مفهوم توسعه، مفهومی جدید در علوم اجتماعی است. این واژه پس از وقوع پارهای تغییرات در جهان، بویژه بعد از استقلال کشورهای تحت قیمومت از سلطه دولتهای استعماری، در پی خاتمه جنگ جهانی دوم به طور جدی مطرح شد. کشورهای تازه استقلال یافته، برای اینکه استقلال آنها که در پی مبارزات طولانی تحقق یافته بود، محصور به چارچوب سیاسی نشود، تلاش گستردهای را برای نیل به پیشرفت و رشد اقتصادی و اجتماعی آغاز کردند. در عصری که به عصر ارتباطات شهرت یافته است، جهان به مثابۀ دهکده کوچک ارتباطات است و سطح انتظارات و آرزوها در آن بالا میرود و غربیها از آن به «انقلاب خیزش» یاد میکنند. در این عصر مفاهیمی نظیر دولت رفاهی و مردمی مطرح شده است.
از مهمترین دلایل ظهور مفهوم توسعه، وقوع دو جنگ اول و دوم جهانی است که تلفات انسانی و صدمات سنگین مالی را به تمدن و جوامع غربی وارد آورد. شرایطی که گروهی از دانشمندان از جمله «کارل مانهایم» را بر آن داشت تا ارزش شناخت علم و تفکر انسانی را در صورتی که انسان فاقد امنیت، آزادی و رفاه باشد، به زیر سئوال ببرند.
وی معتقدات است که علوم اجتماعی حقیقت واحدی را که بتوان بر آن تکیه نمود، ارائه نکرده است. «مانهایم» بر این موضوع تاکید دارد که علوم اجتماعی باید مسائل حیاتی و ضروری نظیر بحران، برنامهریزی، توسعه و آزادی را مورد توجه و مطالعه قرار دهد. وی تاکید میکند که انتخاب راه برنامهریزی برای حل مسائل اجتماعی به معنای هضم شدن در نظم ماشینی نیست؛ بلکه منظور ایجاد تفکر اعتقاد به برنامهریزی است که این خود بالاترین مرحلهای است که یک انسان متمدن میتواند به آن دست یازد. اشاره «مانهایم» به اندیشه برنامهریزی، اولین انحراف از وظایف و حیطۀ مطالعه سنتی علم جامعهشناسی است که در آن، مفاهیم و تفاسیر علمی جامعه مورد بحث و مطالعه قرار میگیرد.
از جمله دلایل ظهور و متداول شدن مفهوم توسعه در علوم اجتماعی، بیرون آمدن تفکر مارکسیستی از حصار مرزهای اندیشه و وارد شدن آن به چارچوب نظم فراگیر «حکومت مطلقه» که در اتحاد جماهیر شوروی سابق تبلور یافت، میباشد. شیوع اندیشه مارکسیستی نظامهای آزاد غربی را به چالشی فراخواند و از برنامهریزی برای توسعه دفاع کرد. در این راستا، اندیشمندان غرب، الگوهای مطرح شده مارکسیستی را که بر امور ویرانگر نظیر مبارزه طبقاتی و خونین و نادیده گرفتن فطرت انسانی تاکید داشت، مورد نقد قرار دادند.
بدون تردید مقابله فکری لیبرالیزم غرب با اندیشههای مخرب مارکسیستی تنها به این دلیل نبود که تفکر مارکسیستی با فطرت، عقل و هدایت الهی در تضاد و تقابل است، بلکه بدین لحاظ بود که ایدئولوژی مارکسیستی بنیانهای فکری اندیشه لیبرالیستی را هدف قرار داده بود و در این راستا، دیدگاههای اندیشه لیبرالیستی در زمینههای پیشرفت، برنامهریزی و توسعه، بهطور گستردهای مطرح شد. در کنار این عوامل، دو عنصر مهم در طرح و بحث و مناقشه پیرامون مسئله توسعه و برنامهریزی و سیاستهای اجتماعی در اندیشه اجتماعی مطرح شد که ذیلاً به آنها اشاره میشود.
عامل اول: ایجاد سازمانهای بینالمللی مختلف از سوی سازمان ملل متحد نظیر شورای اقتصادی و اجتماعی و سایر شوراهایی که هدف از تشکیل آنها کمک به دولتها در زمینه رشد و از میان برداشتن بحرانهای بینالملل مانند بیکاری، تورم و رکود ادواری و مشکلات ناشی از بیکاری و کمک به دولتهای در حال توسعه بوده است. البته یکی از اهداف غیر رسمی این سازمانها مقابله با ایدئولوژی مارکسیستی و جلوگیری از توسعه کمونیسم در جوامع انسانی است. بعضاً این سازمانها تحت تاثیر لیبرالیزم غربی قرار داشتهاند.
عامل دوم: یکی از اهداف اصلی دولتهای در حال رشد، برنامهریزی و رشد ملی است. در این میان، ما شاهد ظهور دانشمندان جامعهشناس ملیگرا بودهایم که نقش خود را در ارائه چهرهای ملی از مفهوم برنامهریزی و رشد ایفا کردهاند که در این میان میتوان به «رولف پرز»، «شاودهاری» «دوار اکیماس» و «حامد عمار» اشاره کرد. همچنین سایر متفکرین آمریکایی در مورد مفهوم رشد در علوم اجتماعی، به تحقق پرداختهاند که سرآمد این گروه از دانشمند «آندره گوندر فرانک» قرار دارد.
در این راستا، متفکرینی از جهان اسلام و عرب نیز مفهوم رشد در علوم اجتماعی را بررسی کردهاند.
از سوی دیگر، مفاهیم، نظریات و اهدافی که برای رشد در میان دولتهای غربی و دولتهای بلوک کمونیست، دولتهای در حال رشد و سازمانهای بینالمللی وجود دارد، از نظر روش و اهداف و شیوههای استدلال، در چارچوب مباحث نظری و فکری متفاوتی است.
