انتفاضه ـ قیام فلسطینیها در سرزمینهای تحت اشغال اسرائیل ـ بیش از آنکه تنها طغیانی علیه 21 سال اشغالگری اسرائیل یا حتی نشانه سرخوردگی از ناتوانی قدرتهای خارجی به حل مساله فلسطین باشد، اوج یک انقلاب اجتماعی است که بیش از ده سال است در کرانه باختری رود اردن و نوار غزه آغاز شده است.
ریشههای این انقلاب در تجزیه و تحلیلهایی که درباره این قیام شده تا اندازه زیادی نادیده گرفته شده است. انتفاضه (که ریشه عربی آن به معنای تکان دادن است) نشاندهنده این واقعیت است که نه تنها جوانان، بلکه تمام جامعه سیاسی فلسطین به میل یا خلاف میلشان در این قیام درگیر شدهاند. این قیام فقط به مناطق شهری و اردوگاههای آوارگان که دارای آگاهی سیاسی هستند محدود نمیشود، بلکه روستاهای دور افتاده کوچک را نیز دربرمیگیرد. از این رو این قیام پیآمدهای دراز مدتی برای آینده کرانه باختری و غزه و سیاستهائی که باید بر مبنای این واقعیت تازه اتخاذ شوند، خواهد داشت.
در گذشته مبارزه فلسطینیها برای اصلاحات اجتماعی در داخل سرزمینهای اشغالی به درگیریهای دانشگاهی بین گروههای فلسطینی رقیب و رقابت برای کنترل خدمات عمومی و سازمانهای خود محدو میشد. و هرگز ابعاد یک انقلاب را به خود نگرفته بود. باور اصلی شورشیان انتفاضه این است که کسانی که در مصدر قدرتند، نمیخواهند یا نمیتوانند پاسخگوی مسایلی باشند که برای نسل جوان زیر بیست و چهار سال که حدود 70 درصد جمعیت فلسطینیهای ساکن کرانه باختری را تشکیل میدهند. بسیار مهم است. این مخالفت با حاکمیت سنتی، سرانجام به یک رویاروئی با قدرت مرکزی در کرانه باختری و غزه یعنی ارتش اسرائیل منجر شد.
نسل جوان فلسطینی میداند نه تنها قادر است آینده خود را بدست گیرد، بلکه میتواند از اساسیترین مکانیزمهایی که حداقل دو نسل قبل از او مجبور بودند از آنها برای ادامه حیات خود استفاده کنند، ببرد.
این مکانیزمهای پشتیبانی همزیستی مسالمتآمیز که ترکیبی بود از تحصیلات عالی، آزادی رفت و آمد، حقوق سنتی اجتماعی، حق مالکیت خصوصی و انتخاب رهبری محلی زمانی یک شبکه تامین اجتماعی موثری برای این از هم گسستگی از یک اصل سرچشمه میگرفت: اصلی که نزد اسرائیل، کشورهای عرب و سازمان آزادیبخش فلسطین مشترک بود: کنترل فعالیت فلسطینیها در سرزمینهای اشغالی هر یک از این گروهها برای اعمال کنترل خود سعی میکرد اهرمهای اساسی نظامی و اداری را مطابق خواست خود بکار گیرد. نتیجه این تلاش این شد که عامل ترس و در نزد فلسطینیهای جوان به یک عامل سرخوردگی تبدیل شد و آنها به نقطهای رسیدند نه متوجه شدند دیگر چیزی ندارند که از دست بدهند. در این جا بود که انتفاضه آغاز شد.
زمانی که انتفاضه آغاز شد، هیچ یک از گروههای اصلی محرک فلسطینیها خواهان یک انقلاب اجتماعی گسترده نبودند، در حقیقت هر یک برای پیشبرد هدفهای خود از برقراری شکلی از ثبات اجتماعی حمایت میکردند ـ اسرائیلیها خواستار آرامش و برقراری نظم بودند، کشورهای عرب نمیخواستند انگیزهای برای طغیان به فلسطینیهایی که در داخل مرزهایشان زندگی میکردند بدهند، سازمان آزادی بخش فلسطین از آن وحشت داشت که بیثباتی گسترده در سرزمینهای اشغالی، به تشکیل یک رهبری بومی که میتواند نفوذ فلسطینیهای تبعیدی حاکم بر این سازمان را مورد تهدید قرار دهد، منجر شود. هر یک از این گروهها با استفاده از آمیختهای از تحریکات، تهدیدات و کنترلهای اداری، سعی میکرد بزرگان قوم را از رد آشکار قدرتی که به زور به آنها تحمیل شده بود، بازدارد، اما واقعیتی که اسرائیلیها و اعراب خارج از سرزمینهای اشغالی درک نکردند، این بود که سرخوردگی صرف و شورش ناشی از آن ممکن است تمامی یک نسل را دربرگیرد. به همین دلیل وقتی قیام در دسامبر 1897 آغاز شد، هم اعراب و هم اسرائیل را کاملاً غافلگیر کرد.
