تاریخ انتشار : ۰۱ آبان ۱۳۹۰ - ۱۲:۴۰  ، 
شناسه خبر : ۲۱۸۵۸۶

 مدتی است که در فرمایشات مقام معظم رهبری مکرر از بصیرت، تاکید بر کسب آن، تحلیل قضایا و اقدام و برخورد از روی بصیرت یاد می شود. با این که ایشان بارها توضیحاتی در این باره بیان فرموده اند ولی از آن جهت که این مفهوم بسیار غنی و پر بار است و نقش بسیار مهمی در زندگی اجتماعی ما دارد، شایسته است امروز قدری بیشتر آن را بکاویم و ببینیم راه به دست آوردن آن چیست.
مفهوم بصیرت
همه می دانیم بصیرت با «بصر» هم ریشه و در اصل به معنای بینش است؛ مفهومی اسلامی است و ریشه اش در قرآن و کلمات اهل بیت(ع) مخصوصا نهج البلاغه یافت می شود. قرآن کریم درباره پیغمبر اکرم(ص) می فرماید؛ «قل هـذ ه سب یل ی أدعو لی اللّه علی بص یره أنا ومن اتّبعن ی...؛ من به سوی خدا دعوت می کنم؛ هم خودم بصیرت دارم؛ هم کسانی که با من هستند و از من پیروی می کنند.»(1) در فرمایشات امیرمؤمنان(ع) تعبیرات عجیبی است. در جایی می فرمایند: « نّ مع ی لبص یرت ی ما لبّست علی نفس ی و لا لبّ س علیّ...؛ من در این راهی که انتخاب کردم با بصیرتم. نه خودم خودم را فریب دادم، نه دیگری فریبم داد.(2)» ذیل این کلام، مقداری مفهوم بصیرت را روشن می کند؛ کسی که بصیرت دارد فریب نمی خورد، نه خودش خودش را فریب می دهد؛ نه دیگران می توانند فریبش بدهند. در دو جای نهج البلاغه این کلام تکرار شده است که بسیار جلب توجه می کند. برای درک بهتر این کلام باید حوادث آن زمان را در ذهن خود ترسیم کنیم تا کمابیش متوجه شویم که امیرالمؤمنین از همان آغاز خلافت ظاهریشان با چه مشکلاتی روبه رو بودند که این چنین می گویند.
جامعه اسلامی بعد از رحلت پیغمبر(ص) به راحتی سه خلیفه را قبل از علی (ع) پذیرفت و به یک معنا خودش آنان را تعیین کرد. با این که در بین مسلمانان افراد بسیاری در رخداد غدیر حضور داشتند و با امیرالمؤمنین بیعت کردند ولی هفتاد روز بعد، آن را به فراموشی سپردند. بالاخره از سر خیرخواهی و برای این که جامعه اسلامی بی سرپرست نماند، خلیفه تعیین کردند و مردم هم پذیرفتند. خاندان پیامبر و بعضی از اصحاب مانند سلمان و ابوذر و مقداد و برخی دیگر از انصار مخالفت کردند، اما صدایشان به جایی نرسید و مجبور شدند امر واقع شده را بپذیرند. جامعه ای را تصور کنید که سه خلیفه را خودش تعیین کرده و برای سایر کسانی که کاندیدای خلافتند احترام زیادی قائل است. بعد، طلحه و زبیر که از کاندیداهای خلافت بودند به همراه همسر پیامبر حرکتی را بر ضد امیرالمؤمنین آغاز کردند و همه این حوادث بعد از بیعتی است که با علی(ع) داشتند؛ آن بیعت عجیب تاریخی که امیرالمؤمنین می فرماید آن چنان هجوم آوردند که نزدیک بود فرزندان من زیر دست و پا له شوند. بعد از این بیعت، علی (ع) یک طرف است و طرف دیگر زبیر، طلحه و همسر پیغمبر. هر کدام از این افراد به تنهایی استوانه ای هستند. این ها جمع شدند و بر ضد علی شورش کردند.