این اختلاف نشأت گرفته از طبیعت انسان و جامعه است. این تناقض شیوه، به چگونگی شناخت عوامل مؤثر در عقبماندگی باز میگردد. آیا این اختلاف دیدگاه ریشۀ نژادی دارد؟ دانشمندان جامعهشناس نظیر «ارتودی جوبینر»، «اوتان آمون» «توسین لیفی برایل» چنین تصور میکنند. یا اینکه ریشه این تناقضات به عوامل فرهنگی نظیر انگیزههای مبادرت به عمل، شیوههای تربیتی، عادتها و ارزشهای جاری و کیش شخصیت، باز میگردد؟ گروهی از دانشمندان جامعهشناسی نظیر «مک کللند» و «شومپیتر» چنین تصور میکنند.
برخی از علمای علم اجتماع نیز عوامل اقتصادی و هر آنچه به پیدایی سرمایهداری و تشکیل «حلقه ناخوشایند فقر» منجر میشود، علت اصلی این اختلاف میدانند، مانند «واگترناس». برخی از دانشمندان نیز علت این تناقض را پدیدۀ استعمار و تلاش برای جهت دادن به شیوههای اقتصادی و تشکیل اقتصادی با چهرهای مبهم با دو ساختی که هدف آن ایجاد گروهی از کشورها برای خدمت به منافع سرمایهداری جهانی و هدایت آن به سوی تأمین نیازهای دولتهای خارجی است، میدانند.
در این سیستم اقتصادی، مجموعهای از کشورهای عقب مانده یا بدوی در خدمت کشورهای پیشرفته متروپل قرار دارند. پیروان نظریۀ وابستگی نظیر «شارل بتلهایم» و «فرانک» از این نظریه پیروی میکنند.
گروهی دیگر از دانشمندان علت این اختلاف را به کار نبستن شیوههای متعالی که بر ایمان به حس و تجربه باشد و عدم درک شرایط موجود حاکم بر هر جامعه میدانند، دانشمندی نظیر «کانت»، «اسپنسر» و «دورکیم» از این نظریه پیروی میکنند.
ما باید ریشه عقبماندگی را اساساً به دور شدن از مسیر الهی که این شیوه در قرآن کریم و سنت، تجسم یافته است، جستجو کنیم. در این روش، متعالیترین حد از رشد، در ایمان نهفته است و لاجرم بیشترین میزان رشد مادی، علمی، تکنولوژی، اقتصادی، و نظامی را در هر عصر و زمان به ارمغان میآورد. این شیوه رشد، به وظایف انسان به عنوان خلیفۀ الهی در زمین، و وظایف جامعه برای اعتلای کلمه «الله» و مبارزه با کفار جامه عمل میپوشد و تعادلی میان فرد و اجتماع بین مادیات و معنویات، بین دنیا و آخرت برقرار میکند. دانشمندان مسلمان نظیر «ابوزهره»، «المؤدودی»، «الندوی» «البناء» و «سید قطب» را میتوان پیروان این نظر در جامعهشناسی دانست.
برخی از محققان مسائل علوم اجتماعی، سه گرایش را برای این علم مطرح کردهاند که در خلال آن، میتوان، مقوله رشد و تحقق اهداف پیشبینی شده در رشد برای هر جامعهای را مطرح کرد.
اولاً، بررسی شرایط حاکم بر هر جامعه (اوضاع اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی...) در سایه اندیشه و ایدئولوژی که بر اساس آن بتوان جنبههای اجرایی مطلوب را پیشبینی کرد، انجام میشود.
ثانیاً، ارائه یک نظریه که در آن عوامل عقبماندگی و شیوههای برخورد با آن و همچنین طریقه پیشنهادی برای حل مشکلات، مشخص شود. در این نظریه بررسیهای میدانی از واقعیتهای خارجی و بهرهگیری از امکانات فراهم آمده در چارچوب یک اندیشه مشخص، مطرح است.
ثالثاً، توجه به جنبههایی که لازم است در اجتماع با بهرهگیری از امکانات و با عنایت به مشکلات موجود و اهداف مورد نظر، به مرحله اجرا درآید.
بدون شک دومین گرایش از سه گرایش مورد اشاره در علوم اجتماعی، مورد توجه است. در واقع مفهوم رشد دو جنبه را دربرمیگیرد.
اولاً، جنبه علمی، این جنبه از مفهوم رشد، متضمن برنامهریزی، به مورد اجرا گذاردن شیوههای علمی و به کار بستن تکنولوژی در کشاورزی و صنعت است. همچنین به استخدام درآوردن تکنولوژی جدید.
به طور کلی، این جنبه شامل هر آنچه که انسان را قادر سازد تا در محیط طبیعی اطرافش دخل و تصرف کند و بر آن غلبه یابد، میشود.
ثانیاً جنبه اعتقادی، ایدئولوژیک و ارزشها و اخلاق است. این جنبه به دستآوردهای رشد، اهداف و ضوابط و نتایج آن مربوط میشود.
در این جنبه از مفهوم رشد، ویژگیهای جامعهای که برنامههای رشد در آن تحقق خواهد یافت، مورد توجه قرار میگیرد و در این خصوص، باورهای انسان از لحاظ میزان نقشی که این باورها در جامعه میتوانند ایفا کنند و اهدافی که انسان و جامعه در پی تحقق آن هستند و بالاخره ضوابطی که جامعه در روند رشد باید مراعات کند، مورد توجه قرار میگیرد.
از طرفی، رشد به جنبههای اقتصادی نظیر شکل مالکیت، حدود و ضوابط آن، کار و دستمزد، صنعتی کردن، بازاریابی و روابط حاکم بر روند تولید و... مربوط میشود. همانگونه که به سیاست از این لحاظ که آحاد جامعه را برای پذیرش بار مسئولیت دعوت میکند، مربوط میشود. همچنین مفهوم رشد، به تربیت افراد جامعه از جنبههای مختلف آن نظیر شخصیت، اعتقادات، ارزشها و اخلاق، ارتباط پیدا میکند. و بالاخره مفهوم رشد به اجتماع از جنبههای مختلف آن نظیر ماهیت روابط و معیارهای اجتماعی که گروهی از افراد را به گروهی دیگر پیوند میدهد، ارتباط دارد.
