تاریخ انتشار : ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۵:۲۲  ، 
شناسه خبر : ۲۱۸۷۲

در دهه هفتاد، برای ارائه فرمولی که دو جنبش مردمی، که هم از زاویه تاریخی و هم از زاویه تحلیلی از هم جدا و قالبا رقیب نیز بودند، را با یکدیگر جمع کند، من عبارت "جنبش ضدسیستم(1)" را مطرح کردم. این دو جنبش یکی با نام "اجتماعی" و دیگری با نام "ملی" شناخته میشدند. جنبش‌های اجتماعی عمدتا در احزاب سوسیالیست و اتحادیه‌های کارگری تبلور می‌یافتند، و هدفشان این بود که مبارزه  طبقاتی در هر کشور را علیه بورژوازی یا کارفرماها به پیش برند. جنبش‌های ملی برای ایجاد حکومت ملی مبارزه می‌کردند؛ یا با ترکیب واحدهای سیاسی مجزا که بخش‌های یک ملت تشخیص داده می‌شدند - برای نمونه ایتالیا - و یا از طریق جدایی از حکومت امپراطوریی که گفته می‌شد ملت موردنظر را تحت ستم قرار می‌دهد – مانند مستعمرات در آسیا یا آفریقا.

هر دوی این جنبش‌ها، در نیمه دوم قرن نوزدهم، بعنوان ساختارهای بوروکراتیک قابل توجهی ظهور کردند و با گذشت زمان، قوی و قوی‌تر شدند. تمایل هر دو گروه این بود که برای اهداف خود، در مقابل هر نوع هدف سیاسی دیگر، اولویت قائل شوند - و بویژه، در مقابل اهداف رقیب اجتماعی یا ملی خود. نتیجه این اولویت‌طلبی اتهام‌زنی‌های متقابل بود. دو جنبش بندرت به همکاری سیاسی دست می‌زدند، و  اگر هم همکاریی وجود داشت، این را بعنوان یک تاکتیک موقت ارزیابی می‌کردند، و نه یک اتحاد اصولی. با وجود این، تاریخ این دو جنبش از 1850 تا 1970 مشخصه‌های مشترک متعددی میان این دو را آشکار می‌سازد.

یکم – بیشتر جنبش‌های اجتماعی و ملی خود را "انقلابی" می‌خواندند، یعنی، خواستار دگرگونی بنیادی در روابط اجتماعی بودند. درست است که هر دو جنبش معمولاً جناحی را داشتند، گاه در سازمانی مستقل، که طرفدار مشی گام به گام بودند و از شعارهای انقلابی دوری می‌جستند. اما، در کل، آنهایی که در قدرت بودند، از همان آغاز - و غالباً برای دهه‌ها - این جنبش‌ها و حتی جناح ملایم‌تر آنان را تهدیدی برای ثبات خود، و حتی بقای ساختار سیاسی موجود می‌دانستند.

دوم- هر دوی این جنبش‌ها، در آغاز کار خود، از جهت سیاسی ضعیف و مجبور به نبردی دشوار برای صرف وجود داشتن بودند. آنان یا سرکوب یا ممنوع شدند، رهبرانشان دستگیر گردیدند و اعضایشان مورد ضرب و شتم سازمان یافته حکومت یا نیروهای غیردولتی قرار گرفتند. بسیاری از نمونه‌های اولیه این جنبش‌ها بکلی نابود شدند.

سوم - در طی سه دهه پایانی قرن نوزدهم در هر دو جنبش یک گفتمان موازی بزرگ بر سر استراتژی صورت گرفت که دیدگاه "متمایل به حکومت(2)" را در برابر آنان که حکومت را دشمن ذاتی می‌دانستند و در عوض بر "دگرگونی فردی" تأکید داشتند قرار می‌داد. برای جنبش اجتماعی، این گفتمان میان مارکسیست‌ها و آنارشیست‌ها بود؛ برای جنبش ملی، میان ملیون سیاسی و ملیون فرهنگی.

