نویسنده: افضلالسادات حسینى
در یک برنامهی آموزش خلاقیت براى معلمان، قبل از شروع کار از آنها خواسته شد تا تعریفى از خلاقیت را ارائه دهند. هر چند پاسخهاى دادهشدهی بعضى ارتباط بیشتر و برخى رابطهی کمترى با مفهوم خلاقیت داشت، اما در یک موضوع مشترک بودند و آن ویژگى نو و جدید بودن کار خلاقانه بود. تمامى این معلمان قبل از آموزش، این نکته را دریافته بودند که خلاقیت یعنى: "ایدههاى تازه و نو".
میان متفکران و محققان پیرامون تعریف خلاقیت اتفاق نظر وجود ندارد. براى نمونه، گیلفورد (1962) خلاقیت را مجموعهی ویژگیها و تواناییهاى فردى میداند. در واقع، خلاقیت از دیدگاه گیلفورد عبارت از تفکر واگراست، یعنى تفکر از جهات مختلف و ابعاد گوناگون. در حالى که محققانى دیگر از جمله هارینگتون (1990)، آمابیل (1989) و سیکزنتمیهالى (1989) خلاقیت را موضوعى کاملاً اجتماعى میدانند. هنسى و آمابیل (1989) معتقدند که تحقیقات ما نشان داده است عوامل اجتماعى و محیطى نقش اصلى را در کار خلاق ایفا میکنند و بین انگیزههاى شخصى و خلاقیت ارتباط قویاى وجود دارد که قسمت زیادى از این گرایش را محیط اجتماعى یا حداقل جنبههاى خاصى از محیط تعیین میکنند.
سیکزنتمیهالى (1989) بر این باور است که ما نمیتوانیم به افراد و کارهاى خلاق جدا از اجتماعى که در آن عمل میکنند بپردازیم، زیرا خلاقیت هرگز نتیجهی عمل فرد به تنهایى نیست. هارینگتون بر مبناى شناخت محیط زیست، زیستشناسىِ نظریهی اجتماعى خویش را از خلاقیت پایهریزى میکند و معتقد است همانگونه که موجودات با یکدیگر و با زیستبومشان در ارتباطاند، در زیستبوم خلاق نیز همهی اعضا و همهی جنبههاى محیطى در حال تعاملاند.
خلاقیت، ارائهی کیفیتهاى تازه از مفاهیم و معانى است. گیزلین (1954) به خلاقیت به عنوان یک محصول مینگرد، در حالى که دیدگاههاى دیگر به آن به عنوان یک فرایند توجه میکنند مانند مدنیک (1962) که خلاقیت را چنین تعریف میکند: شکل دادن به عناصر متداعى به صورت ترکیبات تازه که با الزامات خاصى مطابق است یا به شکل مفید است.
در بعضى نظریهها، وجود برخى از ویژگیها براى ظهور خلاقیت ضرورى است. بارون و هارینگتون (1981) میگویند بعضى از تحقیقات نشان میدهد افراد خلاق از نظر شخصیتى داراى صفات خاصیاند. استرنبرگ (1985) علاقه به خطر کردن، عدم پذیرش محدودیتها و موانع، توانایى بهرهبردارى از محیط خویش براى ساختن چیزى نو و منحصربهفرد، داشتن سؤالات و فرضیات زیاد و کنجکاوى را لازمهی خلاقیت میداند. در حالى که بعضى دیدگاهها لزوم این ویژگیها را رد میکنند و خلاقیت را توانایى حل مسائلى که از قبل نیاموختهایم، میداند.(وایزبرگ، 1995)
اینگونه تعاریف و سایر تعاریف علیرغم تفاوتهاى اساسى که در دیدگاههاى خویش دارند، داراى نقاط اشتراکى نیز هستند. از مهمترین نقاط اشتراک آنها، نو بودن و تازگى داشتن کار خلاقانه است؛ اما هر چیز نو نمیتواند خلاقانه باشد، بنابراین، در اغلب تعاریف، ارزشمندى و مناسب بودن نیز مورد توجه قرار گرفته است، بهطورى که آمابیل (1990) معتقد است اگر اکتشافى بودن را به آن اضافه نماییم، این دو وجه اشتراک میتواند خود تعریف خلاقیت باشد. لذا در نظر او خلاقیت عبارت از هر اثر نو و ارزشمندى است که از طریق اکتشاف حاصل شده باشد.
