تاریخ انتشار : ۲۸ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۵  ، 
شناسه خبر : ۲۲۰۴۶
نویسنده: ویلیام ه . درى چکیده: فلسفه تاریخ با توجه به دو معناى متفاوتى که از واژه «تاریخ‏» اراده مى‏شود، یعنى سلسله حوادث گذشته - که مورد پژوهش مورخ است - و خود پژوهش مورخ، به ترتیب به فلسفه نظرى تاریخ و فلسفه نقدى یا تحلیلى تاریخ تقسیم مى‏گردد. هدف فلسفه نقدى تاریخ این است که ماهیت پژوهش تاریخى را وضوح بخشد و پیش‏فرضهاى اساسى، مفاهیم نظام بخش و روش تحقیق آن را بر رسد. بیشتر نوشته‏هاى فلسفى درباره تاریخ درواقع تلاش براى پاسخگویى به این سؤال است که آیا بدون قیود و شروطى مهم مى‏توان گفت که تاریخ جز علوم تجربى است‏یا نه؟ در پاسخ به این سؤال و در بحث از آن نوع تبیین یا فهمى که مورخان در پى آن هستند، ایده‏آلیستها غالبا بر این قولند که اندیشه یا مفهوم این نوع تبیین با تبیینى که عموما در مطالعات علمى مناسب به نظر مى‏رسد تفاوت دارد و در مقابل پوزیتیویست‏ها معمولا منکر این تفاوت هستند. در مکتوب حاضر، ویلیام درى، ابتدا به ارائه طرح کلى موضع پوزیتیویستى مى‏پردازد و سپس ملاحظاتى را که در مقابل آن موضع صورت گرفته است، ارزیابى مى‏کند. وى با به چالش خواندن این فرض که هر تبیینى در پاسخ به سؤال «چرا؟» ارائه مى‏گردد، و ذکر انواع دیگرى از تبیین، چون تبیین مبتنى بر قوانین داراى شمول محدود، تبیین ناظر بر امکان وقوع، ناظر بر واقعیت رویداد و تبیین تجمیعى، که مورخان از آنها به عنوان تبیین نام مى‏برند، اظهار مى‏دارد که این نوع تبیینها هر چند شرایط تبیینهاى پوزیتیویستى و ایده‏آلیستى را ندارند، اما در نوع خودشان تبیینهاى کاملى هستند و شکوه پاره‏اى فیلسوفان تاریخ از اینکه چنین تبیینهایى به لحاظ روش‏شناختى قوى نیستند در واقع نادیده گرفتن آن نوع سؤالى است که پرسیده شده است نه اعتراض به شیوه‏اى که مورخان نوعا براى پاسخ به آن در پیش مى‏گیرند.

واقع و تبیین

ممکن است گفته شود وظیفه اصلى فلسفه نقدى تاریخ ایضاح و تحلیل ایده تاریخ است. بنابراین، طبیعى به نظر مى‏رسد که با این پرسش آغاز کنیم که پژوهش تاریخى درباره چیست. ظاهرا دست کم پژوهش تاریخى درباره گذشته است، اگر چه این قول هم کاملا بى‏چون و چرا نیست. به بیان مشخص‏تر، درباره گذشته انسان است، این تحدید دامنه‏اى است که پاره‏اى از فیلسوفان، مانند ر. ج. کولینگوود، (R.G. Collingwood) ،کم و بیش اصل قرار داده‏اند، بر این مبنا که مفاهیم و روشهایى که مورخان معمولا به کار مى‏برند، همواره بر رویدادهاى طبیعى قابل اطلاق نیست. (4) حتى آن کسانى که ایده تاریخ چیزى طبیعى را کاملا واضح مى‏یابند عموما موافقند که رویدادها و فرایندهاى طبیعى تنها هنگامى بخشى از آنچه معمولا تاریخ مى‏نامیم خواهند بود که تصور شود مسائلى براى انسانها پدید مى‏آورند یا از جهات دیگر بر آنها تاثیر مى‏گذارند. از آن بحث انگیزتر شاید این ادعا، که باز از آن کولینگوود است، باشد که آنچه مورخان درباره انسانهاى مورد مطالعه‏شان، دقیقا با آن سر و کار دارند حالات آنها نیست‏بلکه افعالشان است. آنها مدعى هستند اینکه آیا ملکه الیزابت، در صبح روزى خاص، گلودرد داشته است‏یا نه، تنها هنگامى موضوع توجه تاریخى مى‏شود که این گلودرد او را از حضور در جلسه هیات مشاوران یا از سان دیدن از ناوگان دریایى‏اش یا از چیزى از این نوع، بازداشته باشد. محدودیت دامنه بیشترى که باز گاهى بر آن تاکید مى‏شود این است که، هر چند تاریخ با افعال افراد انسانى سر و کار دارد، فى نفسه به آنها اهتمام ندارد. همان طور که موریس مندلبوم، (Maurice Mandelbaum) اشاره کرده است، یک عمل دقیقا موضوع مطالعه تاریخى قرار نمى‏گیرد مگر اینکه «معنا و اهمیت اجتماعى‏» داشته باشد. (5) .