مسایل بنیادی که فلسطینیها با آن روبرو هستند، فراوان است؛ یکی از این مسائل تحصیل یا دقیقتر بگوئیم، آینده جوانان فلسطینی پس از پایان تحصیلات است. ضربه جنگ سال 1948 که به تاسیس اسرائیل منجر شد، موجب شد صدها هزار فلسطینی از سرزمین خود گریخته یا به زور از زادگاه خود بیرون رانده شوند؛ فلسطینیها را بر آن داشت که امنیت خود را در پناه تحصیلات بجویند، خانهها، مغازهها و حسابهای بانکی میتوانستند ظرف یک دقیقه نابود شوند و تنها چیزی که کسی نمیتوانست از آنها بگیرد، محفوظاتی بود که در مغزشان ثبت شده بود.
با نظام آموزشی که مؤسسه امداد و خدمات سازمان ملل متحد در سالهای اولیه دهه 1950 برای آوارگان فلسطینی در خاور نزدیک بوجود آورد، کسب تحصیلات حتی برای فقیرترین آوارگان نیز ممکن شد، کسانی که دارای دست کم تحصیلات دبستانی بودند، به سرعت به مزایای آن دست یافتند.
در سالهای آخر 1950 بود که حسین پادشاه اردن تصمیم گرفت بخشی از قلمرو خود را که در شرق رود اردن قرار داشت، توسعه دهد. البته بهای آن را باید غرب رود اردن پرداخت میکرد، فلسطینیهای تحصیل کرده کرانه باختری از لولهکش گرفته تا معلم فیزیک به بخش شرقی مهاجرت کردند. تعداد فلسطینیهائی که از سال 1948 تا 1966 کرانه باختری را ترک کردند حدود چهارصد هزار نفر میشد که اکثراً در کرانه شرقی مستقر شدند. در سالهای بین اواخر دهه 1960 و دهه 1970 نیز که بازار کار کشورهای عرب منطقه خلیج فارس دوران شکوفائی خود را میگذراند، 147 هزار فلسطینی دیگر داوطلبانه به این کشورها مهاجرت کردند.
اما از آغاز سال 1983، اوضاع صدوهشتاد درجه تغییر کرد. کاهش قیمت نفت موجب تنگناهای اقتصادی در کشورهای عرب خلیج فارس شد و فلسطینیها که از دیدگاه حکام خلیج فارس یک منبع بالقوه ناآرامی سیاسی تلقی میشدند، مقدمشان دیگر مانند گذشته در این کشورها مبارک نبود.
در این عرصه اردن با تشویق سازمان آزادیبخش فلسطین، ظاهراً به بهانه محدود کردن مهاجرت جوانان فلسطینی، محدودیتهای سختی را برای مسافرت به شرق رود اردن به مورد اجرا گذاشت.
سازمان آزدیبخش فلسطین مایل بود جوانان را به دلایل عقیدتی در کرانه باختری نگاه دارد، اما اردن دلایل دیگری داشت. کاهش پرداختهای کشورهای عرب خلیج فارس، موجب کندی حرکت اقتصاد اردن شده بود.
و اردنیها دیگر به این همه کارگر از کرانه باختری نیاز نداشتند. به علاوه، از دیدگاه حسین، جوانان کرانه باختری یک نیروی بالقوه افراطی به شمار میرفتند و وقتی برای پیشبرد هدفهای خود به آنها نیاز نداشت. نمیخواست در اطرافش باشند. در این جا بود که فلسطینیها ناگهان متوجه شدند، تحصیلات دیگر به خودی خود برایشان به منزله بدست آوردن یک شغل با درآمد خوب نیست.
2500 فلسطینی هر سال از دانشگاههای کرانه باختری فارغ التحصیل میشدند، در حالی که تنها 400 نفر از آنها میتوانستند کاری در خور فارغ التحصیلان دانشگاهی بیابند. در غزه که توسعه کمتری یافته، اوضاع از این هم بدتر بود.
شغلهایی که در دسترس آنها قرار داشت، بیشتر در صنایع، امور ساختمانی و خدمات عمومی اسرائیل بود. امروز یک سوم نیروی کار کرانه باختری و بیش از نیمی از مزدبگیران غزه در اسرائیل کار میکنند. با این حال فلسطینیهای تحصیل کرده از قبول کارهای اداری در اسرائیل اکراه داشتند. به علاوه کار کردن در اسرائیل دیگر مانند گذشته از نقطه نظر مالی جالب نبود.
