تاریخ انتشار : ۲۱ تير ۱۳۹۰ - ۱۰:۵۴  ، 
شناسه خبر : ۲۱۷۳۴۱
نویسنده: کورتیس جونز برگردان: مهران قاسمی Ghassemi@aawsat.com ـ Mehran اشاره: کورتیس جونز، از مقامات سابق وزارت امور خارجه ایالات متحده، پس از بازنشستگی به عنوان تحلیل‌گر مسائل بین‌الملل به فعالیت پرداخته است. کورتیس در طی مدت فعالیت خود در وزارت امور خارجه ایالات متحده، مشاغل و وظایف متعددی را در خاورمیانه برعهده داشته. وی که فارغ‌التحصیل دانشگاه بادوین و همچنین دانشکده نیروی دریایی ‌ایالات متحده است، هم‌اکنون به عنوان عضو شورای سردبیری نشریه «امریکن پالیسی» به تبیین نظرات خود در مورد رویدادهای جهان می‌پردازد. مطالب زیر، برگردان مقاله‌ای است با همین عنوان که در آن نویسنده به بررسی موانع اعمال سیاست‌های‌ ایالات متحده در منطقه خاورمیانه پرداخته و در نهایت بر ضرورت نگاهی دیگر به مسئله خاورمیانه از سوی سیاست‌گذاران واشنگتن تأکید می‌کند.

زیربنای سیاست‌های ایالات متحده در منطقه خاورمیانه را می‌توان تفاهمی دانست که میان پرزیدنت فرانکلین روزلت و مسعود بر روی عرشه ناو «یواس اس کوئینس»، «در کانال سوئز» در ماه فوریه 1945 صورت گرفت. ‌این تفاهم که بدون آگاهی چرچیل، نخست‌وزیر بریتانیا، انجام پذیرفت، آغاز انتقال کنترل ‌این ناحیه از بریتانیا به آمریکا و گسترش نفوذ ‌ایالات متحده در منطقه بود. فرآیندی که بیش از سه دهه به طول انجامید.
توافق روزولت مبنی بر تأمین امنیت خاندان سلطنتی سعودی در قبال دسترسی به منافع نفتی عربستان، پایه و اساس سیاست‌‌های سایر دولت‌های آمریکا را تشکیل می‌دهد به طور کلی در طی نیم قرن گذشته، سیاست ‌ایالات متحده در منطقه خاورمیانه پیرامون تحقق سه هدف اصلی ذیل متمرکز شده است.
1. حفظ سلطه غرب در طی دوران جنگ سرد، بر منطقه‌ای که نقش و اهمیت استراتژیک آن در دفاع از اروپا، از دوران ناپلئون آشکار شده بود
2. حصول اطمینان از دسترسی به منابع نفتی خاورمیانه
3. حصول اطمینان از امنیت کشور اسرائیل
و در چند ماه اخیر، هدف دیگری نیز به اهداف سه‌گانه فوق افزوده شده است
4. سرکوب تروریسم ضد آمریکایی
سلطه منطقه‌ای
در طول دوران جنگ سرد، متحدین آمریکا ـ بریتانیا، اتحاد جماهیر شوروی را به عنوان تنها خطر خارجی تلقی می‌کردند. در طی‌ این دوران تلاش‌های بسیاری صورت گرفت تا کشورهای منطقه وارد پیمان‌‌ها و معاهدات نظامی غرب (یا حداقل متمایل به غرب) شوند، تلاش‌هایی که با توجه به رقابت‌‌های منطقه‌ای و به ویژه اختلافات اعراب ـ اسرائیل توفیق چندانی دربر نداشت. در‌ این میان روس‌‌ها نیز به دلیل کمبود منابع اقتصادی و سیاسی امکان سود بردن از‌ این اختلافات را نیافتند.