چهارم - نتیجه این گفتمان تاریخی - و این شباهت چهارم است - این بود که طرفداران دیدگاه "متمایل به حکومت" پیروز گردیدند. نشانوند (استدلال) تعیین‌کننده این بود که قدرت واقعی در اسباب و ابزار حکومت نهفته است و هرگونه تلاش در نادیده گرفتن مرکزیت سیاسی حکومت محکوم به شکست است، چرا که حکومت میتواند با موفقیت هرگونه حرکت بسوی آنارشیسم و ملی‌گرایی فرهنگی را سرکوب کند. در پایان قرن نوزدهم، این گروه‌ها یک استراتژی دو مرحله‌ای را اعلام کردند: اول کسب قدرت در چهارچوب ساختار حکومت؛ سپس دگرگونی جهان. و این، هم برای جنبش ملی و هم جنبش اجتماعی صادق بود.

پنجم - ویژگی مشترک پنجم کمتر بدیهی ولی با این وجود واقعی است. جنبش اجتماعی، در بحث خود، غالباً از گفتمان ملی استفاده می‌کرد، در حالی که گفتار ملیون نیز جنبه اجتماعی خود را داشت. نتیجه کمرنگ شدن هر چه بیشتر خط فاصل میان این دو جنبش بود؛ بسیار بیشتر از آنی که هواداران دو طرف حاضر به قبول آن بوده‌اند. بارها گفته شده است که جنبش‌های اجتماعی در اروپا، زمانیکه به عنوان نیروی وحدت ملی عمل کرده‌اند، از نیروهای محافظه‌کار و حتی حکومت موفق‌تر بوده‌اند؛ در حالی که احزاب کمونیست که در چین، ویتنام، و کوبا به قدرت رسیدند، آشکارا بعنوان جنبش‌های آزادی‌بخش ملی عمل می‌کردند. این به دو دلیل بود. یکم، پروسه بسیج نیرو هر دو جنبش را وادار می‌داشت که بخش‌های گسترده‌تری از مردم را به اردوی خود جلب کنند، و گسترش حیطه شعارها به این روند کمک می‌کرد. اما دوم، رهبران هر دو جنبش، بطور ناخودآگاه، تشخیص می‌دادند که دشمن مشترکی در سیستم موجود دارند - و بنابراین اهدافشان نزدیکتر از آن بود که بروز می‌دادند.

ششم – شیوه‌های بسیج مردم توسط هر دو جنبش اساساً مشابه بود. هر دو، در بیشتر کشورها، کار خود را با گروه‌های کوچکی، متشکل از چند روشنفکر و تعدادی قلیل از فعالین(3) که از اقشار دیگر جامعه بودند، آغاز کردند. آنهایی موفق شدند که، با تلاش درازمدت در آگاهی رساندن و سازمان دادن، توانستند پایگاهی مردمی بصورت دایره‌های هم مرکزی از فعالین، سمپات‌ها، و هواداران برای خود بوجود آورند. وقتی دایره بیرونی آنقدر بزرگ می‌شد که امکان کار برای فعالین رابوجود می‌آورد – به قول مائو، مانند ماهی در آب - جنبش به رقیبی جدی برای قدرت سیاسی تبدیل می‌شد. البته باید بیاد داشت که جنبش‌هایی که خود را "سوسیال دمکرات" می‌خواندند، معمولاً، در کشورهای مرکزی اقتصاد جهانی قدرتمند بودند، در حالیکه جنبشهایی که خود را "آزادی‌بخش ملی" معرفی میکردند، معمولاً، در نواحی حاشیه‌ای رشد کردند. این در مورد احزاب کمونیست نیز تا اندازه زیادی صادق بود. و دلیل آشکار است. آنهایی که در نواحی ضعیف‌تر بودند، می‌دانستند که مبارزه‌شان برای برابری منوط بر تواناییشان در گرفتن کنترل ساختارهای حکومتی از قدرت‌های امپریالیستی بود، حال چه این کنترل از سوی امپریالیستها بطور مستقیم اعمال می‌شد یا غیرمستقیم. آنهایی که در مرکز قرار داشتند پیشاپیش در کشورهایی با حکومت قوی بودند. برای پیشبرد مبارزه برای برابری، اینان می‌بایست که قدرت را از لایه‌های حاکم در جامعه خود بگیرند. اما دقیقاً به این دلیل که این حکومت‌ها قوی و ثروتمند بودند. "قیام" تاکتیکی عملی نبود، و این احزاب شیوه مبارزه انتخاباتی را برگزیدند.

