تاریخ انتشار : ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۷:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۲۱۷۶۵۱
گفت‌وگو با انورخامه‌ای از ادبیات تا سیاست و ماجراهای حزب توده
علیرضا بندری مقدمه: وقتی روبروی او می‌نشینی احساس می‌کنی پیش روی تاریخ نشسته‌ای. دستهایش می‌لرزد. چشمهایش نگران است. او آخرین بازمانده نسلی است که موجهای بلند آشوب را از سر گذرانده‌اند، از انورخامه‌ای حرف می‌زنم. مرد قلم و سیاست. مردی که حرفهایش بوی محافظه‌کاری نمی‌دهد. در سن و سالی هم نیست که احتیاجی به محافظه‌کاری داشته باشد. رک و پوست‌کنده حرفش را می‌زند و این عجیب نیست از مردی که خودش را مبتکر و مجری طرح انشعاب از حزب توده می‌داند. حرفهایش به دل نشست. به خصوص آنجا که گفت از اینکه شیمی را رها کرده و پا به عرصه سیاست گذاشته سخت پشیمان است.

* خیلی‌ها گمان می‌کنند که دکتر انورخامه‌ای تنها یک چهره سیاسی است.‌ اما حشر و نشر شما با شاعران و نویسندگان بزرگ ایران و شیوه نگارش شما جای تردیدی برای من باقی نمی‌گذارد که در وادی شعر و ادب بسیار گام زده‌اید. کمی ‌از ادبیات بگویید.
** ادبیات را می‌توانیم به دو بخش متفاوت تقسیم کنیم. بخش نخست آن ادبیات کلاسیک وسنتی است و بخش دیگر آن ادبیات نو و به اصطلاح مدرن است. آن قسمتی که مربوط به ادبیات کلاسیک ما می‌شود یکی از غنی ترین و پرارزش ترین گنجینه‌های ادبیات جهان است. ما در این عرصه بزرگانی نظیر حافظ، سعدی، فردوسی و مولانا داریم که هر کدام ستون زوال ناپذیری هستند. دنیا اینها را می‌شناسد و به این بزرگان احترام می‌گذارد. این نام آوران در دهه‌های اخیر به جهانیان معرفی نشدهاند‌. در قرن ۱۷ و ۱۸ غرب اینها را به خوبی شناخته است.
گلستان سعدی در قرن هفدهم به غربیها معرفی شده است. من در آلمان چهارترجمه مختلف از «دیوان حافظ» دیده‌ام. تازه این غیر از دیوان شرقی گوته است که این شاعر قدرتمند آلمانی حافظ را به عرش رسانده است. پس یادمان باشد که پیش از آنکه ما بخواهیم دریافتی از غربی‌ها داشته باشیم بر ادبیات آنها اثر گذاشته ایم. در مورد بزرگان دیگر هم وضع به همین گونه است. کیست که نداند غربی‌ها یک دوره جدی ادبیات خودرا مدیون افکار بلند و سخن سخته خیام و نظامی‌گنجوی هستند. حالا کمی‌هم از ادبیات مدرن حرف بزنیم.
* ببخشید که حرفتان را قطع می‌کنم. نمی‌شود از ادبیات مدرن حرف زد و تأثیر جریان چپ را بر این ادبیات نادیده گرفت. از گرایش‌های چپ در پیشگامان مدرنیته ادبی بگویید.
** من چندان اعتقادی به این تأثیر صددرصد که گفتید، ندارم.
مدرنیته از دوره چپ شروع نشده. این بحث برمی‌گردد به زمان مشروطیت و سالهای بعد از استبداد. اینکه از قالب شعر سنتی بیرون بیاییم واین پوسته را بشکنیم و دست به نوآوری بزنیم همه و همه از زمان مشروطیت شروع شده است. اگر تصور کنیم در شعر سنتی نوآوری وجود نداشته سخت در اشتباهیم. وقتی سبک خراسانی به حداعلا می‌رسد و بستر اجتماعی متفاوت می‌شود، سبک عراقی اتفاق می‌افتد. این سبک یک نوآوری تمام عیار است.