از سوی دیگر با‌ ایجاد موج مخالفت با نفوذ غرب در برخی کشورهای خاورمیانه و متلاشی شدن سیستم مستعمراتی بریتانیا و فرانسه، بسیاری از کشورها خواهان استقلال ـ نه فقط از لحاظ سیاسی، بلکه به معنای استقلال در تصمیم‌گیری و رهایی از سلطه دیگران ـ شدند.‌ این امر باعث گردید تا غرب در موارد متعددی مجبور به دخالت‌هایی شود که عموماً نتایجی کاملاً ناخوشایند دربر داشت.
در سال 1956، بریتانیا، فرانسه و اسرائیل در مخالفت با اقدام دولت ناصر، رئیس‌جمهوری مصر، در راستای ملی‌سازی کانال سوئز اقدام به توطئه بر علیه ‌این کشور نمودند. هدف از ‌این توطئه‌‌ها نیز کاملاً مشخص بود: بازپس‌گیری کنترل کانال سوئز توسط بریتانیا و گسترش مرزهای اسرائیل.
شاید از معدود موضع‌گیری‌های منطقی‌ ایالات متحده در خاورمیانه را بتوان در‌ این زمان دانست. پرزیدنت آیزنهاور، با استفاده از قدرت اقتصادی ‌ایالات متحده، ارزش پوند استرلینگ را به شدت کاهش داده و موفق شد تا نیروهای اسرائیلی را به عقب‌نشینی از غزه و سینا وادارد. انگلستان نیز که با بحران اقتصادی روبه‌رو شده بود، از ادعای خود چشم پوشید.
این واکنش را می‌توان آخرین واکنش معقول واشنگتن دانست. واشنگتن که پیش از‌ این مقدمات کودتایی را در‌ ایران برنامه‌ریزی و اجرا نموده بود ـ کودتایی که به سهم خود در به قدرت رسیدن اسلامگرایان در انقلاب سال 1979 ‌ایران نقش داشت ـ واکنش‌های غیر منطقی بسیاری را از خود نشان داده است ‌این واکنش‌‌ها شامل مواردی چون کودتای نافرجام سوریه در سال 1957، تلاش برای تقلب در انتخابات ریاست جمهوری لبنان و به دنبال آن دخالت نیروهای دریایی آمریکا در سال 1958، قرارداد دفاعی با ترکیه در سال 1959 (که در طی سال‌های اخیر اهمیت استراتژیکی یافته است)، تلاش مخفی برای سرنگونی ناصر در دهه 1960، حمایت اطلاعاتی از عراق در طول جنگ‌ این کشور با‌ ایران در دهه 1980 و نشان دادن چراغ سبز به اسرائیل برای به قدرت رساندن رژیمی دست‌نشانده در لبنان در دهه 80 می‌باشد و در نهایت باید مواردی چون عقب راندن نیروهای اشغالگر عراق از کویت در سال 1991 در جنگ خلیج (فارس) بدون هیچ استراتژی مشخصی، استقرار متعاقب نیروهای نظامی آمریکا در عربستان سعودی به بهانه دفاع از‌ این کشور و سایر کشورهای منطقه در مقابل حملات احتمالی عراق و حتی‌ ایران، اما در عمل برای دفاع از خاندان سلطنتی فاسد و منفعل حاکم بر ‌این کشور در مقابل خطر شورش‌های مردمی و پس از آن تلاش برای براندازی رژیم صدام در عراق توسط روش‌های نامفهوم را نیز برشمرد.
برنامه و طرح سلطه آمریکا بر منطقه را می‌توان در سخنان کارتر در 23 ژانویه 1980 ـ که به دکترین کارتر معروف شد ـ به وضوح مشاهده نمود:
هر اقدامی توسط هر نیروی خارجی، برای کنترل خلیج (فارس)، به مثابه حمله به منافع حیاتی‌ ایالات متحده تلقی می‌شود.
ایالات متحده در مورد تأمین سلطه خود بر منطقه عموماً با دو مشکل اساسی روبه‌رو است، مشکلاتی که بریتانیا در طول دوران حضور خود در منطقه هرگز با آنها روبه‌رو نشده است:
1ـ زمان استعمار به پایان رسیده است.
