دکتر خسرو وفائی
1- سید قطب، پس از حسن بنا و هضیبی، سومین رهبر اخوان المسلمین مصر در کتاب معروف خود «جاهلیت قرن بیستم» از موضع بازگشت به اسلام، دو ایدئولوژی معاصر، لیبرالیسم و کمونیسم را، بهسان «جاهلیت قبل از اسلام»، اما جاهلیت مدرن معرفی میکند. زیرا به نظر او، این دو ایدئولوژی مدرن که محصول عقلانیت جدید است چیزی جز جاهلیت نیستند.
اکنون پس از نیم قرن از شهادت این عالم برجسته مصری، جهان اسلام در حال تجربه دوران تجدید حیات خویش که آرمان والای اندیشمندانی چون سید قطب بود، میباشد، و این در حالی است که در دوران جدید، دو ایدئولوژی قرن بیستمی، به رغم ابزارهای نامحدود تئوریک، سیاسی و تبلیغاتی، جاذبههای خود در جهان اسلام را از دست داده و یا از دامنه فراگیری آن تا حد زیادی کاسته شده است.
2- در دوران جدید و بطور مشخص در قرن بیستم و در پی ویرانیهای ناشی از جنگ جهانی اول و بحرانهای اقتصادی مابعد آن، رویکردی انتقادی نسبت به معارف بشری یعنی عقلانیت جدید و علم تجربی پدید آمد که به «مکتب انتقادی» شهرت یافت. در این رویکرد سعی میشود جنبههای مثبت و منفی معارف بشری مورد سنجش و تأمل قرار گیرد.
در رویکرد انتقادی نسبت به عقل، عقلانیت نه آنچنان که روشنفکران قرن هجدهم میگفتند صرفاً معطوف به حقیقت، منشأ خودبسندگی، و منبع پیشرفت و توسعه است، و نه آنچنان که نیچه و هورکهایمر و آدورنو و مارکوزه میگویند، صرفاً معطوف به قدرت، آگاهی کاذب، و صنعت فریب افکار عمومی و ابزار هژمونی است. عقلانیت، نه بطور مطلق جنبه استعلایی و حقیقتیاب دارد و نه بطور مطلق جنبه ابزاری و قدرت طلب و سودگرایانه دارد. عقلانیت مدرن، بطور نسبی واجد هر دو بعد استعلایی و ابزاری است و هر دو جنبه مطلوب و نامطلوب را جمع کرده است. این دیدگاه انتقادی نسبت به عقلانیت مدرن را هابرماس مطرح میکند.
علم مدرن یعنی علم اثباتی نیز، نه آنگونه که میخائیل باختین میگوید فقط ابزار سود و قدرت نظام سرمایهداری و وسیله ثبات و حفظ وضع موجود و فاقد رهایی بخشی است، و نه آنگونه که هیوم و آگوست کنت میگویند فقط وسیله رهایی از خرافه و بیماری و عقبماندگی و رکود است. نه کاملاً در خدمت انسان و طبیعت و کشف مجهولات آنها است، و نه بطور مطلق جنبه ابزاری داشته و معطوف به حفظ و توسعه منافع و قدرت استعمارگران و مولد سلاحهای کشتار جمعی است. علم جدید هر دو جنبه مطلوب و نا مطلوب را جمع کرده است.
3- اکنون این پرسش اساسی وجود دارد که چرا درک انتقادی منحصر به معارف بشری یعنی عقل و علم شده است و چرا در مورد معرفت الهی و بطور مشخص معرفت دینی، چنین درکی بسیار محدود و سریع الحذف است؟!
درک انتقادی، شناخت معارف بشری یعنی عقلانیت جدید و علم جدید را با روی باز مورد تأمل و نقد قرار داده است، اما نسبت به معرفت دینی، هنوز پنجرهای نگشوده است. رویکرد عقل پرستانه روشنفکری و نیز رویکرد عقلستیزانه فاشیستی و عقل گریزانه نهیلیستی مورد نقد قرار گرفته است همچنان که رویههای علمپرستانه پوزیتیویستی و نیز روشهای علمستیزانه ایدهآلیستی مورد نقادی قرار گرفته است، اما به معرفت دینی و کارکردهای گوناگون سیاسی و اجتماعی آن هنوز نگاه انتقادی نشده و بهرغم ادعاهای بسیار در زمینه بیطرفی علمی، این نوع خاص از معرفت، همچنان هدف نفی و حذف یکسویه است. این درست است که قرائت خاصی از سنت دینی، یعنی قرائت کلیسایی، آنچنانکه نیچه میگوید معطوف به قدرت بود و آنچنان که گالیله میگوید علمستیز و آنچنانکه روشنفکران میگویند عقلستیز و مانع پیشرفت و توسعه، و آنچنان که مارکس میگوید مانع رهایی از سلطه بود، اما آیا معرفت دینی فقط منحصر به همین قرائت خاص بوده و کارکردهای کلیسا قابل تعمیم به همه ادیان است ؟!