2ـ ابعاد خلاقیت
خلاقیت داراى سه بُعد غیرشناختى، شناختى و انگیزشى است. ابعاد غیرشناختى خلاقیت شامل ویژگیهاى خلاق در امور حرکتى، هنرى و تواناییهای خاصى است که در سطح افراد مشابه کمتر میتوان شاهد آن بود. (منطقى، 138۰)
ابعاد شناختى خلاقیت نیز ناظر بر وجود تفکر واگرا در فرد است. فرد خلاق توانمندى تولید ایدههاى بیشترى دارد و جریان تولید ایدهها نزد او از انعطافپذیرى ذهنى بالاترى برخوردار است. او در جریان تولید ایدههایش ایدههایى بدیع و ابتکارى نیز تولید میکند که این ایدهها به ذهن کمتر کسى خطور میکند.
ابعاد انگیزشى خلاقیت ناظر به انگیزهی درونى فرد است و وى را بر آن میدارد که بدون آن که الزاماً پاداش بیرونى وجود داشته باشد، به شکل مستمر و پیگیر به کار مورد علاقهاش بپردازد.
2ـ1ـ بُعد شناختى
نظریهی شناختى بر تفکر واگرا مبتنى است. تفکر واگرا درعینحال، تفکرى است که براى هر پرسش، پاسخ مشخصى ندارد و به پاسخهاى متعدد و در جهتهاى گوناگون میپردازد؛ در حالىکه در تفکر همگرا پاسخى معین و مشخص به پرسش داده میشود.
مهمترین ویژگیهاى تفکر واگرا عبارتاند از:
1. سیّالى: توانایى برقرارى معنیدار بین اندیشه و بیان آن که افراد را قادر میسازد راهحلهاى متعددى براى حل یک مسئلهی واحد ارائه دهند. به عبارت دیگر، سیّالى به کمیت پاسخهاى فرد به یک مسئله مرتبط است. این ویژگى مبتنى بر این عقیده است که کمیت موجب دگرگونى کیفیت میگردد.
2. اصالت ابتکار: توانایى تفکر با شیوهی غیرمتداول و خلاف عادت رایج، اصالت ابتکار مبتنى بر ارائه جوابهاى غیرمعمول، تعجبآور و زیرکانه به مسائل است.
3. انعطافپذیرى: توانایى تفکر با راههاى مختلف براى حل مسئله جدید است. تفکر قابل انعطاف، الگوهاى جدیدى براى اندیشیدن طراحى میکند.
4. بسط: توانایى توجه به جزئیات در حین انجام یک فعالیت است. اندیشهی بسطیافته به کلیهی جزئیات لازم یک طرح میپردازد و چیزى را از قلم نمیاندازد.
گیلفورد و تورنس از بُعد شناختى به خلاقیت نگریستهاند و بر همین اساس، آزمونهاى خویش را از خلاقیت تدوین کردهاند. گیلفورد در آزمون چهارگانهاى تفکر واگرا را میسنجند، مانند: سیالى فکرى، سیالى کلامى، سیالى بیانى، سیالى تداعى. موارد استفاده از اشیا، طراحى و... آزمون تورنس نیز به موقعیتهاى مشابهى اختصاص دارد.
بعضى از فعالیتهاى آزمون تورنس عبارت از فعالیتهاى کلامیاند مانند:
1. تصویرى پیچیده به آزمونشونده ارائه میگردد و از وى خواسته میشود تا براى روشن شدن موقعیت موجود در تصویر، سؤالهایى را مطرح کند.
2. در این فعالیت از آزمونشونده خواسته میشود تا دلایلى را که به ایجاد موقعیت اخیر انجامیده است، حدس بزند.
آزمونهاى تصویرى نیز به کار میرود، مانند:
1. در این فعالیت، کاغذى حاوى تکهاى از یک منحنى رنگى به آزمونشونده داده میشود و از وى درخواست میگردد تا با تکمیل آن، یک شکل غیرمعمول را تهیه کند.
2. در این فعالیت، از آزمونشونده خواسته میشود که مجموعهاى از اشکال را تکمیل و نامشان را نیز در زیر آنها درج نماید.