حتی وقتی سبک عراقی جای خود را به سبک خراسانی می‌دهد هم می‌شود اوج نوآوری را دید. تازگی سخن هیچ ربطی به تغییر قالب ندارد.‌اما اینکه ایده‌های جدیدی در ادبیات مشروطیت مطرح شد نیز شکی نیست. یکی از نوآوریهای ادبیات آن دوره تقویت زمینه‌های اجتماعی وسیاسی در شعراست. ما در ادبیات مشروطیت وارد سیاست شدیم.
برای مثال ادیب الممالک فراهانی می‌آید و در سیاست دخالت می‌کند. می‌بینیم که شاعران و نویسندگانی نظیر نسیم شمال، علامه دهخدا ومیرزاده عشقی حرفهای سیاسی را با زبانی‌امروزی و گاه عامیانه مطرح می‌کنند و سیاست را از منظر خاص خارج می‌کنند. یکی از برجسته ترین سخنورانی که دست به این کار زد مرحوم «ایرج میرزا» بود. بعدها هم «شهریار» این کار را کرد.
اما من اعتقاد شما را نیز می‌پذیرم. حالا می‌رسم به دوره ای که چپ‌ها وارد میدان شدند. بعد از سال۱۳۲۰ که مطبوعات آزاد شدند و افکار سوسیالیستی که در آن روزگار جریان داشت و داستان جنگ آلمان و زندانیان سیاسی که از زندان بیرون آمده بودند، همه و همه دست به دست هم دادند و این جریان به طرف چپ متمایل شد. ابتدا به دلایل سیاسی یک دوره آلمان پرستی مد روز بود. تا آنجا که آلمان از شوروی شکست خورد. مردم هم که از اساس از انگلیسی‌ها متنفر بودند به شوروی گرایش پیدا کردند.
در این زمان یک نوع روسیه گرایی به میان آمد که متفکران آن همان ۵۳ نفرمعروف بودند. اینها قصد داشتند جهت سنتی را عوض کنند و به طرف چپ بروند. دراین مرحله ادبیات غیرسوسیالیستی هم مطرح شد.
درنتیجه ترجمه ادبیات غرب شروع شد. کتابهای بودلر، رمبو و دیگران که قبلاً چاپ نشده بود به چاپ رسید. ادبیات نئوکلاسیک یا همان مدرن که در ایران کمترمعرفی شده بود مورد توجه قرارگرفت. پیشگام این مرحله نیما یوشیج بود. نیما نخستین کسی بود که شعر را از قالب کلاسیک بیرون آورد و به آن شکل تازه ای بخشید. البته نباید از حق گذشت که کسانی هم مثل «تندرکیا» زحمت زیادی کشیدند‌اما به اصطلاح «یخ شان» نگرفته بود.
بماند که نیما هم منزوی شد، چون قدرت‌های بزرگ ادبی که همان اهالی شعر وادب کلاسیک بودند نمی‌گذاشتند. کاری که حزب توده کرد، شناساندن وحمایت اینها بود. آثارنوگرایان با شمارگان بالا در روزنامه «رهبر» به چاپ می‌رسید و طرفداران خودش را هم پیدا می‌کرد. حتی کسانی که در شعرکلاسیک صاحب نام بودند به این جریان متمایل شدند. مثل محمدعلی جواهری. مجله سخن هم دراین رابطه نقش مهمی‌ایفا می‌کرد.
ادبیات مدرن که فقط از زبان فرانسه ترجمه می‌شد از زبان‌های دیگر هم برگردان شد. اصلاً در آن روزگار کسی با زبان‌های دیگر آشنایی چندانی نداشت. دراین دوره مترجمانی همچون لطفعلی خان صورتگر ومرحوم داریوش از زبان آمریکایی ترجمه کردند. از آلمانی هم بزرگ علوی برگردان می‌کرد.
