تاریخ انتشار : ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۹:۱۸  ، 
شناسه خبر : ۲۱۷۹۴۷

در روزهای خوشایند غرب بعد از شکست مسلم عراق در جنگ خلیج‌فارس، جورج بوش بیانیه‌ای را خطاب به کنگره آمریکا در مارس 1991 بیان کرد متن اعلامیه چنین بود: «طی این قرن جای امیدواری بسیاری است که صلح پایدار ناشی از جنگ ویرانگر مجدداً برقرار گردد. قبلا این زمینه برای پیداش صلح ابدی بوجود آمده بود، اما این امیدواری تنها یک رویای دور از دسترس بود که تنها مردمان خوشبین به آن اعتقاد داشتند، اما امروز این زمینه فراهم شده است.
هم‌اکنون ما شاهد دنیای جدیدی هستیم که در نظر دیدگان بسیاری پدیدار شده است». دنیای جدید همین‌جاست. اما این دنیای جدید که با طرز تفکرات رئیس‌جمهوری آمریکا شکل گرفت، تشابه زیادی با واقعیات کنونی امروز ندارد.
به عنوان مثال: صدام‌حسین فردی که مخالف نظم و ثبات دلخواه آمریکائیهاست، هنوز در رأس قدرت می‌باشد، اتحاد جماهیر شوروی که یکی از عناصر اصلی و کلیدی و عامل تقویت بنای نظم نوین بین‌الملل بشمار می‌رود، هم‌اکنون از هم پاشیده است (به عبارت دیگر اتحاد جماهیر شوروی اگرچه رقیب خطرناک ایالات متحده در جنگ سرد به شمار می‌رفت، ولی در طرح نظم نوین بین‌الملل، عامل متعادل‌کننده عناصر این نظم محسوب می‌شد).
به جهت خطر اتمی شدن و گسترده شدن جنگ هسته‌ای به سراسر جهان و توافق اکثر کشورها در زمینه فعالیت‌های اتمی، خطر انهدام دسته‌جمعی ملت‌ها در سطح وسیعی شایع شده است، از این‌رو کابوس دهشتناک جنگ هسته‌ای و گسترش غیرقابل کنترل تسلیحات اتمی اوضاع بین‌المللی را مخدوش نموده است.
در اوایل قرن گذشته، «مارشال مک لوهان» وقایعی از دنیای کنونی از قبیل دیوار برلین، پرده آهنین و دهکده جهانی را پیش‌بینی نمود که امروزه به واقعیت پیوسته و می‌پیوندد. وی حتی مسایلی از قبیل قلمروهای ایدئولوژیکی، تضاد ملت‌ها، تمایلات دمکراتیزه شدن و اقتصاد بازار آزاد را پیش‌بینی کرده بود. امروزه این پیش‌بینی‌ها تا حدودی به واقعیت مبدل گشته‌اند (اگرچه در کنار آن اتفاقات عدیده دیگری رخ داده است، از جمله گرایشات سرمایه‌داری در چین و تغییر سیاستهای رادیکالی این کشور و...)
به نظر من کسی که در باب دهکده جهانی سخن می‌گوید، بایستی طرحی را تدارک ببیند که ساختارهای اصلی آن به طور کلی شامل پایه‌گذاران و داوران طرح، نظم و مقررات و قانون حاکم بر تمامی اعضاء باشد. دهکده جهانی سال 1992 هیچیک از این خصیصه‌ها را دربرندارد.
ایالات متحده بیشتر از هر دولتی در این بین، نقش مضاعفی را از لحاظ عملکرد برای خویش در نظر گرفته، به عبارت دیگر، فعال مایشاء در این پهنه گسترده می‌باشد، بدون اینکه دیگر سازندگان یا همفکران دیگر این طرح سهمی را در این بین داشته باشند. ملتهای دیگر این دهکده به مثابه دیگ بخاری می‌باشند که درون آن ریخته شده و در تکاپوی زندگی و امید به حیات دست و پا می‌زنند.
گرچه زبان و خصیصه‌های مشترک به نحوی از انحاء ابزار و کلید اصلی ارتباط در سطح این دهکده به شمار می‌آیند. اما ایدئولوژی حاکم بر تمام اشکال متنوع حکومت‌ها به صورت توتالیتاریسم و.... در سطح مراودات و زندگی مردمان این دهکده تبلور یافته است. این موضوع به عنوان مثال در سطح وسیعی در شورای امنیت و یا حتی گروه همکاری کشورهای «گروه 7» دیده می‌شود.