ایالات متحده که دیگر امکان استفاده از دولت‌های دست‌نشانده و حمایت از آنها توسط چند گردان سرباز پیاده را مانند دوران حضور بریتانیا ندارد، تنها می‌تواند از نیروهای دریایی خود در منطقه استفاده کند در حال حاضر 4 دریا از مجموع 6 دریای خاورمیانه عملاً تحت کنترل نیروی دریایی آمریکا است. تنها مورد استثناء در مورد تأسیس یک پایگاه هوایی را می‌توان به پایگاه ‌اینجر لیک ترکیه منحصر دانست.
2ـ در عصر ارتباطات ماهواره‌ای، امکان دیکته سیاست به کشورهای دیگر و پنهان کردن آن از چشمان مردم ممکن نیست.
پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی و تجزیه آن در سال 1991، عملاً تنها خطر خارجی برای سلطه‌ ایالات متحده در ‌این منطقه نیز از بین رفت. اما خارج شدن شوروی از صحنه نیز نتوانست پایانی بر نگرانی‌های‌ ایالات متحده باشد. واشنگتن با مشکلات جدیدی نظیر قیام‌‌ها و مخالفت‌های درونی در کشورهای منطقه هم روبه‌رو شد.
در سال 1981، پرزیدنت ریگان به صراحت بیان نمود که ‌ایالات متحده هرگز اجازه نخواهد داد که عربستان صعودی در دستان نیروهای مخالف، خارجی یا داخلی، بیفتد. در طی‌ این دوران به نظر می‌رسد که ‌ایالات متحده سعی در سلب حق تعیین سرنوشت را از مردم کشورهای خاورمیانه سلب می‌نمود، حقی که دولتمردان ایالات متحده در درون کشور خود به شدت آن را محترم می‌شمارند.
نفت
جرج کنان هدف اصلی سیاست خارجی ‌ایالات متحده در منطقه خاورمیانه را حصول اطمینان از تأمین سهم نامتناسب ‌این کشور از منابع منطقه می‌داند. در میان ‌این منابع قطعاً نفت بیشترین اهمیت را داراست.‌ ایالات متحده با 5 درصد جمعیت جهان، بیش از یک چهارم تولید نفت جهان را به مصرف می‌رساند.
پنتاگون عموماً یکی از اهداف برنامه‌های خود را حصول اطمینان از دسترسی به نفت عربستان سعودی می‌داند.
جرج واکر بوش، رئیس‌جمهوری ‌ایالات متحده نیز با صراحت به رابطه میان نفت و امنیت ملی آمریکا اشاره کرده و معتقد است که امنیت ملی آمریکا بستگی به امنیت انرژی دارد و قطعاً کنترل عربستان سعودی توسط اسلامگرایان تبعات ویرانگری برای اقتصاد غرب خواهد داشت.
اسرائیل
هرچند دفاع از موجودیت اسرائیل، به ندرت به عنوان عامل توجیه‌گر دخالت‌‌های آمریکا در منطقه بیان می‌شود، اما اهمیت ‌این موضوع بر همگان آشکار می‌باشد. پرزیدنت روزولت در توافق خود با ملک سعود، که سه سال پیش اعلام تشکیل اسرائیل صورت گرفت، به صورت کتبی به وی تعهد داد که‌ ایالات متحده در فلسطین هیچ اقدامی بر علیه علایق و منافع اعراب انجام نخواهد داد. اما پرزیدنت ترومن، پس از به قدرت رسیدن با تأکید بر تأثیرگذاری جامعه یهود در ‌ایالات متحده، تمامی تعهدات را به فراموشی سپرده و از طریق مجمع عمومی سازمان ملل، قطعنامه تقسیم فلسطین (در سال 1974) را به تصویب رسانید.
در طی نیم قرن گذشته، حمایت‌ ایالات متحده از اسرائیل هر لحظه شدت یافته و اتحاد نظامی میان آمریکا و اسرائیل نیز اکنون مدت‌هاست که شکل رسمی به خود گرفته است. در سال 1970 توافق تبادل تجهیزات نظامی میان دو کشور منعقد شده و در سال 1981 معاهده همکاری‌های استراتژیک در قبال خسارات و تهدیدات احتمالی در خاورمیانه امضا شد و سرانجام در سال 1983، ریگان مشارکت استراتژیک با اسرائیل را از اولویت‌های سیاست کشور، دانست.
