نقل کردیم آن چیزی نبود که می‌بایست از خلال دیالوگ و مباحثه آزاد کشف شود بلکه دقیقاً به همان چیزی اطلاق می‌شد که «استحاله یافته خود» (همان «روشنفکری» که جای «دیوانه» را گرفته بود) آن را به عمد در گوشه‌ای از ذهن و ضمیر خود پنهان کرده و می‌بایست پس از یک سلسله عملیات مستمر بین فرد مسئول [یا همان اعتراف نیوشنده] و فرد تحت مسئول (اعتراف‌کننده) آشکار نماید: به عبارت دیگر، اگر بخواهیم واژگان تیمارستان (Retreat) را رها کرده و با واژگان رجوی سخن بگوییم، در مینی‌آرمانشهر بغدادی از «قورت دادن» حقیقت در مرحله پیشااعترافی و از «بالا آوردن» همان حقیقت قورت داده شده در مرحله تکاملی اعترافی سخن می‌گفتند. رجوی با اشاره به همین عملیات اعترافی می‌گوید:
«این روزها به مجاهدین که برسیم یا خودشان به خودشان می‌رسند در اصطلاح رایج از هم می‌پرسند انقلاب کرده‌ای یا نکرده‌ای؟ این در صحبت بچه‌ها با هم، اصطلاح شده است. گاه مسئولین از بچه‌های تحت مسئولیت خودشان می‌پرسند که عیب اصلی‌ات چه بود و در عالم طنز می‌پرسند در دنیای کهنه‌ات چه قورت داده بودی؟»(3)
عملیات اعترافاندن آن‌چنان که بعدها یکی از اعضای سابق مرکزیت فاش ساخت در همان نخستین فاز خود ده‌ها هزار ساعت به طول کشید که بخش اندکی از آن صدها صفحه از نشریه مجاهد را به خود اختصاص داده بود. برخلاف آنچه که در مورد تیمارستان تیوک آوردیم در اینجا نه «دیوانگی» که خود خرد و به ویژه «شک نسبت به رهبری» و کمترین تجلیات روشنفکری مورد اعتراف قرار می‌گرفت و می‌بایست همچون امور پنهان شده و «قورت داده شده»، «بالا آورده» شود.
«دانش انقلابی» بسیار نافذتر از دانش روانکاوی تیمارستانی تیوک نه فقط عملکردها بلکه نیت‌ها و نه فقط مرئیت سطحی و ظاهری بلکه رؤیت‌پذیر نمودن باطن را در معرض نور افشاگرانه خود قرار می‌داد و علاوه بر همه اینها گذشته‌های بسیار دور و گناهان فراموش شده تک‌تک افراد را از اعماق ذهن و ضمیر و خاطره افراد بیرون کشیده شده و به سطح گفتار آشکار در نشست‌های جمعی درمی‌آمد.
گفتمان «مرزبندی» که در روزگاران خوشی آماج اصلی خود را در آن سوی حصارهای سازمانی می‌جست و «دیگری» را همچون مصادیق «ارتجاعی»، «اپوزیسیون استحاله‌چی» و «ضد انقلاب» نشانه می‌گرفت اکنون به درون سازمان «پیشتاز» منتقل شده است: همچنان که در جریان گذار از شیوه محبوس‌سازی دوران کلاسیک به تیمارستان تیوک مرزبندی‌های بیرونی [مرزهای بین نگهبانان و دیوانگان محبوس، و یا مرزهایی که دیوانه را همچون «لیوان» و «بیگانه» جدا می‌ساخت] «درونی» شده و «فاصله بین دیوانه با خودش را مرزکشی می‌نماید».
در آرمانشهر بغدادی نیز مرزبندی‌های کلان بین «ما» و «آنها» به مرزکشی‌های داخلی در درون «خودی‌های استحاله یافته» تبدیل می‌شود. پیشتر و روزگاران خوشی یعنی لحظه‌ای که مجاهدین خلق براندازی مسلحانه را آغاز نکرده بودند این «دیگری» بود که آماج کنش‌های اعترافاندن قرار می‌گرفت.