از طرف دیگر همینطور که گفته شد، ایالات متحده نقش مضاعفی را در سطح مسایل این دهکده ایفا می‌نماید، از یک به عنوان عنصر اصلی سازمان ملل بخصوص در شورای امنیت و از طرف دیگر تأثیرگذار بر سطح مسایل و موضوعات منطقه‌ای می‌باشد.
جورج واشنگتن قبلا به موضوع حق در نظر گرفتن قانون و نظم از طرف قانونگذار برای تمام ملیت‌ها اشاره کرده بود. فرانکلین روزولت گفته بود که ایالات متحده تنها کشوری می‌باشد که قادر است حافظ صلح در جهان باشد. در سال 1991، جورج بوش مطالب مشابهی را در رابطه با نقش ایالات متحده در راستای حفظ و تعادل بین‌المللی بیان نمود.
وی که در مواجهه با پارلمان این کشور سخن می‌گفت، مدعی بود که «در حال حاضر ما آمریکائیان مسئولیت خطیری را در رابطه با حفظ صلح و ثبات و برقراری آزادی به هر وسیله ممکن در جهان امروز داریم، زیرا ایالات متحده تنها ملتی است که هم اقتدار اخلاقی لازم را در این زمینه و هم ابزار اجرایی آن را دارد».
اما طی گذشت زمان تاکیدات مکرر بوش بر نظم نوین بین‌الملل کمتر و کمتر می‌شد. تنها اطلاع ما از درک بهتر این مطلب زمانی بود که وی آخرین مطلب خود را درباره نظم نوین بین‌الملل در باب سازمان ملل خطاب به مجلس ملی این کشور در 23 سپتامبر 1991 ارائه کرد.
اگرچه اظهارات بوش بیشتر بر پایه مسایل و موضوعات راکد دموکراسی و راه‌حل‌های مسالمت‌آمیز تضادها بنا شده بود، مع‌الوصف نظم نوین بین‌المللی آلترناتیوی برای برطرف کردن این معضلات به شمار نمی‌رفت. جایگاه نظم نوین تنها در چهارچوب‌های محدود بوش قرار داشت. به عقیده «کورنیل سینا»، «رویای شیرین بوش به سختی می‌توانست به واقعیت بپوندد.»
عدول از نظریه تحقق نظم نوین عمدتا محصول عوامل متعددی بود، از جمله: بحرانهای سیاسی، رکود فاحش اقتصادی، عدم اشتغال، انتخابات غیرواقعی، خشونت‌های شهری، فقدان امکانات و بالاخره شکست در سیستم تعلیم و تربیت. این واقعیات که به طور روزمره به وقوع می‌پیوست، مردم را بیشتر به تفکر وامی‌داشت و عقاید بوش را بیشتر به چالش می‌کشید.
بوش به جای اینکه زمان زیادی را صرف تلاش برای آرامش در حوزه خلیج‌فارس کند، می‌بایست از راه رفتن سگهای بانوان آمریکایی از میان «سانترال پارک» که باعث مرگ کارگران دوره‌گرد می‌شوند جلوگیری کند. این موضوع اشاره به آن دارد که حل بحرانهای داخلی مقدم بر امور بین‌الملل می‌باشد.
ایالات متحده برای رهایی از تهدید شوروی و تفوق برای آن کشور بهای گزافی را پرداخت. به نظر «ویلیام پف» دوران تسلط ابرقدرت‌های واحد در سال 1992 به سر آمده است. جاه‌طلبیهای مفرط و آرزوهای بیش از اندازه گزاف دولت‌ها (منظور اشاره به ایالات متحده) تحقق‌ناپذیر هستند، زیرا مشکلات زمین در حال گسترده شدن است، جمعیت روز‌به‌روز بیشتر می‌شود و همچنین تغییر و تحولات دامنگیر دولتهای واحد به جهت ایفای نقش آنها در سطح بین‌الملل است.
بشتر از حد تصور، سیاست تدافعی دولتها در پیچ و خم حوادث علیه یک دشمن ناتوان به کار می‌رود، به عبارت دیگر، اتخاذ سیاست تدافعی همیشه تدافعی نیست، بلکه در مواجهه با یک دشمن ناتوان محتملا تهاجمی می‌شود.
