از: محمدجواد حجتیکرمانی
حقیت آنست که تمدن جدید در غیاب دین و فقاهت به دنیای اسلام پا گذاشت و دین و اهل دین و فقه و اهل فقه را غافلگیر کرد... تمدن جدید که از رنسانس اروپا آغازید، پس از پیکارهای طولانی بین مسلمانان و مسیحیان و پیروزی مسلمانان و فتح قسطنطنیه، کمکم، بصورت عکسالعمل فراگیری، اروپا را دربر گرفت و سپس به نواحی دیگر جهان سرایت کرد. مسلمانها در ذهنیت خود، همهی دستآوردهای فرنگ را به عنوان چیزی که ماهیتاً ضد آنها و بمنظور نابودی آنهاست، مینگریستند و این «ذهنیت» با شروع دوران طولانی استعمار مغرب زمین و تسلط علمی و فرهنگی و نظامی و سیاسی غرب بر شرق، «عینیت» یافت. یعنی نقار دیرینهی تنها یک کدورت بازمانده از تاریخ گذشته نبود و بلکه در عینیت تاریخ حال، رقم میخورد. شرق اسلامی در این میان با داشتن عنصر بیبدیل دین مبین اسلام که قرون متمادی مشعلدار تمدن جهان بوده، حالتی دوگانه و متضاد داشت: از یک سو خود را وارث پیغمبر و دینی میدانست که خاتم انبیاء و خاتم ادیان و جامع تمام خیرات دنیا و آخرت و ضامن سعادت دینی و دنیوی همهی بشرهای روی زمین بود و از سوی دیگر، میدید، «کافر»ها در علم و هنر و صنعت، به پیشرفتهای محیرالعقول نائل شدهاند و او از آنها عقب مانده است. این عقبماندگی، که همراه با احساس حقارت، خیرگی و خودباختگی شدید بود، زمینهی اصلی پیدائی استعمار در کشورهای اسلامی (و در کل دنیای استعمارزده) بود. میبینید که در یک تحلیل منطقی، استعمار، قبل از آنکه معلول ستمگری و توسعهطلبی غرب باشد، معلول عقبماندگی و خودباختگی و بالنتیجه تسلیمپذیری و ستمپذیری خود ما بوده است. با این دید، کسب استقلال و استعمارزدائی که در نیم قرن اخیر در کشورهای زیراستعمار، بوجود آمده و در همه جا همراه با غربستیزی و کینهورزی و دشمنیهای تندوتیز با غربیان همراه بوده است، در صورتی میتواند، به تحقق برسد که این کشورها، دست به یک رنسانس علمی ـ اجتماعی ـ سیاسی بزنند و انقلابی راستین بر مبنای خودسازی و بازیافت شخصیت تاریخی ـ اسلامی ـ شرقی خود بوجود آورند و به دوران طولانی دیرینهی خود در برابر دیگران پایان دهند. و این کار در کشورهای اسلامی بدون یک انقلاب فقهی و بازیافت جدید احکام واقعی خدا میسر نیست.
و اما... پیروزی جمهوری اسلامی در ایران که با تبلور عینی و ذهنیتی که از آن نام بردیم، تحقق یافت، از قاعدهی فوق مستثنی نیست. یعنی ما از سوئی خود را وارثان بهترین آئینی میدانیم که توان ادارهی دینی و دنیائی ما را به بهترین وجه دارد و از سوی دیگر از عمق جانمان، از عقبماندگی علمی و تکنیکی و... دردی جانکاه و حقارتی آزار دهنده مییابیم.