3. از آزمونشونده خواسته میشود که با مجموعهاى از خطوط موازى که در اختیار وى قرار گرفته است، اَشکالى را تهیه نماید.
از دیدگاه تورنس، خلاقیت عبارت از حساسیت به مسائل، کمبودها، مشکلات و خلأهاى موجود در دانش بشرى، حدس زدن و تشکیل فرضیههایى دربارهی این کمبودها، ارزشیابى و آزمایش حدسها و فرضیهها، اصلاح احتمالى و آزمون مجدد آنها و در نهایت نتیجهگیرى است. تورنس (1980) و دوبونو (1986) نیز با نگاهى شناختى به خلاقیت، نظریهی تفکر جانبى یا افقى را در تبیین خلاقیت ذکر کرده است که مشابه تفکر واگرا در نظریهی گیلفورد و تورنس است. دوبونو در کنار تفکر جانبى، تفکر عمودى را نیز مطرح کرده است. وى معتقد است که تفکر عمودى موجب ایجاد قالبهاى ذهنى و توسعهی آن میشود در حالى که تفکر جانبى یا خلاق، ساختار این قالبها را تغییر میدهد و قالبهاى جدیدى را ایجاد میکند. در تفکر عمودى، افراد براى حل مسئله پس از کندن چاه به حفر آن ادامه میدهند، اما در تفکر جانبى پس از کندن چاه به محل دیگرى حرکت کرده چاه دیگرى میکنند.
مهمترین تفاوتهاى تفکر خلاق و منطقى از نظر دوبونو عبارتاند از:
1. وسعت عمل: در تفکر منطقى، معمولاً میکوشیم با بررسى شقوق مختلف یک امر یا مسئله، بهترین راه را برگزینیم و آن را ملاک عمل قرار دهیم. اما در تفکر خلاق، خود را به یک طریق محدود نمیکنیم بلکه درصدد آنیم راههاى هر چه بیشترى را براى حل یک مسئله بیاییم. این کار حتى پس از یافتن راههاى مناسب ادامه پیدا میکند.
2. مسیر و جهت عمل: در تفکر منطقى، جهت و مسیر مشخصى دنبال میگردد؛ در حالىکه در تفکر خلاق نه تنها یک مسیر دنبال نمیگردد، بلکه راهها و جهتهاى مختلفى نیز ایجاد میگردد. به عبارت دیگر، براى یک فرد در تفکر منطقى روشن است که چه میخواهد و از چه راهى میتواند به مقصود برسد، در حالیکه در تفکر خلاق فرد جستوجو میکند تا بتواند تغییر و حرکتى ایجاد کند و از اینرو، تنها براى رسیدن به مقصود تلاش نمیکند.
3. توالى عمل: در تفکر منطقى، هر مرحله باید به دنبال مرحلهی بعد بیاید و مراحل نیز به یکدیگر وابستهاند. در حالیکه در تفکر خلاق نیازى به توالى مراحل نیست و میتوان از مرحلهاى به مرحلهی بالاتر جهید و سپس بار دیگر مراحل باقیمانده را طى کرد.
4. چگونگى برخورد با اشتباهها و مسائل نامربوط: در تفکر منطقى، تلاش میشود که در هر قدم هیچگونه اشتباهى رخ ندهد؛ در حالیکه در تفکر خلاق امکان اشتباه است تا بتوان در نهایت به جواب درست دست یافت. همچنین در تفکر منطقى، مسائل نامربوط کنار گذاشته میشود و تنها به آنچه به مسئله ارتباط دارد پرداخته میشود، در حالیکه در تفکر خلاق به هر چیز به ظاهر بیارتباط نیز توجه میشود و تلاش نمیشود که در یک قالب بماند.
در تفکر منطقى، راههایى انتخاب میشود که فرد مطمئن باشد به جواب و نتیجهاى میرسد، در حالیکه در تفکر خلاق راههاى نامطمئن نیز کشف میگردد؛ زیرا ممکن است این راهها به نتایج باارزشى منتهى گردد. به همین دلیل، ترجیح داده میشود که این راهها نیز شناخته گردد.
بهطور کلى، تفکر منطقى متوجهی جنبهی داوریکننده و ارزیابیکنندهی فکر است، یعنى مسائل تجزیه و تحلیل، مقایسه و در نهایت راهحل انتخاب میگردد؛ در حالیکه در تفکر خلاق، مسائل تجسم و پیشبینى میگردد. به عبارت دیگر، در تفکر منطقى واقعیتهاى موجود محدود میگردد، اما تفکر خلاق پاى در مسیر مجهولات میگذارد.