بعدها ترجمه آثار داستایوفسکی، مایا کوفسکی و دیگران موج وسیع ترجمه را در ایران به راهاند‌اخت. ترجمه هم در شعر و هم درنثر تأثیر گذاشت. کسانی شروع کردند به نوشتن باسرمشق سبک اروپایی. اکثر اینها یا خودشان وابسته وسمپات جریان چپ بودند یا اینکه طرز تفکرشان در همین زمینه‌ها بود.
* این جریان دقیقاً از کجا شروع شد و به کجا انجامید.
** اولین کتابی که از روسی به فارسی برگردان شد «مادر» نوشته «ماکسیم گورکی» بود. دومین کتاب هم گمان می‌کنم «سقوط پاریس» بود که هم تبلیغات سیاسی به نفع شوروی داشت که خیلی هم استقبال شد. بعدها کتاب‌های شولوخف هم تر جمه شد. این کار را هم « به آذین» و «شاملو» به انجام رساندند.اینطوری بود که شاعران و داستان نویسان ما مدرن شدند.
از طرف دیگر درزمینه شعر، نیما خودش یک منبع نو آوری بود. نیما از لحاظ نوآوری بی تردید یک پدیده بود. یعنی مرتب نوع کار خودش را عوض می‌کرد.
مثلاً شعر «افسانه» شباهت زیادی به آثار کلاسیک داشت‌اما بعد از سرایش «ققنوس» می‌توانید فاصله‌های زبانی را به خوبی حس کنید.
آنچه مهم است فرم‌های جدیدی است که نیما به ادبیات ما اضافه کرده است. به عقیده من آخرین تحول در فرم را نیما در «پادشاه فتح» اجرا کرد. این فرم از فرم‌های دیگر او مدرن تر است. در این اثر حتی درگرامر زبان تغییرات زیادی می‌بینید. اصلاً در «پادشاه فتح» دستور زبان فارسی عوض شده و جمله بندی‌های عجیبی دراین اثر دیده می‌شود.
* این گرایش‌های سیاسی تا چه اند‌ازه برادبیات معاصر ما تأثیر مثبت گذاشته است. در روسیه می‌بینیم که «شولوخف» می‌آید و رمان درخشان «دن آرام» را می‌نویسد و دنیا را به تحسین وادار می‌کند.‌ اما همین گرایش‌های حزبی او را وادار به نوشتن اثر نازلی به نام «زمین نوآباد» می‌کند که کسی در ابتدایی و شعار زده بودن آن شک ندارد.
** شاعران هم مثل پدیده‌های دیگرهنری و حتی غیرهنری فراز و فرودهای بسیاری دارند. گاهی بالا می‌روند وبعد آرام آرام سرازیر می‌شوند. یعنی آن اوج شعرشان درمرحله خاصی از زندگی شان اتفاق می‌افتد. اصلاً همین شعر «پادشاه فتح» که از آن حرف زدم در سالهای ۲۵ و ۲۶ سروده می‌شود نه در پایان عمرش.
یعنی نیما بعد از این شعر هم اشعار بسیاری سروده است که نوآوری چندانی ندارند. حتی «مرغ آمین» تقریباً شبیه شعرهایی است که قبل از «پادشاه فتح» گفته است. این شعر فرق چندانی با «ققنوس» ندارد. این حرف‌ها چیزی از بزرگی نابغه شعر «نیما» کم نمی‌کند. من او را مردی بزرگ می‌دانم. شاید بعد از فردوسی او بزرگترین مرد ادبیات ما باشد.
* آقای دکتر خامه‌ای، گویا قصد ندارید از ادبیات حزبی بگویید. حرف‌های شما بسیار مستدل و قابل استفاده است ‌اما پاسخ پرسش من نیست.
