تاریخ انتشار : ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۹:۵۵  ، 
شناسه خبر : ۲۱۷۶۵۲

مؤلف: محمدرضا تاجیک
از منظر فوکو هیچ رابطه قدرتی بدون تشکیل حوزه ای از دانش متصور نیست و هیچ دانشی هم نیست که متضمن روابط قدرت نباشد. وی در «انضباط و تنبیه» متذکر می شود که: «ما باید این را بپذیریم که قدرت موجد معرفت است (و نه اینکه صرفاً مروج آن باشد، از آن رو که ترویج معرفت به قدرت خدمت می کند و یا آنکه صرفاً به کاربرنده آن باشد، زیرا معرفت برای قدرت مفید است) و بپذیریم که قدرت و معرفت مستقیماً مستلزم یکدیگر هستند. و اینکه هیچ نوع رابطه قدرت بدون وجود یک حوزه معرفتی مرتبط با آن موجود نیست و هیچ نوع معرفتی یافت نمی شود که در آن واحد هم روابط قدرت را مسبوق نگیرد و هم آنها را به وجود نیاورد.
در مقدمه یادداشتهای درسی خود، فوکو متذکر شده است که: «فرضیه اصلی که راهنمای کار ما در این دروس خواهد بود، چنین است؛ روابط قدرت ( با منازعاتی که در آن جریان دارد و یا نهادهایی که آن را حفظ می کنند).در ارتباط با مفهوم معرفت تنها نقش تسهیل کننده یا ممانعت کننده را بازی نمی کنند. این روابط تنها به این بسنده نمی کند که به معرفت مدد رسانند و یا موجب اشاعه آن شوند، یا آن را ابطال نمایند و یا محدود سازند. ارتباط میان قدرت و معرفت صرفاً به واسطه وجود منافع و یا عملکرد ایدئولوژیها نیست. مسأله بنابراین صرفاً این نیست که تعیین کنیم قدرت چگونه معرفت را منقاد می سازد و یا اینکه چگونه مهر و نشان خود را بر پیشانی معرفت حک می کند و محتوا و چارچوبی ایدئولوژیک بر آن تحمیل می‌کند.
هیچ پیکره ای از معرفت نمی تواند بدون بهره گیری از یک سیستم ارتباطی، اسناد و مدارک انباشتن اطلاعات و توزیع آن شکل بگیرد، اما خود این سیستم صورتی از قدرت است و در موجودیت و عملکرد خود با سایر اشکال قدرت مرتبط است. عکس قضیه نیز صادق است. به این معنی که هیچ نوع قدرتی را نمی توان بدون انتزاع معرفت، به انحصار درآوردن، توزیع و حفظ آن به مورد اجرا درآورد. در این سطح چنین نیست که در یک سو معرفت موجود باشد و در سوی دیگر جامعه و یا در یک سو علم و در سوی دیگر حکومت، بلکه تنها صورتهای بنیادی از امری که آن را قدرت / معرفت می نامیم، موجود است؟
سپس مؤلف بعد از این مقدمات مفروضهای مباحث نظری خود را در این نوشتار تحت این گزاره ها خلاصه می‌کند:
۱) قدرت مهار و تدبیر هر بحرانی رابطه ای تنگاتنگ با میزان شناخت «تهدیدات» و «فرصت» های ناشی از آن و احصای دقیق برآیند حاصله از این دو دارد.
۲) در شرایط بحران که از یک سو، اطلاعات مخدوش می شود و از جانب دیگر، فن آوریهای معمول قدرت (و به تبع شیوه های تصمیم سازی و مدیریت در شرایط عادی) سترون و ناکارا می شوند، هرگونه تدبیری مستلزم بهره وری مناسب از «دانشهای راهبردی» متفاوت و «فن آوریهای قدرت» ویژه است.
تا فراموش نشده دکتر تاجیک تعریف و تلقی خود را از بحران با نقل قولی از هابرماس فیلسوف معاصر آلمانی، مشخص می کند. هابرماس معتقد است: «نظامها به مثابه سوژه نمایان نمی شوند، اما تنها سوژه ها می توانند در بحرانها درگیر شوند... تنها هنگامی که اعضای جامعه اصلاحات ساختاری را به مثابه خطری برای موجودیت مستمر خود تلقی کنند و احساس کنند هویت اجتماعی آنان در خطر است، می توانیم از بحران صحبت کنیم. اختلاف در همبستگی نظام تنها هنگامی ا ست که همبستگی اجتماعی در خطر است و موجودیت مستمر را در خطر می اندازد. یعنی تنها هنگامی که بنیادهای اجتماعی ساختارهای هنجاری آنچنان تضعیف شده اند که جامعه آنومیک بشود. حالتهای بحرانی شکل تجزیه نهادهای اجتماعی را به خود می‌گیرد.
