1- حیات معقول، بدون پیروی از دین تحقق پذیر نیست. 2- پاسخ نهایی اساسی ترین سئوالات زندگی (من کیستم؟ از کجا و به کجا آمده و به کجا می روم؟ با کیستم؟ برای چه آمده ام؟) جز با دین که می گوید: "انا لله و إنا الیه راجعون" امکان پذیر نیست. 3- اگر دین در زندگی انسانها ضرورتی نداشته باشد، هیچ فضیلت و ارزشی قابل اثبات نخواهد بود. 4- بدون تکیه بر دین هیچ کس و هیچ مکتبی توانایی پاسخ به مکتب اصالت قوه و قانونی بودن جریان تنازع در بقا را -که می گوید زندگی فقط حق اقویاست - ندارد. 5- نادیده گرفتن دین در زندگی باعث خاموش شدن احساس برین آدمی درباره شکوه و عظمت جهان هستی است؛ احساسی که بدون استناد به یک مشیت و حکمت و فوق این جهانی، معنایی ندارد. 6- تفسیر نهایی و ریشه یابی زیبایی های محسوس و معقول، بدون دین امکان پذیر نیست. 7- احساس ناب درباره تکلیف برین، توسط دین قوت یافته و با استناد به دین حفظ می شود. این تکلیف برین غیر از مقرراتی است که آدمی برای تامین زندگی طبیعی خود و ایجاد نظم، بدانها محتاج است. بدون این احساس ناب، بشر تا سر حد یک حیوان بی عقل و بی قلب تنزل می کند.
دوم- هر انسانی باید به میزان معرفتی که درباره خود و جهان پیرامونش دارد، تکلیف خود را پیرامون علت نیاز به دین را روشن نماید؛ و بدان جهت که دین امری همگانی است و مخصوص محققان یا قشر خاصی نیست، بررسی و بحث از علت و ضرورت نیاز به دین هم عمومیت دارد و هر انسانی اجازه دارد در این مسئله تامل و تفحص کند.
البته بدیهی است که همان گونه که چگونگی پرسش هر انسانی درباره یک حقیقت متناسب با کمیت و کیفیت آشنایی او با آن حقیقت است، پرسش از علت نیاز به دین نیز متناسب با آشنایی با دین است ولی کسی که اصلاً نمی داند دین چیست، پرسش او از علت نیاز به دین پرسش از یک مجهول مطلق است و چنین سئوالی با شک ممکن نیست. اینکه گفتیم "هر انسانی باید به میزان معرفتی که درباره خود و جهان پیرامونش دارد، از علت نیاز به دین پرسش نماید"، به این دلیل است که انسان به مجرد داشتن اندک معرفتی درباره خویشتن و جهان هستی، ممکن است این سئوال برای او مطرح شودکه من به همراه اندیشه، عقاید و کارهای معمولی که باید برای زندگی طبیعی خود داشته باشم، آیا اندیشه و عقاید و فعالیتهای دیگری هم به عنوان دین باید داشته باشم؟ این اولین درجه معرفتی است که آدمی را وادار به سئوال از علت و ضرورت نیاز به دین می نماید. در نظر بگیریم، هر اندازه معرفت بشری درباره خویشتن و خدا و جهان و جامعه ای که در آن زندگی می کند بالاتر رود، پرسش از دین و ضرورت جهان و جامعه ای که در آن زندگی می کند، بالاتر می رود، پرسش از دین و ضرورت آن برای (حیات معقول) جدی تر می شود. مگر اینکه در درون شخص، عاملی همچون شک بیمارگونه او را از نتیجه گیری از معرفت به دست آمده، باز دارد. و یا نوعی خودخواهی او را چنان مست کند که خویشتن، خدا، جهان هستی و همنوع برای او مطرح نباشد.