بنابراین، مفهوم رشد تنها به جنبههای علمی آن محدود نمیشود، بلکه علاوه بر جنبههای علمی، به انتخابهای اعتقادی، ارزشها، اخلاق و بالاخره ایدئولوژی نیز گسترش مییابد.
مفهوم رشد از دیدگاه محققان، به دلیل وجود اختلاف در محورهای اساسی و نقاط عطف مورد توجه، متفاوت است. اقتصاددانان غربی بر موضوع درآمد ملی و سپس افزایش متوسط درآمد شخص که بر بافت ایجاد صنایع تولیدی، مونتاژ، واسطهای و مصرفی استوار باشد، تاکید میکنند.
این به معنای ارتباط دادن مفهوم رشد به صنعتی کردن جامعه است. برخی این مفهوم را به تصمیماتی که موسسات تولیدی بزرگ به منظور ایجاد ثبات و رشد مستمر درآمد ملی اتخاذ میکنند، مرتبط میدانند و برخی نیز مفهوم رشد را در سایه ابعاد سیاسی آن، مانند افزایش حاکمیت دولت بر جامعه و تمرکزگرایی و افزایش مشارکت مردم در پذیرش مسئولیت و افزایش میزان استقلال و نجات از وابستگی، تجزیه و تحلیل میکنند.
بدین لحاظ، محققان علوم اجتماعی مسائلی نظیر مشارکت، حاکمیت، عدالت، تکامل، وحدت ملی و مقابله با مشکلات ملی نظیر فقر، جهل، بیماری، جنایت و اختلاف نژادی را مورد بحث و بررسی قرار میدهند. در این میان، برخی نیز مفهوم رشد را در پرتو مفاهیم روانشناسی و اجتماعی، برای انگیزههای موفقیت، قدرت ابتکار، روشهای تربیتی و رهایی یافتن از عادات و سنتهایی که تحقق موفقیت را با مانع مواجه میسازد و بالاخره دوری جستن از وابستگیهای نژادی و افزایش سطح انتظارات و آرزوها مورد توجه قرار میدهند.
برخی از تحلیلگران، هنگام بحث پیرامون مفهوم و مضامین رشد، ارزشهای والای انسانی را که از تضمین آزادیهای فکری و اجتماعی بهرهمند است، مورد توجه قرار میدهند. این آزادیها شامل آزادی فعالیتهای اقتصادی، اجتماعی و مبارزه با فقر، بیکاری و تبعیض طبقاتی و نژادی حاد و بهرهمندی از امکانات برابر زندگی، متناسب با هر طبقه اجتماعی و غیره میشود.
این محققان به مجموعهای از ویژگیهای رشد، بدون توجه به گرایشات اعتقادی و ایدئولوژی اشاره کردهاند که اهم آنها عبارتند از: توقعات افراد جامعه از زندگی، متوسط درآمد افراد، آموزش کودکان، نسبت تعداد پزشکان به بیمارستانها، اندازه راهها، تعداد گیرندههای تلویزیونی، رادیویی و روزنامهها، نسبت تولیدات صنعتی و زراعی به تعداد افراد جامعه، نسبت تولیدات صنعتی به درآمد ملی و بالاخره میانگین استفاده از انرژی.
در این میان، عناصر اقتصادی مهمی که تقریبا مورد اتفاق نظر اقتصاددانان است، وجود دارد مثل، سرمایه و مال، کار یا مقدار سرمایهای که برای گماردن یک کارگر به شغلی لازم است.
پروژههایی وجود دارند که به شدت کاربر هستند و پروژههایی نیز وجود دارند که به شدت سرمایهبر هستند.
رشد اقتصادی و در نتیجه سطح زندگی فرد در هر کشوری، مربوط میشود به درآمدهایی که در هر اجتماعی به دست میآید و صرف هزینههای حکومتی و فردی نمیشود. این درآمدها از سوی جامعه برای تحکیم اصول سرمایهداری با کسب درآمدهای جدید، هزینه میشود.
بنابراین، بهطور کلی، میانگین پسانداز به میانگین رشد مرتبط میشود و در نتیجه، دو عامل ریشهای در رشد مطرح است. در این راستا «العیسوی» به این مسئله اشاره دارد که «میانگین پسانداز» در مصر از 14 درصد در سال 1974 به 7 درصد در سال 91 - 90 تنزل کرد. در هندوستان «میانگین پسانداز» از 15 درصد در سال 65، به 20 درصد در سال 91 - 90 افزایش یافت. در تایوان نیز پسانداز ملی از 15 درصد در سال 65، به 20 درصد درسال 91 - 90 افزایش یافت. سپس پسانداز از 14 درصد به 30 درصد ترقی کرد. در سنگاپور این نسبت از 10 درصد به 45 درصد صعود کرد. در هنگکنگ این میزان از 29 درصد به 30 درصد افزایش یافت. در کره جنوبی میانگین پسانداز در خلال سالهای 65 تا 90، از 8 درصد به 37 درصد افزایش یافت. روند صعودی رشد همچنان در آسیای شرقی ادامه دارد که میانگین آن حدود 30 درصد است. این میانگین رشد، نسبت به سایر دولتهای صنعتی غرب چشمگیر و قابل ملاحظه است؛ چه آنکه پسانداز در آمریکا 15 درصد و در انگلستان 17 درصد است.
بهطور کلی، با توجه به اهمیت پسانداز سرمایه این جنبهها به خودی خود موجبات رشد اقتصادی را فراهم نمیآورد. چه آنکه نظام سرمایهداری نتوانسته است رشد مطلوب را برای کلیه کشورهایی که این الگوی اقتصادی را برگزیدهاند، درپی داشته باشد.
عوامل متکاملکنندهای وجود دارند که مسئول رشد و توسعه اقتصادی هستند. بااهمیتترین آنها عبارت است از سرمایه، نیروی انسانی، ساختار تشکیلاتی، تاسیسات زیربنایی و سطح تکنولوژی، شیوههای آموزش و تربیت، سیاستهای تحقیقاتی علمی، نیروی دستگاه دولت، نظم، مشارکت در توزیع، دستمزدها و قیمتها... پس از این، عقیده بسیاری از مردم اهداف بزرگ و متنوع بود که سعی در دستیابی به آن داشتند.