هفتم - هفتمین ویژگی مشترک این دو جنبش این بود که هر دو با تنش میان دو شیوه عمده دگرگونی، یعنی "انقلاب" و "رفرم" کلنجار می‌رفتند. گفتار حول‌وحوش این معضل پایان‌ناپذیر می‌نمودند- اما برای هر دو جنبش، این بحث در تحلیل نهایی مبتنی بر درکی نادرست از واقعیت بود. انقلابی‌ها در عمل آنقدر هم انقلابی نبودند، و رفرمیست‌ها نیز همیشه رفرمیست از آب درنیآمدند. هر چه جنبش‌ها در مسیر سیاسی خود بیشتر جلو رفتند، تفاوت میان این دو روش کمرنگ و کمرنگتر شد. انقلابیون برای بقای خود مجبور شدند که در بسیاری موارد عقب‌نشینی و سازش کنند. رفرمیست‌ها دریافتند که راهکارهای قانونی فرضی برای تغییر در عمل بسختی سد میشوند و اینکه، برای از میان بردن سدها، زور، یا دستکم تهدید به استفاده از زور، الزامی است. معمولاً جنبش‌های انقلابی، نه براساس توانایی‌های خود در سرنگونی، بلکه در نتیجه فروپاشی ساختار موجود در پی جنگ به قدرت رسیدند. به قول بلشویک‌ها که گویا در 1917 میگفتند: قدرت در خیابانها پخش و پلاست. بمحض دستیابی به حکومت، تلاش جنبش در جهت حفظ قدرت بود؛ و، اغلب، حفظ قدرت معنایی جز کنار گذاشتن روحیه رزمندگی در جنبش، و هم چنین، فدا کردن همبستگی با جنبش‌های برادر در دیگر کشورها نداشت. خواه با گلوله، خواه با رأی، پیروزی این جنبش‌ها در آغاز از پشتیبانی گسترده مردمی برخوردار بود - مردم با رقص و پایکوبی در خیابان‌ها به قدرت رسیدن اینان را پس از مبارزه‌ای طولانی جشن گرفتند.

هشتم- و آخرین ویژگی مشترک در این بود که هر دو جنبش در اجرای استراتژی دو مرحله‌ای دچار مشکل شدند. وقتی "مرحله اول" به اجرا درآمد، و به قدرت رسیدند، طرفداران جنبش انتظار برآورده شدن نویدهای مرحله دوم را داشتند: دیگرگونه کردن جهان. اما، این جنبش‌ها در مرور زمان دریافتند (اگر پیشاپیش نمی‌دانستند) که قدرت حکومتی محدودتر از آنی است که تصور می‌کردند. هر کشوری در یک سیستم در هم تنیده جهانی محدود شده، و حق حاکمیت(4) هیچ ملتی مطلق و تام نیست. هر چه عمر حکومت جدید درازتر می‌شد.  تحقق یافتن آرزوها بیشتر به عقب انداخته می‌شد؛ و کادرهای مبارز جنبش به کارکنان اداری حزبی در قدرت بدل می‌گشتند. بدیهی است که با دگرگونی وضعیت اجتماعی این کادرها، روحیات فردی آنان نیز تغییر می‌یافت. پدیده‌ای که در شوروی "نومنکلاتیورا" خوانده می‌شد در تک تک کشورهایی که جنبش مردمی قدرت را بدست آورد، به همان فرم، شکل گرفت - کاستی ممتاز از مأمورین عالیرتبه با قدرت و ثروتی بیش از بقیه مردم. همزمان از کارگران خواسته می‌شد که برای پیشرفت ملی بیشتر کار و فداکاری کنند. تاکتیک‌های مبارزاتی و سندیکایی که خوراک روزانه جنبش اجتماعی بود، پس از پیروزی "ضدانقلابی" خوانده شد، و استفاده از آنان ممنوع، و معمولاً سرکوب، می‌گردید.

