از: محمدجواد حجتیکرمانی
گفتیم موضعگیری جامعهی فقهی و دینی ما در برابر تهاجم تمدن جدید موضعگیری منفی بود و این، معلول ذهنت دیرینهی ما بود که همهی دستآوردهای «کافر»ها را بر ضد خودمان میپنداشتیم و در نتیجه با احساس حقارت و خودباختگی، خود را از معرکه به انزوا میکشاندیم. اما این موضعگیری، طبیعتی شکننده و زوالپذیر داشت و ماهیتا زوالپذیر و به اصطلاح امروزیها «ارتجاع» بود، زیرا به عنوان مثال وسایل مسافرتی سریعالسیر مانند ماشین و قطار و هواپیما و نیز وسایل ارتباط سریع و آسان مانند پست و تلگراف و تلفن و همچنین روزنامه و رادیو و تلویزیون و سایر دستآوردهای تمدن جدید، ماهیتا پیشرو و محصول سیر علمی و تکاملی بشری بود. و ربطی به «کفر و ایمان» نداشت. هرچه زندگی را آسانتر و ارتباطات را سریعتر و مشکلات مردم را بهتر حل کند، بشر را به طرف خود میکشد... و لذا این موضعگیری از دو سو مورد تعرض قرار گرفت: یکی از ناحیه روشنفکران و درسخواندهها و متجددین که با تمدن جدید آشنائی و سازگاری داشتند و دیگر از ناحیهی تودههای مردم که به مقتضای طبیعت نوجو و تکاملطلب انسانی، تشنهی پذیرش دستآوردهای تمدن جدید بودند. روشنفکران و متجددان، اما، که احیانا برخاسته از متن جامعهی علمی و فقهی ما هم بودند، خود نیز با آن که با موضع انزواطلبانه و طردکنندهی همهی مظاهر تمدن از در ستیز در آمدند، خودشان بگونهای بدتر، مجذوب و خودباختهی تمدن جدید شدند، این خودباختگی به «خودفراموشی» شدید انجامید و اینان برعکس فقها و علمای صالح و مردم متدین به گذشتهی اسلامی خود پشت پا زدند و آن را نفی و از آن بدگوئی کردند و احیاناً برای عقدهگشائی به جای ایران مسلمان از ایران باستان سخن گفتند. (و در کشورهای دیگر نیز گذشتههای غیراسلامی را زنده کردند) اینان، با بهرهگیری از طبیعت نوجو و تکاملطلب انسان، تودهها را فوج ـ فوج به سوی خود میکشیدند. جو حاکم بر جامعهی فقهی و علمی و دینی را شکستند، کتابها نوشتند و سخنرانیها کردند و ادبیات جدیدی به وجود آوردند و توانستند در داخل جوامع اسلامی، رخنه ایجاد کنند و چون زمان به پیش میرفت کار اینان روز به روز رونق بیشتر میگرفت و رونق بازار علمای راستین و اصیل که متأسفانه راهی غلط برگزیده بودند، هر روز کمتر میشد...
با ظهور این قشر، شکاف و درگیری و جدالی عظیم بین جامعهی دینی و فقهی و جامعهی نو پای روشنفکر جماعتی که طبعاً رو به رشد بود و از سوی کانونهای جهان متمدن نیز حمایت میشد، درگرفت و از همان آغاز پیدا بود که این جماعت روشنفکر چون روی «ریل» کاروان تمدن افتاده است، در این پیکار برنده خواهد بود... این، طبیعت زاینده و فزاینده و عنصر پویا و پیشرو تمدن که در حقیقت در جوهرهی علمیاش از سنتالهی مایه میگرفت بود که طرفداران خود را که انسانهای جویای علم و کمال و پیشرفت و زندگی آسانتر و زیباتر و سریعتر و آگاهانهتر در سراسر گیتی و منجمله در جوامع اسلامی بودند به دست میآورد... اگر عیبی در روشنفکران بود در فهم و درک دنیای جدید نبود، عیب در آن بود که این پیشقراولان روشنفکری در جوامع دینی «خود» را باخته بودند و دچار «خودفراموشی» شده بودند و دهنشان در برابر پیشرفت روزافزون و دگرگونسازی شگفتانگیز و باورنکردنی زندگی انسانها بازمانده بود... و تودهی مردم نیز، به طوری که اشاره شد، در حقیقت در مقطعی از تاریخ قرار گرفته بودند که موج جدید تمدن ناگزیر آنها را در بر میگرفت زیرا از جبر پیشرفت و تکامل گریزی نبود. و بدینسان مردم به طور طبیعی، و آرام آرام، از مجامع علمی و فقهی و مدارس و مساجد میبریدند و طوق رقیت مبشران تمدن جدید را بر گردن مینهادند. و جامعهی فقهی و دینی پیوسته منزویتر و منزویتر میشد.
