تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۲۷  ، 
شناسه خبر : ۲۲۰۳۵۵

تداوم قدرت و عظمت انقلاب اسلامی و اوج‌گیری و شتاب و گسترش روزافزون اسلام اصیل و ناب به عنوان زیربنا و اساس انقلابی که به صورت یک نهضت جهانی هر روز افقهای تازه‌ای می‌گشاید و در ملتهای مسلمان و آزاده جهان روح امید و حرکت می‌دمد و آوای رهایی در گوش جانهاشان می‌سراید، همچنان قدرتهای استعماری و اقمار و عواملشان را به چاره‌اندیشی و تهییج و بسیج همه نیروها و امکانات فکری و فرهنگی ترغیب می‌کند.
تهاجم فرهنگی غرب علیه اسلام و انقلاب و نظام اسلامی دارای ابعاد و ویژگی‌هایی است که هر کدام به نوعی و با شیوه‌ای خاص فرهنگ و تفکر اسلامی را نشانه می‌روند. همه راهها طی می‌شود و همه روشها و ترفندها تجربه می‌گردند تا از رشد اسلام‌گرایی در جهان که محرک اصلی ملتهای مظلوم و در بند است و رهایی و نجات به ارمغان می‌آورد، جلوگیری به عمل آید.
یکی از حربه‌هایی که طی چند سال اخیر برای ایجاد موانع بازدارنده مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرد، مساله «تجددطلبی» است.
عوامل فکری استعمار در خارج مدتی است با مطرح کردن دو «اسلام» و به دنبال آن دو گروه کردن مسلمانان و تبلیغ از یک تفکر و انتقال آن به داخل کشور، راه را برای تحقق اهداف خویش هموار می‌نمایند.
از دیدگاه غرب دو تفکر و جریان که از برداشت و تحلیل از آئین اسلام به وجود آمده در کشورهای اسلامی رخ نموده است. جریان اول اسلام اصیل و ریشه‌دار و تقید و تعهد حامیانش برای حاکم کردن شریعت و استقرار همه‌جانبه احکام و قوانین قرآن می‌باشد که آن را «اصولگرایی اسلامی» می‌نامند.
جریان دوم اسلام خنثی در مقابل فرهنگهای مهاجم بیگانه و نامقید و بی‌تفاوت نسبت به استقرار احکام و قوانین دینی می‌باشد. این جریان را «تجددطلبی مسلمانان» نام می‌نهند و معتقدند که این گروه درصدد رفرم و اصلاح هستند و می‌خواهند از غرب تبعیت کنند و کشورهای اسلامی را از جنبه‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی براساس نظامهای غربی متحول سازند و با اعتقاد به تسامح و تساهل در برابر دنیای غرب در روابط سیاسی به گونه‌ای تغییر حاصل کنند که اولا رهبری دینی از «روحانیت» به «روشنفکران» انتقال یابد.
ثانیا اصول دموکراسی غربی بر نظام سیاسی کشور حاکم شود. ثالثا فرهنگ غرب پذیرفته گردد و در تمام ابعاد به ویژه روابط زن و مرد تجدیدنظر شود و موانع و مرزها کنار گذاشته شود و ارزشها و هنجارها رنگ ببازند و براساس ارزشهای غربی متحول و تعدیل گردند. رابعا اقتصاد کشورهای اسلامی با اقتصاد غرب همخوانی و تطابق یابد.
یک نگاه گذرا در اظهارات و تحلیلهای موجود به وضوح ماهیت و کنه این جریان را آشکار می‌سازد.
«فرصت را دریابیم» عنوان کتابی است که «ریچارد نیکسون» رئیس‌جمهور اسبق آمریکا آن را به رشته تحریر درآورده است. او در این کتاب به دو جریان در کشورهای اسلامی اشاره می‌کند: جریان اصولگرایی اسلامی و جریان تجددطلبی مسلمان. او سپس به معرفی هر کدام از این دو جریان و ذکر خصوصیات و ویژگی‌های آنها می‌پردازد.