اگر تاریخ به آن دسته از افعال گذشته انسان دلمشغول است که معنا و اهمیت اجتماعى دارند، ماهیت این دلمشغولى، ( concern) چیست؟ یک جواب واضح این است: پى بردن به اینکه آن افعال چه بودند; «احراز واقعیات‏». اما در همین جاست که اولین سؤالات فلسفه نقدى تاریخ، که این کتاب به آنها خواهد پرداخت، سر برمى‏آورند. زیرا مطمئنا وظیفه مورخ تنها این نیست که واقعیات را احراز کند بلکه باید آنها را قابل فهم نیز بگرداند. این گاهى اوقات ایجاب مى‏کند که آن واقعیات تبیین شوند. در واقع، نظریه‏پردازانى در باب تاریخ هستند که انکار مى‏کنند مورخان چیزى را تا به حال تبیین کرده‏اند یا باید تبیین کنند. این نظریه‏پردازان با تکرار گفته مشهور لئوپلدفون رانکه، (Leopoldvon Ranke) ،سخنگوى پر نفوذ قرن نوزدهم این حرفه، بر این اعتقادند که مورخ تنها موظف است‏به «آنچه واقعا اتفاق افتاده است‏» پى ببرد. اگر طالب تبیین هستیم باید جایى دیگر در پى آن باشیم: شاید در علوم اجتماعى، که تصور بر این است که نتایج صرفا ناظر به واقع مورخ براى آن، مواد خام فراهم مى‏آورد. اما محدودیت این موضع، با آنچه سطحى‏ترین نگاه گذرا به نوشته‏هاى مورخان آشکار مى‏سازد، نمى‏خواند. زیرا اینان دائما مدعى‏اند که بر آنچه درباره‏اش سخن گفته مى‏شود، «پرتوى مى‏افکنند» یا آن را «روشن مى‏کنند» و معمولا عبارات نویددهنده تبیین، ( explanation - promising expressions) مانند «از آنجا که‏»، «بنابراین‏»، یا «زیرا» در نوشته‏هایشان فراوان است. در هر حال، دورى جستن‏شان از تبیین، انتظارى را که ما معمولا از مورخان داریم، برآورده نمى‏سازد.

تبیین و قوانین

وقتى مورخان مدعى‏اند به فهم دست‏یافته‏اند، تبیینهایشان چه شکلى به خود مى‏گیرد؟ مفهومشان از تبیین رضایتبخش چیست؟ طبیعتا مى‏توان پذیرفت که ماهیت موضوعى که مورخان براى پژوهش برگزیده‏اند تا اندازه قابل ملاحظه‏اى، این را مشخص خواهد کرد.

اما پاره‏اى از فیلسوفان تاریخ - که غالبا پوزیتیویست نامیده شده‏اند - ربط و دخل چنین ملاحظاتى را منکرند. در نظر آنها مفهوم تبیین، خنثى است. هر کجا که با موفقیت تبیین ارائه مى‏شود، ضرورتا نشان‏دهنده شکل واحدى است. اما ما را نصیحت مى‏کنند که براى ملاحظه واضحترین جلوه آنچه این مفهوم متضمن آن است‏به علوم فیزیکى بنگریم، جایى که اندیشه داراى واضحترین و نظام‏مندترین شکل است. اگر مورخان اصلا تبیینهایى حقیقى عرضه مى‏دارند انتظار مى‏رود در مفهوم و ساختار با تبیینهاى علمى به طور تنگاتنگ قرابت داشته باشد.

تبیینهاى علمى ممکن است‏خودشان در سطوح مختلفى از کمال باشند. اما به نظر مى‏رسد به طور گسترده توافق بر این است که به اندازه‏اى که آنها با رویدادهاى خاص سر و کار دارند، در یک ویژگى اساسى مشترکند: با نشان‏دادن اینکه آنچه باید تبیین شود تحت قوانین کلى تجربى قرار مى‏گیرد، آن را قابل پیش‏بینى مى‏گردانند. بنابراین در موارد آرمانى، تبیین الگویى کاملا قیاسى عرضه مى‏دارد: نشان داده مى‏شود که گزاره‏اى که بیانگر وقوع آنچه باید تبیین گردد است، منطقا از گزاره‏اى که بیان‏کننده شرایط مقدم و قوانین عام به لحاظ تجربى تایید شده است قابل استنتاج مى‏باشد. اما پوزیتیویست‏ها مدعى‏اند که تا اندازه‏اى که ما اصلا به نحو استدلالى مى‏اندیشیم، همین الگو، حتى در امور روزانه نیز حاکم است. اگر بخواهم افتادن سنگ لوح شیروانى سقف خانه‏ام را تبیین کنم، آنچه نیاز است‏به آن اشاره کنم چیزى است‏شبیه این واقعیت که آن سنگ با از دست دادن تکیه‏گاه خود، ول شده بود، به اضافه قانون عام جاذبه. به همین نحو، اگر مورخان بخواهند سقوط امپراتورى هاپسبورگ، (Hapsburg) را تبیین کنند، آنچه لازم است معلوم کنند مجموعه شرایط مقدم بر آن است‏به اضافه گزاره‏هاى حاکى از قوانین مناسب که نشان‏دهنده قابل پیش‏بینى بودن وقوع آن است. آن‏گونه که س. ج. همپل، (C.G. Hemple) در شرح و توضیحى مقتدر و معتبر از این موضع بیان مى‏کند:

هدف تبیین تاریخى نیز این است که نشان دهد رویداد مورد نظر، امرى اتفاقى نبود، بلکه با در نظر گرفتن برخى شرایط پیشین یا همزمان، متوقع بود. توقع مورد اشاره در اینجا، پیشگویى یا غیب‏گویى نیست، بلکه پیش‏بینى علمى عقلانى‏اى است که مبتنى بر فرض قوانین عام است. (6)

البته در علم، قوانین لازم براى ارائه تبیین، خودشان عموما هدف کشف در رشته خاص مربوط است. در تاریخ، از آنجا که کشف قوانین نه هدف این پژوهش است نه نتیجه معمول آن، قوانینى که براى تبیین لازم است‏باید به طور عادى از جایى دیگر اخذ شود شاید از علوم اجتماعى، یا حتى از خزانه عام تجربه‏اى که گاهى به عنوان معرفت مبتنى بر شعور متعارف به آن اشاره مى‏کنیم. س. و نیکلاس رشر، (Nicholas Rescher) وقتى مورخان را به عنوان مصرف‏کنندگان و نه تولیدکنندگان قوانین عام توصیف مى‏کنند، به طور موجز و فشرده به این مطلب توجه مى‏دهند. (7) ادعاى پوزیتیویستى، هر قدر هم که دقیقا تصویر شود، هیچ دیدگاهى درباره اینکه قوانین لازم براى تبیین در تاریخ از کجا باید اخذ شوند، در پیش نمى‏نهد; آن ادعا، اساسا ادعایى مفهومى است. آنچه بر آن تاکید دارد رابطه منطقى تنگاتنگى است‏بین شناخت قوانین مربوط و توانایى ارائه تبیینهاى قابل دفاع. استدلال این است که اگر این ارتباط براى تبیین به طور کلى معتبر است، باید براى تبیین تاریخى نیز معتبر باشد.

این گزارشى است از ماهیت تبیین که غالبا قانع کننده بوده است. اینکه آیا این گزارش بیانگر معیار کافى آنچه تبیین کننده امرى حتى در علوم طبیعى، قلمداد مى‏شود است‏یا نه، شاید مورد تردید باشد (در بخش بعدى این نکته بیشتر بررسى مى‏شود) اما ممکن است‏به نظر برسد که دست کم معیار لازم هست. زیرا، مطابق استدلالى از آلن دوناگن، (Alan Donagan) ،اگر آنچه را تبیینى از وقوع رویدادى خاص مى‏نامیم، امکان عدم وقوعش را رد نکند، چگونه مى‏توانیم ادعا کنیم که مى‏دانیم که چرا موردى که در نظر داریم واقعا اتفاق افتاده است چرا در عوض به امکان اتفاق نیفتادنش پى نبردیم؟ (8) مطمئنا تنها راه حذف چنین امکانى این است که نشان دهیم آن رویداد مى‏بایست‏به وقوع مى‏پیوست - و ضرورتا به وقوع پیوست. و آن چیزى است که شرط پیش‏بینى‏پذیرى دقیق قرار است تامین کند. طرفداران همپل خواهند افزود که این شرط را تنها با توسل به قوانین عام مى‏توان برآورد.