رشد جمعیتی در توسعه اقتصادی نقش بارزی دارد. رشد جمعیتی به عنوان نیرویی تلقی میشود که به دیگر نیروهای فعلی بشر اضافه میگردد که خود در پشتیبانی از رشد و توسعه سهیم خواهد بود، البته اگر به بهترین شکل پرورش یابند و از نظر شغلی، از توانایی خوبی برخوردار باشند. بهرهبرداری از نیروی کار، بهترین بازدهی را به لحاظ اقتصادی دارد؛ اما اگر رشد جمعیت روند مناسبی نداشته باشد، بار سنگینی را بر دوش رشد و توسعه خواهد داشت. جامعه باید بین بهرهبرداری از رشد اقتصادی و بهرهبرداری از میزان جمعیت تعادل برقرار کند.
پس اگر میزان جمعیت 2 درصد افزایش داشته و بهرهبرداری از نیروی کار 3 درصد باشد، باید 6 درصد از درآمد ملی را برای ثابت بودن سطح زندگی مردم، کنار گذاشت. این رقم علاوه بر رقمی است که برای رشد و توسعه تخصیص مییابد.
اگر به تصویر اجتماعی که سعی دارد تا برنامههای رشد و توسعه خود را اجرا کند، نگاهی بیندازیم تناقضهای آشکاری بین مکاتب، دیدگاهها و ایدئولوژیهای درگیر، مشاهده میکنیم که همه آنها اهدافی را دنبال میکنند که درگیریها، انحرافها و بحرانهای فراوانی را به دنبال دارد و تا زمانی که هدایت الهی و ضوابط وحی و ارزشها و اخلاقیات جلودار آن نباشد، درگیریها ادامه پیدا خواهد کرد. رشد و توسعه در اندیشۀ کمونیستی، سعی در از بین بردن فاصله اجتماعی و طبقاتی دارد و روی نابودی ارتباطات دینی و تفکر غیبی و ارزشهای اخلاقی دینی و مالکیت خصوصی و نظام خانواده تأکید دارد. آنها تصور میکردند که نظام طبقاتی سبب فاصله اجتماعی و درگیری میشود.
آنها بر این اساس ادعا میکردند که انسان را آزاد کردهاند. هیچ شکی نیست که تصور آنها درست از آب در نیامد چرا که با دین و فطرت انسانی تناقض داشت. گرایش به دین یک گرایش فطری است، پیامبر اسلام میفرماید هر نوزادی بر اساس فطرت الهی خلق میشود. خداوند در حدیث قدسی میفرماید: «بندگانم را با اعتقاد درست خلق کردم». همچنین در قرآن کریم میفرماید: «پروردگار تو، از پشت بنیآدم فرزندانشان را بیرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و گفت آیا من پروردگارتان نیستم؟ گفتند: آری گواهی میدهیم».
جامعه بشری بر نظم خانواده و مالکیت، تفاوت اجتماعی و تفاوت بین افراد بشر استوار است. این مسئله بر اساس حقایق فطری است. علاوه بر موارد مذکور، اندیشه کمونیستی با عقل سالم و حقایق دینی و دستاوردهای جهان واقع سازگار نیست به هر حال، ما دیدیم که چگونه تفکر کمونیستی هنگامی که کوشید تا دیدگاههای خود را جامه عمل بپوشاند، با زشتترین شکل، دچار تخلف و فساد شد، هویت اجتماعی و اقتصادی و سیاسی انسان را به نابودی کشاند و درگیریهای بسیاری را پدید آورد. تجربه اتحاد شوروی سابق و اروپای شرقی در این زمینه بسیار گویاست.
اما رشد و توسعه در تفکر لیبرالی، به گونهای است که این تفکر سعی در جمع کردن آزادی مطلق در زمینه مالکیت و کار و فعالیت و تفکر و اعتقاد دارد. اما از ضوابط اخلاقی و دینی خبری نیست. همین مسئله انسان غربی را با زشتترین بحرانها، یعنی بحران هویت روبرو میسازد. بحرانی که انسان غربی را وادار میسازد تا انسانیت خود را از دست بدهد و خانوادهاش را پراکنده سازد و همین مسئله، دردناکترین بحرانهای روحی را به دنبال دارد و جامعه از افزایش بیماریهای روانی و خودکشی و جنایت رنج میبرد با شعار آزادی، زمینه انحرافات همچون همجنسبازی و اعتیاد به مواد مخدر فراهم گردید.
اگر ما به روند رشد و توسعه در کشورهای توسعه یافته که دارای اقتصاد مختلطی هستند، نظری بیافکنیم، خواهیم دید که تصویر روشنی از آینده اجتماع خود و اهداف آن ارائه نمیدهند. بعضی از این کشورها، کمونیستی و بعضی دیگر لیبرالی هستند و بعضی دیگر جزو کشورهای جهان سوم قرار میگیرند. شاید این مسئله به خاطر عدم وجود شیوهها و ضوابط الهی در این کشورهاست که تجربههای آنها را از تکامل دور و غرب یا شرق را بر آنها مسلط میسازد و راه آنها از حقیقت انسانی دور میشود و فقر و جهل و بیماری بر آنها حاکم میگردد و به جای استقلال و پیشرفت، عقبماندگی نصیبشان میشود.
اگر ما به تجارب ژاپن و کشورهای رو به توسعۀ جنوبشرقی آسیا نگاه کنیم، در مییابیم آنها به لحاظ اقتصادی تجربه موفقی داشتهاند. این مسئله به خاطر توجه به بعضی جوانب الهی و خودشناسی و دقت بسیار در مباحث علمی و تأثیر گرفتن از اکتشافات علمای مسلمان است. آنها بعضی از ارزشهای اصیل اسلامی که در همه ادیان آسمانی وجود دارد، تأثیر گرفتهاند؛ مانند دقت در وقت، نظم و اخلاص در کار و بهرهبرداری بهتر و احترام به متخصصان و رهبران و مدیران، برنامهریزی درست و اجرای دقیق مقررات و... البته خاستگاه این ارزشها، در چارچوب جامعه غرب و ژاپن و کشورهای جنوبشرقی آسیا، با خاستگاه اسلامی متفاوت است و در حالتهای مختلف، اهداف نیز تغییر مییابد. اگر از سنتهای الهی بهره میبرد، پیشرفت میکند و اگر از آن بیبهره باشد، بسیاری چیزها را همچون برکت و اطمینان در دین و رضای خدا و بهشت و رحمت او را از دست میدهد.