2ـ2ـ بُعد انگیزشى
انگیزه توسط محققانى مانند آمابیل مورد توجه قرار گرفته است. او اعتقاد دارد که توجه زیاد به بُعد شناختى، باعث شده است که ابعاد غیرشناختى و بهخصوص انگیزه، علیرغم اهمیت زیاد آن، مورد توجه قرار نگیرد.
انگیزه شامل دو نوع درونى و بیرونى است. انگیزهی درونى انگیزهاى است که فعالیت، به خاطر خود عمل انجام میگیرد، زیرا خودِ کار، جالب و لذتبخش یا رضایتآمیز است. برعکس، در انگیزهی بیرونى انجام کار براى تحقق هدف بیرونى است. آمابیل (1983) معتقد است خلاقیت نتیجهی تعامل سه عاملِ مهارتهاى فردى، استعدادهاى درونى و انگیزه است و محل تلاقى این سه عنصر اصلى نیز بستر اصلى رشد خلاقیت است. استعدادهاى یک فرد هر چند تا حدى ذاتى است اما با آموزش میتوان این استعدادها را شکوفا کرد. مهارتهاى تخصصى نیز اشاره به تجربیات مکتسب هر فرد دارد. انگیزههاى درونى نیز به عنوان یک عنصر مهم، باعث میشوند که افراد بتوانند استعدادها و مهارتهاى تخصصى خود را با پشتکار و با علاقه دنبال کرده به خلاقیت نایل گردند.
آمابیل (1990) میگوید که در دوازده سال تحقیق دریافته است که انگیزهی درونى افراد داراى اهمیت بیشترى در خلاقیت است. اگر افراد از ابتدا به کار خویش علاقه داشته باشند و با لذت و رضایت وارد کار شوند، نه با فشار خارجى، میتوانند خلاقیت بیشترى از خود نشان دهند. اهمیت انگیزه درونى در تحقیقاتى که از زندگى نامآوران، نویسندگان، دانشمندان و هنرمندان به عمل آمده است، مشخص میگردد.
3ـ موانع خلاقیت
ظهور خلاقیت که موهبتى الهى و همگانى است، مستلزم ایجاد بستر مناسب براى رشد و توسعه است؛ لذا براى گسترش این توانایى باید موانع و عوامل آن را نیز بررسى کرد تا بتوان فرصت لازم را براى رشد این توانمندى براى همهی افراد جامعه فراهم آورد. در اینجا، سعى شده است بهطور خلاصه با طبقهبندى موانع و عوامل بروز خلاقیت، به این مقوله بپردازیم.
3ـ1ـ موانع شناختى
1. عادت: افراد در حل مسائل معمولاً روشى را به کار میبرند که بدانند با موفقیت همراه است. این روش در موارد مشابه تکرار میشود و فرد کمکم به آن عادت میکند. عادت موجب میشود که انسان در یک چارچوب خاصى قرار گیرد و کارهایش را طبق دستورالعمل معینى انجام دهد. ازاینرو، امکان نوآورى و یافتن راهحلها و طرحهاى جدید کاسته میگردد.
2. عدم انعطافپذیرى: انسانى که در قالب معینى فکر و عمل میکند، انعطافناپذیر میگردد؛ زیرا توان اندیشیدن دربارهی جهات مختلف مسئله را ندارد و تنها یک یا دو جهت را میبیند.
3. رویگردانى از ابهامات: افراد اگر احساس کنند قادر به مقابله با موقعیتهاى مبهم، پیچیده و غیرمطمئن نیستند، از آنها استقبال نمیکنند. به این ترتیب، فرصتى براى رویارویى با مسائل تازه و رسیدن به افکار خلاق را از دست میدهند. نیاز شدید و افراطى به نظم و ترتیب نمونهاى از این رفتار است و باعث میشود که همه چیز کاملاً مرتب باشد تا ابهام و اشکالى پیش نیاید. بدینترتیب، امکان بروز خلاقیت از بین میرود.
4. اتکا بر مفروضات: افراد معمولاً هنگام حل مسایل، مرزها و محدودیتهاى خاصى را قطعى فرض میکنند و همین مانع از بروز خلاقیت در آنها میگردد.