سوم - با توجه به اینکه اصلی ترین مسئله ها و پرسشهای زندگی، همواره بهوسیله فطرت و عقل سلیم - نه عقل نظری جزئی - مطرح می شوند. اگر این دو امر بسیار مهم را عوامل و انگیزه هایی برای توجه و گرایش به دین تلقی نماییم - بدون در نظر گرفتن اینکه دین به این دو عامل و رهاوردهای آن، دعوت و تاکید نموده است- پرسش از علت و لزوم نیاز به دین، یک پرسش برون دینی است؛ یعنی پرسشی است که از دین و متون دینی نشات نگرفته است و از این رو پاسخی هم که عقل به آن می دهد، باید یک پاسخ برون دینی باشد؛ یعنی این پاسخ باید از بیرون دین اخذ شود، و الا دور لازم می آید. زیرا اگر پاسخ به این پرسشها که: (آیا بشر نیازمند به دین است؟) ، از خود دین گرفته شود، این بدان معنی است که از همان امری که سئوال شده است- یعنی دین- پاسخی تهیه شده است، در حالی که هنوز دین (و ضرورت نیاز به آن) اثبات نشده است تا دین بخواهد پاسخگوی آن سئوال باشد.
اما اگر فطرت و عقل سلیم و رهاوردهای این دو را از اموری دانستیم که دین به آن دعوت و تاکید نموده است، از آنجا که این پرسش و پاسخ مثبت به آن را عقل سلیم- مورد دعوت و تاکید دین- بیان کرده است، هم پرسش از ضرورت و علت نیاز به دین و هم پاسخ مثبت به آن، اموری درون دینی تلقی خواهند شد. از این رو به طور جزم نمی توان گفت که پرسش از ضرورت و علت نیاز به دین یک پرسش برون دینی است و پاسخ به آن نیز فقط یک پاسخ برون دینی است.
در عین اینکه اعتقاد داریم که اگر با نظر به ضرورت توجه و عمل به مقتضای فطرت و عقل سلیم، لزوم گرایش به دین را اثبات نماییم، می توان گفت پرسش از ضرورت و لزوم نیاز به دین، از مبادی اولیه دین است و حجیت پاسخ مثبت که از آن دو عامل دریافت می شود، ذاتی است، در اینجا دو نکته قابل ذکر است:
1- به نظر ما، این چنین نیست که فقط افرادی که هنوز دینی را انتخاب ننموده اند مجاز باشند از ضرورت و علت نیاز به دین پرسش نمایند، بلکه مومنین و متدینین نیز می توانند از علت و لزوم نیاز به دین پرسش نمایند و این پرسش نه تنها منافی تعبد و تدین نیست، بلکه از آنجا که مبتنی بر احکام بدیهی و مستقل فطرت و عقل است، از مبادی اولیه دین به شمار می آید.
2- پرسش از ضرورت و علت نیاز به دین، پرسشی جاودانه و مستمر است، زیرا مادامی که تعلیم و تربیت انسانی از شکوفا ساختن و به فعلیت رساندن همه استعدادهای حیات تکاملی بشر، ناتوان است، پرسش از علت لزوم نیاز به دین و بحث و استدلال درباره آن مستمر و جاودانه خواهد بود.
این مطلب را هم در نظر می گیریم که تجدید و استمرار پرسش درباره قضایا و موضوعات با اهمیت حیات معقول، فوق العاده مفید و بلکه ضروری است. چرا که فهم عالی موضوعات و قضایای با اهمیت حیات معقول برای یک زندگی قابل تفسیر و توجیهو هدفدار که همواره نیازمند درک جدید است، یک امر ضروری است. تقلید و تکیه بر عقاید گذشتگان یا دلایل تثبیت شده برای جعمی از مردم اگرچه متفکر باشند، توانایی تفسیر و توجیه حیات هدفدار را ندارد. به همین جهت است که همه حکما، متکلمان، فقها و مفسران شیعه می گویند: اعتقاد به اصول دین باید از روی استدلال باشد نه تقلید، مگر کسانی که توانایی استدلال و تعقل را نداشته باشند.