نیکسون جریان اصولگرایی اسلامی را اینگونه توصیف می‌نماید:
«بنیادگرایان را نفرت از غرب و تصمیم به اعاده برتری تمدن اسلامی از راه زنده کردن گذشته آن، به حرکت درمی‌آورد. قصد ایشان حاکم کردن شریعت است. یعنی مجموعه قوانینی که پایه در قرآن دارد. قرآنی که دین و دولت را از هم جدا نمی‌داند. اینان اگرچه گذشته را راهنمای آینده می‌دانند، انقلابی‌اند، نه محافظه‌کار».
نیکسون سپس به معرفی ویژگی‌های جریان تجددطلب می‌پردازد:
«این جریان سیاسی در پی آن است که کشورهای جهان اسلام را چه از لحاظ اقتصادی و چه از نظر سیاسی جزء دنیای جدید کند. تساهل و مدارا دستمایه اصلی جریان تجددطلب است که غرب را کافر نمی‌شمارد و محکوم نمی‌کند. پیام اصلی رهبران سیاسی تجددطلب این است که کشورهایشان باید ارمغانهای غرب را با فرهنگ و قواعد اجتماعی ملت خود ترکیب کنند».
نیکسون پس از معرفی ویژگی‌های دو جریان، به نتیجه‌گیری و ارائه راه می‌پردازد. او اعلام می‌کند:
«ما باید تجددطلبان را در جهان اسلام پشتیبانی کنیم و این هم به سود ماست و هم به سود آنها. این گروه باید راه دیگری به جز بنیادگرایی رادیکال پیش پای ملتهای خود بگذارند».
این حربه استعماری که به صورت القاء و ارائه روشهای مقابله با اسلام و انقلاب اسلامی و تقویت جریانهای روشنفکری وابسته چهره می‌نماید، در سایر کتب و نشریات و محافل غربی نیز مورد توجه خاص قرار می‌گیرد و هر کدام به گونه‌ای به سخنی واحد می‌رسند و آن اینکه باید جریان تجددخواهی که به «دین‌زدایی» و انزوای رهبران دینی می‌انجامد، تقویت شود.
مجله انگلیسی «اکونومیست» با چاپ ویژه‌نامه‌ای به نام «اسلام و غرب» به دو جریان اسلام‌گرایی اصیل و تجددخواهی می‌پردازد. این نشریه ابتدا به این واقعیت اشاره می‌کند که: «اسلام، طرز فکر رایج غربی در پایان قرن حاضر را رد می‌کند».
سپس ضمن اشاره به اینکه اصولگرایی اسلامی در بیست و پنج سال گذشته رشد بسیار چشمگیری داشته است، اعلام می‌نماید: «این همان چیزی است که در سایر نقاط جهان بالاخص در بین اروپائیان نگرانی‌ها ایجاد می‌کند»
این مجله در ادامه مطالبی که مطرح می‌نماید بر ضرورت «مهار پدیده اصولگرایی اسلامی» توسط غربیان تاکید می‌کند و برای مهار مسالمت‌آمیز این پدیده سه پیشنهاد ارائه می‌دهد:
1- هماهنگ‌سازی اقتصاد کشورهای اسلامی با سیستم‌های اقتصادی غرب
2- برداشتن مرزهای اخلاقی خصوصا در روابط بین زن و مرد.
3- حاکم کردن اصول دموکراسی غربی در نظامهای سیاسی کشورهای اسلامی.
«اکونومیست» پس از ارائه این پیشنهادها، روحانیت را مهمترین مانع بر سر راه اجرای آنها، معرفی می‌کند.
روزنامه آمریکایی «واشنگتن تایمز» نیز از جمله نشریاتی است که با شدت تمام به این مساله دامن می‌زند که روشنفکران متجدد باید قدرت را در دست گیرند تا حکومت اسلامی و رهبری دینی منزوی و منهدم شود.
این روزنامه در مقاله‌ای که به قلم «آموس پرلموتر» نظریه‌پرداز سیاسی آمریکایی منتشر کرده از گسترش «بیداری اسلامی» در جهان اسلام به ویژه خاورمیانه و شمال آفریقا، ابراز نگرانی کرده و «ایران» را منشاء آن دانسته است. «آموس پرلموتر» می‌نویسد:
«هدف واقعی دولت ایالات متحده باید مهار سیاسی و اقتصادی و مافوق همه اینها مهار ساختن روانی و فرهنگی ایران باشد. مهار ساختن ایران در سطح جهان باید یک اقدام پیچیده و براساس قاعده مهار ساختنی که در آن جنبه‌های روانی به جای نظامی مورد استفاده قرار می‌گیرد، استوار باشد».