5. تفکر منفى: این حالت ممکن است نسبت به خود و دیگران به صورت احساس ناتوانى، کمارزشى، بدبینى، عیبجویى و ناامیدى ظهور یابد که مانع جدى براى تفکر خلاق است. خودسانسورى و بیتوجهى به ایدهها و افکارى که میتواند سازنده و مؤثر باشد، نمونههایى آشکار از منفیگرایى است. در بسیارى از مواقع، ایدههاى تازهاى که میتواند تبدیل به طرح خلاق و مفیدى شود، به سبب برخوردهاى منفى براى همیشه نابود میگردد. در این مواقع، فرد به خود نهیب میزند که این افکار بچهگانه است، احمقانه و مسخره به نظر میرسد، عملى نیست، اصلاً به من چه مربوط است و... همچنین این عبارات ممکن است از طرف دیگران بیان شود که در هر دو حالت امکان بروز هرگونه خلاقیت را از بین میبرد.
3ـ2ـ موانع عاطفى
1.ترس از شکست و اشتباه: ترس از شکست باعث میشود انسان فقط به دنبال امورى برود که احتمال موفقیت در آنها زیادتر باشد، لذا از هر کارى که مستلزم خطرپذیرى و ریسک باشد دورى میکند، در حالى که خلاقیت مستلزم خطرپذیرى بالاست.
این ویژگى هرچند به عنوان یک مانع فردى و عاطفى قلمداد میشود، اما به سبب نوع برخوردهایى که از ابتدا با افراد شده است، به مرور شکل میگیرد؛ زیرا معمولاً به موفقیتها پاداش داده میشود و شکستها باعث سرخوردگى میگردد. از طفولیت به کودکان آموخته میشود که اشتباه نکنند، در حالیکه شکست ضرورت دستیابى افکار و ایدههاى نو و خلاق است.
2.عدم اعتماد به نفس: بسیارى از مواقع افراد تواناییها و استعدادهاى شگرفى دارند، اما عدم اعتماد به خود مانع بروز قواى خلاقشان میگردد. ممکن است آنها افکار و ایدههاى زیادى داشته باشند اما با تردید به آنها مینگرند و احساس میکنند نظریات آنها ارزش زیادى ندارد؛ حتى جرأت نمیکنند که آنها را به زبان بیاورند. باور نداشتن به خویش کمکم منجر به سرکوب و زایل شدن تواناییهاى فرد میگردد و قدرت آزاداندیشى و تعمق را از او میگیرد. بسیارى از مواقع، عدم رشد خلاقیت نتیجهی موانع عاطفى مانند کمرویى، زودرنجى و اولویت قائل شدن به نظر دیگران به دلیل عدم اعتماد به نفس است. (حسینى، 1381)
3ـ3ـ موانع اجتماعى
1. مطابقت: منظور از مطابقت، همرنگ جماعت شدن است. مطابقت به علت نگرانى از متفاوت بودن از دیگران و تنها ماندن رخ میدهد و بدینترتیب امکان ابتکار و ارائه روشهاى تازه محقق نمیگردد.
2. تأییدطلبى و ترس از عدم استقبال اجتماعى: افرادى که نیازمند تأیید دیگران هستند و از نقد و عدم پذیرش اجتماعى میترسند، نمیتوانند از خود خلاقیتى نشان دهند.
افراد خلاق معمولاً به کار و ابتکار خویش بیش از استقبال دیگران بها میدهند و آن را قربانى انتظارات دیگران نمیکنند.
3.سنتها: هرچند نمیتوان اهمیت سنتها را نادیده گرفت، اما وجود بعضى از سنتها و روشهاى سنتى مانع بروز اندیشههاى تازه میگردد؛ لذا تأکید و پایبندى بیش از حد به آنها موجب کاهش خلاقیتها میگردد.