آنها در تهران می‌گفتند: «و بدین ترتیب وقتی کوس رسوایی مرتجعین به صدا درآمد، تازه شروع می‌کنند به اعتراف کردن»،(4) اما چند سال در بغداد همین مرزبندی به درون «خودی‌ها» منتقل می‌شود: «دیگری» دیگر در آن سوی مرزهای عراق در خاک ایران پرسه نمی‌زند، بلکه به درون منتقل شده و به همان چیزی اطلاق می‌گردد که در اعماق نه توی ضمیر خودی «قورت داده شده» و می‌بایست در معرض «نور مجاهدی» بارز شده و «بالا آورده شود».
در «روزگاران خوشی» ترور «سیاست سوءظنی که در دل گفتار انقلابی جای دارد در وجود دشمنی که نقاب از چهره‌اش برگرفته‌اند در جستجوی وسیله‌ای است که به یاری آن بتواند «خط قاطعی میان فضیلت و جنایت بکشد». بدین‌ترتیب با استفاده از ترور، فضای اجتماعی منطقی در پیرامون قطب دوگانه اراده معطوف به خیر و اراده معطوف به شر شکل می‌گیرد»(5) اما در روزگار شکست و در مرحله زیست فرقه‌وار در دل کمپ‌های ارتش عراق همین گفتمان سوءظن «درونی» شده و «خط قاطع میان فضیلت و جنایت» خودی‌های «استحاله یافته» و یا «قورت‌دهنده عنصر غیر» را با مجاهدین «ناب» مشخص می‌سازد.
در مینی‌آرمانشهر مورد تحلیل فوکو، ترور دیگر در آن سوی حصارهای تیمارستان حکم نمی‌راند، بلکه به درون فرد دیوانه منتقل می‌شود. نظام یک نور فیزیکی که محوطه اردوگاه را روشن کرده و محبوسین را در معرض رؤیت‌پذیری یکسویه قرار می‌دهد. در یک استحاله «نوری» تبدیل به «نورافکن درونی» شده و درون افراد را در معرض دید اعتراف نیوشندگان قرار می‌دهد.
در مینی‌آرمانشهر بغدادی نیز در جریان «انقلاب ایدئولوژیک» دشمن و دگر ایدئولوژیک فقط کسی نیست که شبح آن در آن سوی مرزهای عراق و یا در آن سوی حصارهای پادگانی عراقی پرسه می‌زند بلکه علاوه بر آن، دشمن «درونی» شده و به داخل اردوگاه پا می‌گذارد و در میان چیزهای «قورت داده شده» در اعماق ذهن و ضمیر «خودی» جا خوش می‌کند. یک مجاهد خلق که دگر بیرونی را «درونی» کرده و نظام مرزبندی را به درون خودش تابانده در این‌باره می‌گوید:
«من فکر می‌کردم که لازم نیست هر نوع مسأله یا تضادی که برایم پیش می‌آید را با مسئولم طرح کنم چرا که خودم از پس حل آنها برمی‌آیم. در صورتی که حالا به این مسأله پی بردم که هر کدام از ما با کوهی از مسائل جامعه[...] به این روابط پای گذاشته‌ایم و خواه ناخواه دیدگاهمان نسبت به مسائل با دیدگاه‌های سازمان تفاوت دارد.
حال در طول زندگی تشکیلاتی سعی می‌کنیم با پاک کردن این تفاوت‌ها دیدگاهمان را هرچه بیشتر به دیدگاه‌های سازمان نزدیک کنیم و با آن منطبق شویم... برای من ارزش آگاهی تشکیلات از تضاد فرد شاخص نشده بود، حالا فهمیده‌ام که برای تنظیم رابطه تشکیلات با هر کدام از ما، باید هرچه بیشتر به تضادها و مسائل هرچند حل شده اشراف داشته باشد و برای خودم این‌طور تجسم کردم که تشکیلات مانند فردی می‌ماند که حاضر نیست وارد اطاقی شود که تاریک است هرچند وسایل در آن به طور منظم و هر کدام سر جای خودش قرار داشته باشد.