اگر به رشد و توسعه در سایه اسلام، یا به یک نمونه اسلامی رشد و توسعه نظری بیفکنیم، درخواهیم یافت که اسلام پیش از تمام کوششهای اخیری که در زمینه رشد و توسعه اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و تربیتی صورت گرفته، به این مسایل توجه داشته است البته مضامین آن مختلف است و اهداف آن نیز در چارچوب ضوابط عقیدتی و ارزشهای اخلاقی متفاوتی است. و شعاع تکامل روحی و مادی انسان را ترسیم کرده است و به انسان و زندگی، به گونهای نگاه میکند که زندگی در دنیا و آخرت را دربرگیرد.
رشد و توسعه اسلامی براساس شیوههای الهی برنامهریزی و اجرا و ارزیابی میشود. این شیوهها اهداف خلقت انسان و دامنۀ تفاوتها و شکلگیری امت اسلامی و آمال و آرزوهای آن را در برمیگیرد. در این مبحث، یک مسئله محوری وجود دارد که آن عبارت از بررسی علوم اجتماعی به شکل تطبیقی و موشکافانه است. در این دو چارچوب، تغییرات برنامهریزی شده و رشد و توسعه و برنامهها و تحولات اداری و ساختاری جای میگیرد.
منظور ما از رشد و توسعۀ همۀ ابعاد آن یعنی رشد اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و تربیتی و اداری و زیست محیطی است و بحثهای علمی آموزشی و اکتشاف و اختراع و استفاده از تکنولوژی را در برمیگیرد.
بنابراین، اگر رشد و توسعه به دور از هدایت الهی و التزام عقیدتی و اخلاقی و شرعی به اسلام باشد، فساد و گمراهی به دنبال خواهد داشت. این مسئله اساسی، حقیقت شکوفایی اندیشه را برای جستجوگر مسلمان مطرح میسازد و اهمیت تعهد، و دقت در شیوههای انتخابی و موضوعی در بحثهای واقعی را مطرح می کند. و از مباحث علمی و موضوعی غیر مسلمانان به شکل تطبیقی تا جایی که با اصول اسلام تضاد نداشته باشد، استفاده میکند مانند زمینههای فکری و تطبیقی در خصوص تکنولوژی که چندان با عقاید دینی هر جامعه، ارتباطی ندارد و جنبه ارزشی و ایدئولوژیک ندارد.
اکثر مسایل رشد و توسعه و ابتکار و اختراع و تکنولوژیهای جدید در چارچوب منافع انسانها قرار میگیرد، و بعد از انقطاع وحی، شارع در این زمینه حکمی صادر و لغو نکرده است. بیشتر مسایل رشد و توسعه اقتصادی و تکنولوژی و اداری و آموزشی دوران قدیم و جدید در این چارچوب میگنجد. البته گاهی بعضی از مسایل پیش میآید که فقها باید نظر دهند. آنها هم با در نظر گرفتن مصلحتها و حقیقتها که براساس نص یا اجماع باشد، فتوا میدهند.
هرگاه آنها براساس نص یا اجماع و هدایت الهی نظر دهند و حکمی صادر کنند؛ همین مسئله از انحرافات جلوگیری میکند. در غیر این صورت، درگیریهای نژادی، طبقاتی و بینالمللی و اجتماعی آغاز میشود و ظلم و استبداد و از دست رفتن حقوق و آزادی مردم، شیوع پیدا میکند. کما اینکه امروزه کشورهایی که به شکل تطبیقی با مسایل برخورد نکردهاند، مشکلات بسیاری دارند.
با رعایت مسئله تطبیق، بسیاری از بحرانها و مشکلات اجتماعی که جوامع معاصر از آن رنج میبرند، روشن میشود. البته مسائل تطبیقی علمی باید براساس معیار و برنامهریزی باشد و مربی سیاسی و اقتصادی داشته باشد. باید این اصل را پذیرفت که تکنولوژی در خدمت رسالت انسان و جامعه و امت اسلامی، بر روی زمین است.
این رسالت در عبادت و اعتلای «کلمه الله» و جنگ با کفر و طاغوت زمان و تأمین راههای دعوت به سوی اسلام و حمایت مؤمنان روی زمین نهفته است. همچنین باید دین و حقوق دینی را تعیین کرد تا دشمنان ایمان و خدا، نتوانند از آن بهرهجویی کنند. زیرا دشمنان در پی دور کردن مردم از خدا هستند.
بنابراین، مسلمان و امت اسلامی نباید تنها به خود متکی باشد و خود را منزوی کند. مسلمان تنها خیر خود را نمیخواهد، بلکه انسان مسلمان و امت اسلامی، یک رسالت جهانی دارند. از اینجاست که جامعه اسلامی باید الگوی مادی و اقتصادی و تکنولوژی و اداری و آموزشی و علمی در همه زمانها باشد. بنابراین به نظر فقیهان، جامعه مسلمان باید در زمینههای اساسی به خود تکیه کند تا رسالت جهانیاش را در کلیه بخشها از جمله صنعت، زراعت، طب، هندسه، تعلیم و اسکان ادا نماید.
بنابراین، رشد و توسعه به مفهوم نسبتاً جدید آن، هدف اساسی انسان و جامعه در دیدگاه اسلام به شمار میرود. خداوند در سوره هود آیه 61 میفرماید: «و اوست که شما را از زمین پدید آورده است و خواست که آبادانش سازید.»