** آخر من با این حرف موافق نیستم که «شولوخف» کتاب سفارشی نوشته باشد. البته نمی‌توانم به طور کلی جهت گیری خاص او را به یک جریان سیاسی منکر شوم. دراینکه «زمین نوآباد» ضعیف تر از «دن آرام» است شک نداشته باشد‌اما درنظر داشته باشید که «شولوخف» می‌توانست بعد از «دن آرام» چیزی بنویسد. سیستم استالینی شولوخف را مجبورنکرده بود. این کتاب نمی‌توانست خیلی هم سفارشی باشد.
اگر شرایط روز را درنظربگیریم آن روزها این کتاب خیلی مهم بود. شولوخف هم مثل همه نویسندگان دلش می‌خواست در دنیا مطرح شود. شاید باورکردنش کمی‌مشکل باشد‌اما در آن روزگار «زمین نوآباد» از «دن آرام» مشهورتر بود. چه کسی می‌داند که در دل «شولوخف» چه می‌گذشت. شاید فکرمی‌کرد که آن کتابش هم مثل «دن آرام» موفق است. وگرنه اگر حس می‌کرد که کتابش ارزش چاپ ندارد می‌گذاشت کنار تا بعد از مرگش چاپ شود.مثل کاری که بوریس پاسترناک کرد.
* شاید هم اعتقاد قلبی شولوخف او را به نوشتن «زمین نوآباد» وادار کرد. مثل فریب‌خوردگان دیگر سیاسی که یک بازی بچگانه را خیلی جدی می‌گیرند. در همین گرایش به جریان چپ در ایران هم کسانی بودند مثل «سیاوش کسرایی» که تا لحظه‌های آخر عمرشان از آن دفاع می‌کردند.
** شما تصور می‌کنید که آدم‌هایی مثل شولوخف تا چهاند‌ازه با اوضاع جامعه شوروی آگاه بودند؟ شولوخف در خانه اش نشسته بود و چه می‌دانست که در بیرون چه اتفاقی می‌افتد. ذکر این خاطره خالی از لطف نیست. من در سال ۱۳۲۶ که از مسکو عبور می‌کردم با ابوالقاسم لاهوتی شاعر معروف دیداری دست داد. لاهوتی در مسکو یک آپارتمان دوخوابه داشت که خیلی دارای اهمیت بود. دیگران در یک اتاق کوچک زندگی می‌کردند.
خودش خواست که تنها با من صحبت کند. یک باغی به او داده بودند که در ۶۰ کیلومتری مسکو بود. این باغ را هم فقط به آدم‌های مهم می‌دادند. در آن دیدار «لاهوتی» خیلی چیزها گفت. مثلاً گفت که وضعیت شوروی آنطور که شما فکر می‌کنید ایده آل نیست. اینجا هم دزدی، گدایی و غارتگری هست. تازه آن موقع استالین در اوج قدرت بود. لاهوتی این را هم گفت که: «قدرت در بالاها مشکلی ندارد. آنها آدم‌های درستی هستند.
این پایینی‌ها هستند که موجب این کمبودها می‌شوند.» من اطمینان دارم که این حرفها عقیده قلبی لاهوتی بود.‌امثال «شولوخف» و «لاهوتی» نمی‌دانستند در بالا چه خبر است. همین بود که سطحی قضاوت می‌کردند. وظیفه خودشان می‌دانستند که برای جامعه به آن شکل تبلیغ کنند تا بالایی‌ها بتوانند با کمک آنها پایینی‌ها را درست کنند. به هر حال شما با داده‌های‌امروز قضاوت می‌کنید. جو کذایی آن روزگار را هم در نظر بگیرید.
* قبول دارم. ‌اما آدم‌های باهوشی هم بودند که گرایش و بعد انشعاب آنها خیلی محل تردید است. مثل شاملو که بعد از قعطنامه خیلی از شعرهای جدی‌اش را هیچگاه نسرود.