اما تعیین آرمان تبیین یک چیز است و تعیین اینکه آن آرمان دقیقا تا چه اندازه باید در سنجش ارزش تبیینهاى واقعى ارائه شده در رشته‏اى خاص به کار رود، کاملا چیزى دیگر است. خود همپل به‏طور قطع نمى‏گوید که چیزى که مطابق با آرمان مقرر یست‏باید کلا اعتبار و منزلت آن را به عنوان تبیین انکار کرد. در مورد مطالعات تاریخى، اشکال واضح چنین سخنى این است که به واسطه آن ممکن است مجبور شویم کاملا به موضعى برگردیم که در ابتدا ذکر شد، یعنى اینکه مورخان هیچ‏گاه چیزى را تبیین نمى‏کنند، اگرچه اینک دلیل آن این نیست که تبیین، انتخاب آنها نیست، بلکه این است که از تبیین عاجزند. زیرا مورخان هنگامى که تبیینهایى براى رویدادها ارائه مى‏کنند، تقریبا هرگز قوانین عامى ذکر نمى‏کنند و در اکثریت قریب به اتفاق موارد نیز بسیار مشکوک است که آیا مى‏توانند مدعى شناخت رویدادهاى مربوط شوند یا نه. در واقع همان‏گونه که گهگاه اتفاق مى‏افتد، وقتى مورخى در تایید تبیینى به قانون عامى اشاره مى‏کند، معلوم مى‏شود که قانون مورد ادعا یا حقیقتا کلى نیست، زیرا براى اینکه آن را موجه‏تر کند به شیوه‏هاى متعدد به آن قید و شرط مى‏زند، یا در صورت کلى است اما آن‏طور که بیان شده صادق نیست، زیرا موارد نقض آن شناخته شده‏اند. (9) ممکن است در تبیین این واقعیت که پروتستانهاى انگلیسى متعاقب آزار و اذیتى که در دوران ملکه مرى دیدند، حتى خشمگینانه‏تر و با تساهل کمتر از آنچه قبلا عمل مى‏کردند رفتار کردند، به نحوى این اظهار نظر مکولاى، (Macaulay) گفته شود که «خشونت‏به طور طبیعى خشونت مى‏آفریند.» (10) این قول که مورخان در ارائه تبیین، جایى که عملا از قوانین ذکرى به میان نمى‏آورند باید آنها را پیش‏فرض گرفته باشند، آن‏طور که همپل نیز گاهى بر آن است، بندرت نتایج رضایتبخشى به بار مى‏آورد. یکى از مثالهاى خود همپل را در نظر بگیریم: مورخى که مهاجرت کشاورزان داست‏بو، (Dust Bowl) به کالیفرنیا را به عنوان نتیجه ابتلاى آنها به خشکسالى و طوفانهاى شن شدید تبیین مى‏کند مى‏توان گفت چه قانون کلى موجهى را پیش‏فرض گرفته است؟ خود این تبیین به اندازه کافى قابل قبول به نظر مى‏رسد (اگر چه چندان عمیق نیست)، اما ادعاى ارتباط کلى بین ابتلاى کشاورزان به چنین مصایبى و مهاجرت، مطمئنا بسیار کمتر قابل قبول است. (11)

پاسخ خود همپل به این مشکل دو جنبه دارد. از یک طرف مى‏گوید آنچه مورخان نوعا ارائه مى‏کنند، اگر چه با تبیینهاى مجاز علمى، بیش از قرابتهایى دور ندارد، با این حال ممکن است اگر دست کم، آرمان علمى راهنماى آن باشد و نهایتا بر اساس آن سنجیده شود، موجه باشد. حتى اگر اینها نمونه‏هایى نسبتا درجه پایین این سنخ باشند - که شاید بتوان آنها را با استفاده از اصطلاح خود همپل «طرحهاى اجمالى تبیین‏» نامید - تبیینهاى مورخان ممکن است‏با وجود این بدین نحو عملا قابل قبول باشد. با این حال همپل در ادامه اذعان مى‏کند که حتى در علوم طبیعى نیز، قوانین تبیینى کلى غالبا باید جاى خود را به احکام عام مبین احتمالات بدهند، و روابط دقیقا قیاسى درون تبیینها باید جاى خود را به روابطى دهند که تا اندازه زیادى غیر دقیق‏تر هستند. این امر او را به الگوى دومى از تبیین که به لحاظ منطقى ضعیفتر است رهنمون مى‏شود، الگویى که گاهى آن را آمارى - استقرایى یا احتمالاتى مى‏نامد و نمونه آن به گمان او، دامنه گسترده‏تر موارد تاریخى است. اما حتى در این شکل ضعیفتر تبیین نیز عنصرى بسیار مهم از شکل قیاسى اصیل حفظ شده است، یعنى ارتباط مفهومى بین تبیین‏پذیرى و پیش‏بینى‏پذیرى. از آنجا که تبیین کردن چیزى به این معناست که نشان دهیم محتمل بوده است، همچنین به این معنا نیز هست که نشان داده شود آن، امر مورد انتظار بوده است. (12)