در اینجا آبادانی زمین، جزیی جدانشدنی از عبادت خداست، زیرا آبادانی در اعتلای کلمه الله در زمین مشارکت دارد و عزت مؤمنان را دربردارد. نظر بعضی از علما این است که حکم شرکت در رشد و توسعه همه جانبه در اسلام، واجب کفایی است.
خداوند در سوره انفال آیه 60 میفرماید: «در برابر آنها تا میتوانید نیرو و اسبان سواری آماده کنید تا دشمنان خدا و دشمنان خود را بترسانید.»
جامعه مسلمان باید خود را آماده سازد و نیروی ایمانی و اقتصادی و تکنولوژی و آموزشی و سیاسی و اجتماعی و نفسانی و نظامی را تا بالاترین حد بهبود بخشد.
خداوند در آیه 59 سوره انفال میفرماید: «آنان که کافر شدهاند نپندارند که رها شدهاند، زیرا خدا را ناتوان نمیسازند.»
بنابراین جامعه اسلامی باید نیروی باطل را بشناسد. این آیه درست بعد از آزادی مسلمانان از هر نوع شکست نفسانی است و آنها را وامیدارد که قدرت خدا و مؤمنان شناخته شود. از سوی دیگر، قدرت انسان باید در خدمت حق و عدل و صلح باشد. همچنین این قدرت باید در خدمت آزادی انسان و اجتماع و ایجاد مساوات و برادری حقیقی باشد. در سوره انفال آیه 61 میفرماید:
«اگر به صلح گرایند، تو نیز به صلح گرای و بر خدا توکل کن که اوست شنوا و دانا.»
بنابراین هدف انسان آزادی انسان از بندگی بندگان تمام زمین است تا به آنها بندگی خالق را عطا کند. بنابراین، همه مردم در تمام مسایل روزانه باید در فکر مسلمانان و امت اسلامی باشند و رسالت خود را به انجام برسانند. این رسالت عبارت است از دستیابی هرچه بیشتر به پیشرفتهای علمی و تکنولوژی، صنعت، زراعت و طب و هندسه و سلاح.
بنابراین رشد و توسعه در سایه اسلام براساس ایمان و عقیده است و همین مسئله قویترین انگیزه برای قدم گذاشتن در راه رشد و شکوفایی است.
همه کشورهای جهان امروز به چگونگی رشد اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی خود توجه کردهاند و به این مهم، توجه بسیاری نشان دادهاند. بنابراین اختلافات جوهری بین کشورهای مختلف درباره مفهوم رشد و توسعه و مضامین و اهداف آن وجود دارد. بنابراین اگر یک وجه شبه اتفاقی پیرامون بعضی معیارهای رشد و توسعه اقتصادی وجود دارد مانند افزایش درآمد ملی، درآمد متوسط افراد، تقویت تأسیسات زیربنایی، ساختار سیاستهای سازندگی و توجه به بهداشت، غذا، مسائل اجتماعی و افزایش هزینه افراد در غذا و نیرو مسایل مادی و بیسوادی و انتشار تعلیم و تربیت، ولی اختلافات جوهری بین اندیشمندان و کشورها پیرامون تفکر انسان و حدود آزادی و رابطه آن با جامعه، رابطه دین با رشد و توسعه و ضوابط اخلاقی چگونگی رابطه مالکیت و روابط اجتماعی وجود دارد.
آیا زندگی دنیا، خلاصه در زندگی انسان است یا در دنیا و آخرت به شکل توأمان به ایمان به روز قیامت استناد میکنند. اختلافات اساسی بین صاحب نظران و کارشناسان برنامههای رشد و توسعه درباره چگونگی ضوابط وجود دارد. ضوابطی که بر انسان و اجتماع و بر سازمانها و گروهها و فرقههای داخل یک جامعه، حکم میراند. آیا باید از فلسفههای وضعی یا قوانین بشری مدد جوییم یا دست به دامن وحی الهی شویم. اختلافات بسیاری پیرامون مضمون آزادی، عدالت و مساوات که داخل هر جامعهای باید باشد، وجود دارد.
اختلافات اساسی بر سر تصویر جامعه با ساختار مطلوب وجود دارد. آیا این همان جامعهای است که آزادیهای مطلق اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فکری بر آن حکم میراند و نمونه آن کشورهای لیبرالی هستند یا اینکه جامعهای است که طبقات و ادیان و خانوادهها و چهرههای متفاوت از لحاظ درجات اجتماعی وجود دارد ولی اندیشه غیبی و ادیان را نابود میسازد و در نهایت نتیجه آن تضاد طبقاتی و بهرهکشی از یک طبقه خاص میشود مانند کشورهای کمونیستی که به لحاظ اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و اخلاقی سقوط کردند. یا اینکه جامعهای است که براساس شرع بنا شده و رسالت انسان به عنوان «خلیفه خدا» اعتلای کلمه الله در روی زمین است. عزت انسان را در نظر دارد و عدالت و برادری و تکامل را براساس میزان حق میسنجد.
در جواب سئوالات بالا ضرورتاً باید گفت که رشد و توسعه با دین به شکل تام و با دین اسلام به شکل خاص مرتبط است. در اینجا نکات اختلاف اندیشه عقلانی مسلمانان و اندیشه عقلانی غرب را برمیشمریم. در تفکر مسلمانان رشد و توسعه پیشرفت انسان و جامعه و ملت و جهان از خلال تعهد به شیوه الهی و اجرای مبادی شریعت تا بالاترین درجه تکامل اجتماعی و برادری ایمانی است و قویترین قدرت اقتصادی و سیاسی و علمی و تکنیکی و تربیتی و اجتماعی را ایجاد میکند.
بنابراین ما باید در خدمت اهداف والای اسلام باشیم؛ چرا که این مسئله سیادت ملت اسلامی را بر دیگر ملتهای روی زمین نه تنها در زمینه ایمانی و ارزشی و اخلاقی بلکه در زمینه مادی ـ اقتصادی و علمی تکنیکی و نظامی بیشتر میکند.