** درباره مرحوم شاملو من معتقدم که به اصطلاح وضع عوض شده بود. من نمی‌دانم اگر حزب توده همان قدرتی را داشت مثل زمانی که او «پریا» را می‌خواندو آن همه جمعیت برای شنیدن می‌آمدند آیا او حرفهایش را پس می‌گرفت یا نه؟‌اما به هر حال حزب توده شکست خورد و اسرار مگو برملا شد. «خسرو روزبه» نوشت که چه مفاسدی در حزب جریان داشت. حتی افراد چپ انتقاد از حزب توده را شروع کرده بودند. ما گفتیم، «آل احمد» بعدها گفت.
«خلیل ملکی» هم گفت و درصد هزارنسخه هم گفت. با آن شکست و فضیحت، حیثیتی برای حزب توده باقی نماند. البته بعضی‌ها در عقیده خود آنقدر ثابت قدم ماندند که حتی به دار کشیده شدند. به هر حال فشارها هم بودند. کسانی هم بودند مثل افراشته که تا آخر عمر نظر خودشان را ادامه دادند و کنار نکشیدند. شاملو هم همان سیر صعودی و نزولی را داشته و شعرهای آخر عمرش اصلاً ارزش کارهای نخستش را ندارد.
«هوای تازه» و «پریا» کجا و شعرهای آخرعمرش کجا؟ البته او تقصیر چندانی نداشت. مجلات ادبی به او فشار می‌آوردند که برایشان شعر بفرستد. او هم از لحاظ مزاجی در شرایطی نبود که اثر باارزشی بیافریند.‌اما از حق نگذریم که شعرهایی را که از روی عقیده قلبی خود گفته است. انصافاً کارهای خوبی از آب درآمده است. مثل شعر «وارطان» .
* اگر موافق باشید کمی ‌از ادبیات فاصله بگیرم و به سالهای پرآشوب دهه ۲۰ بپردازیم. می‌خواستم پاسخ این پرسش تاریخی را بدانم که دلیل انشعاب خلیل ملکی در سال ۲۶ بعد از دعوت بی.بی.سی و دیدار او از کشور انگلستان چه بود؟
** در سال ۲۶ نبود و در سال ۲۴ این اتفاق افتاد و خلیل ملکی نه از طرف بی.بی.سی که از سوی وزارت خارجه انگلستان به لندن رفت. اصلاً دعوت از «بزرگ علوی» به عمل آمده بود که «علوی»‌امتناع کرد و حزب خلیل ملکی را انتخاب کرد. ملکی قبول کرد و رفت. انصاف اینکه خیلی خوب و به نفع حزب توده حرف زد. جاهای مختلف کشور را نشانش دادند. آزادی‌های مختلف را دید. «هاید پارک» را دید. تئاترهای لندن را دید.
با این همه در شب آخر که مهمان «بوین» بود، صاف و پوست کنده گفت: «شما اینجا به قیمت جهنم ما و کشورهای مستعمره دیگر برای خودتان بهشت ساخته اید». ملکی گفت که در کشور ما آزادی نیست و احزاب محدود هستند. بوین تنها جواب داد که ما هر کاری که می‌کنیم تنها یک دلیل دارد و آن هم «نفت» است.
حمیدرضا رهنما که سمپاتی چپ داشت از همان جا این حرف را برای ما تلگراف کرد و ما از طریق روزنامه مخفی چاپ کردیم و خیلی هم به نفع حزب توده شد. «بوین» گفته بود شما روی پای خود نمی‌ایستید ملکی هم گفته بود که اصلاً اینطور نیست. ما به منافع مملکت فکر می‌کنیم. می‌بینید که تا اینجا حرفی از انشعاب به میان نیامده بود.