در سالهای شکوفائی اقتصاد اسرائیل پس از جنگ شش روزه سال 1967 که اسرائیل کنترل کرانه باختری و نوار غزه را بدست گرفت و آنها را تحت اداره حکومتهای نظامی قرار داد. فلسطینیها اگر میخواستند در اسرائیل کار کنند، با یک افزایش حقوق مداوم روبرو بودند.
مثلا در سالهای بین 1969 تا 1972 درآمد سرانه مردم غزه 18 درصد و مردم کرانه باختری 14 درصد افزایش یافت. اما در سالهای بین 1981 تا 1986 درآمد سرانه کرانه باختری با تنها یک رشد متوسط و پنج درصدی روبرو بود و در غزه در حقیقت شش درصد کاهش داشت.
عامل مهمی که به یاس و سرخوردگی فلسطینیها دامن زد و آنها را به طغیان واداشت درک این واقعیت بود که اوضاع نه تنها احتمال نمیرفت بهتر شود، بلکه به احتمال قریب به یقین بدتر هم میشد. اسرائیل عامدا توسعه صنایع کرانه باختری را محدود کرده بود، چون از آن میترسید که توسعه صنایع فلسطینی این صنایع را به رقابت با صنایع اسرائیل بکشاند. در نتیجه تولید ناخالص صنایع کرانه باختری طی سالهای 1968 تا 1984 از 9 درصد به 7/6 درصد کاهش پیدا کرد و تنها پنج شرکت بزرگ بودند که بیش از صد کارگر در استخدام داشتند. به علاوه اردن با ارائه شرایط جالب برای سرمایهگذاری در صنایع خود، بخش اعظم سرمایهای را که ممکن بود در کرانه باختری بکار گرفته شود، جلب میکرد. درآمد صندوق کمک به توسعه سرزمینهای اشغالی که بوسیله اردن و سازمان آزادیبخش فلسطین مشترکا اداره شود، نیز بطور چشمگیری کاهش یافته بود، چون کشورهای عرب تولیدکننده نفت دیگر تعهدات مالی خود را در قبال این صندوق انجام نمیدادند. تصمیم اردن در 28 ژوئیه 1988 مبنی بر لغو طرح عمرانی 3/1 میلیارد دلاری کرانه باختری زاده مستقیم همین کاهش کمک کشورهای عرب بود. در هر حال بخش اعظم درآمد این صندوق به صورت وام مصرف میشد و برای ایجاد شرکتهایی که میتوانستند تولیدکننده شغل باشند بکار گرفته نمیشد.
ریشههای طغیان
چنین شرایطی مسلم بود که واکنشی بدنبال دارد. اولین نشانهها در اوایل سال 1987 خیلی پیش از آن که انتفاضه آغاز شود، ظاهر شد. علیرغم تمام محدودیتهای مسافرتی، تعداد مهاجران از سرزمینهای اشغالی که در سالهای بین 1983 تا 1985 بطور متوسط کمتر از هشت هزار تن در سال بود، در سال 1986 به 23200 تن رسید که بیسابقه بود. هنوز کاملاً روشن نیست این فلسطینیها به کجا مهاجرت کردند. اما مردم کرانه باختری عقیده دارند، اکثر آنها عازم کشورهای اروپایی و شمال و جنوب آمریکا شدند.
اردنیها به جوانان فلسطینی که دارای روادید ورود دراز مدت به کشورهای دیگر بودند اجازه میدهند از خاک کشورشان به عنوان نقطه ترانزیت استفاده کنند. اما تغییر بازار کار نمیتواند عاملی برای قیام باشد. فرایندهای دیگری نیز از مدتها قبل آغاز شده بود که بالاخره نتیجه داد.
یکی از این فرایندها، تاثیر مهاجرت دراز مدت بر توازن اجتماعی در سرزمینهای اشغالی بود. از فلسطینیهای کرانه باختری که در سال 1967 که اشغال سرزمینشان بوسیله اسرائیل آغاز شد، بین 10 تا 21 سال داشتند، تنها 30 درصد از مردان و 50 درصد از زنان هم چنان به زندگی در کرانه باختری ادامه میدهند.