اسرائیل، بزرگترین دریافت‌کننده کمک‌های اقتصادی آمریکا در سطح جهان می‌باشد و حتی میان کمک‌های اقتصادی پرداخت شده به سایر کشورهای منطقه (شامل مصر، ترکیه، اردن و دولت خودگردان فلسطین) و نرمش آنها در برخورد با اسرائیل رابطه‌ای غیرقابل انکار وجود دارد.
در 5 نبرد از مجموع 6 نبرد میان اعراب و اسرائیل (به استثنای نبرد سوئز در سال 1956) اسرائیل از حمایت‌های گسترده سیاسی، اقتصادی و لجستیک‌ ایالات متحده برخوردار بوده است. قرارداد کمپ دیوید که در سال 1978 منعقد شد هرچند یک پیروزی سیاسی برای مصر به شمار می‌رفت (بازپس‌گیری صحرای سینا)، اما برای اسرائیل نیز فتحی به یادماندنی بود و باعث شد تا ‌این کشور بدون هیچ محدودیتی در اراضی اشغالی به اعمال سیاست‌های خود، بپردازد. در قیام‌های مردمی 93 ـ 1987 و 2000 تاکنون، واشنگتن همواره به حمایت از اسرائیل پرداخته است.
در عرصه سیاست آمریکا، امنیت اسرائیل توجه تمامی رؤسای جمهوری ‌این کشور را به خود جلب نموده است. بیل کلینتون طرح «مهار دوگانه» ‌ایران و عراق را تنها به خاطر حصول اطمینان از تأمین اسرائیل در نظر گرفت.
این طرح عملاً هیچ بازده دیگری در منطقه برای ‌ایالات متحده دربر نداشت. در سازمان ملل نیز ‌ایالات متحده در اکثر موارد علی‌رغم مخالفت اکثریت اعضا، همواره در کنار اسرائیل قرار گرفته و به نفع ‌این کشور رأی داده است.
در دهه 1990 تروریسم که در خاورمیانه از آغاز دهه 1940 پدیده شناخته‌شده‌ای است، آمریکا را از نقطه‌ای که هرگز تصور آن را نمی‌کرد، هدف حملات خود قرار داد. یک سازمان بنیادگرا که به رهبری اسامه بن لادن سعودی سالها در کنار مجاهدین افغان بر علیه روس‌ها به نبرد پرداخته بود، پیکان حملات خود را متوجه واشنگتن نمود.
هرچند القاعده، مسئول بسیاری از عملیات شدید و پرتلفات به تأسیسات و سازمان‌های آمریکایی در عربستان (مرکز استقرار نظامیان)، آفریقا (سفارتخانه آمریکا)، عدن (ناویواس اس کول) و در نهایت ‌ایالات متحده (بر جهان دوقلو در سال 1993) شناخته شده است ولی تمامی‌این اقدامات از لحاظ سیاسی برای دولتمردان ‌ایالات متحده قابل تحمل بود، اما حملات 11 سپتامبر 2001 به برجهای دوقلو و پس از آن به مقر پنتاگون، دیگر مسئله‌ای نبود که بتوان از ‌آن صرفنظر کرد.
هزینه‌ای که‌ ایالات متحده در اثر ‌این حمله مجبور به پرداخت آن شد، با توجه به حجم ویرانی و تعداد افرادی که جان خود را از دست دادند، آن‌چنان گزاف بود که واشنگتن راهی جز واکنشی سریع و گسترده‌ برای خود تصور نمی‌دانست.
در یک جهان‌ ایده‌آل، شاید‌ این امکان وجود داشت که ضمن ارجاع ‌این موضوع به دادگاه بین‌المللی، واشنگتن به بررسی سیاست‌های خود پرداخته و علت رشد احساسات ضدآمریکایی و بروز آن به‌ این شکل خشن را ارزیابی کند، اما در جهان واقعی که تحت سیطره تنها یک ابرقدرت قرار دارد که از فرهنگی خشن و رزمجویانه برخوردار است، واکنش جرج بوش به صورت خودکار مشخص بود؛ اعلان جنگ بر علیه تروریسم و درخواست سر اسامه بن‌لادن.