* پس طرح انشعاب از حزب را چه کسی پیشنهاد کرد و چگونه اجرا شد؟
** آن وقت‌ها شامل خیلی‌ها می‌شد. احسان طبری، کیانوری، نورالدین الموتی، کامبخش وخیلی‌های دیگر بودند. ماهمه در برابر بورژواها ایستاده بودیم. خلیل ملکی جداً به اصلاح حزب‌امیدوار بود ومی‌خواست نواقص از بین برود. بعد حزب آمد ومرتکب اشتباهات زیادی شد. اول اینکه به حکومت «قوام السلطنه » کمک کرد. بعد «فرقه دموکرات» را به رسمیت شناخت وحتی حاضر شد که حزب زیرنظر این فرقه کار کند. خلاصه همه این آبروریزی‌ها برای دستگاه رهبری حزب توده پیش آمد تا کودتای ۲۱ آذر سال ۱۳۲۵ که کلوپ حزب را بستند و پنهانی‌اش کردند.
باشگاه و روزنامه حزب را گرفتند واز لحاظ سازمانی دچار مشکل شدیم تا آن موقع همه با هم بودیم واز آن تاریخ به بعد انشعاب پیدا کردیم. اینجا بود که یک تحول کلی صورت گرفت. ما فهمیدیم که نه خیر! اینها برای خودشان یک هیأت اجرایی درست کرده بودند وقول دادند تا سه ماه کنگره را تشکیل بدهند که تا یک سال هم این کار را نکردند. «کیانوری» حتی گفت «رفقا گفتهاند‌ تا صحبت اصلاح درحزب هست وبعضی‌ها اخراج نشدهاند‌، کنگره را تشکیل نمی‌دهیم» اینجا دیگر رازها از پرده بیرون افتاده بود. خیلی چیزها دستگیرمان شد.
به ملکی می‌گفتند این مطالب را می‌خواهیم بنویسی او به طبری واگذار می‌کرد. آن مطالب تعریف از شاه بود و می‌گفت که به سلطنت اعتقاد داریم. فوری نماینده حزب را از شوروی خواستندو گفتند: تکذیب می‌کنیم. هفته بعد همه حرفها را پس می‌گرفتند. درشمال، مردم اذیت شده بودند. زندان ساخته بودند. اینها قابل تحمل نبود. ما اشخاص بد را تصفیه می‌کردیم مثل «قازار سیمونیان»‌اما سفارت فشار می‌آورد که پس بگیرید. بعد از فهمیدن این جریانها بود که انشعاب کردیم. من صریح وبی پرده بگویم انشعاب وفکر آن فقط و فقط با من بود.
من مبتکر این جریان بودم ومسؤولیت کامل آن را به عهده می‌گیرم. کاری به خوب وبد انشعاب ندارم. فقط بگویم که این من بودم که طرح انشعاب را تهیه و اجرا کردم. «ملکی» می‌گفت شوروی با این انشعاب به ما حمله می‌کند. من گفتم: شوروی درشرایطی نیست که این کار را بکند. متأسفانه اینها از بس دگماتیک فکر می‌کردند، نمی‌خواستند بپذیرند که شوروی هم نواقصی دارد. حتی «خلیل ملکی» هم می‌گفت اگر از شوروی روی برگردانیم باید به استعمار تن بدهیم.
* «نیروی سوم» در جریان ملی شدن صنعت نفت چه نقشی داشت؟ همکاری این نیرو با جبهه ملی چقدر جدی بود؟
** نیروی سوم از همان ابتدا همکاری نزدیکی با جبهه ملی برای ملی شدن نفت آغاز کرده بود.‌اما اشکالاتی هم درکار بود. من بارها گفته‌ام که بقایی با شاه ارتباط داشت وهمه کارهایش با اطلاع شاه بود واین یک دلیل قانع کننده داشت. «مظفربقایی » هدفش را بر روی کمتراز نخست وزیری تنظیم نکرده بود. اگرهمین حالا هم به روزنامه شاهد که ارگان حزب زحمتکشان (به ریاست بقایی) بود نگاهی بیندازید درمی‌یابید که سیاست این روزنامه حمله به انگلیس و نگاه به آمریکا بود.