بررسی شرایط جهان در دهه شصت، شباهت بیش از پیش دو جنبش را آشکار می‌کند. در بیشتر کشورها، با پیروزی جنبش‌های ملی و اجتماعی، "مرحله اول" استراتژی دو مرحله‌ای کامل شده بود. احزاب کمونیست در یک سوم جهان در قدرت بودند؛ جنبش‌های آزادی‌بخش ملی در آسیا و آفریقا، جنبش‌های پوپولیستی در آمریکای لاتین، حکومت را در دست داشتند؛ سوسیال - دمکرات‌ها در کشورهای اروپایی، دست کم بطور ادواری، دولت را تشکیل می‌دادند. اما، هیچ یک جهان را تغییر نداده بود.

انقلاب جهانی

ترکیب این عوامل بود که ویژگی اصلی انقلاب جهانی پس از 1968 را شکل داد. انقلابیون خواست‌های محلی خاص خود را داشتند اما همه در دو مبحث اساسی با یکدیگر هم نظر بودند. اول از هر چیز، همه با هژمونی ایالات متحده آمریکا و همکاری شوروی در این هژمونی مخالف بودند. دوم، چپ سنتی را محکوم می‌کردند چرا که آنرا "نه بخشی از راه‌حل، بلکه، بخشی از مشکل" می‌دانستند. این ویژگی مشترک دوم ناشی از یاس عمیق طرفداران جنبش‌های ضدسیستم سنتی بخاطر عملکردشان در قدرت بود. در کشورهایی که این جنبش‌ها بقدرت رسیدند رفرم‌های معینی صورت گرفت - معمولاً امکانات آموزشی و درمانی افزایش یافت و امنیت شغلی بیشتری بوجود آمد، اما نابرابری‌های قابل توجهی به جای خود باقی ماندند. کار دستمزدی نه تنها پایان نیافت، بلکه نسبت به درصد کار افزایش هم داشت. مشارکت دمکراتیک واقعی، چه در سطح ساختار حکومتی و چه در محیط کار، گسترش چندانی نداشت؛ غالباً هم این روند معکوس بود. در ابعاد بین‌المللی، این کشورها همچنان نقش سابق خود را در سیستم جهانی بازی می‌کردند. برای نمونه، کوبا قبل از انقلاب اقتصادی بر مبنای صدور شکر داشت و پس از انقلاب نیز همینطور؛ دستکم تا سقوط اتحاد شوروی. بطور خلاصه، چیزی به ‌آن صورت تغییر نکرده بود. شکایت‌ها شاید اندکی متفاوت بودند، اما به مانند سابق واقعی و گسترده. با این ادعا که "تاریخ در کنار ماست"، جنبش‌های به قدرت رسیده مردم این کشورها  را به صبر و بردباری فرامی‌خواندند. اما صبر مردم به پایان رسیده بود.

برداشت مردم جهان از عملکرد جنبش‌های کلاسیک ضدسیستم در قدرت منفی بود. مردم دیگر باور نداشتند که این احزاب قادر به برآوردن آرزوی آینده درخشان یا جهانی عادل‌تر باشند و دیگر حاضر نبودند به آنان با پشتیبانی خود مشروعیت دهند؛ و با سلب اعتماد از این جنبش‌ها، امید خود به دولت بعنوان ارگان تحول را نیز از دست دادند. این بدان معنی نبود که بخش‌های بزرگی از مردم دیگر به این احزاب در انتخابات رأی نمی‌دادند، اما این یک رأی دفاعی بود، انتخاب بین بد و بدتر، و نه تأیید ایدئولوژی یا انتظار خاصی.