نبرد بر علیه نیروهای شبح مانند تروریست‌ها شاید چندان شبیه جنگی تمام عیار نباشد اما قطعاً یک عملیات پلیسی نیز نیست. براستی‌ آیا در طول تاریخ سابقه دارد که مهاجمین همزمان با پرتاب بمب مایحتاج اولیه زندگی مردم را نیز به سر آنان فرو بریزند.
بوش هم‌اکنون با یک پارادوکس روبرو است. او باید اعضای القائده را به سرعت شناسایی و ‌این شبکه را کاملاً نابود سازد، بدون‌ اینکه باعث کشتار بیشتر مردم افغانستان شود چرا که ‌این امر قطعاً باعث شکسته شدن ائتلاف نبرد بر علیه تروریسم خواهد گردید.
اگر بوش در ‌این راه موفق گردد، جامعه بین‌المللی صرفاً احساس خواهد کرد که عدالت تحقق یافته است اما در صورتیکه موفق به انجام ‌این عمل نگردد، آنگاه قطعاً باید با خفت و خواری شکست خود را بپذیرد. شاید بوش در آن زمان حسرت بخورد که چرا راه‌حل دیپلماسی را انتخاب نکرده است!
بازبینی سیاست‌ها
حوادث 11 سپتامبر، مسأله تروریسم ضدآمریکایی را از یک نگرانی، به اولویت ملی تبدیل کرد. رئیس‌جمهوری ‌ایالات متحده در راستای تشکیل ائتلاف ضدتروریسم برخی از سیاست‌های واشنگتن را مورد بازبینی قرار داد. از دیدگاه من، برای مقابله با تروریسم باید سه نکته اساسی را در نظر داشت:
1. مقابله با خطرات احتمالی آتی
2. تنبیه عاملین
3. بازبینی و تصحیح سیاست‌هایی که باعث بروز تروریسم شده است.
تا بیش از حوادث 11 سپتامبر، واشنگتن ادعا می‌کرد که کشورهای خاورمیانه با حمایت بشر دوستانه ‌ایالات متحده روند پیشرفت به سوی دمکراسی و صلح را طی می‌کنند. کشورهای طرفدار غرب نیز عموماً از امنیت خوبی برخوردار بودند. اسرائیل و ترکیه نیز با امنیت کامل در اردوگاه ‌ایالات متحده حضور داشتند و آمریکا مدعی بود از سرکشی و تمرد ‌ایران و عراق نیز کاسته شده است. تداوم روند صلح خاورمیانه نیز عملاً باعث شده بود تا اسرائیل موقعیت خود را تثبیت کند. به نظر می‌رسد که اسرائیل آموخته است که چگونه در کنار مبارزات فلسطینی‌ها به زندگی ادامه دهد.
اوضاع تا پیش از 11 سپتامبر به‌گونه‌ای بود که‌ ایالات متحده حداقل از نحوه کارکرد سه سیاست اصلی خود در منطقه احساس رضایت کامل می‌کرد ‌این سه سیاست عبارت بودند از:
1. کسب حمایت همه‌جانبه برای اسرائیل
2. پاداش‌دهی به کشورهایی که به همراهی ‌ایالات متحده می‌پرداختند
3. تنبیه کشورهایی که به همراهی واشنگتن نمی‌پرداختند
اعضای گروه اخیر، لیست سیاه آمریکا یا به عبارت دیگر «کشورهای تروریست» یا «کشورهای نگرانی‌آفرین» را تشکیل می‌دادند.
اما 11 سپتامبر سیاه، برنامه‌ریزان آمریکایی را مجبور ساخت تا نگاهی دوباره به خاورمیانه بیاندازند.