بعد که مصدق ایستادگی کرد و پیشنهادهای کلان آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها را رد کرد شاه نگران شد که مبادا ایران با این دوقدرت جهانی دربیفتد وبه همین دلیل کنار کشید. به اطرافیان نشان داد که از مصدق طرفداری نمی‌کند. اینجا بود که سه تفنگدار معروف (مظفر بقایی - حسین مکی و حایری‌زاده طراحان استیضاح) با زاهدی که سرسپرده انگلیسی‌ها بود هماهنگ می‌شوند.
اینها قرار گذاشته بودند که مصدق را سرنگون کنند وزاهدی را به جای او بیاورند.‌اما شاه حتی با زاهدی هم مخالفت کرد واز ترس بلایی که سرپدرش آمده بود قوام السلطنه را پیشنهاد کرد. اینها با قوام السلطنه بنای مخالفت گذاشتند .
* نیروی سوم و اصلاً حزب توده چه برخوردی با مقوله ملی شدن صنعت نفت داشتند و قرارداد الحاقی سال ۱۳۲۸ چگونه شکل گرفت؟
** قرارداد الحاقی به منظور استیفای حقوق ایران درنفت جنوب توسط آقای گلشائیان تهیه شد که همین مقدمه ای بود برای ملی شدن صنعت نفت. این اتفاق در دوره پانزدهم نیفتاد تا اینکه درمجلس شانزدهم کمیسیون نفت با شرکت مصدق واعضای جبهه ملی تشکیل شد. جالب اینجاست که اکثر اعضای کمیسیون نفت یا طرفدار انگلیسی‌ها و یا صددرصد بی طرف بودند. تنها ۴نفر مخالف شرکت نفت بودند‌اما همین کمیسیون آمد و قرارداد را تصویب نکرد ونفت ملی شد.
* این خیلی عجیب است. چطور ممکن است چنین اتفاقی بیفتد؟
** این سؤالی است که هیچکس تا‌امروز به آن پاسخ نداده است. من می‌گویم ملت آن موقع خواب بود. هنوز هیچ حرکت مهمی‌را انجام نداده بود. البته حرکات پراکنده ای دیده می‌شد. حزب توده هم که تبلیغ می‌کرد ملی شدن نفت یا کار انگلیسی‌هاست یا کار آمریکایی‌ها. باید بدانید که همه مردم که طرفدار ملی شدن نفت نبودند مثلاً ده هزارنفر رفتند جلوی مسجد شاه و برای ملی شدن شعار دادند. با این تعداد طرفدار آن کمیسیون نمی‌توانست تحت تأثیر قرار بگیرد.
* شما از مصدق دفاع می‌کنید‌اما برخی می‌گویند مصدق همان کسی است که در جریان ملی شدن نفت، هنگامی‌ که مردم به طرفداری از او در میدان بهارستان جمع شده بودند، بی‌توجه به اعتراض اقلیت پایش را از مجلس بیرون گذاشت و ضمن اشاره به مردم گفت مجلس آنجاست نه اینجا. این حرف، حرف یک آدم «پارلمانتر» که به اصول دمکراسی اعتقاد دارد نیست؟
** ببینید. این طوری نمی‌شود قضاوت کرد. روز ۲۷ مرداد «هندرسن» از آمریکا آمد و بلافاصله با مصدق دیدار و گفت وگو کرد. کودتای اول شکست خورد. مصدق داشت کودتاچیان را می‌گرفت. طرفداران انگلیس داشتند طرح کودتای دوم را می‌ریختند. «هندرسن» گفت: «آقای دکتر مصدق! چرا با مجلس مخالفت می‌کنی؟ مصدق پاسخ داد: «اینها ۴۰ نفر از نمایندگان مجلس را خریدهاند‌ و قرار است به ۱۰ نفر دیگر نفری پانصدهزار تومان بدهند و آنها را هم بخرند.