در این مقاله اختصاص بودجه بیست میلیون دلاری توسط دولت آمریکا علیه نظام جمهوری اسلامی ایران اقدامی بجا و ضروری تلقی می‌شود و پیشنهاد می‌گردد که این مبلغ صرف تبلیغات روانشناسی و فعالیتهای روشنفکرانه در حمایت از مخالفان بنیادگرا و افکار سکولاریست شود.
نویسنده مقاله مزبور با اصرار فراوان تصریح می‌کند: «تنها راه برانداختن رژیم خطرناک و متعصب ایدئولوژیکی ایران، یک مبارزه سیاسی روانی روشنفکرانه می‌باشد، نه از طریق امکانات نظامی».
پیشینه جریان تجددخواهی و دین‌زدایی
آنچه از نظر گذشت اگرچه در چند ساله اخیر مطرح گردیده و اوج گرفته است، لکن به هیچ‌وجه پدیده‌ای جدید به شمار نمی‌رود، بلکه ریشه در تاریخ گذشته دارد. بررسی تاریخ تفکر معاصر و وقایع سیاسی و فرهنگی صد ساله اخیر به وضوح این واقعیت را آشکار می‌سازد که بحث «اسلام‌گرایی» و «تجددخواهی» و مقابله این دو جریان با هم از موضوعات مهم و از حوادث فراموش نشدنی تاریخ معاصر به شمار می‌رود.
موج تجدد و دین‌زدایی در ایران ریشه در «رنسانس» و وقایع و تحولاتی که به مرور و طی سالهای دراز در غرب به وجود آمد، دارد.
روشنفکران ایرانی بدون در نظر گرفتن این واقعیت بزرگ که آنچه در رنسانس اتفاق افتاد قابل انطباق با جامعه ایران و دیانت مردم ایران نیست و بین «مسیحیت» تحریف شده و «اسلام»، و نیز متولیان مسیحیت یعنی رهبران کلیسا و «روحانیت» اسلام هیچ سنخیتی وجود ندارد و بنابراین حرکت روشنفکران اروپا در نفی تفکر منحط قرون وسطی و مقابله با سلطه پاپها و جنایاتی که مرتکب می‌شدند، هیچ ارتباطی با ایران و فرهنگ و دیانت آن ندارد به تبعیت کورکورانه از تغییر و تحولات رنسانس، تفکر غرب را الگو قرار داده و بدون هیچ دخل و تصرف در این یافته‌ها، به پیاده کردن آن در جامعه ایران پرداختند.
در این میان، از ناشیگری و خامی و سطحی‌اندیشی برخی از روشنفکران ایرانی که بگذریم، نقشه‌های حساب شده استعمارگران برای مقابله با دیانت اسلام و وابسته کردن ایران جهت بهره‌برداری‌های سیاسی و نظامی و اقتصادی نیز قابل توجه است.
یعنی اگر بپذیریم که جماعتی از روشنفکران ایرانی هیچ وابستگی به دشمنان نداشتند جز اینکه به تصور باطل خود سعادت و پیشرفت ایرانیان را در پیروی از تحولات غرب می‌پنداشتند و از همین رو با برداشتهای سطحی از رنسانس نجات و رهایی قوم ایرانی را در رها ساختن دین و پیوستن به موج تجدد خلاصه می‌کردند، این واقعیت را نیز باید مورد توجه قرار دهیم که جماعتهای دیگری از روشنفکران، مامورهای مستقیم و غیرمستقیم اجانب بودند و با تشکیل انجمنهای فراماسونری و فعالیتهای مخرب فرهنگی، تجدد و دین‌زدایی را تبلیغ و ترویج می‌کردند و هیچ راهی برای پیشرفت ایران جز نفی دین و روحانیت و ترک اعتقادات اسلامی قابل تصور نمی‌دانستند.