به عبارت دیگر فلسطینیهای تحت اشغال درصد بالایی از مردمی را که میتوانستند امروز در موقعیت رهبری قرار گیرند، از دست دادند. بنابراین بخش بزرگی از مردم فلسطین که اینک سالهای میانه عمر خود را میگذرانند، بین 21 تا 41 سال ـ و با کار در صنایع یا حرف مختلف و کسب خصوصی به استقلال مالی دست یافتهاند. در موقعیتی نیستند که بتوانند یک نسل مشروع انتقالی برای رهبری جامعه خود به وجود آورند. برعکس اکثریت آنها، که در سرزمینهای اشغالی زندگی میکنند، به خاطر شغل خود به شخص یا گروهی وابسته هستند. مثلا تعدادی از استادان دانشگاه بابت بخش چشمگیری از حقوق خود به اردن و ساف وابستهاند و مزدبگیرانی که در اسرائیل کار میکنند، به حسن نیت کارفرمایان یهودی خود متکی هستند. کارمندان ادارات نیز مشمول مقررات دولت غیرنظامی سرزمینهای اشغالی که تحت نظر ارتش است، میباشند. بازرگانان نیز باید طبق مقررات صادرات و واردات اسرائیل و اردن کار کنند.
نتیجه یک تغییر سریع در رهبری، از سران سنتی قوم به سنگاندازان جوان بود که تاثیر مهمی در روند انتفاضه داشت. جوانان کوکتل مولوتف به دست میتوانستند ماهها نظر جهان را به خود جلب کنند، اما قادر نبودند جز تیترهای درشت روزنامهها بر چیز دیگری دست یابند. آنها رهبران سنتی را طرد کرده بودند، اما خود از دانش و تجربه سیاسی کافی برای تنظیم یک برنامه محکم سیاسی که بتوان به عنوان یک برنامه جدید به مردم ارایه داد، برخوردار نبودند.
مهاجرت هم چنین در جلب زنان به داخل انتفاضه نقش مهمی داشت.
در سالهای اخیر، شیوههای مهاجرت تغییر کرده است. در گذشته فلسطینیها در جستجوی ثروت یا برای کسب دانش در جهان عرب، کشورشان را ترک میکردند و بعد برای ازدواج بازمیگشتند. با تغییراتی که در بازار کار پیش آمد و آغاز محدودیتهای مسافرتی اردن، آنها شروع کردند به سفر کردن به نقاط دوردستتر ـبه شمال و جنوب آمریکا- بسیاری از فلسطینیهایی که به خارج سفر کردند، چه آنهایی که به سرزمینشان بازگشتند و چه آنهایی که بازنگشتند، در خارج ازدواج کردند وبه این ترتیب توازن جمعیت زنان را در کرانه باختری بهم زدند. این تغییر همراه عوامل دیگر به حقوق سنتی زنان در کرانه باختری لطمه زد و زنانی که نزدیک به سی سال داشتند، به آسیبپذیرترین گروه در کرانه باختری تبدیل کرد.
یک عامل دیگر ادامه گرایش به تحصیل بود، که موجب شد فلسطینیهای بیشتری برای کسب تحصیلات عالی به خارج بروند و دیرتر ازدواج کنند. ضمنا افزایش هزینه مسکن در این جا عاملی بود که مردان فلسطینی در توجیه دیر ازدواج کردن خود به آن اشاره میکردند. به این ترتیب سن متوسط ازدواج نزد مردان فلسطینی که در سالهای 1960 بین 24 تا 25 سال بود. در سالهای 1980 به حدود 30 سال رسید.
پس از اینکه ائتلاف دست راستی لیکود در سال 1977 در اسرائیل به قدرت رسید، دولت کنترل خود را بر زمینهای موجود افزایش داد. در غزه که منطقه بسیار پرجمعیتی است، بیش از 30 درصد اراضی اینک تحت کنترل اسرائیلیها قرار دارد. در کرانه باختری این رقم به 52 درصد رسیده است. این کنترل به شیوههای مختلف از جمله مالکیت مستقیم، مصادره و غصب زمینها برای هدفهای نظامی اعمال شده است. به علاوه محدودیتهای شدید اسرائیل موجب شده اعراب نتوانند در فاصله دویست متری جاده اصلی یا حتی جادهای که قرار است بعدا به وجود آید، ساختمانی بنا کنند. بنای ساختمان در مناطق حساس مانند حومه عربنشین بیتالمقدس نیز با محدودیتهای شدید روبروست. از این رو قیمت زمین در سالهای اخیر افزایش یافته، قطعه زمینی که یک چهارم هکتار مساحت دارد، اینک حدود 45000 دلار خرید و فروش میشود. این عامل موجب شده بسیاری از آوارگان که در اردوگاههای شلوغ زندگی میکنند، دیگر به فرار از شرایط موجود از طریق خرید یک قطعه زمین، به ویژه اگر در جوانی ازدواج کرده باشند، امیدی نداشته باشند.
با این حال مردان فلسطینی وقتی احساس کنند زمان ازدواجشان فرا رسیده است، سعی میکنند نامزد خود را از بین زنانی که تازه 20 سالگی خود را پشت سر گذاشتهاند، انتخاب کنند. طبق پژوهشی که به وسیله محمد صبوبه مدیر امور پژوهشی و آموزشی اداره رفاه اجتماعی دولت غیرنظامی اسرائیل در سرزمینهای اشغالی صورت گرفت، یک زن فلسطینی که 26 سال دارد، برای ازدواج با مردی که قبلا ازدواج نکرده، تنها از 7 درصد شانس برخوردار است.
