5. از جمله ویژگىها برخورد انتقادآمیز نسبت به هر نوع معرفتشناسى است. اصلاً روحیه انتقادى متخرب و ویرانگر است.
6. حتی اگر پستمدرنیسم را یک مکتب بدانیم، مکتبی التقاطى است. از هر سویى مسألهاى را گرفته و با پردازش آن یک ساختار فکرى جدیدى ایجاد کرده و لذا چیز نابى به نظر نمىرسد که بگوییم یک اندیشه خالص و ابتدا و انتهاى آن مشخص است. در اندیشههاى پستمدرنیسم (بخصوص در بستر دین)، آموزههاى دین تا حدّى مطرح است، یک بهایى به دین (به نوعى از دین) داده مىشود دلیل این مسأله همین است که خواستهاند از هر مجموعهاى، مسألهاى را برداشت کنند و به نحوى یک معجونى ایجاد کردهاند که خود آنها هم در تفسیرش ماندهاند.
پرسش: ممکن است ارتباط مستقیم با عنوان تحلیل مفهومى (مفهوم پستمدرنیسم) نداشته باشد؛ و گفته مىشود صرفا بر یک نقد تأخرى دلالت دارد که این جریان را نسبت به جریان مدرنیسم نقد مىکند. در این دیدگاه متأخر سه گرایش وجود دارد؛ یعنى کسانى که مرحله پس از مدرنیسم را پیشبینى مىکنند، داراى سه نوع گرایش هستند، که بعضى از این گرایشها ممکن است جنبه اخبارى داشته باشد، بعضىها هم جنبه توصیهاى. گروهى معتقدند به این مرحله مىرسیم. عدهای هم معتقدند براى اینکه پیشرفت و تکامل بعدى را دریابیم، باید خود را به چنین مرحلهاى منتقل کنیم. احتمالاً عنوان تحلیل مفهومى براى گرایشى که بیان شد، اینجا چندان مناسب نباشد.
پاسخ: واقعیت آن است که خود پستمدرنیسمها هم در آن ماندهاند و در واقع گروهى از آنها نمىدانند چگونه یک تفسیر روشنى ارائه دهند و کدامیک از این تفسیرها را بپذیرند، (بخصوص آن پستمدرنیسمهاى دست دوم)، پستمدرنهاى دسته اول موضع خود را مشخص کردند، مثل «لیوتا» یکى از آن تعاریف را پذیرفته است. یا «زیگمان وُمن» تعریف سوم را پذیرفته، یا جیمسن تعریف اول را پذیرفته. براى آنها روشن است و به تعبیرى، چون در نظر آنها ثابت است آنها هم پیروانى در غرب دارند، نحلهاى وجود دارد، همه تحت عنوان همین پستمدرنیستها مطرح هستند ولى به هر حال این تعبیر را پذیرفتهاند، ما هم اینجا در صدد برنیامدیم که بررسى کنیم کدامیک از تعریفها درست است.
عنوانى که براى پستمدرنیسم در اینجا مطرح شد، تنگناهاى فکرى است که خود از نو یک بحرانهاى جدیدى را ایجاد کرده. پست مدرنیسم خود مطالبى را ایجاد کرده و در اندیشهاى بودند که یک راهى پیدا کنند و نقبى به جایى بزنند و آن بشر مفلوک غربى را نجات دهند ولى تا به حال نتوانستند. اگر در آینده موردى پیش بیاید و به نحوى کسى بتواند این مسأله را دنبال کند، مطلب دیگرى است. پس مىشود در مغرب زمین به نوع دیگرى تحقیق را پىگیرى کرد و آن اینکه امروزه بر خلاف نظرات پستمدرنیستها به یک راه سومى (که در واقع دوره ششم یا دوره پنجم است) براى یک سیر تحولات فکرى در مغربزمین که در حال شکل گرفتن است، مىتوان امید بست و آن گرایش به معنویت است. ممکن است که شما در مغرب زمین حتى ورزش یوگا را هم یک منبع معنویتزا ببینید، ولى فعلاً این گرایش در حال شکل گرفتن و زیاد شدن است.
هویت انسجام یافته یعنى چه؟
پاسخ: آنان هویت انسجام یافته را چنین تعریف مىکنند که نمىتوانیم شخصیت ثابتى براى انسان ذکر کنیم. انسان از همه آنچه ما بهعنوان انسانیت به کار مىبریم، جدا شده و هر شخصى در فضاى زمانى و مکانى خاص خود زندگى مىکند و زمانى که رفت، ما متوجه مىشویم یک چیزى وجود داشته! تعبیر مىکنند اینجا انسان حضور ندارد؛ چیزى که هست همان طرز تفکر انسان است که مانده. شما هستید که آن را شکل مىدهید و یک انسان جدیدترى مىآفرینید.
پستمدرنیسم؛ بیانگر آن جریان فکرى و پستمدرنیته، حصول آن جریان فکرى است؛ همانطور که در مدرنیته و مدرنیسم هم این تعبیر به کار رفته. این اندیشهها ممکن است متأثر از فضاى اجتماعى خاص و یا اندیشه داروین باشند. از جمله «جهانگیرى»، بهترین مراقب اندیشههاى تحولى داروین در آمریکا بود و گفت: میتوان تعلیم و تربیت و حتى برداشت از دین را دارونیستی کنیم.
آرنتنرى از کسانى بود که سخت متأثر از این مسأله شد. او در دهه 1970 روانشناسى دینش را که نوشت، سخت متأثر از اندیشه پیشرونده جهانگیرى بود و آنجا بود که «تجربه متعالى» را در تجربههاى معنوى مطرح کرد. این پیشینهها را مىشود ذکر کرد ولى مشخص نیست که متأثر از کیست.
دو تعریف که جنبه احیاءگرى و اثباتى داشت، همان ویژگىهاى مدرنیسم را دارد، یعنى به نوعى ادامه دهنده راه مدرنیسم هستند. اینکه مىگوییم جنبه تثبیتى یا جنبه احیاءگرى داریم، مىگوییم نابسامانىهاى مدرنیسم را سامان ببخشیم و لذا آنچه ذکر شد، ویژگىهاى مربوط به پستمدرنیسم درونگراست، که در افکار ژان فرانسفو، لیتاتو، میشل فوکو و همین طور هنرى ژِئو، به چشم مىخورد. ادامه دارد...