درست است که غرب به ما ستم کرد و فیالمثل در دورهی پنجاه سالهی ستمشاهی پهلوی، هویت دینی و مذهبی و اخلاقی و ناموس و شخصیت ما به عنوان یک ملت تاریخی که اسلام را پذیرا شده و به این آئین جهانی خدمات فراوانی کرده، مورد تهاجم شدید استعمار جدید غرب قرار گرفت و بیگانه، ثروت خدادادی ما اعم از نفت و معادن دیگر و یا نیروهای انسانی ما را، در خدمت خود گرفت... و درست است که این همه از خوی سلطهطلبی غرب و آز سیریناپذیر سرمایهداری و امپریالیسم میتراوید... اما غیاب دین و متدینین و فقه و فقهای ما از صحنهی علم و سیاست و اجتماع و در یک کلمه، عدم حضور ما در عرصهی میلاد «تمدن جدید» عامل اصلی داخلی این نفوذ و تسلط بیگانگان بود... و اینک که ما بر سر آنیم که بار دیگر خود را بعنوان ملتی قدیم و قویم بازیابیم و نیز بر سر آنیم که شرع مبین و جهانی اسلام را سرلوحهی برنامهی سازندگی خویش قرار دهیم، باید برای مصاف با دشمن، از همان اسلحهای بهره گیریم که او در این چند قرن، با آن اسلحه با ما جنگید و ما را سالیان سال اسیر خود کرد... یعنی اسلحهی «علم» و این اسلحه را باید در درجهی اول، حوزههیا علمیهی فقیهپرور ما برگیرند و با آن به مصاف کارزار علمی و فکری با دشمن دیرینه بروند...
اکنون ناچار باید اعتراف کنیم که خلف صالح ما ـ قدسالله اسرارهم ـ در یک فضای خودباختهی علمی با احساس حقارت تام، خود را از مصاف با دنیای مهاجم متمدن عاجز میدیدند و لذا آسانترین راه را که فرار از معرکه و سپردن صحنهی نبرد به دشمن بود برمیگزیدند... وضع ظاهری و باطنی حاکم بر مسجد و معابد و مراکز مذهبی و حوزههای علمیه و مدارس دینی در همین چند ده سال پیش که ماها بیاد داریم، بهترین تجلیگاه این فرار و گوشهگیری و زندگی کاملاً در انزوا و آمیخته با انواع گرفتاریهاست که بدبختانه با بیاطلاعی کامل از جریانات سیاسی و اجتماعی و علمیای که بیخ گوش این مجامع جریان داشت، همراه بود.
فراموش نمیکنم در زمان مصدق، با آقای سیدمحمد خلیلقوام، ماه محرم، از مشهد به سبزوار رفته بودیم که منبر برویم. آقای قوام همهی روزنامههای آن روز را خرید و با هم رفتیم به منزل یکی از علماء. وقتی مرد عالم وارد اتاق شد و روزنامههای پراکنده در وسط اطاق را مشاهده کرد، با چهرهی گرفته و اوقات تلخی تمام با ما مواجه شد، و در یک جلسهی دیگر که آقای قوام صحبتهای سیاسی میکرد، آقائی کنار من نشسته بود، پیوسته تکرار میکرد: «موهوم میگه! موهوم میگه!» (یعنی حرفهای موهوم و نامربوط میزند...) از مرحوم آیتالله کاشانی نقل میکنند که گفته بود من وقتی به ایران آمدم، علما یخ بسته بودند! من آنقدر آتش زیر آنها افروختم که تازه آب شدهاند!... و خیلی طول دارد تا اینها بجوش بیایند. مرحوم کاشانی واقعیت روحی و فضای حاکم بر همگنانش را خوب تشخیص داده بود و شما ملاحظه میکنید که اکنون پس از گذشت قریب به نیم قرن از آن دوران و با وجود ظهور شخصیت انقلابی روحانیای مثل امام خمینی، باز هم فراوان مشاهده میکنید فقها و علماء و روحانیون عالیمقام و باسوادی که «خیلی طول دارد تا بجوش بیایند»! «مقدسین» که جای خود دارند!
باری: بازساخت علمی و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی در جمهوری اسلامی و بازیافت شخصیت دینی ـ ملی ما اگر بخواهد از ژرفا بیاغازد، باید از انقلاب و تحول در حوزههای علمیه شروع شود. اکنون دیگر موقع آن نیست که «جامعهی فقهی» ما از واقعیتها بگریزد و به محیطهای «مصنوعی» و جداشده از تمدن جدید و حوادث واقعه و مسائل مستحدثه پناه برد و این همه پیشرفت را در قلمروهای گوناگون زندگی بشری نادیده گیرد و خیال کند بدون اطلاع از این همه و بدون در نظر گرفتن مقتضیات اجتنابناپذیر عصر جدید میتواند برای «مقلدان» عصر جدید «رساله» بنویسد... حقیقت آنست که «عصر جدید» «رسالهی جدید» میخواهد. این سنت الهی است... ولن تجدلسنت الله تبدیلا... ادامه دارد...