اما اندیشه غربی تصور میکند که رشد و توسعه و پیشرفت به آزادی از تفکر غیبی و دینی و جدایی امور دین از امور دنیا بستگی دارد. همین مسئله نمایانگر نظم اجتماعی و روابط بشری و ضوابط قانونی و عرفی است. اما در همینجا سئوالاتی پیرامون وجوه اندیشه بیدینی در تفکر غربی و عوامل دشمن تفکر غربی با دین پیش میآید که تا حد امکان بهطور اختصار به آن پاسخ میدهیم.
اول، آن تجربه دینی یونانی که همچنان در عمق وجدان تمدن غرب و انسان اروپایی و اندیشمند غربی تا به امروز نهفته این است که از الهههای یونانی تصویر ترسناکی را در ذهن دارد. زیرا الهه یونانی در جنگ همیشگی با دیگر الههها و با انسان است و همواره نتیجه آن عذاب و ویرانی و شقاوت و کسب نیروی برتر را داراست. الهه در نمونه دینی یونانی برای انسان اهمیتی قایل نمیشود و او را یاری نمیرساند و هیچ ترحمی به او نمیکند بلکه او را در عذاب و شقاوت خود شریک میسازد. بسیاری از اساطیر یونانی به این گونهاند مانند اسطوره «اودیپ» و اسطوره الکترا که از این دو فروید برای اثبات نظریه خود در روانکاوی بهره جسته است.
اسطوره سیزیف که در واقع نماد رنج ابدی انسان است و اسطوره پرومته که نماد درگیری الهه با انسان به خاطر آتش مقدس است که این آتش سمبل علم و معرفت است و الههها همواره به انسان کینه دارند و میکوشند که انسان را که به بعضی از اسرار علم و معرفت دست یافته نابود سازند و از مردم به زشتترین شکل انتقام گیرند همچنانکه «حولیان هکسلی» اشاره میکند و میگوید: این نمونه اساطیر ارتباط کینهجویانه مردم و الهه را منعکس میسازد. با نگاهی به این درگیری میتوان تا حدی به ریشههای دشمنی متفکران غرب با دین و الههها دست یافت این مهم در اثار مارکس، نیچه، کانت، دورکیم، و فوکویاما نمایان است.
دوم، تجربه دینی ترسناکی است که انسان اروپایی از آن رنج میبرد، قدمت بسیاری دارد و به خاطر هزار سال حاکمیت و تسلط رجال دینی مسیحیت و سلطه آنها بر مردم است. در این زمان ظلم و فساد و زشتترین جنایت اخلاقی به نام دین رخ داد. آتشسوزی و اعدام متفکران و علما در همین دوره بود. آزادی اندیشه و آزادی انسانی به نام دین مصادره شده بود و نظریات باطل و دور از واقعیتی رواج یافته بود که همگی حاکی از تسلط و زورگویی دین بود.
همه این مسایل باعث شد که اروپاییها بیشتر به سمت بیدینی گرایش پیدا کنند و رهایی از دین را راهحل آزادی از عقبافتادگی و استبداد میدانستند.
متفکرین غربی تجربه دینی خود را به سایر ادیان تسری دادند و احکام کلی در مورد آنها صادر کردند. این در حالی است که متفکرین غربی، اسلام را مورد بررسی قرار ندادند و روش این دین در تعالی ارزشهای انسانی و دیدگاه آن در مورد کرامت و آزادی انسان را نادیده گرفتند. در دین اسلام کسب علوم سودمند و تفکر و اندیشیدن عبادت است. همچنین در اسلام بر ارزشهایی چون عدل، آزادی، حق، برادری، شورا و برابری براساس موازین الهی تأکید شده است. بدون توجه به این ارزشهای الهی، نمیتوان انگیزهای برای رشد، آموزش و پیشرفت در جوامع اسلامی جستجو کرد.
سوم، نظریه داروین در خلال قرن نوزدهم تأثیرات شگرفی بر تحولات اجتماعی و مفاهیم علوم طبیعی، بیولوژیک، و انسانی بر جای گذاشت.
براساس این نظریه، انسان به عنوان موجودی که با حیوان وجه تمایز دارد، مورد توجه قرار نمیگیرد. به عبارت دیگر، انسان بر مبنای تفکر داروینیسم، اشرف مخلوقات نیست، بلکه نوع تکامل یافته حیوانات و در پایان مراحل تکاملی آن قرار دارد. از طرف دیگر، این نظریه، اندیشه آفرینش هدفمند انسان را نفی میکند. همچنین داروینیسم پیدایش انسان را نتیجه یک تصادف کور ارزیابی میکند که پس از پیدایش، به تدریج تکامل یافته است. این نظریه جنبههای مختلف انسانی نظیر ارزشها، اخلاق و اهداف متعالی از خلقت انسان را اساساً نادیده گرفته است. در این نظریه قانون بیولوژیک حاکم است و در نظام اجتماعی و روابط انسانها «قدرت» حرف آخر را میزند و آن کس که نیرومندتر است حق ادامه حیات دارد.
این بدان مفهوم است که اصل تنازع بقا پذیرفته شده است. به اعتقاد «هکسلی» پیروان داروینیسم اجتماعی تحت تأثیر اعتقادات، اخلاق، ارزشها و طریق الهی قرار نمیگیرند و ضوابط و معیارهای دینی بر پیروان این تفکر حاکم نیست. یکی از نتایج قهری این اندیشه انکار مابعدالطبیعه و آخرت و بهطور کلی حقایق عالم غیب است. این موضوع نیازمند تأکید نیست که دیدگاه داروینیسم اجتماعی در مورد کائنات، انسان و تکامل، زیرساخت اندیشههای مارکسیستی در زمینه تحقق بخشیدن به اهداف اقتصادی و سیاسی را تشکیل داده است بر اساس مرام مارکس، برای نیل به اهداف اقتصادی و سیاسی باید به منازعات خونین متوسل شد.
تمام ایدئولوژیهای ساخته و پرداخته بشر، تلاش شرمآوری را برای منحرف ساختن فکر انسان و فاصله گرفتن وی از عقل و فطرت الهی، سامان دادهاند. این تلاشها برای نادیده گرفتن این واقعیت است که «انسان از خاک آفریده شده، روح الهی در آن دمیده و رسالت خلیفه الهی بر زمین را بر عهده دارد.» بدون شک علم، توسعه و رشد و آبادانی زمین یکی از راههای اثبات خلیفهالله بودن انسان بر زمین است اما این مهم بهطور همه جانبه تحقق نخواهد یافت مگر آنکه معنای موسعی از عبادت را که انسان برای آن خلق شده، در نظر بگیریم.