اما به راحتی وارد اطاق روشن می‌شود هرچند نامنظم و به هم ریخته باشد چرا که با شناخت کافی از آن به خاطر وجود خود می‌تواند در ‌اندک مدتی آن را منظم کند، یعنی به طور مشخص به کسی که در روابط ناشناخته است حتی اگر دستگاه درستی داشته باشد نمی‌توان اطمینان کرد و مسئولیت داد.»
دیوانگی در تیمارستان پیشگفته از خلال آینه‌ای که پزشک معالج به دست او می‌دهد مشاهده می‌شود. دیوانه مجبور می‌شد تا خود را در دل بی‌انتهایی نگاه خودنگرش ـ یک نگاه عاریتی و اهدایی ـ محبوس سازد. او حقیقت مربوط به خود را از خلال آینه‌ای افشاگرانه که به دست او دادند مشاهده می‌نماید تا از حقارت پنهان خود آگاه شود. در مینی‌آرمانشهر بغدادی نیز شخصیت‌شکنی و اعتماد به نفس فردباورانه از خلال شکستن آینه مستقل فرد و تعویض آن با آینه «اهدایی» جمع صورت می‌پذیرد.
در این مینی‌آرمانشهر هرگونه خردباوری مستقل، و اعتماد به نفس فردی تحت عنوان «فردگرایی بورژوایی» و «طبقاتی» کدبندی شده و در مقوله «انحراف» جای می‌گرفت تا پس از تخریب شخصیت مستقل، اعتماد به «نفس جمعی» جایگزین اعتماد به نفس فردی شود: «کسی که وارد سازمان می‌شود اعتماد به نفس‌های ناشی از فردیت طبقاتی‌اش، در معرض انتقاد قرار می‌گیرد... ما در این انقلاب به جای اعتماد به نفس فردی، اعتماد به نفس واقعی و دسته جمعی و انقلابی را جایگزین نمودیم».(6) ابریشمچی جایگزینی آیینه فردی با آیینه جمع را چنین توضیح می‌دهد:
«باید وارد جمع شد و خود را و اعتماد به نفس نوین را در کار دسته جمعی پیدا کرد. تا دیروز در بیرون از سازمان خودم، خودم را مرتب تأیید می‌کردم. فرد به آیینه نگاه می‌کرد و کیف می‌برد که به به چه آدم مهمی است اما امروز آیینه فرد، نشست‌های انتقادی است. به همان اندازه خوب هستی که معیارهای ایدئولوژیک تو را تأیید می‌کند و به همان اندازه بد هستی که به تو انتقاد می‌کنند... ببینید این دو نوع اعتماد به نفس چه قدر ضد هم است.»(7)
آیینه‌ها در تیمارستان تیوک به نحوی تعبیه شده است که، دیوانه در انتهای بازی راهی به جز درک خود همچون یک «دیوانه» ندارد. هنگامی که در مینی‌آرمانشهر بغدادی «فردیت» فرد همچون موردی از «انحراف» و حلول ایدئولوژی بورژوایی در روح تلقی می‌شود، بازی آیینه‌ها به گونه‌ای متفاوت شکل می‌گیرد: در درون این «ضدجامعه» و «پاد ـ شهر»ی (Contre - Cite) که برگونه ضدیت و وارونه‌سازی جامعه بزرگ ایران در حاشیه کمپ‌های نظامی ارتش عراق تأسیس گردیده نوعی «عالم اصغر» براساس نسخه یک «انقلاب اکبر» و آرمانی شکل می‌گیرد: یکی از اعضای سابق مرکزیت سازمان مجاهدین خلق در نامه درون گروهی به رجوی که بعدها فاش گردید این میکروکیهان ایدئولوژیک را نسخه «کپی از یکصدهزارم» و «مینیاتوریزه» شوروی استالینی معرفی نموده است.(8)
بر این اساس مینی‌جامعه‌ای دادگاه ـ بنیاد و حبس بنیاد برگونه دادگاه‌های استالینی تأسیس می‌شود که تفاوت آن با «نسخه اصلی» علاوه بر تفاوت در مقیاس ماکرو و میکرو به تعدادی از واژگان و ترم‌های مذهبی بر می‌گردد که به آرشیو واژگان ادبیات استالینی اضافه شده است.