بصره را تصرف کردند و می خواستند در آن جا حکومت تشکیل بدهند. فکر می کنید مردم درباره این جریان چگونه قضاوت کنند؟ بنده خودم را جای مردم آن زمان بگذارم؛ می بینم علی، یکی از اصحاب پیغمبر، یک طرف است، اما طرف دیگر سه نفر هستند: یکی از آن ها همسر پیغمبر است. این که خانمی فرماندهی لشگری را بر عهده بگیرد یا به هرحال جزو یک قیام سیاسی بر ضد خلیفه باشد، بی سابقه بود. این خیلی مسأله مهمی است. خیال می کنم اگر بنده آن زمان بودم خیلی هنر داشتم، احتیاط می کردم؛ نه طرف علی می رفتم نه طرف آن ها. بالاخره این سه نفر نیز از اصحاب پیغمبرند؛ زبیر پسرعمه پیغمبر است؛ سنش بیشتر از علی است؛ بزرگ بنی هاشم است. طبعا در مردم تزلزل پیدا شد که چگونه رفتار کنند. انسان وقتی این دو کلام را از امیرالمومنین می بیند، می تواند حدس بزند که حضرت در چه فشاری قرار گرفته بودند. فرمودند: خواب از چشم من ربوده شد؛ شب تا صبح فکر کردم؛ کار را زیر و رو کردم؛ همه اطراف و تمام جوانب قضیه را سنجیدم؛ نتیجه ای که از این فکرها و تأملات گرفتم این شد که کار من بین دو چیز مردد است؛ باید یکی از دو چیز را انتخاب کنم؛ یا با این ها بجنگم یا از دین اسلام بیرون بروم؛ راه دیگری ندارم.
حضرت می فرماید شب تا صبح فکر کردم، همه جوانب را سنجیدم و به این نتیجه رسیدم. این طور نیست که اگر با کسی اختلاف نظری داریم، به روی هم شمشیر بکشیم. دعوای سیاسی یا دعوای حزبی نیست. نّ مع ی لبص یرت ی؛ من می فهمم دارم چه کار می کنم. این طور نیست که از روی احساسات بگویم با شما می جنگم. شب تا صبح فکر کردم، جوانبش را سنجیدم؛ قلبت ظهر الامر و بطنه؛ ظاهر و باطنش را سنجیدم تا به این نتیجه رسیدم که یا باید با این ها بجنگم یا از دین اسلام استعفا بدهم یعنی اگر با این ها نجنگم کافرم.
اگر در زمان علی(ع) بودیم
اگرمن و شما بودیم چه قضاوتی می کردیم؟ نه تنها به سادگی نمی پذیرفتیم که باید با آنان جنگید؛ بلکه می گفتیم: آقا! حالا یک چیزی گفتند، یک کاری کردند، حکومتی می خواهند، اصلا حکومت بصره را به این ها بده و خودت را راحت کن! نه تنها حرکت علی(ع)را تأیید نمی کردیم که ته دلمان تخطئه هم می کردیم. می گفتیم: حالا اول کارت است چه کار داری با اینها بجنگی؟ فعلا چهار روزی بگذار اینها حکومت کنند. آن های دیگر که به عنوان امیر و فرماندار به مناطق مختلف می فرستی بهتر از زبیر هستند؟! بگذار بصره هم دست این ها باشد، اما علی می گوید: اگر با این ها نجنگم کافرم. ببینید فتوای امروز ما بعد از 1400سال پیشرفت علم و تحقیق و آشنایی به مقام عصمت، چه قدر با فتوای علی بن ابی طالب تفاوت دارد. هنوز هم درست باور نمی کنیم که جنگ جمل حتما جنگ واجبی بوده، چه رسد به این که بگوییم اگر علی (ع) نمی جنگید کافر می شد؛ از دین خارج می شد. این چه درکی است؟ ما چه طور فکر می کنیم و علی (ع) چه طور فکر می کند!
شما احتمال می دهید چند درصد مردم این گونه دلشان با علی بود؟ خیلی از کسانی که همراه علی جنگیدند می گفتند چون بیعت کردیم سر قولمان می ایستیم وگرنه اگر بنا بود روز جنگ بیعت کنند چه بسا حاضر نمی شدند. سنتی بود در عرب که وقتی با کسی بیعت می کردند و قولی می دادند به این زودی ها زیر قولشان نمی زدند؛ خیلی نامردی می دانستند. شاید آن قدر که برای مردانگی خودشان اهمیت قائل بودند به دین شان بها نمی دادند. خیلی از کسانی که در رکاب علی در جنگ جمل جنگیدند به خاطر بیعتشان بود. می گفتند حالا که بیعت کردیم آن را نمی شکنیم، ولی حقیقت این است که مسأله بسیار بغرنج بود. چیزی نبود که به سادگی بشود برای آن تصمیم گرفت. مخصوصا آن زمان که هنوز مسأله عصمت ائمه درست روشن نبود. بسیاری از امام زاده های مورد احترام ما که خود ائمه اطهار به آنها احترام می گذاشتند آن چنان که باید مسأله عصمت را باور نداشتند.