چهارم، دین مسیحیت که اکثریت اروپائیان به آن پیوستهاند متضمن مجموعهای از اعتقادات، ارزشها و اخلاق است اما این مکتب ضوابط و معیارهای لازم را برای فعالیتهای مختلف اقتصادی، سیاسی و روابط گوناگون درون یک جامعه را ارائه نمیدهد. شاید یکی از دلایل بارز بر این مدعا را در قولی جستجو کرد که به حضرت مسیح(ع) نسبت میدهند که گفته است: «آنچه به قیصر مربوط میشود به قیصر واگذارید و آنچه به خداوند مربوط است به خدا...»
پنجم، ارائه چهرهای مخدوش از اسلام به انسان غربی موجب گردیده است تا غربیان به حقیقت اسلام که بشر را به آزادی، عدالت، علم، رشد (با معنای گسترده آن) دعوت میکند، واقف نشوند.
دین اسلام انسانها را به صلح، برادری و آزادی فرا میخواند و متضمن ارزشهای متعالی است که به عنوان هدف نهایی خلقت انسان از سوی خداوند ترسیم گردیده است. مستشرقین مغرض بیشترین تلاش را در ایجاد چهرهای مخدوش از اسلام برای غربیان به عمل آوردهاند. همچنین برخی از محققان با اغراض سیاسی و اقتصادی تلاش کردهاند تا سیمای اسلام را مشوه سازند و بدین لحاظ دین اسلام را آئین افراطگری و تروریسم معرفی کردهاند.
این تلاش سازمان یافته برای ضربه زدن به اسلام به دلیل نگرانی آنان از حاکمیت یافتن تمدن اسلامی و گسترش آن به جهان غرب صورت گرفته است. چه آنکه ایدئولوژی اسلام مبارزه با فساد، ظلم و ستم و استثمار و بهرهکشی را در سرلوحه برنامههای خود قرار داده است و برای آزادی انسان و جامعه از قید بندگی برنامه دارد. این برنامهها بدون شک با منافع اقتصادی، سیاسی و نظامی غربیان در تعارض است و بهطور کلی با طرحهای سلطهجویانه آنان برای حاکمیت یافتن بر مقدرات جهان منافات دارد.
ششم، تبلیغات اسلامی در غرب و در سایر نقاط جهان از برنامهریزی همه جانبه بهرهمند نبوده است. بدین ترتیب که هر دولت اسلامی بدون همکاری و همبستگی با سایر دولتها و مؤسسات اسلامی مبادرت به تبلیغات میکند. بدون شک این روش در تبلیغ موجب آن خواهد شد که به اهداف مورد نظر به شکل رضایتبخش نایل نیایند.
علاوه بر این، باید گفت که تبلیغات اسلامی در جوامع غربی و شرقی نیازمند درک صحیح از واقعیتهای اجتماعی، فرهنگی، اعتقادی، ارزشی و تاریخی جامعهای است که در آن تبلیغ انجام میشود. تحقق این هم نیازمند ایجاد هماهنگی میان متخصصان علوم دینی، تبلیغی و اجتماعی است. اگر برنامهریزی میسیونرهای مسیحی را با تأمل مورد بررسی قرار دهیم، خواهیم دید که این برنامهریزی بر شناخت همه جانبه از جامعه مورد نظر با بهرهگیری از تحقیقات میدانی و علم انسانشناسی استوار است.
هفتم، تأکید ویژه بر مرکزگرایی اروپایی در غرب و آمریکا، یک دیدگاه نژادپرستانه است که بر برتری انسان غربی استوار است. براساس این دیدگاه نظم غربی، نژاد و تابعیت غرب بر سایر نژادها رجحان دارد و بر این مبنا سایر اقوام با تابعیتهای غیر غربی عقب مانده هستند و نمیتوانند تمدنی را پیریزی کنند. این دیدگاه به خوبی در تحقیقات برخی از جامعهشناسان نظیر «لوسیان لیفی بریل» و «آرنور گوبینو» در تحقیقاتی که در سال 1953 با عنوان «تحقیق در مورد تفاوت در نژادهای انسانی» و در سال 1898 با عنوان «نظام اجتماعی و پشتیبانی طبیعی از آن» چاپ شد، مشهود است.
همچنین این روند با انجام تحقیقاتی به منظور اثبات برتری نژاد غربیان ادامه یافت که برجستهترین آن تحقیقات شامل تحقیقی با عنوان «تصفیه جامعه» از «فاش دیلابوچ» و تحقیق، فوکویاما با عنوان «پایان تاریخ و انقراض بشر» در سال 1991 و تحقیق ماکس وبر با عنوان «اخلاق پروتستانیسم و روح سرمایهداری» در مورد بررسی ادیان که به یکدیگر نزدیکی دارند، میشود.
هشتم، بروز برخی اختلافات که به جنبههایی شکلی و نه ذات و جوهر اسلام، بازمیگردد. این اختلافات در نهایت به حساب اسلام نوشته میشود و مانع از گسترش آن میگردد. در حالی که این دسته اختلافات، با اصول و ارزشهایی که قرآن و سنت، پیروان اسلام را به آن دعوت کرده، مغایرت کامل دارد.
پس از ذکر عوامل مهمی که موجبات فاصله گرفتن دین و ارزشهای اخلاقی از مباحث رشد در اندیشه غربیان را فراهم آورده است، ما خود را مواجه با دو سئوال اساسی میبینیم: اولین سئوال در مورد وجه تمایز الگوهای رشد مورد پذیرش غرب با الگوهای رشد اسلامی است و سئوال دوم در خصوص ویژگیهایی که الگوهای اسلامی رشد را از سایر الگوها متمایز میسازد، بحث پیرامون سئوال اخیر نیازمند نگارش مقالهای مستقل است.