3ـ 4ـ موانع خلاقیت در مدرسه
با توجه به آنچه تاکنون گفته شد، میتوان مهمترین موانع رشد خلاقیت در مدرسه و کلاس را چنین برشمرد:
1ـ ایجاد خودپندارى ضعف در دانشآموزان
2ـ اجازه اشتباه ندادن به دانشآموزان و توبیخ اشتباههاى آنان
3ـ ایجاد رقابت نامناسب میان دانشآموزان
4ـ مقایسهی غیرمنطقى دانشآموزان و عملکرد آنها با یکدیگر
5 ـ اجازهی ابراز عقیده ندادن به دانشآموزان
6ـ عدم توجه به پرورش قدرت تخیل دانشآموزان
7ـ عدم ایجاد فرصت لازم براى ابداع و ابتکار دانشآموزان
8 ـ تأکید بر اطاعت و پیروى دانشآموزان
9ـ بیتوجهى نسبت به کنجکاوى و پرسشهاى دانشآموزان
4ـ عوامل مؤثر در رشد خلاقیت
عوامل مؤثر در خلاقیت را میتوان به دو دستهی فردى و محیطى تقسیم کرد. عوامل فردى مربوط به ویژگیهاى شخصى، و عوامل محیطى به موقعیتهاى فرد در ارتباط با دیگران مرتبط است.
آمابیل (1988) در نتایج پژوهش بسیار وسیعى که از مصاحبه با 120 دانشمند به دست آورده بود، از همین تقسیمبندى استفاده کرد. عوامل فردى از دیدگاه دانشمندان عبارت بودند از:
1ـ ویژگیهاى شخصیتى متنوع
2ـ خودانگیزى
3ـ تواناییهاى شناختى خاص
4- تمایل به خطر کردن
5- تخصص در رشته
6- تجارب متنوع
همچنین، بعضى از عوامل محیطى مؤثر بر خلاقیت که در نتیجهی این مصاحبهها به دست آمد، عبارت بودند از:
1ـ آزادى
2ـ منابع کافى
3ـ وقت کافى
4ـ جوّ مناسب
5 ـ طرح تحقیق مناسب
6ـ فشار
ویژگیهاى شخصى از مهمترین عوامل مؤثر در رشد خلاقیت است، زیرا چنان که به بررسى خصوصیات افراد خلاق بپردازیم تشابه و اشتراکهاى زیادى بین آنها دیده میشود. تورنس (1980) نیز بعد از مطالعهی بیست و دو سالهی خویش از کودکان و نوجوانان، نتیجه گرفت که اساس شخصیت افراد خلاق عبارت است از: استقلال اندیشه، شیفتگى فراوان نسبت به مسئله یا فعالیت مورد علاقهشان، شجاعت، کنجکاوى، صداقت و میل به خطر کردن. به نظر او صفات مذکور از صفات بارز افراد خلاق است، لذا با پرورش هر کدام از این ویژگیها در افراد، میتوان به خلاقیت نزدیکتر شد.
انسانهاى خلاق خود را با محیط سازگار کرده، از ابزار پیرامون خود استفاده میکنند. این افراد از تلقین اندیشههاى متفاوت لذت میبرند و به همین دلیل به ابزار پیچیدهتر گرایش بیشترى دارند. بسیارى از مواقع، مجموعهاى از تضادها را میتوان در رفتار آنها مشاهده کرد. بعضى از این ویژگیها عبارتاند از:
1. پرتحرک و ثابت: افراد خلاق داراى نیروى نهفته و عظیمیاند که ممکن است سالهاى سال به همان شکل باقى بماند. این گروه از افراد میتوانند ساعتهاى متمادى با شور و اشتیاق بر روى یک مسئله تمرکز کنند و از آنجا که یک نیروى ذاتى آنها را هدایت میکند، بر این باورند که میتوانند آن مسئله را حل کنند. آنها حتى در دوران پیرى نیز پرتوان هستند و نیروى ذاتى خود را حفظ میکنند. انسانهاى خلاق میتوانند نیروى خود را کنترل و در صورت لزوم از آن استفاده کنند. وقفههاى طولانى که مابین کارهایشان دیده میشود، ناشى از فرصتى است که آنها به خود میدهند تا از کارهاى تکمیلیشان لذت ببرند؛ این ابزارى براى خشنودى آنها محسوب میشود.