تردیدهاى همپل درباره آنچه مى‏توان به عنوان تبیین در تاریخ پذیرفت، حتى مورد مقاومت‏بسیارى از کسانى بوده است که در رهیافت عام او سهیم هستند و چنین مقاومتى البته قابل فهم است. زیرا وقتى او شروط الگوى دقیقا قیاسى را خفیف‏تر مى‏کند، این امر بیشتر حاکى از مصلحت‏اندیشى است تا پایبندى به اصول. نظریه تبیینى‏اى که با شرح و بسط معناى اساسى این مفهوم به نحو پیشین، مى‏آغازد، و نه مثلا، اول با بررسى، اگرچه هنوز منتقدانه، آن نوع چیزى که خود کسانى که در رشته معینى کار مى‏کنند معمولا به آن تبیین مى‏گویند، بدون شک هنگامى که در مواجهه با صرف مشکلات کار برد، شرایط اولیه‏اش را تخفیف مى‏دهد، بر مبنایى ضعیف استوار است. نیاز ظاهرى به چنین حرکتى در مورد حاضر، باید به هر تقدیر ملاحظه بیانهاى بدیلى را ترغیب کند از آنچه مورخان هنگامى که مدعى ارائه تبیین هستند درصدد انجامش مى‏باشند - بیانهایى که ممکن است توجه را نه تنها به انحرافهایى جلب کند که عملا از الگوى پوزیتیویستى صورت گرفته، بلکه بر اساس بررسى نزدیکتر، به آرا و نظریاتى جلب کند درباره آنچه ممکن است گاهى ارائه کردن تبیین باشد. فیلسوفان ایده‏آلیست تاریخ مانند مایکل اوکشات، (Michael Oakeshott) و ر.ج. کولینگوود مدعى ارائه چنین تبیینهایى هستند. هر دو ایراداتشان را به الگوى علمى، بر مفهومى از اهیت‏خاص موضوع مورخ مبتنى مى‏سازند. از نظر اوکشات این نکته اساسى، علاقه مورد ادعاى مورخان به سلسله رویدادهاى یگانه و غیرقابل تکرار است. از نظر کولینگوود، توجه‏شان به فعالیتهاى عقلانى انسانها در گذشته است. قبل از اینکه در بخشهاى بعدى بدیلهاى بیشترى را بررسیم، در دو بخش آینده هر یک از این دو موضع را مورد توجه قرار مى‏دهیم.

یگانه بودن رویدادهاى تاریخى

اوکشات تصریح مى‏کند که «واقعیات گذراى تاریخى‏» اگر به عنوان مصادیق قوانین عام نگریسته شوند، تاریخ به کنار گذاشته مى‏شود.» (13) در ادامه مى‏گوید، تلاش جهت این‏گونه دانستن آنها، غفلت از پیش فرض پژوهش تاریخى است; تغییر و تبدیل پژوهش رویدادهاى گذشته از شیوه تاریخى به شیوه علمى است. از نظر اوکشات، عدم امکان تبیین رویدادهاى تاریخى بر اساس الگوى علمى، بدین ترتیب امرى صرفا تجربى نیست - یعنى مساله دشوارى صرفا عملى; امرى است که ریشه در مفهوم موضوع مورد مطالعه دارد. اما آنچه او دقیقا از این اراده مى‏کند خودش نیازمند تبیین است.

مطلب اصلى اوکشات، تقریبا این‏گونه به نظر مى‏رسد. بدیهى است که علم با خصایص عام جهان سر و کار دارد: دانشمندان هیچ علاقه‏اى به اشیاى جزئى یا خود رویدادها ندارند. این مساله در علوم بسیار پیشرفته‏اى مانند فیزیک و شیمى که قوانین و نظریات جهت تبیین تجربه طرح مى‏شوند، به طور کاملا آشکارى صادق است. در این حوزه‏هاى پژوهش سروکار با قوانین و نظریات است، نه با موارد و مصادیق آنها. این امر حتى در مورد آن سطح پژوهش علمى که تاریخ طبیعى نامیده مى‏شود نیز صادق است («تاریخ‏» بدین معنا را باید از معناى مورد استفاده مورخان تمایز نهاد). براى یک گیاه‏شناس، نمونه‏اى جزئى، تنها به عنوان نمونه‏اى از نوعش واجد اهمیت است. اما در تاریخ به نظر مى‏رسد وضعیت‏بسیار متفاوت باشد. مورخان به امورى چون انقلاب فرانسه یا اصلاحات پطر کبیر - رویدادهاى تاریخى خاص - علاقه‏مندند نه به انقلاب و اصلاح به معناى دقیق کلمه. مطالعه رویدادهایى مانند این رویدادها به عنوان نمونه‏هایى از نوعشان ممکن است کاملا روا و جذاب باشد اما اتخاذ رهیافتى نوعا تاریخى به آنها نخواهد بود. زیرا آنچه مورخ طالب است که درباره آن رویدادها بداند محدود به جنبه‏ها یا خصایصى نیست که بین آنها و رویدادهاى دیگرى که به نحو مشابهى طبقه‏بندى مى‏شوند مشترک است - یعنى انقلابها یا اعدامهاى دیگر. هدف این است که از حیث وقوع منحصر به فردشان یعنى از حیث‏خاص بودنشان بررسى شوند.