پیشتر تا سال‌های 60 ـ 58 عمدتاً تلفیق و برآمیزی آیات مربوط به جهاد در قرآن و نهج‌البلاغه بود که همچون روکشی نازک بر روی متون مربوط به «دانش علمی» کشیده می‌شد و این‌بار در بغداد آیات مربوط به جهاد با نفس و نیز خطبه متقین در نهج‌البلاغه و حتی دعاهایی از صحیفه سجادیه برای اولین‌بار در درون سازمان به نحو بی‌سابقه به کار گرفته می‌شود تا مصداق‌یابی‌های دلبخواه را توجیه نماید.
می‌گویند «خطبه 139 [نهج‌البلاغه] انسان‌های طراز نوین را تعریف می‌کند... وجود این افراد مساوی است با کل هستی» و متعاقب آن سلسله عملیات اعترافی به منظور انحلال فردیت اعضاء در «انسان طراز نوین» و انحلال در «کل هستی» یعنی «رهبری اخص ایدئولوژیک» شکل می‌گیرد. پیش از این می‌گفتند: «خصیصه انقلاب این است که، در مسیر خود، ماهیت و ذات و سرشت واقعی و اصلی افراد ناخالص را عریان کرده و به نمایش و داوری خلق قرار می‌دهد.
حتی آن خصائص فردی را که مدت‌ها از نظر دیگران پنهان بوده است عریان می‌کند. در این رابطه می‌توان یک انقلاب اصیل و درازمدت توده‌ای را به «یوم تبلی السرائر» (روزی که اسرار آشکار می‌شوند) یعنی قیامت، تشبیه کرد»،(9) اما آن «انقلاب» و آن «قیامت» نه در تهران و نه در روز قیامت بلکه در بغداد و در روزی که رجوی آن را «یوم الفرقان انقلاب ایدئولوژیک» می‌نامید برپا می‌شود و به جای اینکه کنش‌های معطوف به «عریان‌سازی» دیگری را در معرض «نمایش و داوری» قرار می‌دهد، دیگر بودگی درونی و یا غیریت پنهان شده و «قورت داده شده» خودی‌ها را «عریان می‌سازد».
در روزگاران «خوشی» این دیگری بود که مخاطب کنش‌های معطوف به «عریان‌سازی قضایی» و «قیامتی» قرار می‌گرفت.
«روزی که به قول قرآن، دیگر دست و عقل و اعضاء و جوارح آنچه را که در سینه فرد بوده بیان می‌دارند و عمل‌های گذشته‌اش را بازگو می‌کنند، «الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم و ارجلهم»، هرقدر لاف و گزاف و حرف هم می‌زدی و درونت را از دیگران مخفی می‌داشتی عملت آنها را بازگو خواهد ساخت. اگر مؤمن و خالص بوده باشی از پیچ‌های مبارزه سالم و سرافراز گذار خواهی کرد و اگر ناخالص بوده‌ای، ننگ و ذلت و سیاهی بر جبینت آشکار خواهد شد.»(10)
اما سخن «قیامت ـ انقلاب» در دل مینی ‌آرمانشهر بغدادی بی‌آنکه مخاطبی در جامعه بیابد بر روی خود تا شده و خودی‌ها را مشمول پروژه «عریان‌سازی قضایی» می‌سازد. این‌بار مهدی ابریشمچی «آیینه»‌ای را که فرد در آن فرد خودی را می‌نگریست و در فردیت خود تأمل می‌کرد در ردیف «لاف و گزاف» طبقه‌بندی کرده و آیینه‌ای دیگر به دست او می‌دهد.