اینها مرا استیضاح می‌کنند و اینطوری همه مردم ایران از حق شان محروم می‌شوند ونفت ملی نمی‌شود. دوست عزیز! اشخاصی در شرایطی قرار می‌گیرند. مثلاً در اسلام اکل میت هم در شرایط خاص اشکال ندارد.متأسفانه آقای احسان نراقی در کتاب اخیرش چیزی نوشت که من خوشم نیامد. نوشت آرای مردم تقلبی بود.‌اما اصلاً این طوری نبود. حکومت مصدق حکومت زور و سرنیزه نبود.
* این چیزی را عوض نمی‌کند. اگر مصدق عملکرد درستی در برخورد با مسأله نفت داشت. شاید می‌شد این مشکل را طور دیگری حل کرد.
** باید شرایط را هم در نظر بگیرید. انگلیسی‌ها که با او مخالف بودند. آمریکایی‌ها هم که موافقتی با ملی شدن صنعت نفت نداشتند. شوروی هم بامصدق مخالف بوده است. من سندی دارم که البته محرمانه است. «بوین» خیلی صریح پیغام می‌دهد برای سفیر ایران که قرارداد «قوام ـ سادچیکف» را به مجلس ببرند. می‌گوید من به استالین قول داده‌ام که این قرارداد تصویب بشود. شما همه کوشش‌تان را بکنید.
از طرف دیگر «وایلی» از طرف آمریکا دستور داد که بی طرف باشد‌اما خودش عملی انجام می‌دهد که تقبیح می‌شود حالا در این شرایط مصدق باید چه کار می‌کرد؟ این انصاف نیست که ما این طوری درباره مصدق قضاوت کنیم. انگلیس و شوروی قرارداد داشتند که نفت مال شوروی‌ها باشد. مخالفت حزب توده باوی آن هم با آن شدت وزمانی که مصدق در سازمان ملل داشت به جان می‌زد تا از حقوق ایران دفاع کند. خیلی نامردی بود.
* شما چندین و چند سال روزنامه‌نگار بوده‌اید.از روزنامه‌نگاری بگویید از محمد مسعود، مظفر بقایی و...
** من خیال نمی‌کنم محمدمسعود وابستگی حزبی خاصی داشت. اصلاً اهل سیاست نبود و به دلایل سیاسی به آب و آتش نمی‌زد. به خاطر پول کار می‌کرد. بقایی هم فرق چندانی با مسعود نداشت. ارتباطی هم که با محمدمسعود داشت شاید به این دلیل بود که وی چیزی علیه شاه ننویسد. مسعود به هر کسی حمله می‌کرد.
ممکن بود به زاهدی هم حمله کند. کما اینکه به اشرف هم حمله کرده بود. البته این را هم بنویسید که بقایی فرزند میرزاشهاب کرمانی بود و در وطن پرستی اونمی‌شود تردید کرد. ضمناً فکر می‌کرد که اگر خودش سرکار بیاید وضع حکومت درست می‌شود.‌اما باتفکر ماکیاولی که داشت خودش را مجاز می‌دانست که هر کاری بکند. حتی ترور افشار طوس و طرح ترور قوام السلطنه.
* و ‌اما آخرین سؤال. بعداز قریب هشت دهه فعالیت سیاسی تصور کنید انورخامه‌ای یک جوان بیست ساله است و نه تنها مدرک دکترا ندارد بلکه دانشجوی سال دوم شیمی‌است. چه کار می‌کردید؟
** با دست یافته‌های‌امروز اصلاً وارد سیاست نمی‌شدم. می‌رفتم به دنبال علم. سعی می‌کردم شیمی‌یا فیزیک را ادامه بدهم. اصلاً پا به وادی سیاست نمی‌گذاشتم.آنوقت بی تردید یک دانشمند بین المللی می‌شدم. باور کنید مطلقاً دنبال سیاست نمی‌رفتم. سیاست، آدم را خراب می‌کند. من ایران را دوست دارم و هرچیزی را که برای ایران خوب باشد به منافع خودم ترجیح می‌دهم.‌اما شک نکنید که اگر انور خامه ای فرصت دوباره از نو زیستن را داشت هیچگاه سیاست را انتخاب نمی‌کرد.