این نگاه دوباره از دیدگاه بسیاری، دنیایی جدید را فرا روی سیاستمداران گشود. آنها درک کردند که:
1. رژیم‌هایی که‌ ایالات متحده به آنها امید بسته است، عموماً رژیم‌هایی فاسد، سرکوبگر و به صورت روزافزونی مورد تنفر مردم می‌باشند. هیچ‌‌یک از‌ این رژیم‌ها هرگز نمی‌توانند نماینده مردم خود باشند. حتی اسرائیل نیز هرگز نتوانسته است راهی پیدا کند تا برای شهروندان غیریهودی خود حقوقی یکسان قایل شود.
2. مرزهای خاورمیانه که غالباً توسط قدرت‌های استعماری شکل گرفته است، غیر دائم و مصنوعی (فارس) بقایایی مانده از دوران قبیله‌گرایی و استعماری باشند.
3. هرچند ‌ایالات متحده خود را به عنوان یک میانجی متعهد برای نزدیک ساختن دشمنان سنتی به یکدیگر (مانند اعراب و اسرائیل، عراق و ‌ایران و...) معرفی می‌نماید اما هرگز نتوانسته است در مقابل وسوسه فروش سلاح به هر دو طرف درگیری مقاومت نماید.
4. ‌ایالات متحده در توهم ابرقدرت منفرد جهان، استانداردهای دوگانه‌ای را اعمال می‌کند. شاید مثال بارز ‌این موضوع برخورد نظامی واشنگتن با عراق به بهانه تلاش برای دستیابی به سلاح‌های هسته‌ای و مقایسه آن با تحمل و حتی مشارکت در برنامه‌های هسته‌ای اسرائیل می‌باشد (همچنین توجه به حذف ناگهانی تحریم‌های پاکستان نیز بسیار مفید است).
‌ایالات متحده در خارج از مرزهای خود بسیاری از ارزشها را زیر پا می‌گذارد. سیاست واشنگتن هیچ ارزشی برای زندگی شهروندان غیرآمریکایی قائل نیست. وزیر کشور ‌ایالات متحده در پاسخ به پرسشی در زمینه تأثیر تحریم‌های اقتصادی بر میزان مرگ و میر کودکان عراقی تنها به ذکر یک جمله اکتفا می‌کند. «ما تصور می‌کنیم ‌این اقدامات ارزش بهای پرداخت شده را دارد.»
5. یکی از «منافع و علایق حیاتی» آمریکا، امنیت اسرائیل است. امنیت اسرائیل اصولا ناقض سایر منافع آمریکا است. چرا که یک کشور یهودی عملاً با محیط غیریهودی اطراف خود سازگار نیست. بنابراین امنیت مطلق برای یکی معادل عدم امنیت مطلق برای دیگری است.
رئیس‌جمهوری‌ ایالات متحده، پس از 11 سپتامبر در سیاست‌های خود نشانه‌هایی از تغییر را بروز داده است. پایان بخشیدن به تحریم‌های پاکستان، محکومیت سرکوب مردم چچن توسط روسیه و در نهایت اعلام حمایت از کشور فلسطین مواردی از ‌این قبیل می‌باشند.
با ‌این وجود باز هم باید بازبینی‌های وسیعی در سیاست‌های خارجی آمریکا صورت گیرد. اقدامات فوق را هرگز نمی‌توان گامی به جلو دانست.
اگر ‌ایالات متحده تبدیل به آماج حملات مردم خاورمیانه گردد، واشنگتن قطعاً باید هزینه لجاجت و سرسختی در مورد سیاست‌‌های فعلی خود را با هزینه مصالحه و تصحیح ‌این سیاست‌ها سنجیده و انتخابی معقول انجام دهد. باید در ذهن داشت که با نابودی بن لادن، تروریسم نابود نخواهد شد. تروریسم برنده‌ترین و اصلی‌ترین سلاح ضعفا در مقابل افراد قوی است.
ایالات متحده تنها در صورتی می‌تواند خود را از شبح مخوف تروریسم رها شده ببینید که صلح بار دیگر به خاورمیانه بازگردد و بازگشت صلح به خاورمیانه مستلزم تصحیح و کاهش تعارضات موجود در سیاست‌های ‌ایالات متحده، می‌باشد.