این تغییرات جمعیتی و اجتماعی به دو شکل اساسی بر سرنوشت زنان تاثیر گذاشته است. اول اینکه گروهی از زنان سرخورده و عصبی بوجود آمدهاند که تمام امید خود را به ازدواج کردن از دست دادهاند. دوم اینکه عدم توازن جمعیتی باعث شده مردان در گفتگوهای قبل از ازدواج، از امتیاز بیشتری برخوردار شوند و به خاطر هزینه سنگین ازدواج، از قبول شیر بهای زن سرباز زنند.
از آن جایی که در کرانه باختری یا غزه هیچ قانونی برای نفقه وجود ندارد، زنی که با شرایط تازه موافقت میکند، مهمترین منبع استقلال مالی خود را از دست میدهد، و بسیاری از زنان مجبور به قبول این وضع شدهاند، این مسالهایست که اردنیها و اسرائیلیها تاکنون توجهی به آن نکردهاند.
بسیاری از این زنان برای کمک به خانواده خود روی میآورند، اما میزان نفوذ خانواده تا اندازه زیادی از بین رفته است. مهاجرت برخی از بهترین و با استعدادترین افراد موجب شده، بر ثروت خانواده افزوده شود، اما توانایی سران قوم را برای مداخله نزد مسئولان تضعیف کرده است. در گذشته خانوادهها به «مختار» متکی بودند که از زمان امپراطوری عثمانی به وسیله مسئولان برای مشاوره با خانواده منصوب میشد. او پول اندکی دریافت میکرد، اما بخش اعظم درآمد خود را از واسطهگری بین خانواده و مسئولان بدست میآورد و اجازه داشت، بسیاری از اسناد رسمی را امضاء کند. در این سیستم مسئولیتها کاملا مشخص شده بود و مختار پیش از تماس با مسئولان با اعضای خانواده تماس میگرفت و مشورت میکرد. در سالهای اخیر به علت مهاجرت، تعداد جوانانی که مختارها میتوانند با آنها مشورت کنند، کاهش یافته است، در نتیجه مختارها نمیتوانند اطلاعات زیادی درباره نگرانیهای نسل جوان داشته باشند و در واقع بسیاری از آنها از این امر کاملا ناآگاهند.
به علاوه اسرائیلیها در حالی که سعی دارند سیستم مختار را به عنوان یک شیوه مناسب برای کنترل سیاسی حفظ کنند، به طور ناخودآگاه به آن ضربه میزنند. روند فزاینده نهادی ساختن دولت غیرنظامی اسرائیل در سرزمینهای اشغالی موجب شده جوانان فلسطینی دیگر به خدمات مختارها نیازی نداشته باشند و به آنها توجهی نکنند. مثلا با قوانین کار اسرائیل، نیاز به ارتباط خانوادگی برای پیدا کردن کار اهمیت خود را تا مقدار زیادی از دست داده است.
در حقیقت مختارها نشان دادهاند در مقابله با یکی از دردناکترین مسائل خانوادهها، یعنی اتحاد خانوادهها از هم جدا شده عاجز هستند؛ چون اسرائیل تعداد فلسطینیهایی را که پس از زندگی طولانی در خارج میخواهند دوباره به سرزمینهای اشغالی بازگردند، سخت زیر کنترل دارد. بعضی از این افراد در جریان جنگ شش روزه گریختهاند و بقیه برای تحصیل یا پیدا کردن کار به خارج رفتهاند. طبق مقررات اسرائیل، کسانی که بیش از 7 سال در خارج زندگی کنند، پروانه اقامتشان باطل میشود. مسئولان اسرائیل از همین مقررات برای اخراج «مبارک عواد» یکی از فعالان سیاسی در سال 1988 استفاده کردند. اسرائیلیها گفتند، او که یک بار بیش از سیزده سال در خارج زندگی کرده بود، دیگر ساکن بیت المقدس محسوب نمیشود.