در این میان دسته سومی بودند که نه مانند علمای صالح و متقی راه انزوا پیش گرفته بودند و نه مانند روشنفکران خودباخته «خودفراموش کرده» تسلیم اجنبی شده بودند. شاید بتوان بارزترین چهرهی این طیف میانه را سیدجمالالدین اسدآبادی و میزا تقیخان امیرکبیر به شمار آورد. اینان به راهی رفتند که ما اکنون در پی آنان در آن راه روانیم، یعنی جمع بین علم و دین، حفظ اصالت ملی و دینی و وفاداری به مبانی و عقاید و ارزشها و آداب و رسوم و تکالیف دینی و در عین حال، آموختن هر آنچه از علم و صنعت و تکامل زندگی، تمدن جدید به ما میآموزد و به کار بستن آن در راه استقلال و آزادی و پیشرفت و بالاخره رسیدن به کاروان تمدن و سرانجام جلو زدن از آنها و رسیدن به مقام پیشوائی و زعامت جهان.
این دسته، متأسفانه در عین تعرض به ایستائی محیط دینی از دو سو مورد تعرض و تهاجم بودند. از سوئی بیگانگان و دنبالههای داخلی آنان که خود را صاحبان و پیروان تمدن جدید میدانستند و از سوی دیگر مجامع دینی و فقهی و علمای راستین و منزوی که تأکید بر حفظ جامعهی سنتی با همهی خصوصیات ایستا و رسوبی و غیرعلمی خود داشتند. این تعرض از دو سو با دو انگیزهی کاملاً متضاد بود زیرا این دسته نه تحجر و ایستائی علما و متدینین ناآگاه را داشتند و نه تسلیمپذیری و خودباختگی روشنفکران و متجددین را و لذا مورد شدیدترین حملات این هر دو بودند... اصولاً راه میانه که نه افراط افراطگران را پذیراست و نه تفریط تفریطیان را... در همیشهی روزگار از سوی دوست و دشمن مورد تعرض بوده و اکنون نیز: «حقهی مهر بدان نام و نشان است که بود!»
نوشتهاند که فتوای تحریم تنباکوی مرجع بزرگ، میرزای شیرازی، تحت تأثیر نامهی پرمحتوا و جذابی بوده که مرحوم سیدجمالالدین اسدآبادی به آن فقیه بزرگوار نوشته بود، اما همین سید از سوی قشریهای مسلمان و روشنفکران نامسلمان یا مسلماننما چهها که نکشید... و امیرکبیر با دارالفنون و اصلاحاتش نیز سرنوشت مشابهی داشت.
تضاد و درگیری داخلی در حوزهی علمیه نجف و تهران بر سر مسألهی مشروطه که تبعات آن تا سالها ادامه داشت و هنوز هم این مسأله ـ کما هو حقه ـ مورد بررسی قرار نگرفته است باید با این دید نگریسته شود. آنچه در نجف بین دو مرجع و فقیه بزرگ سیدمحمد کاظم یزدی و آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و در تهران نیز بین مرحوم حاج شیخ فضلالله نوری و مرحومین طباطبائی و بهبهانی گذشت، نیز باید در این زاویه نگریسته شود. این درگیریها همچنان در نهضتهای اسلامی ـ ملی بعد از مشروطه و تاکنون نیز همچنان ادامه دارد... بد نیست به چند خاطره اشاره کنم.
فراموش نمیکنم سید شهید عالیقدر حضرت سیدمجتبی نوابصفوی رضواناللهعلیه را... که هیچ میانهی خوبی با ـ بقول خودش ـ آخوندهای مشروچهچی نداشت. میگفت: بچههای اینها همهشان «بد» شدند. پسر سیدجمال واعظ، جمالزاده شد و «محشر خر» نوشت، پسر بهبهانی ـ سیدمحمد بهبهانی ـ آیتالله دربار شد پسر طباطبائی ـ سیدمحمدصادق طباطبائی ـ رئیس سنای شاه شد، پسر آخوند خراسانی ـ حاج میرزا احمد کفائی ـ نیز آیتالله دربار شد...