از مائوییسم تا پورتوآلگره

با وجود این ، از 1968 به بعد، جستجو برای نوع بهتری از جنبش ضدسیستم ادامه داشته - جنبشی که واقعاً به دنیایی که دمکراتیک‌تر و عادلانه‌تر است بیانجامد. تاکنون چهار تلاش متفاوت در این زمینه صورت گرفته است، که برخی از آنان هنوز هم ادامه دارند. اولین، شکفتن چندین فرم از مائوییسم بود. از دهه شصت تا نیمه دهه هفتاد، تعداد زیادی از جنبش‌های مختلف، رقیب، معمولاً کوچک، اما گهگاه بزرگ و قابل توجه، که ادعای مائوییست بودن را داشتند، پدیدار شدند. منظور از مائوییست هم این بود که، به نوعی، این جنبش‌ها از انقلاب فرهنگی چین الهام خود را می‌گرفتند. در اساس این گروهها ادعا میکردند که چپ سنتی شکست‌ خورد چرا که دکترین انقلاب ناب را تجویز نمی‌کرد؛ دکترینی که خود این گروه‌ها از آن طرفداری می‌کردند. اما این جنبش‌ها به دو دلیل محو شدند. دلیل اول اختلاف شدید میان خودشان درباره معنی دکترین ناب بود، که نتیجه‌اش تبدیل سریع جنبش به گروه‌های کوچک، ایزوله، و سکتاریستی بود؛ و اگر جنبش توده‌ای و بزرگ بود، مانند جنبش مائوییستی در هند، در زمان تبدیل به نوعی جدیدتر از احزاب چپ سنتی گردید. دومین دلیل، و شاید این اساسی‌تر باشد، این بود که، با مرگ مائو، مائوییسم در چین مضمحل شد، و سرچشمه الهام خشکید. امروز جنبش مائوییست با اهمیتی دیگر وجود ندارد.

نوع دوم و با دوام‌تر مدعی مقام یک جنبش ضدسیستم، مجموعه جنبش‌های نوین اجتماعی بودند – سبزها و دیگر حامیان محیط زیست، فمینیست‌ها، مبارزان برای حقوق اقلیت‌های ملی و نژادی؛ مانند سیاه‌پوستان در آمریکا و بورها در فرانسه. این جنبش‌ها ادعای سابقه تاریخی طولانی داشتند، اما در واقع برای اولین بار در دهه هفتاد مطرح شدند، یا در آن زمان، در شکلی نوین و فعال‌تر، بازسازی گردیدند. این جنبش‌ها در کشورهای پیشرفته قوی‌تر بودند تا در دیگر نقاط سیستم جهانی. ویژگی‌های مشترک این جنبش‌ها، در درجه اول، رد کامل استراتژی دو مرحله‌ای، ساختار درونی، و اولویت‌های چپ سنتی بود - مثلاً اینکه نیازهای زنان، اقلیت‌ها، و محیط زیست از اهمیت کمتری برخوردارند و باید "پس از انقلاب" بدانان پرداخت. دوم ویژگی این جنبش‌ها بدگمانیشان به حکومت، و حرکتهایی که توجهشان به حکومت باشد، بود.

سومین گروه از جنبش‌های نوین ضدسیستم، سازمان‌های حقوق بشر بوده‌اند. البته، بعضی، مانند عفو بین‌الملل، قبل از 1968 هم وجود داشتند، اما عموماً اینها تنها در دهه 80 به نیروی سیاسی بزرگی تبدیل شدند، آن هم با کمک پرزیدنت کارتر که فرهنگ (واژه‌های) حقوق بشر را در ارتباط با آمریکای مرکزی به کار گرفت، و امضای توافق‌نامه هلسینکی در 1975 درباره کشورهای کمونیستی در شرق و اروپای مرکزی. هر دوی اینها به سازمانهای متعددی که به حقوق مدنی میپرداختند مشروعیت داد. در دهه نود، توجه رسانه‌های گروهی به "پاکسازی قومی(5)"، بویژه در رواندا و بالکان، موجب گردید که بحث درباره این مسایل در سطح جامعه گسترش یابد.

ادعای سازمان‌های حقوق بشر این بود که بنام "جامعه مدنی" سخن می‌گویند. این واژه نشان‌دهنده استراتژی این جریان بود: بنا به تعریف، جامعه مدنی برابر با حکومت دولت نیست. این مفهوم ریشه در قرن نوزدهم دارد که میان آنان که در قدرت هستند و آنان که تمایلات مردم را نمایندگی می‌کنند تفاوت قایل می‌شد و این سوال را طرح می‌کند که: جامعه مدنی چگونه می‌تواند شکاف میان خود و حکومت را پرکند؟ چگونه می‌تواند حکومت را کنترل کند، یا حکومت را وادار سازد که ارزشهای او را بازتاب دهد؟ به نظر می‌رسد که این تمایز فرض را بر این می‌گذارد که حکومت در حال حاضر در دست گروه‌هایی کوچک و ممتاز است، در حالیکه "جامعه مدنی" توده‌های آگاه را شامل می‌شود.