مؤلف درباره محتوای بخش دوم کتاب حاضر چنین توضیح نوشته است: «بخش دوم این نوشتار به نقدی واسازانه Deconstructive از گفتمانهای مسلط در عرصه تحلیل و تدبیر بحران (قبل و بعد از انقلاب) اختصاص داده شده است. نقد واسازانه، نوعی استراتژی قرائت متن (گفتاری، نوشتاری و رفتاری) است که حرکت شالوده شکن خود را از درون می آغازد. «نقد» در اینجا به تعبیر فوکو... «در جست و جوی ساختارهای صوری که ارزش جهانشمول دارد، نیست، بلکه پژوهشی است تاریخی از ورای رویدادهایی که به شکل گیری و بازشناسی ما به عنوان فاعل آنچه انجام می دهیم، می اندیشیم و می گوییم و فکر می کنیم، منجر شده است. منظور این نقد مطالعه گفتمانهایی است که آنچه می اندیشیم و می گوییم و می کنیم را چونان رویدادهای تاریخی، مدنظر قرار دهد.»
نویسنده سپس می افزاید: در راستای تحقق این مهم، کالبدشکافی چند بحران مشخص را دستمایه خود قرار داده و بر ویرانه های برجای مانده از آنان، به مثابه منابعی از اطلاعات و تجربه، تأملی می کنیم. همچنان که میشل فوکو و توماس کوهن در توصیف مقوله «پارادیم» و «گفتمان» بیان کرده اند، به این لحاظ یک ویرانه اطلاعات بیشتری درباره تمامیت یک بنای باشکوه به ما منتقل می کند تا یک بنای تمام شده که:
«ویرانه دیده می شود، اما در همان حال تماشاگر می داند که بخش عظیمی از آن دیده نمی شود. هم دیدنی است و هم نادیدنی، بی آنکه نادیدنی، درون مورد دیداری پنهان شده باشد، هر دو مورد دیدنی در حضور ویرانه وجود دارند. ویرانه اگر ویرانه نبود، (همچون مثال قصر باشکوه بود در سده های میانه) چیزی نادیدنی نداشت.»
و سپس مفروض های اساسی مبحث خود را در این بخش چنین بر می‌شمارد:
۱ـ اندیشه تحلیل و تدبیر بحران در ایران، هیچگاه بر بنیانهای «گزاره های جدی» شکل نگرفته است. چنانچه این بیان فوکو را بپذیریم که اندیشه و گزاره جدی را نباید فقط در فرمول بندی های نظری مانند فرمول بندی های فلسفه و علم جست و جو کرد. بلکه آن را می توان و باید در تمام شیوه های سخن گفتن، عمل کردن یا رفتار کردن که فرد در آنها به عنوان سوژه فراگیری، سوژه اخلاقی یا حقوقی، سوژه آگاه از خود و دیگران ظاهر می شود و عمل می کند، تحلیل کرد؛ در گفتار، کردار، پندار و رفتار نخبگان این مرز و بوم، به ندرت نشانی از یک جدی پیرامون بحران و تدبیر آن می‌یابیم.
۲) بسیاری از نخبگان و تصمیم سازان این سرزمین، همواره خود جزئی از مشکل بوده اند و نه قسمتی از راه حل. به بیان دیگر ریشه بسیاری از بحرانهای جامعه ایرانی را می توان در سوء تدبیر منزل اربابان سیاست و قدرت جست‌وجو کرد.
۳) ذهنیت تدبیر و تحدید کنندگان بحران ما، اغلب اولین خاکریزهایی بوده اند که توسط بحران فتح شده‌اند.
تا فراموش نشده، فهرست خرابه هایی [بخوانید پس مانده بحرانها] که در این کتاب بر آنها تأمل شده، در اینجا ذکر کنیم: دوران تسلط دولت بحران مستمر (پهلوی)، بحران افغانستان، یک رؤیا و چند بستر کوی دانشگاه: یک بستر و چند رؤیا، بحران شهرداری، بحران قزوین.