از سال 1967 تا سال 1972 ، اسرائیلیها به حدود 45 هزار فلسطینی اجازه دادند تحت برنامه تجدید اتحاد خانواده به سرزمینشان بازگردند. اما از آن پس شمار پروانههای صادره هر سال کاهش چشمگیری داشته است. مسئولان غیرنظامی اسرائیل که نگران حیثیت کشورشان هستند، از افشای ارقام کنونی خودداری میورزند، اما به گفته فلسطینیها شمار پروانههای صادره در سال از چند صد عدد تجاوز نمیکند. مارون بن ونیستی معاون سابق شهردار بیت المقدس در سال 1986 نوشت، شمار پروانههای صادره در سال 1985 به چند ده عدد کاهش یافته بود. تعداد تقاضاهایی که طی این سالها به مسئولان اسرائیل ارائه شده، حدود 150 هزار تخمین زده میشود، اما اسرائیل معمولا از پروانههای صادره به عنوان جایزهای برای خانوادهها یا شخصیتهای نخبهای که به ویژه با حکومت غیرنظامی سرزمینهای اشغالی همکاری داشتهاند، استفاده میکند. در نتیجه آن گروه از رهبران سنتی که در کسب این پروانهها موفق بودهاند، در نزد جوانان فلسطینی بدنام شدهاند؛ که این خود به تضعیف نظام قدیمی خانواده کمک کرده است.
ساف نیز در شکستن حریم حرمت خانواده نقش غیرقابل انکاری داشته است. ساف رهبری قدیمی را یک رهبری ارتجاعی و فاسد میدانست که به حفظ اوضاع کنونی کمک میکرد. ساف ساختار سازمانی کنونی سرزمینهای اشغالی را در سالهای 1970 بوجود آورد و گسترش داد. شگفتانگیز است شکل این سازمان تقریباً شبیه سازمانی بود که صهیونیستها قبل از تاسیس اسرائیل تشکیل داده بودند. در عمل این شبکه متشکل از مؤسسههای خیریه و خدمات عمومی در برابر شبکه خدمات اجتماعی که بوسیله اسرائیلیها و رهبری قدیمی عرب کنترل میشد، قد علم کرد. هر فلسطینی حداقل در سال یک بار مجبور بود با این مؤسسهها تماس داشته باشد و همین امر باعث شد یک کنترل سیاسی روی افراد بدست آید. در حال حاضر بسیاری از جوانان برای گرفتن کمک و راهنمایی به این سازمانها روی میآورند، اما رهبری تبعیدی ساف هم چنین با دقت مراقب بود این مؤسسهها به صورت پایگاهی برای توسعه یک رهبری مستقل و بومی که ممکن بود کنترلش را روی جنبش فلسطین به مخاطره اندازد، درنیابند. به همین دلیل با استفاده از ارعاب، تهدید و گهگاه خشونت سعی کرد مطمئن شود کسانی که رهبری این مؤسسهها را در اختیار داشتند، همیشه به رهبری ساف در خارج وفادار باقی بمانند. اسرائیلیها نیز که حمایتشان از یک رهبری قوی محلی فلسطینی صرفاً لفظی بود، با بازداشت، زندانی کردن و اخراج به سیاست ساف دامن زدند. از این روز وقتی انتفاضه آغاز شد، در آن جا یک رهبری شناخته شده وجود نداشت، و ساختار سازمانی که به کمیتههای کوچک محلات که سوای برخی فعالیتهای خیابانی مانند اعتصاب عمومی همآهنگی دیگری با هم نداشتند، تقسیم شد. به همین دلیل جوانان فلسطینی با تمام شجاعتها و از خود گذشتگیها قادر نبودند از تاثیر تظاهرات خود در جهان بهرهبرداری سیاسی کنند.
زمان ارزیابی مجدد
تلفات انسانی تظاهرات تاکنون بسیار سنگین بوده است. بیش از 200 فلسطینی و 3 اسرائیلی در همان ماههای نخست قیام جان خود را از دست داند. اسرائیلیها برای سرکوب قیام تمام امکانات نظامی و غیرنظامی خود را بکار گرفتهاند، اما انتظار نمیرود قیام فروکش کند، چون عواملی که علت وجودی آن را تشکیل میدهند، هنوز از بین نرفتهاند.
حالا بهتر است نگاهی به مسأله فلسطین بیاندازیم. اگر نقطهای باشد که تمام جناحهای ذینفع در مساله فلسطین بتوانند به آن برسند، ضرورتا یک راهحل سیاسی برای این مسأله است. اما مسأله مورد اختلاف چگونگی آغاز این روند و نتیجه آن میباشد. تاکنون پنج سناریو برای حل این مسأله ارائه شده که همه ظاهراً در جهت یک بن بست پیش میروند. مشهورترین این سناریوها طرح اردن است که «جرج شولتز» وزیر امور خارجه دولت ریگان و شیمون پرز وزیر امور خارجه سابق و رهبر حزب کارگر اسرائیل از آن حمایت میکردند. براساس این طرح روند مذاکره با تشکیل یک کنفرانس بینالمللی با شرکت اعضای دایم شورای امنیت سازمان ملل متحد آغاز میشود و پس از مراسم رسمی افتتاح، هیات اسرائیلی و هیات مشترک اردن و فلسطین از کنفرانس جدا شده، مذاکره مستقیم دو جانبه را آغاز میکنند. ساف و اسحاق شامیر نخستوزیر و رهبر حزب لیکود اسرائیل هر دو این طرح را رد کردهاند. شوروی نیز با وجود این که با اصول طرح موافق است، میخواهد اعضای دایم شورای امنیت بتوانند مستقیماً در مذاکرات مداخله کنند در حالی که آمریکا و پرز هر دو با این فکر مخالفند.