شخصیت و فردیت مستقل در درون «رژیم حقیقت» جدید همچون نشانه «استثمار» کدبندی شده و فرد خودی می‌بایست در نشست جمعی فردیت خود را «بالا بیاورد». به همین منظور اعتراف از خود، خودگزارشگری (Self - Interpreation) و خودافشاگری (Self - Disclosure) در دستور کار نشست جمعی قرار می‌گیرد.
روند خودافشاگری اعضاء از طریق اعترافاندن و تخلیه «قورت داده شده‌ها» بازگشت فرد به نقطه صفر فردیت را تحت تعقیب می‌کند:
«بایستی فردیت را کنار گذاشت و از صفر شروع کرد. زیرا فردیت و استثمار پیری می‌آورد... باید از عنصر استثماری کند [کذا] چون آدم را پیر می‌کند. چرا در بهشت پیری وجود ندارد چون استثمار نیست.»(11)
در دل این میکرو کیهان عالم «انقلاب» به شیوه استالینی، واژگان کیهان ماکرو همچون لیبرالیزم، سوسیالیزم، خلق، انقلاب، استثمار و غیر و به مفاهیم درون‌تشکیلاتی ترجمه شده دری جریان‌گذار از عالم «ماکرو» به عالم «میکرو» و درون‌فرقه‌ای بار مفهومی متفاوتی به خود می‌گیرد.
به عنوان مثال واژه «لیبرالیزم» که در سطح عالم اکبر انقلاب تعریف خاص خود را داشت و به مصادیق معینی در عالم خارج اشاره می‌کرد، در داخل فضای «نظارت‌گاهی ـ ندامتگاهی» پیشگفته اینچنین «درونی» می‌شود: لیبرالیزم در اشکال گوناگون تظاهر می‌یابد... از دستورات تشکیلاتی و فرامین انقلابی اطاعت نکردن... رد نکردن نظرات نادرست و حتی اظهارات عناصر ضدانقلابی را شنیدن ولی گزارش ندادن و چنان برخورد خونسردی با آن کردن که گویی اصلاً اتفاقی نیفتاده... لیبرالیزم مبارزه ایدئولوژیک را رد می‌کند».
به این ترتیب در بطن این شفافیت نظارتگاهی و ندامتگاهی واژه «استثمار نیز از عالم عین و عرصه اقتصاد ماکرو به عالم ذهن منتقل شده و با خود شفاف‌سازی همبسته می‌گردد:
«هر قدر مناسبات را صاف و مصفی بکنیم راه تولید هم باز می‌شود و رشد می‌کند. بحث کهنه و نو ناظر به این است که عنصر ایدئولوژی بر روابط و مناسبات حاکم بشود. یعنی عناصر استثماری ذهن از مناسبات زدوده شود.»
افزایش راندمان و «تولید» این ماشین سراسربین، «صاف شدن مناسبات» و زدودن «عنصر استثماری» از ذهن به طور مستقیم با همان اصل شفافیت اعترافی پیوند می‌خورد که کارکردی به جز تولید حقیقت از مجرای تولید اعتراف ندارد. یک مجاهد خلق اصل مذکور را اینچنین «درونی» کرده است:
«هر وقت با مسؤولیت چفت باشی و هر چه داری به آنها بگویی دیگر ناراحتی نخواهی داشت و انرژی‌ات آزاد خواهد شد و رشد خواهی کرد. تنظیم رابطه درست با مسؤول یعنی تنظیم رابطه با رهبری یعنی یگانگی با سازمان»، «از آنجا که خودم را به سازمان سپردم بنابراین حق ندارم برای خودم باشم و در ذهنم چیزهایی بگذرد که سازمان از آن خبر نداشته باشد... در ذهن من امروز این بی‌اعتمادی و بدگمانی شکل گرفت و همچنان آفت ذهنم شده است.»(12)