این سازمان‌ها توانسته‌اند در برخی کشورها -شاید همه - حکومت را متقاعد سازند که سیاست‌ خود را با مسائل حقوق بشر هماهنگ کند؛ اما، در این پروسه، سازمان‌های حقوق بشر به ضمیمه حکومت‌ها و نه مخالف آنان بدل گشته‌اند، و، در مجموع، اطلاق نام "جنبش ضدسیستم" به این گروه‌ها نادرست است. اینان به "سازمان‌های غیردولتی(6)" تبدیل شده‌اند، که در درون ناحیه مرکزی سیستم جهانی قرار دارند، اما، میکوشند که سیاست خود را در کشورهای حاشیه نیز به اجرا گذارند، جایی که اغلب این سازمانها بعنوان عوامل و نه منتقدین کشور خود شناخته میشوند. بهرحال، این سازمان‌ها بندرت پایگاه توده‌ای داشته‌اند، و اتکایشان بیشتر به نفوذ و موقعیت فعالین نخبه خود در کشورهای مرکز بوده است.

چهارمین و جدیدترین نوع، جنبش‌های به اصطلاح ضد جهانی شدن بوده‌اند – نامی که نه چندان توسط خود این جنبش‌ها، بلکه توسط مخالفین آن به کار میرود. سابقه استفاده از این نام در رسانه‌های گروهی عمدتاً به گزارش تظاهرات در گردهمایی سازمان تجارت جهانی در سال 1999 برمیگردد. البته "جهانی شدن"، بعنوان شعار نیولیبرال‌های طرفدار تجارت آزاد در کالا و سرمایه، در دهه نود بطور جدی مطرح شد. توجه به این پدیده در رسانه‌ها حول گردهمایی اقتصادی جهان در داووس، پایه‌ریزی ساختاری آن از طریق "توافق واشنگتن"، سیاست‌های بانک جهانی پول و تحکیم سازمان تجارت جهانی بود. سیاتل بعنوان لحظه کلیدی در گسترش نقش سازمان تجارت جهانی ترتیب داده شده بود و تظاهرات قابل توجه علیه آن، که در واقع برنامه سیاتل را بهم زد، خیلی‌ها را غافلیگر کرد. عده زیادی از تظاهرکنندگان از آمریکای شمالی، متشکل از چپ سنتی، اتحادیه‌های کارگری، گروههای آنارشیستی، و جنبش‌های جدید بودند. اینکه ای.اف.ال - سی.ال.او(7) حاضر بود در کنار گروههای طرفدار محیط زیست در چنین حرکت اعتراضی تندی قرار گیرد روندی تازه بود، بویژه برای ایالات متحده.

پس  از سیاتل، زنجیره دنباله‌دار تظاهرات در دور جهان علیه جلسات میان دولتی که تحت تأثیر برنامه نیولیبرالی تشکیل میشوند، بنوبه خود به تشکیل "انجمن اجتماعی جهان(8)" انجامید. جلسات اولیه این انجمن در پورتو آلگره بود. پس از آن، در سال 2002، دومین سری از جلسات آن، پنجاه هزار نماینده از سوی یک هزار سازمان را بخود جلب کرد. هم اکنون نیز، چندین جلسه منطقه‌ای گردهمایی "انجمن اجتماعی جهان" در سال 2003 را آماده میکنند.

مشخصه‌های این مدعی نقش جنبش ضدسیستم با آنها که در بالا برشمردیم کمی متفاوت هستند. پیش از هر چیز، این انجمن میکوشد تمام جنبش‌های بالا را گردهم آورد - چپ سنتی، جنبش‌های نوین، سازمان‌های حقوق بشر، و آنهایی که در هیچکدام از این طبقه‌بندی‌ها نمیگنجد - و شامل گروههایی است که در چهارچوب مشخص بومی - منطقه‌ای - ملی و فراملیتی سازمان یافته‌اند. اساس مشارکت یک هدف مشترک است - مبارزه علیه آثار مخرب اجتماعی نیولیبرالیسم - و احترام متقابل برای اولویت‌های یکدیگر. مهم‌تر، "انجمن اجتماعی جهان" میکوشد که جنبش‌های شمال و جنوب را در چهارچوبی واحد در کنار هم آورد. تاکنون تنها شعار "جهانی دیگر ممکن است" بوده. عجیب‌تر این است که "انجمن" تلاش دارد این همه را بدون یک ساختار فوقانی انجام دهد. هم اکنون تنها یک کمیته هماهنگی بین‌المللی با حدود پنجاه عضو، که هر یک نماینده جنبش یا منطقه‌ای است، وجود دارد.