هر دو جریان روشنفکری، چه آنان که بدون وابستگی مستقیم و غیرمستقیم به دستگاهها و بنیادها و انجمنهای سیاسی و فرهنگی استعمار مرعوب فرهنگ غرب شدند و به مخالفت با دیانت پرداختند، و چه آنان که در لباس مامور و جاسوس، تبلیغ‌کننده فرهنگ غرب شدند و با دیانت و روحانیت به مبارزه پرداختند، یک راه را پیمودند و آن، گسترش تفکر انسان‌محوری و نفی ارزشهای دینی به بهانه تجددخواهی بود.
یک نگاه اجمالی به تاریخ معاصر، از اهداف شوم و استعماری فعالیت‌های جریانهای روشنفکری وابسته برای دین‌زدایی در ایران پرده برمی‌دارد.
در این نگرش اجمالی به فعالیت‌های چهره‌های بارز روشنفکری وابسته در تاریخ معاصر اشاره می‌کنیم.
1- مبارزه با اعتقادات دینی به عنوان مانع بزرگ بر سر راه غربگرایی و گسترش اومانیسم و لیبرالیسم در ایران، هدف اساسی طرفداران تجدد در ایران محسوب می‌شد.
آنان برای تحقق این هدف و به تأسی از تحولاتی که پس از رنسانس توسط پروتستانها در غرب صورت گرفت که طی آن سلطه کلیسا و حکومت پاپها نفی گردید و در مراحل بعد بنیان و اساس اعتقادات دینی مسیحیت فرو ریخت و دین‌گریزی و اباحیگری جایگزین آن شد و اصالت‌ عقل و خرد جای خالی دیانت را پر ساخت، به مطرح کردن «پروتستانتیسم اسلامی» پرداختند و خواستار اصلاحات دینی و عصری کردن دین شدند.
روشنفکران طرفدار تجدد برای تحقق اهداف خویش برخی بسیار صریح و مستقیم به دین حمله می‌کردند و بر اعتقادات مردم مسلمان خرده می‌گرفتند و خدشه وارد می‌ساختند. برخی نیز با ملایمت و بسیار زیرکانه به دین‌زدایی می‌پرداختند.
«میرزا فتحعلی آخوندزاده» از جمله روشنفکران وابسته‌ای است که با روش اول به تجدد و دین‌زدایی روی می‌آورد.
او اعتقادات دینی را موجب عقب‌ماندگی و ذلت قوم ایرانی معرفی می‌کند و صریحا اعلام می‌نماید:
«الان در کل فرنگستان... این مساله دایر است که آیا عقاید باطله یعنی اعتقادات دینیه موجب سعادت ملک و ملت است یا اینکه اعتقادات دینیه موبج ذلت ملک و مملکت است؟ کل فیلسوفان آن اقالیم متفقند در این که اعتقادات دینیه موجب ذلت ملک و ملت است».
او دلیلی که برای نظر خویش اقامه می‌کند، هموار شدن راههای پیشرفت و تکامل در غرب بارها ساختن کلیساها و سلطه پاپهاست:
«ملل مغرب که از قید اعتقادات دینیه وارسته و پیرو عقل و حکمت شده‌اند، در علوم و صنایع، روز به روز و ساعت به ساعت در ترقی هستند».
آخوندزاده مردم مسلمان ایران را با مردم غرب مقایسه می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که علت اساسی و نخستین عقب‌ماندگی مردم ایران پایبندی به دیانت است و این تقید همچون حجابی مانع نیل ایران به پیشرفت در علوم و فنون مختلف شده است و هیچ پیشرفتی حاصل نمی‌شود مگر با زدودن آثار دین از زندگی اجتماعی مردم:
«این منظور (آسایش و سعادت بشر) تحقق نمی‌یابد مگر به هدم اساس اعتقادات دینیه که پرده بصیرت مردم شده اینان را از ترقیات در امور دنیویه مانع می‌آید».
آخوندزاده سپس به ارائه راه می‌پردازد. او معتقد است که دین از سه بخش اعتقادی، عبادی و اخلاقی تشکیل شده است که «اخلاق» اصل به شمار می‌رود و اعتقادات و عبادات فرع. آنگاه به تحولات دنیای غرب پس از رنسانس نظر می‌دوزد و به این نتیجه می‌رسد که در مغرب‌زمین رها ساختن دین و توجه به دانش و خرد نیازهای اخلاقی آنان را تامین نمود.