طرح دوم که از حمایت شامیر برخوردار است، از سرگیری مذاکره درباره خودمختاری محدود فلسطینیها در سرزمینهای اشغالی را که در قراردادهای صلح کمپ دیوید پیشبینی شده، پیشنهاد میکند. اما طرح خودمختاری از دیدگاه همه جز شامیر طرحی است که کهنه شده و زمان آن گذشته است. فلسطینیها به ویژه به صمیمیت و حسننیت شامیر مشکوکند. آنها از آن وحشت دارند که طرح خودمختاری موجب تثبیت وضع موجود بشکلی تازه شده، راه پیشروی آنها را بسوی حق تعیین سرنوشت سد کند.
طرح سوم که از حمایت بسیاری از رهبران محافظهکار و سنتی کرانه باختری برخوردار است، شامل مذاکره مستقیم میان اسرائیل و سوریه میشود. آنها استدلال میکنند، اگر اسرائیل با سوریه وارد مذاکره شود، اردن راحتتر خواهد توانست به مذاکره با اسرائیل -حتی بدون ساف- بپیوندد. این سناریو ساف را مجبور خواهد کرد، موضع منطقی و آشتیجویانهتری اتخاذ کند. اما در حال حاضر این طرح جز آرزویی بیش نیست، چون سوریه و اسرائیل هیچ یک علاقهای به دادن امتیازی که مذاکره میان دو طرف را ممکن سازد، از خود نشان ندادهاند.
سناریو چهارم که ساف و اکثر فلسطینیهای سرزمینهای اشغالی از آن حمایت میکنند، شامل مذاکره مستقیم میان اسرائیل و ساف میشود. قبول قطعنامههای 242 و 338 سازمان ملل متحد و تقبیح تروریسم حداقل شرایطی است که کبوترهای اسرائیل و آمریکا برای آغاز گفت و شنود رسمی با ساف گذاشتهاند.
طرح پنجم طرحی است که هم اکنون تا اندازهای از سوی «اسحاق رابین» وزیر دفاع اسرائیل و برخی از دیپلماتهای آمریکایی به مورد اجرا گذاشته شده است. آنها سعی دارند با رهبری سنتی سرزمینهای اشغالی تماس گرفته، از این رهبری به عنوان یک وسیله قانونی برای تغییر مسیر سیاسی استفاده کنند. اما اکثر این رهبران، اعتبار خود را از دست دادهاند و دیگر مشروعیتی ندارند. البته چند مورد استثنایی مانند «فیصل حسین» مدیر مرکز مطالعات عربی بیتالمقدس شرقی وجود دارد؛ اما دولت اسرائیل حاضر نیست با آنها مذاکره کند. چون معتقد است، آنها نماینده ساف در سرزمینهای اشغالی هستند. «حسین» در ژوئیه 1988 بازداشت شد و مرکز مطالعات وی برای یک سال بسته شد.
تمام این طرحها محکوم به شکست است، زیرا هیچ یک تماسی با نسل جدید رهبران سرزمینهای اشغالی را توصیه نمیکند و به مسایلی که موجب انتفاضه شد، توجیهی ندارد. هر یک از این طرحها، در خدمت منافع گروهی است که آن را ارایه داده و هدفش تجدید نفوذیست که این گروه قبل از انتفاضه داشته است، و هیچ یک انقلاب اجتماعی را که در سرزمینهای اشغالی در جریان است، به حساب نیاورده است.