با وجود اینکه غرولندهایی از سوی چپ سنتی مبنی بر اینکه "انجمن اجتماعی جهان" تنها یک رویه رفرمیستی است، شنیده میشود، اما تاکنون نارضایتی در سطح حداقل باقی مانده. معترضین "انجمن" را به زیر پرسش میبرند، اما هنوز محکوم نمیکنند. البته همه میدانند که این درجه از موفقیت براساس رد منفی نیولیبرالیسم بعنوان یک ایدئولوژی و پراتیک ساختاری بوده است. بسیاری معتقدند که برای "انجمن" حیاتی است که بسوی برنامه‌ای روشن‌تر و مثبت گام بردارد. سیوال بزرگ دهه آتی این است که آیا "انجمن" میتواند چنین گامی را بردارد و، در عین حال، سطح کنونی وحدت خود را حفظ کند و از شکل‌گیری ساختارهای رهبری هیرارشیک (هرمی) جلوگیری کند.

دوره گذار

اگر، همانطور که در دیگر جاها گفته‌ام، سیستم جهانی مدرن در یک بحران ساختاری بسر میبرد، و اگر ما وارد یک "دوران گذار" شده‌ایم - دورانی از آشفتگی و چند شاخه شدن - (9) پس آشکار است مسایلی که جنبش‌های ضد سیستم با آنان مواجه هستند بگونه‌ای کاملاً متفاوت از مسایل قرن نوزدهم و بیستم خود را مطرح میکنند. استراتژی دو مرحله‌ای متمایل به قدرت موضوعیت خود را از دست داده است. و این امر دشواری بازماندگان جنبش‌های ضدسیستم دوران گذشته در طرح دیدگاهی دراز مدت و یا اهداف سیاسی فوری را توضیح میدهد. آندسته قلیلی که چنین تلاشی را انجام داده‌اند با شک و تردید طرفداران بالقوه و، یا بدتر، بیتفاوتی آنان روبرو میشوند.

چنین دوره ‌گذاری دو مشخصه دارد که حتی ایده یک استراتژی ضدسیستم را نیز تحت تأثیر خود قرار میدهند. اولین این است که آنان که در قدرتند تلاش در حفظ وضع موجود نمیکنند - چرا که آنرا محتوم به نابودی میبینند – در عوض، میکوشند که این گذار را به سوی ساختن سیستم جدیدی سوق دهند که بدترین مولفه‌های سیستم موجود را در خود داشته باشند - هیرارشی، امتیاز، نابرابری. ممکن است آنچه که صاحبان قدرت بر زبان میآورند، هنوز بازتاب فروپاشی ساختارهای موجود نباشد، اما استراتژی که در حال پیاده کردن هستند فرض را بر فروپاشی گذارده است. البته اردوگاه آنان متحد و یکدست نیست و اختلاف میان به اصطلاح راست میانه سنتی و عقاب‌های ماوراً راست نظامی این را نشان میدهد. اما همگی برای ایجاد پشتیبانی برای تغییراتی که تغییر نیست و سیستم نوینی که به همان بدی - یا بدتر - از سیستم کنونی است تلاش میکنند. دومین ویژگی بنیادین این است که هر دوره گذار ساختاری دوره‌یی پر از ابهام است که در طی آن نمیتوان پایان کار را پیش‌بینی کرد. تاریخ با هیچکس نیست. هر کدام از ما میتوانیم بر آینده اثر گذاریم ولی نمیدانیم و نمیتوانیم بدانیم که دیگران برای تأثیر برآینده چه خواهند کرد. چهارچوب "انجمن" این معما را بازتاب میدهد و برجسته‌اش مینماید.