یعنی نشر و گسترش علم و دانش آنان را به کسب اخلاق و روش سلوک موفق ساخت. نتیجه‌گیری نهایی آخوندزاده این است که مردم ایران هم باید به تبعیت از دنیای غرب به اخلاق بیندیشند که اصل است و چون اخلاق را می‌توان با علم و دانش کسب نمود، باید اعتقادات و عبادات را که فرع هستند و با بدست آوردن و حفظ اخلاق، زائد می‌نمایند، ترک کنند!
اصل عبارات آخوندزاده را که راه‌حل اساسی او برای نجات ایران! است از نظر می‌گذرانیم:
«این (دین) متضمن سه امر مختلف است: اعتقادات، عبادات، اخلاق. مقصود اصلی از تامین هر دین همانا اخلاق است، و اعتقادات نسبت به آن مقصود اصلی، فرعی‌اند. حال اگر وسیله‌ای پیدا کنیم که بدون فرض وجود مستوجب ‌التعظیم و التعبد (یعنی خدا) صاحب اخلاق حسنه شدیم آن وقت فروعات دوگانه (اعتقادات و عبادات) از ما ساقط است. در مغرب‌زمین نشر دانش، مردم را به جهت اکتساب حسن اخلاق از اعتقاد و عبادات که شرط دوگانه هر دین است، مستغنی داشته است»(1)
طبیعی است که مبارزه با اعتقادات مردم و دین‌زدایی از جامعه ایران به آسانی و سهولت صورت نمی‌پذیرفت. از اصالت عقاید دینی و در نتیجه سختی راه مقابله با آن که بگذریم، حافظان و پاسداران اصلی دیانت یعنی روحانیت تشیع در اوج صلابت از حریم اعتقادی مردم صیانت می‌کنند. این واقعیت را طیف روشنفکران ضددین به خوبی درک می‌کردند و از همین‌رو حجم قابل توجهی از حملات خود را متوجه روحانیت کردند.
آخوندزاده نیز از این قافله عقب نماند و علماء و روحانیون اسلام را مانع بزرگ سیاستهای خود نامید و به همین دلیل با بغض و کینه، آنان را مانع تحقق سکولاریزه کردن دین معرفی می‌نمود:
«عالمان و واعظان هستند که با تعلیم و تلقین خود کامرانی را از مردم گرفته‌اند و نمی‌گذارند بیچاره عوام از نعمات الهی برخوردار گردند... بیچاره مردم لیبرال چه کند وقتی که این ظالمان یعنی علماء به ارباب خیالات صائبه و صاحبان عقول سلیمه... (اجازه) تکلم نمی‌دهند»(2)
بدیهی است که مخالفت و عناد آخوندزاده با علمای اسلام به دلیل اصرار و پافشاری آنان در پاسداری از اسلام ناب و اصیل صورت می‌پذیرفت. اگر علما و روحانیون از حمایت و جانبداری خود از تعالیم اسلام ناب کناره میگرفتند و حداقل در برابر فعالیت مخرب روشنفکران وابسته سیاست سکوت و عدم مداخله پیشه می‌کردند، این کینه‌ورزی‌ها و حملات هم صورت نمی‌پذیرفت.
در واقع روشنفکران تجددگرا فقط با روحانیون اصیل و آگاه و مبارز عناد می‌ورزیدند و شگفت اینکه برخی از روحانیون را حمایت نیز می‌کردند و این دسته همانا روحانی‌نمایان آلت دست حکومتها بودند که همسو با سیاستهای استعماری دولتهای دست نشانده، دست در دست روشنفکران وابسته می‌گذاشتند و با هم بر سر یک سفره می‌نشستند!