آنچه در حال حاضر لازم است، یک ارزیابی مجدد از تمامی مسایل و تجدیدنظر در رفتار و اعتقادات همه گروههاست. هدف این ارزیابی باید پیدا کردن رهبران جدید و کشاندن آنان به روند تصمیمگیری باشد، اما سیاستی که اسرائیل اتخاذ کرده، تاکنون کاملا خلاف این بوده است و کسانی که قابلیتهای رهبری را از خود نشان میدهند، به سرعت بازداشت و زندانی میشوند. اما مخالفت با آوردن جوانان فلسطینی به عرصه سیاسی، تنها به اسرائیلیها محدود نمیشود. رهبران قدیمی هر یک از جناحهای درگیر در این مناقشه از قابلیتهای شناخته شدهای برخوردارند. برای معامله با رهبران قدیمی، نیازی به تغییر سیاست نیست. از آن مهمتر وحشتی است که همیشه از معامله با افراد ناشناخته وجود دارد. فلسطینیها 15 تا 30 ساله که انتفاضه را اداره میکنند، در داخل ساف و سرزمینهای اشغالی تهدیدی علیه الگوهای شناخته شده قدرت سیاسی تلقی میشوند، اما احتمالا دلیل اصلی که موجب شده رهبران جدید نادیده گرفته شوند، این است که اسرائیل و دولتهای خارجی هیچ یک نمیخواهند تعهدات دراز مدتی را که متضمن آوردن آنها به روند سیاست است، بپذیرند. تماس، جلب اعتماد و حفظ خطوط ارتباطی جزء کارهایی است که دیوان سالاران و دیپلماتها کسرشان خود میدانند.
اما با وجود تمام این مسایل، به نظر میرسد راه دیگری جز آغاز این روند وجود ندارد ـ و باید هر چه زودتر آغاز شود. راهها برای آغاز این روند هنوز باز است. با بریدن از رهبری سنتی، قدرت اینک به کمیتههای اقدام محلات تفویض شده است که ابتداییترین شکل سازمان سیاسی است. حتی ساف هم نتوانسته فعالیتهای این گروههای کوچک را هم آهنگ سازد. ممکن است اعلامیههای ساف برای اعتصاب و اقدامهایی که باید صورت گیرد، حکم یک راهنما را داشته باشد، اما مسئولیت اصلی عملیات به عهده این کمیتههاست. مثلاً در نابلوس واقع در کرانه باختری، 19 تا از این کمیتهها در حال حاضر به فعالیت مشغولند.
این کمیتهها هم اکنون در زمینه خودگردانی با موفقیتهایی همراه بودهاند. مثلاً در مارس 1988، وقتی فلسطینیهای شاغل در نیروی پلیس اسرائیل کار خود را رها کردند، چند تا از این کمیتهها با ایجاد گشتی برای خود، حفظ امنیت محلات را بعهده گرفتند و در بعضی از روستاها این کمیتهها اداره امور روستا را در دست دارند. ارتش اسرائیل در تلاش برای اعاده قدرت خود مبارزه سازمانیافتهای را جهت ریشهکن کردن و نابود ساختن این کمیتهها و متوقف کردن اقدامهای مستقل آنها آغاز کرده است. اما مشکل اسرائیل شکل ابتدایی این کمیتهها به عنوان یک سازمان سیاسی است که موجب شده به مجرد بازداشت یک گروه، رهبران تازهایی جای آنان را بگیرند. چیزی که فلسطینیها در قیام خود نشان دادهاند، تصمیم راسخ آنان به ادامه این قیام بهر بهایی است. در غیر این صورت خون تمام شهدا و مجروحینی که دادهاند، بهدر رفته است.
آنچه در حال حاضر لازم است، تعهدیست نسبت به مذاکره و گشایشهایی با فلسطینیها که تاکنون وجود نداشته است. پیام اصلی انتفاضه به جهان خارج این است که نسل جوان فلسطین میخواهد صدایش شنیده شود. آنچه امروز میخواهند بگویند، ممکن است هنوز نامتجانس باشد ـ آمیختهای از جزمیات، شعارها و تقاضای افراطی اما در آن یک مبارزهطلبی وجود دارد و آن پیشبردن افکار خود قبل از شکل دادن به الگوهای فکریشان است. برای تشویق این گفت و شنود، تمام جناحهای ذینفع باید در اولویتهای خود تجدیدنظر به عمل آورند و نشان دهند مایلند امکانات لازم را برای این تحول بوجود آورند و تمامی مسایل را از ریشه مورد بررسی قرار دهند. فلسطینیها در کرانه باختری و نوار غزه در گذشته نشان دادهاند، وقتی در مورد مسالهای اتفاق نظر داشته باشند، میتوانند بر سیاستهای ساف تاثیر بگذارند.
امروز نیز یک اتفاقنظر جدید بین آنان وجود دارد. رهبران و الگوهای تازهای به ویژه بوسیله کمیتههای محلات در حال شکل گیریست. اگر آمریکا و اسرائیل مایلند در رهبران و اتفاقنظر جدید فلسطینیها نفوذ کنند و افکار سیاسی آنان را در جهت عملگرایی سوق دهند، اینک زمان آن رسیده که به سخنان آنان گوش فرا دهند و از اطلاعات و تجاربی که کسب کردهاند، برای اتخاذ سیاستهایی که پاسخگوی نیازها و آرمان نسل جوان فلسطینیها باشد، استفاده کنند. در غیر این صورت شق دیگر برای فلسطینی تنفر و خشونت بیشتر خواهد بود.