2. ساده و باهوش: افراد خلاق در عین سادگى بسیار، باهوشاند. یک مشخصهی مهم در اینگونه افراد میزان هوش عمومی آنهاست. افراد خلاق از کارهاى پیچیده و داراى چالش لذت میبرند و این ویژگى به تداوم رشد ذهنى در آنها مربوط میشود. اما لوییس ترمن در 1921 ثابت کرد که بهره هوشى بالا در یک فرد الزاماً منجر به خلاقیت نمیشود و یک فرد معمولى با بهره هوشى 120 زندگى بهترى دارد و تمایل بیشترى به خلاقیت در او دیده میشود. البته این گفته به این معنى نیست که این فرد الزاماً خلاق است. (سیکزنتمیهالى، 1960)
افراد خلاق در عین هوشمندى سادهاند، چنان که هاوارد گاردنر هوش افراد خلاق را با عدم بلوغ مرتبط میداند و از موتسارت به عنوان شاهدى براى ادعاى خود نام میبرد.
3. مسئولیتپذیر و سهلانگار: افراد خلاق در عین حالى که به کارهاى خویش حساس هستند با پشتکار و علاقهی فراوانى عمل میکنند. آنها در محیط کارى شوخطبعاند و گاهى چنان در تصورات خویش غرق میشوند که هرگونه محدودیت زمانى و مکانى را فراموش میکنند.
4. واقعگرا و رؤیایى: طبق نظریههاى جدید، یک فرد خلاق به سمت واقعیت یا آنچه واقعیت محسوب میشود گرایش دارد. براى یک شخص خلاق بسیار حایز اهمیت است که در باورهاى ناممکن خود به جستوجو بپردازد و حس حقیقت را درون تصوراتش حفظ کند. به جز این، افراد خلاق میتوانند دنیاى خود را بیآنکه در دنیاى واقعى پایه و اساس داشته باشد، خلق کنند. شاید باورهاى آنان مورد پذیرش واقع نشود، اما سرانجام از آن یک عقیدهی خلاق شکل میگیرد.
5. درونگرا و برونگرا: افراد خلاق هم درونگرا و هم برونگرا هستند، در حالیکه مردم عادى یکى از این دو خصوصیت را از خود نشان میدهند و بر همین اساس است که ما به نوع شخصیت آنها پى میبریم؛ اما افراد خلاق هر دو ویژگى را بروز میدهند.
6. فروتن و مغرور: افراد خلاق هم فروتن و هم مغرورند. آنان در عین حال براى آنچه و آن کس که باعث موفقیتشان شده است، احترام زیادى قائلاند و با دیدن کارهاى تکمیلشدهی خود نیز احساس غرور میکنند.
7. مردانگى ـ زنانگى: انسانهاى خلاق از نقش کلیشهاى مردانه ـ زنانه میگریزند. دخترهاى خلاق سرسختتر و مردانهتر از دخترهاى معمولى و پسرهاى خلاق احساساتى و عاطفیتر از پسرهاى عادى هستند. افراد خلاق نشان دادهاند که به خوبى از عهدهی هر دو نقش برمیآیند.
8. کلّهشق و محافظهکار: باورهاى سنتى کمتر تغییر میکنند، اما افراد خلاق نمیتوانند باورهاى کاملاً سنتى داشته باشند؛ لذا مخاطرات را میپذیرند. هرچند افراد خلاق تمایل دارند متفاوت از دیگران و غیرقابل پیشبینى باشند، اما از آنجا که عقایدشان در نظر دیگران بد جلوه میکند مجبورند تا حدى محافظهکارى کنند.
نتیجه
خانواده و مدرسه از مهمترین عوامل اجتماعى رشد خلاقیت در افرادند. موقعیت خانوادگى از عوامل اساسى در تحقق تواناییهاى بالقوهی انسان است. تحقیقات نشان میدهد که رفتار و نگرش والدین، کمیت و کیفیت علایق آنها و نحوهی تعاملشان با فرزندان بر رشد تواناییهاى فرزندان کاملاً مؤثر است.
بسیارى از افراد سرآمد و خلاق متذکر شدهاند که در مرتبهی نخست تلاشهاى والدین و سپس عوامل آموزشى مانند مربیان موجب پرورش استعداد آنها بوده است.
مطالعهاى که بر روى افراد موفق هنرمند انجام شده نشان میدهد آنها عوامل حمایتکننده داشتهاند. تمام هنرمندان خلاق گزارش کردهاند که دست کم یکى از والدین یا نزدیکان آنها به کارشان علاقه نشان میدادند و از آنها حمایت میکردند، گرچه محیط از شرایط چندان مساعد برخوردار نبوده است.