به نظر مى‏رسد در اینجا نظریات مستقیما رویاروى یکدیگر قرار مى‏گیرند. زیرا همان‏طور که همپل تصریح مى‏کند قوانین به رویدادها آن‏گونه که تحت انواع مربوط قرار مى‏گیرند اطلاق مى‏شود نه از حیث وقوع منحصر به فرد آنها. بنابراین مورخان براى اینکه رویدادى را طبق الگوى پوزیتیویستى تبیین کنند باید پیش از تبیین، آن رویداد را به عنوان متعلق به نوع یا انواعى خاص طبقه‏بندى کنند. (14) اگر چنین شیوه‏اى، همان‏طور که اوکشات اصرار دارد، مستلزم «تباهى کامل تاریخ‏» باشد، در عوض او چه تبیینى دارد در باب اینکه مورخان چگونه باید عمل کنند. او صراحتا مى‏گوید «تنها تبیین مناسب یا ممکن در تاریخ از تغییر، صرفا گزارش کامل تغییر است. تاریخ، تغییر را با گزارش کامل تغییر تبیین مى‏کند.» بدین‏سان آرمان تبیین نزد مورخ، «نشان دادن تحمل نمى‏شود.» (15) به عقیده اوکشات، «روش مورخ هیچ‏گاه تبیین به وسیله تعمیم نیست.» روش او همواره این است که «با جزئیات بیشتر و کاملتر» در پى فهم باشد.

پیروان همپل علیه موضعى از این سنخ، عموما دو نوع ایراد طرح مى‏کنند. (16) اولا، استدلال مى‏کنند که اگر چه رویدادهاى تاریخى به یک معنا یگانه و غیرقابل تکرارند، اما هیچ دو رویداد «آن‏گونه که واقعا رخ داده‏اند» یکى نیستند، از این رو، این بیان فلسفى که فیلسوفانى مانند اوکشات چنین نظرى را با آن عنوان مى‏کنند مشروع نیست. زیرا دقیقا همین مطلب را در مورد رویدادهایى که عالمان علوم تجربى مطالعه مى‏کنند مى‏توان گفت، بدون اینکه اطلاق قوانین و نظریات بر آنها انکار شود. پاسخى که اوکشات به این ایراد خواهد داد، روشن است. او خواهد گفت، دلیل اینکه عالمان علوم تجربى با یگانگى مسلم رویدادهایى که مطالعه مى‏کنند هیچ مشکلى ندارند این است که آنها به آن رویدادها به عنوان رویدادهایى یگانه توجه ندارند; آن رویدادها تنها به اندازه‏اى مورد توجه آنهاست که به رویدادهاى دیگرى شباهت داشته باشند که از یک نوعند. در مقابل، مورخان آن‏گونه که ادعا مى‏کنند به رویدادها، از این حیث که منحصر به فردند، توجه دارند. گذشته، «آنگونه که واقعا رخ داده است‏» موضوع پژوهششان مى‏باشد.

اما این پاسخ، دومین ایراد پیروان همپل را در پى دارد. به یاد ما مى‏آورند که دلمشغولى فلسفه نقدى تاریخ، شرح و توضیح ایده تاریخ به عنوان نوعى از پژوهش است. حتى اگر رویدادهاى تاریخى، آن‏گونه که واقعا وجود داشتند، به معنایى منحصر به فرد بودند که ایده اندراج تحت قوانین را رد کنند، هنوز لازم است پرسیده شود که آیا آنها آن‏گونه که هستند مى‏توانند در پژوهش تاریخى شناخته شوند و از این رو همچنین آیا مى‏توان به وضوح قائل شد که مورخان به آنها آن‏گونه که هستند، توجه دارند. در هر حال باید واضح باشد که نمى‏توان رویدادهاى تاریخى را آن‏گونه که هستند توصیف کرد; زیرا توصیف در تاریخ، مانند توصیف در علم یا در هر حوزه دیگرى، باید از مفاهیم عام بهره گیرد و این ضرورتا به طبقه‏بندى آنچه مورد بررسى است، مى‏انجامد. در آن نوع پژوهشى که موضوع پژوهش حاضر است مى‏توان به نحو معنادارى مدعى شد که شاید از طریق ادراک حسى بیشتر مى‏توانیم، بدانیم تا زمانى که با مفاهیمى که به کار مى‏بریم به نحو کافى مى‏توانیم بیان کنیم. در چنین موردى ممکن است گفته شود شناخت ما از مفاهیم‏مان سرریز مى‏شود یا تعالى مى‏جوید. اما موضوعات پژوهش تاریخى گذشته هستند و سپرى شده‏اند; آنچه نزد حواس مورخ حاضر است تنها شواهدى بر آنهاست; و آنچه این به عنوان شاهدى بر آن نگریسته مى‏شود ضرورتا وقوع رویدادهاى گذشته به همراه پاره‏اى ویژگیهاى عام خواهد بود.