آیا قرائت دینیای که به لحاظ سیاسی منبع رهایی بخشی و آزادیخواهی باشد، نسبت به معارف بشری باز بوده و عرصههای علمگرایی و عقلگرایی را موسع دیده و مورد تشویق و تأکید قرار دهد، و گسترش آنها را در برنامههای استراتژیک خود قرار دهد، از نظر طرفداران عقلانیت انتقادی و بیطرفی علمی قابل مشاهده نیست؟!
اگر «درک انتقادی» رویکرد انحصاری پیشه کند و معرفت دینی را به مسیحیت قرون وسطایی و اسلام طالبانی، فرو کاسته و سپس نفی کند، آثار و عملکرد سیاسی و اجتماعی دین در جهان اسلام بویژه در دهههای اخیر را نبیند، چاره دیگری جز تحمل جنبشهای کنونی و انقلابهای اسلامی در آینده ندارد.
4- نتیجه آنکه؛ «درک انتقادی»، فراتر از تعصبهای دو گانه نسبت به پرستش یکسویه عقل و علم مدرن و یا ستیز یکجانبه با عقل و علم مدرن، معارف بشری را مورد نقد و تأمل قرار داده است. این نوع رویکرد نسبت به معارف بشری آثار و نتایج مفیدی داشته و دارد. اکنون پرسش اساسی در مقابل علاقهمندان به درک انتقادی و مخالفان تعصب و دگماتیسم این است که چرا نباید چنین رویکردی در مورد معرفت الهی داشته باشند؟ فرو کاستن معرفت دینی به سنت قرون وسطایی، و تعمیم غیر واقعی عملکرد آن به همه ادیان و سپس درپیشگرفتن رویکرد نفی و حذف یکسویه، خود نوعی فاصله گرفتن از درک انتقادی است. منحصر کردن رویکردهای انتقادی به معارف بشری یعنی عقل و علم، حتی اگر با رویکرد انتقادی همراه باشد، محروم ساختن انسانها از جهانبینیهای فراتر از معارف بشری و در واقع نوعی قفسهای ساختگی جاهلانه است. این رویکرد حتی اگر در پوشش طیف وسیعی از تئوریها و اندیشههای جذاب ارائه گردد چیزی جز «جاهلیت مدرن» نیست.
اگر روزی جهان بینیهای سیاسی- اجتماعی محدود به «کاپتالیسم و کمونیسم» میشد و بزرگانی همچون سید قطب آنرا به «جاهلیت قرن بیستم» تعبیر میکردند، با انحصار رویکرد انتقادی به «عقل و علم»، و پرهیز کردن از رویکرد انتقادی نسبت به عملکردهای «دینی» مصداق جزم اندیشی و تعصب و «جاهلیت مدرن» است. جاهلیت و یا تجاهل، انسان را با پدیدههای غیرقابل پیشبینی مواجه میسازد. پدیدههایی که امروز در قالب «جنبشهای اسلامی» در حال گسترش هستند، اگر نتواند حوزه «درک انتقادی» را به خود جلب کند، پدیدههای دیگری که آنها نیز غیر قابل پیشبینی و مهار و مدیریت هستند را سر راه «جاهلیت مدرن» قرار خواهد داد.
انتظار از اندیشمندان بیطرف آن است که با واقعیت جنبشهای اسلامی درون زا که در وجه معرفتی خویش، معرفت الهی را با معارف بشری یعنی عقلانیت و علم پیوند زدهاند تا عقب ماندگیهای تحمیلی و وارداتی سیاسی و اجتماعی را جبران نمایند، واقعبینانه مواجه شوند و حتی اگر سیاستمداران غربی آنها را نبینند و به کمک ابزارهای سیاسی و تبلیغاتی و تئوریک خود سعی در انحراف واقعیتهای آن نمایند، آنها چشم بر حقایق نبندند. وضعیت جنبشهای رو به گسترش کنونی جهان اسلام، همگی فرصتی تاریخی برای متفکران و اندیشمندان است تا از طریق «درک انتقادی» از مانع بزرگ معرفتی «جاهلیت مدرن» عبور نمایند.