تاریخ انتشار : ۰۶ تير ۱۳۹۰ - ۰۸:۴۲  ، 
شناسه خبر : ۲۱۸۰۷۲

ابوالقاسم حسین‌جانی
همیشه بهانه‌ای هست برای شکستن، در بلور بغض.
نمی‌شود «زندگی» کرد و جان نکند!
جنگ، هم کشتن دارد و هم کشته شدن.
بدون کشته شدن، هرگز جنگی نیست. مگر این که جنگ زرگری باشد!...
برای آن‌کس که خواستار راه‌گشایی است، هیچ‌وقت، راه بسته نیست.
ما، مأمور به فهمیدن و فراگرفتنیم. آن قدر می‌رویم، تا برسیم...
هر نوع سلاح که دارید، بردارید!
آنان که هرگز تفنگ در دست نگرفته‌اند، تیراندازی هم نمی‌توانند کرد.
همچنان که در نشانه زنی دقیق و حتمی، دستان تیرانداز نباید بلرزد -
در نگرش راستین و محتوم و دقیق، نیز، اندیشه‌ی صاحب‌نظرانه‌ی صائب، کوچک‌ترین لرزش و لغزشی را نباید در خویش راه دهد!
آفتاب - به هنگام نیم‌روز - به میانه‌ی آسمان که می‌رسد، سایه‌ها آن‌قدر کوتاه می‌شود که دیگر کوتاه‌تر از آن امکان‌پذیر نیست.
و تو، نیز،
وقتی که برمی‌خیزی و در میانه‌ی میدان، عمود و ایستاده می‌تابی، همه‌ی تاریکی‌ها و سایه‌ها را به کوتاه‌ترین وضعیت‌شان، وامی‌داری!
همیشه، همین‌طور است:
ظلمت و تاریکی، ایستادگی و قیام تو را که می‌بینند، به ناگزیر، شروع می‌کنند به کوتاه شدن و کوتاه شدن و کوتاه شدن؛
کوتاه آمدن و کوتاه آمدن و کوتاه‌آمدن!...
بهترین راه، ادامه‌ی راه است!
از این تنگه، حتماً باید گذشت: از این تنگه‌ی زمان، از این تنگه‌ی زمین!...
وگرنه، ما را با فدک و غیرفدک - چه کار؟!
«و ما اصنع بفدک و غیر فدک...»(1)
کار مستان دنیاخوار، هماره ربودن و بردن و خوردن و خوابیدن است.
هر مستی، بدمستی بیشتری را می‌طلبد.
شکر شراب، قاتل بیداری است؛
آن که راه شب را تا بامداد، در نوشانوش و پیاله‌داری و شادخواری، می‌سپارد - سرمستی باده و سرگشتگی و کوفتگی شب‌زنده‌داری‌اش، مگر می‌گذارد که فردای خویش را نیز، از بامداد تا شب، در خمار و خواب نباشد؟!
«فدک» مرز مشترک دو منطق و منطقه‌ای جغرافیایی است:
«جغرافیای هبوط» و «جغرافیای عروج»!...
شگفتا، ای دختر رسول
وصله‌های چادرت را نمی‌شود شمرد!
اما، همان‌ها که خود را «خیلی» می‌دانند،‌ «بودن» معمولی تو را - نیز - نمی‌توانند دید.
تهاجم مستانه، نشانه‌ی بدمستی است؛
وگرنه، فدک، بهانه‌ای بیش نیست...
ای دختر معراج،
ای همسر علی!
اگر ساده‌زیستی و کارگری عار است،
پس آن «بیل»، در دستان علی،
و این «دستاس» در دستان تو، چه کار می‌کند؟!...
ای مادر کربلا!
تو مگر با «حسین» چه گفتی که تنها راه وفاداری به تو را، در قیامی کریمانه و مرگی عزیزانه، می‌دانست؟!(2)
و چشمان «زینب» را، مگر چگونه گشودی که جز زیبایی و نیکویی، هیچ نمی‌دید؟!...(3)
ای دختر وحی!
ای جانباز مولا!
«تو» که بودی،
«تنهایی» - این همه نامردانه – مولا را دوره نمی‌کرد!
یا زهرا!
بی‌تو، علی تنهاست...