عدم شناخت مردم از جایگاه امامت در زمان ائمه
برای این که یادی از امام (رض) شده باشد این مطلب را که در درس ایشان شنیدم، برای شما عرض می کنم. ایشان فرمودند: بعد از شهادت امام سجاد (ع) یک روز امام محمدباقر (ع) و جناب زیدبن علی بن الحسین(3) با هم نشسته بودند. جناب زید که علیه بنی امیه قیام کرده بود، انتظار داشت که برادرش در این حرکت نظامی علیه بنی امیه مشارکت کند، ولی ایشان نظرشان این نبود؛ وظیفه خودشان نمی دانستند و صلاح نمی دانستند. جناب زید به امام محمد باقر (ع)عرض کردند شما می دانید که پدر (امام سجاد) چه قدر به من علاقه داشت، به طوری که لقمه می گرفت و در دهان من می گذاشت. اگر این مسأله امامتی که شما برای خودتان معتقدید درست است، چرا پدر به من نگفت که برادرت امام بعد از من است و باید از او اطاعت کنی؟ معلوم می شود زیدبن علی بن الحسین با آن جلالت، مسأله امامت برادرش را معتقد نبوده است و دلیلش هم این بوده که اگر چنین چیزی بود با آن محبتی که پدرم به من داشت به من فرموده بود. حضرت باقر(ع) یک کلمه فرمودند: م ن شفقت ه علیک م ن حرّ النّار لم یخب رک؛(4) پدرم نگفت آن هم به خاطر محبتی بود که به تو داشت. یعنی می ترسید اگر بگوید تو نپذیری و در دینت مشکل پیدا بشود. منظورم از نقل این کلام این است که واقعا مسائلی که امروز برای همه ما این چنین آسان حل شده، 1400 سال علما روی آن خون دل خورده اند تا تثبیت شده و امروز از اعتقادات یقینی ماست و در آن تردیدی نداریم. در زمان خود ائمه برای برادران امام و کسی مثل زید خیلی روشن نبود.
در چنین شرایطی شما فکر می کنید برای همه اصحاب جمل مسأله عصمت امیرالمؤمنین ثابت بود و ایشان را امام معصوم می دانستند؟ می گفتند: اینها خویش و قوم های پیغمبرند. حالا که پیغمبر از دنیا رفته؛ این نشد آن! آن که سنش بیشتر است اول خلیفه بشود، چون بزرگ تر است و احترامش واجب. وقتی بنا شد بین این ها جنگ شود، خیال می کردند جنگ دو برادر سر ارث است؛ او می گوید سهم من است؛ دیگری می گوید سهم من. در چنین معامله ای انسان حاضر شود در جنگ شرکت کند و جانش را بدهد، کار ساده ای نیست. می گوید اختلاف در ارث دارند، خودشان به گونه ای اختلافشان را حل می کنند؛ چرا من بروم جانم را بدهم؟! مسأله بغرنج بود. در مقابل، دو تا از اصحاب بزرگ را می دید که رقیب های او در خلافت بودند. در شورای شش نفری که خلیفه دوم برای تعیین خلیفه تشکیل داده بود یکی علی بود، یکی عثمان، یکی طلحه و یکی زبیر. اینها به گونه ای در ردیف علی حساب می شدند؛ از جهتی چون سنشان و مثلا سوابق و موقعیت اجتماعی شان بیشتر بود، شاید خیلی ها آنها را بر علی مقدم می داشتند. طبعا وقتی علی می خواهد از مدینه به طرف بصره لشگر بکشد، دوستان و نزدیکان ایشان می گفتند که آقا این چه کاری است حالا؟! عجله نکنید؛ بگذارید حکومتتان پا بگیرد و جایتان باز بشود، بعد سراغ این ها بروید. در نهج البلاغه دو بار(5) از امیرمؤمنان این مسأله نقل شده که من این جریان را زیر و رو کردم؛ آن قدر در اطرافش فکر کردم تا کاملا برایم روشن شد که یا باید بجنگم یا از دین محمد (ص) خارج بشوم. این بصیرتی است که علی (ع) ادعا می کند.