در کرمان مرد روحانی مقدسی بود به نام آخوند ملااحمد مقدسزاده که نمونهای بود از مخالفتهای جدی و آشتیناپذیر فشری از روحانیت سنتی منجمد و در عین حال «اصیل و صادق» با هرچه رنگ و بوی نو دارد. میگفت: آدمی که سوار طیاره میشود دماغش معیوب است! و نیز میگفت: این محالست که کسی از تهران صحبت کند و من در کرمان صدایش را بشنوم و زمانی که مرحوم راشد به کرمان آمد و باز به تهران برگشت و مرحوم آخوند صدای راشد را از رادیو شنید که صدای همان راشدی است که در منبر کرمان سخن میگفت، از تعجب داشت شاخ در میآورد!
* از عجایب روزگار آن که این مرد در سفری که به نجف رفت و همانجا در جوار مولا علی(ع) به رحمت خدا رفت، در اطاق ما در مدرسهی فیضیهی قم به دیدار سیدشهید نواب صفوی نایل آمد. آن شهید که به همراه شهید خلیل طهماسبی و شهید واحدی حجرهی ما را نورانی کرده بودند، سخنانی میگفت که بوی عطر عرفان و شجاعت از آن ساطع بود... ابتدا به مرحوم آخوند گفتیم این استاد خلیل طهماسبی که اینجا نشسته همان قاتل رزمآرا نخستوزیر ایران است... آن مرحوم از تعجب و هراس! چهارشاخ مانده بود!. و وقتی که سیدشهید از اطاق ما رفت، مرحوم آخوند ملااحمد گفت: این سید کی بود که من نور پیغمبر خدا را در پیشانیش میدیدم! و وقتی گفتیم «نواب صفوی... » خشکش زد... و پس از لحظهای ریش سفیدش را به دست گرفت و ابروان را در هم کرد و پیشانی را بالا برد و حدقهها را گرد کرد و سه بار گفت:
عجب!.. عجب! عجب!..
مرحوم آخوند، مجلس و مجلسیان و مشروطه و مشروطهخواهان جملگی را انگلیسی میدانست و از هرچه بوی سیاست میداد، گریزان بود. وی راجع به آقای قوام، روحانی جوانی که خود را کاندیدای مجلس سابق کرده بود، میگفت این «سید دیوانه» است، و به سرش اشاره میکرد و میگفت: «مخ» ندارد!
مرحوم پدرم که روحانیای زاهد و عاب بود، وقتی میدید روزنامه میخوانم با عصبانیت میگفت: چرا کاری که «هیچ فایدهای ندارد» میکنی؟ برادر قرآن بخوان که ثواب ببری... آن مرحوم اجازه نداد فرزند اولش که من باشم به دبستان بروم و من در مکتب و مدرسهی معصومیه خواندن و نوشتن آموختم، بعد برادرانم همگی با اجازهی او به مدرسه رفتند، ولی خواهرانم همگی محروم از دبستان شدند، مگر آخرین خواهرمان که به دبستان و بعد، به دبیرستان رفت، آن هم پس از مرگ پدر... این «سیر تکاملی» از منع پسر از دبستان تا اجازهی دختر برای رفتن به دبستان نمونهای است از نفوذ تدریجی گوشهای از مقتضیات تمدن جدید در خانهی ما. و روحانیون و متدینین دیگر... اما تهاجم تمدن جدید تنها این جنبهی مثبت را نداشت که با اقتضای طبیعت پیشرو و تکاملجوی خود سدهای گذشته را میشکست و زندگی آدمیان را به جلو میبرد. این تهاجم جنبه منفی شدیدی نیز بهمراه داشت که در شمارهی آینده از آن سخن میگویم.
* توضیح و اعتذار:
ذکر نام یکی از خوانندگان زن دوران طاغوت موجب آزردگی خاطر دوستان و انتقاد منتقدان شد. ضمن اعتذار از محضر حضرت امام که این مقالات زیر عنوان نام و بر محور نامهی اخیر ایشان است و نیز از دوستان آزردهخاطر و منتقدان، تقاضا میکنم که با دیدی شاعرانه آن نام را چونان «لکه» با «خالی نامتناسب» بر چهرهی زیبای این مقالات بنگرند!..
* تصحیح: در شمارهی گذشته «خلف صالح» غلط و صحیح آن «سلف صالح» است. ادامه دارد...