ببینید آخوندزاده ضددین و ضدروحانی، چگونه از یک روحانی‌نما که به عنوان شیخ‌الاسلام از طرف روسها برگزیده شده بود، طرفداری می‌کند: «دولت جلیل‌الشأن... عبارت از جناب شیخ‌الاسلام قفقاز آخوند ملااحمد حسین‌زاده که از دانشمندی و همت و غیرت نواب اشرف شما وجد می‌کند و شما را مدح و ثناخوان است، مشرب فیلسوف و لیبرالیسم دارد. هر شب در یکجا مصاحبت داریم».(3)
2- «میرزا ملکم‌خان» یکی دیگر از طرفداران تجدد و دین‌زدایی در ایران است. او در مخالفت با دیانت و روحانیت به شیوه فتحعلی آخوندزاده عمل نمی‌کرد و عریان و مستقیم حمله نمی‌نمود و عداوت نمی‌ورزید. لکن همان اندیشه و نظر را در مخیله داشت و دین‌ستیز بود و تجددخواه.
میرزا ملکم‌خان اهداف و مقاصد خویش را در لفافه دین مطرح می‌کرد و پشت نقاب دین مخفی می‌شد و به اصل دین می‌تاخت!
او طرفدار اصلاح و رفرم بود و معتقد به پیرایش اسلام و عصری شدن دین. مدارک موجود به خوبی سیاست دین‌ستیزی او را با استفاده از دین آشکار می‌سازد.
ملکم‌خان در مصاحبه‌ای که در مصر با «ویلفرد اسکاون بلانت» مولف کتاب «تاریخچه مخفی اشغال مصر به وسیله انگلیسی‌ها» نموده، به وی می‌گوید: «من مایل بودم اصول تمدن غربی را در ایران شیوع دهم و برای اینکار از جامعه دیانت استفاده نمودم» برای این منظور بود که «انجمنهای فراماسونری را در لفافه دینی پوشاندم»(4) فریدون آدمیت که خود از طرفداران تجدد و دین‌زدایی در ایران است در نقل‌قولهایی که از میرزا ملکم در کتاب خویش درج می‌کند، همین نتیجه صریح را به دست می‌دهد که ملکم‌خان طرفدار سیاست حمله و هجوم مستقیم به دیانت و روحانیت نبوده، بلکه همواره از اسلام نام می‌برده و خواستار اصلاح و پیرایشگری در آن بوده است. او از زبان ملکم‌خان چنین می‌نویسد:
«من خود ارمنی‌زاده مسیحی هستم، ولی در میان مسلمین پرورش یافتم و وجهه نظرم اسلامی است. در اروپا که بودم سیستمهای اجتماعی و سیاسی و مذهبی مغرب را مطالعه کردم، با اصول مذاهب گوناگون دنیای نصرانیت و همچنین تشکیلات سری و فراماسونری آشنا گردیدم.
طرحی ریختم که عقل سیاست مغرب‌زمین را با خرد دیانت مشرق بر هم آمیزم، چنین دانستم که تغییر ایران به صورت اروپا کوشش بی‌فایده‌ای است، از این‌رو فکر ترقی مادی را در لفافه دین عرضه داشتم تا هموطنانم آن معانی را نیک دریابند. دوستان و مردم معتبر را دعوت کردم و در محفل خصوصی از لزوم پیرایشگری اسلام سخن راندم و به شرافت معنوی و جوهر ذاتی آدمی توسل جستم. یعنی انسانی که مظهر عقل و کمال است».(5)
طبیعی است خطر نحوه عمل میرزا ملکم‌خان به آن دلیل که اهداف و مقاصد شوم و استعماری خود را با آمیزه‌ای از دین ترویج و تبلیغ می‌نمود، بیشتر و بزرگتر از خطر شیوه عملکرد فتحعلی آخوندزاده و دیگر روشنفکران وابسته‌ای که صریح و مستقیم به دین و روحانیت حمله می‌کردند می‌باشد و به همین دلیل باید اذعان داشت که میرزا ملکم در کار خود موفق‌تر بود و به میزان قابل توجهی در تحقق هدفش که دین‌زدایی و ترویج اومانیسم و لیبرالیسم بود، به پیشرفت نائل آمد.
او نقش بزرگی در بنیاد و شکل دادن انجمنهای مخفی فراماسونری در ایران و تحقق سیاستهای دولتهای استعماری برای مبارزه با اساس اسلام و جلوگیری از گسترش تعالیم انسان‌ساز آن به عهده داشت و این نقش آنگونه حائز اهمیت است که «پدر فراماسونری» در ایران نام گرفته است!