چنین ردیه‏اى، نیروى قابل ملاحظه‏اى دارد. اما در اهمیتش براى فیصله دادن به بحث‏حاضر نباید مبالغه کرد. (17) زیرا به تنهایى توضیح مثبتى را از تبیین نشان نمى‏دهد که به همان اندازه براى تاریخ معتبر باشد که اندراج تحت قوانین معتبر است. تنها ایرادى مغلطه‏آمیز به آن را کنار مى‏نهد; یعنى تنها به یاد ما مى‏آورد که آنچه مورخ به تبیین آن مى‏پردازد، اگر به قدر کفایت روشن باشد که پرسش دقیقى را طرح کند، باید با استفاده از مفاهیم کلى قابل توصیف باشد. مورخانى که اصرار دارند مى‏توانند «انقلاب فرانسه‏» را تبیین کنند، بدون اینکه بخواهند بگویند چه چیزى است که آنها مى‏خواهند درباره انقلاب فرانسه تبیین کنند، به سادگى از مفاهمه درمى‏مانند. اما، اینکه آیا با مشخص کردن این، آنها مى‏توانند به درستى مدعى ارائه تبیینى از آن، آن‏طور که مشخص شده، باشند بدون اینکه نشان دهند آن به اقتضاى قوانین تابع رویدادهاى دیگرى است که به نحوى مشابه با اصطلاحات عام توصیف شده‏اند، پرسشى است که باقى مى‏ماند تا درباره آن تصمیم بگیریم. به عبارت دیگر، بیانى که آرتور دانتو، (Arthur Danto) معمول کرده است، مورخان رویدادها را صرفا تبیین نمى‏کنند; آنها رویدادها را «تحت توصیفات‏» تبیین مى‏کنند; یعنى هنگامى به تبیین آنها مى‏پردازند که آنها را جهت توصیف و مقوله‏بندى گزینش مى‏کنند. (18) اما توصیف رویدادى به نحوى خاص، به نیت اینکه بعدا آن را آن‏گونه که توصیف شده است تبیین کنیم، هنوز تبیین آن نیست و با دریافت اینکه تحت توصیف انتخاب شده، در واقع نمى‏تواند تحت قوانین قرار گیرد، سازگار است.

ادعاى اوکشات دایر بر نشان دادن اینکه مورخان هنگام ارائه تبیین هیچ نیازى به آگاهى از قوانین ندارند عمدتا بر استفاده‏اش از ایده پیوستگى به عنوان معیارى براى فهم در تاریخ مبتنى است. در مقابل الگوى پوزیتیویستى، الگویى ارائه مى‏کند که مى‏توان آن را الگوى «رشته‏هاى پیوسته‏» تبیین نامید. به نظر مى‏رسد مورخان وقتى بتوانند رویدادهاى مبانى را تکمیل کنند، ممکن است مدعى فهم تعاقب دو رویداد باشند. براى مثال، جهت تبیین وقوع انقلابى، در فرانسه در سال 1789 ذکر مثلا فساد اشراف در دوران حکومت لوئى چهاردهم، کافى نخواهد بود. حتى اگر بتوانیم با هر معقولیتى به تعمیمى مانند «هرگاه طبقه حاکم حس سئولیت‏سیاسى‏اش را از دست داد. به دنبال آن در ظرف آن قرن، انقلابى به وقوع مى‏پیوندد» متوسل شویم، باز این کافى نخواهد بود. طبق فهم مورخان، تبیین درصدد این است که ماهیت ارتباط بین شرط متقدم را با شرط متاخر نشان دهد. و این ممکن است مستلزم این باشد که روابط میان طبقات را در فرانسه در طول این دوره به تفصیل دریابیم.

تصور آنچه پوزیتیویست‏ها در پاسخ به این خواهند گفت دشوار نیست. آنها ممکن است‏براحتى اذعان کنند که این خصوصیت تبیین تاریخى است که پیوستگى رویدادهاى به ظاهر غیر مرتبط به هم را بدین نحو دریابد. اما آنها خواهند پرسید منظور اوکشات از پیوستگى چنین رشته‏اى، دقیقا چیست، یعنى دقیقا چه چیزى به عنوان نشان دهنده «ارتباط ذاتى‏» دو رویداد یا شرط به حساب مى‏آید. شرح و توضیح خود آنها از مفهوم رشته‏اى که نشان‏دهنده پیوستگى است - مفهومى که گهگاه ممکن است‏خود آنها به کار ببرند - با استفاده از همان الگوى پیروان همپل خواهد بود که مورد حمله اوکشات است. (19) پوزیتیویست‏خواهد گفت پیوستگى رشته‏اى از رویدادها تنها بدین معناست که هر یک از اجزاء آن به طور طبیعى به دنبال جزء پیشین آمده است; و تمام آنچه مى‏تواند مراد باشد این است که هر یک از اجزاء را جزء پیشینش بر حسب قوانین عام مربوط ایجاب کرده است (یا محتمل گردانده است). اگر اوکشات معناى دیگرى از پیوستگى در ذهن دارد، یعنى معناى متفاوتى از ارتباط قابل فهم بین رویدادها، لازم است‏به آن تصریح کند.