ملاحظات استراتژیک

استراتژی دوره گذار میباید چهار مولفه داشته باشد - و حرف همیشه آسان‌تر از عمل است. اولین: گفتمان آزاد و دایم درباره مرحله گذار و نتیجه مطلوب ما از آن. این هیچگاه آسان نبوده و جنبش‌های ضدسیستم در طول تاریخ خود در این زمینه عملکرد موفقی نداشته‌اند. اما، جو سیاسی تا به اندازه امروز مساعد برای چنین گفتمانی نبوده است. و این کاری است ضروری و موید نقش روشنفکران در این مقطع. ساختار "انجمن" نیز این گفتمان را تسهیل میکند. باید دید که آیا سطح کنونی گفتمان آزاد دوام خواهد یافت.

دومین مولفه باید بدیهی باشد: یک جنبش ضدسیستم نمیتواند به دفاع کوتاه‌مدت بی‌اعتنا باشد، از جمله فعالیت انتخاباتی. مردم در حال زندگی میکنند و باید به نیازهای کنونی آنان توجه شود. هر جنبشی که از اینها غافل بماند، حمایت پاسیف عمومی را، که برای موفقیت درازمدت اساسی است، از دست خواهد داد. اما انگیزه و توجیه حرکت دفاعی نباید درمان سیستمی شکست خورده باشد، بلکه در عوض، میباید جلوی تشدید آثار منفی آن را در کوتاه‌مدت بگیرد. این تفاوتی است هم روانشناسانه و هم سیاسی.

سومین مولفه طرح اهداف میان‌مدتی است که جهتشان بسوی درست باشد. پیشنهاد من این است که یکی از مفیدترین اهداف - از نظر محتوی، سیاست، روانشناسی - باید حرکت به سوی غیرکالایی کردن گزینه‌ای و گسترش مداوم حیطه آن باشد. ما امروز زیر بمباران نیولیبرالی برای کالایی کردن هر آنچیزی است که در گذشته بندرت برای فروش بوده است - بدن انسان، آب، ‌بیمارستان‌ها. ما نه تنها میباید در برابر این روند بایستیم بلکه جهت آن را نیز وارونه کنیم. برای نمونه، صنایع در حال ورشکستگی باید غیرکالایی شوند. این بمعنای ملی کردن نیست - که خود نوع دیگری از کالایی شدن است. منظور این است که ساختارهایی را بوجود آوریم که در بازار فعالیت میکنند، و هدفشان کار و بقاست و نه سود. اگر به تاریخچه دانشگاه‌ها و بیمارستان‌ها بنگریم میبینیم که این امر شدنی است - البته نه همه بلکه بهترین‌ها. چرا چنین منطقی برای صنایع فولاد غیرممکن باشد که بخاطر جابجایی مکانی در خطر نابودی هستند؟

و در پایان، ما نیازمند ارایه محتوای سمت و سوی درازمدت جنبش هستیم. این، از دید من، باید جهانی باشد که نسبتاً دمکرات و نسبتاً برابرتر است. میگویم "نسبتاً" چرا که این واقع‌گرایانه است. همیشه شکاف‌های اجتماعی وجود خواهند داشت - اما دلیل ندارد که این شکاف‌ها تا این اندازه گسترده، جاافتاده، و موروثی باشند. آیا این چیزی است که به آن سوسیالیسم - یا حتی کمونیسم - میگفتند؟ شاید آری و شاید هم نه. این ما را به مسئله گفتمان باز میگرداند. ما باید به فرضیه‌ها، درباره اینکه جامعه بهتر (نه کامل) چگونه خواهد بود، پایان دهیم. بلکه باید درباره‌اش بحث کنیم، خطوطش را روشن کنیم، و ساختارها برای بوجود آوردنش را بیازماییم؛ و نیاز داریم که این را همزمان با سه مولفه دیگر برنامه خود برای دوران آشفته و در حال گذار انجام دهیم. و اگر این برنامه کافی نیست، و احتمالاً هم همینطور است، این عدم کفایت باید بخشی از گفتمانمان باشد که خود بند اول برنامه است.