این موضوع بیانگر آن است که در عصر حاضر احیای مجدد مسایل نژادی، قومی، ملی و تضادهای طایفه‌ای قواعد مشترکی را به روابط بین‌المللی کنونی تحمیل می‌کند. در طلیعه این عصر، حوادث عدیده‌ای در یوگسلاوی و شبه‌جزیره بالکان اتفاق افتاد، اما بالکانیزه شدن واقعه‌ای نبود که بدون انگیزه صورت گرفته باشد، بلکه زمینه‌های قبلی آن در اکثر مناطق اتحاد شوروی سابق آغاز شده بود.
این روند می‌توانست دیگر مناطق اقلیت‌نشین را تحت‌تاثیر خود قرار دهد و آنها را برای کسب خودمختاری ترغیب کند، مخصوصا مناطق اقلیت‌نشین اروپا. اولویت اصلی در این زمینه می‌بایست در جهت حل مشکلات این اقلیتها اختصاص یابد و این تنها زمانی بود که کرواتها، صربها، آلبانیائیها و کوزووها از ترس حکومت‌هایشان به وضع موجود و مرزهای فعلی رضایت داده بودند و خواهان زیستن در چنین حکومت‌هایی ‌بودند.
این حکومت‌ها بر طبق بیانیه‌های به اصطلاح مردم‌پسند خود آشکارا استفاده از زور و قدرت را در جهت حفظ صلح و آرامش مجاز نمی‌شمردند و در این زمینه کاربرد یک سازمان بین‌المللی را با یک نیروی مسلح به طور موثر لازم می‌شمردند. سازمان ملل در این زمینه بدون هیچ شائبه‌ای ایفای نقش کرد و عملکرد بسیار خوبی را به نمایش گذارد.
اما جامعه اقتصادی اروپا (EEC) و جامعه کشورهای متحد اروپا نشان دادند که زمانیکه بایستی از بروز جنگ و تضاد بین کشورهای اروپایی جلوگیریی کنند، عملا ناتوان و بی‌کفایت بوده‌اند. تحت این شرایط، مضحک به نظر می‌رسد که در تلاش برای ارائه یک سیاست خارجی مشترک و منسجم از سوی این کشورها باشیم.
از این‌رو، ملت‌ها در این دهکده پهناور نبایستی در پی تلاش برای انتخاب یک رئیس (قدرت واحد کنترل کننده) مقتدر به خاطر حفظ ثبات و تعادل باشند. پارامترهای بنای واژه «حفظ صلح و حافظ صلح» تنها در عبارت «یک قدرت مطلق» حک نشده است. تنها همکاری حافظ «همه چیز» در این دهکده است.
اکنون که پیمان ورشو از بین رفته و جامعه کشورهای متحد اروپا کفایت و کارائی خود را از دست داده‌اند و از طرف دیگر، ناتو که به طور قریب به یقین نمی‌تواند مانع از بروز بحران و تهدیدات فزاینده باشد، مطمئنا لزوم اصلاح ساختارهای اصولی روابط بین‌المللی در عصر نوین ضروری به نظر می‌رسد.
این سازمانها و دیگر همکاریهای منطقه‌ای نظیر جامعه اروپا، اتحادیه اروپای غربی، شورای اروپا و نظایر آن صلاحیت حل و فصل مشکلات کنونی بالاخص آینده روابط بین‌المللی و منطقه‌ای را ندارند، زیرا قوانین حاکم بر این سازمانها نه ضمانت اجرایی دارد و نه قدرت کافی برای تحمیل نظرات خود به دول خاطی.
از این‌رو تحول در پوسته درونی و ساختارهای قانونی حاکم بر نظام کنونی لازم می‌نماید که تغییرات شگرفی در میثاق‌های روابط بین‌المللی صورت گیرد.
آیا محتمل نخواهد بود که ساختارهای اصولی و دائمی بین‌الملل را به همراه عناصر پیشرفته و متعالی منطقه‌ای در اتحادیه قاره‌ای آینده که به زودی عنصر لاینفک و محوری از نظم لازم‌الاجرا جهانی محسوب می‌شود، تصور کنیم؟