اوکشات موفق به انجام این کار نمى‏شود; اما این بدین معنا نیست که نقدش از نظریه پوزیتیویستى به هیچ وجه به هدف اصابت نمى‏کند. زیرا این اندیشه که پیوستگى رشته‏اى تاریخى را مى‏توان صرفا با نشان دادن اینکه شرط طرفداران همپل براى تبیین در هر مرحله برآورده شده است، اثبات کرد، به وضوح کارساز نیست. زیرا، طبق همین معیار، ارتباط بین سیاست دربار لوئى چهاردهم و وقوع انقلاب، با توجه به تعمیمى که قبلا ذکر شده، خودش مى‏تواند به عنوان پیوستگى‏اى تلقى شده باشد که مورخان به احتمال ضعیف باید قابل قبول بیابند. نظریه اوکشات دایر بر آن است که فهم تاریخى امکان دارد به این نیاز داشته باشد که بتوانیم این‏گونه سلسله رویدادهاى کلى و مبهم را برگردانیم به یک سلسله گامهاى تفصیلى قابل فهم. بر این اساس، به نظر مى‏رسد نظریه وى حاوى نکته‏اى مهم باشد - نکته‏اى که گاهى در اظهارات موضع پوزیتیویستى در پرده ابهام مى‏ماند. زیرا پذیرش حتى این بخش از ادعایش ایجاب خواهد کرد که دست کم انکار کنیم که اندراج تحت قوانین معیارى کافى جهت ارائه تبیین در تاریخ به وجود مى‏آورد. اما مشکل فورى و فوتى‏تر و مشکلى که با آنچه اوکشات درباره پیوستگى به ما گفت لاینحل باقى مى‏ماند، این است که آیا آن شرطى لازم را به وجود مى‏آورد یا نه. (20) در باب این پرسش، ر.ج. کولینگوود چیزهاى جالب توجه بیشترى براى گفتن دارد.

عقلانیت افعال

کولینگوود مخالفتش را با بیان پوزیتیویستى بیش از آن که بر اساس دلمشغولى تاریخ نسبت‏به وقایع یکتا و منحصر به فرد استوار سازد بر این مبنا قرار مى‏دهد که تاریخ باید نه رویدادهاى طبیعى، بلکه افعال انسانهایى را که دست کم تا اندازه‏اى آزادند تا فعالیتهایشان را بر طبق خواسته‏هاى عقل سامان بخشند، تبیین کند. (21) وى مانند بیشتر ایده‏آلیست‏ها بین شیوه‏هاى فهم دو نوع موضوع، تمایزى واضح مى‏گذارد. با استفاده از اصطلاحات خود او، رویدادهاى طبیعى را تنها از بیرون به عنوان امورى که ما صرفا ناظر آن هستیم مى‏توان تبیین کرد و این با آن نوع شیوه‏هایى که در نظریه پوزیتیویستى بیان مى‏شود، تناسب دارد. اما افعال انسانى، «رویدادهاى صرف‏» نیستند; آنها «جنبه درونى‏» یا «جنبه فکرى‏» دارند. براى فهم آنها لازم است آن افکارى را که فاعلان در انجام آنها ابراز داشته‏اند تشخیص دهیم. از نظر کولینگوود تبیین یک فعل از طریق ارجاع به افکار آن فاعلى که آن فعل را انجام داده است مستلزم اندراجش تحت قوانین عام نیست. در کتاب ایده تاریخ این مطلب را بدین نحو بیان مى‏کند:

براى علم، کشف یک رویداد از طریق ادراک آن است، و جستجوى بیشتر براى علتش، با احاله آن به طبقه‏اش و تعیین ارتباط آن طبقه با طبقات دیگر هدایت مى‏شود. براى تاریخ، چیزى که باید کشف شود رویداد صرف نیست، بلکه فکر ابراز شده در آن است. جهت کشف آن فکر، باید قبلا آن را فهمید. (22)

ادعاى کولینگوود در اینجا این است که ارتباطى مى‏تواند وجود داشته باشد بین فکر فاعل تاریخى و آنچه آن فاعل انجام داده است که افعالش را قابل فهم مى‏سازد. باید بپرسیم این چه نوع فکرى خواهد بود و چه نوع رابطه‏اى لازم است‏با فعل تاریخى داشته باشد. موضع کولینگوود در باب این دو سؤال در این نظریه‏اش نهفته است که مورخ جهت فهم یک فعل باید فکر فاعل را در ذهن خودش «بازاندیشى کند» یا «بازسازى کند». این ممکن است تا اندازه‏اى اندیشه‏اى هولناک به نظر آید. اما اگر به شیوه‏اى بنگریم که کولینگوود در مورد نمونه‏هایى به کار مى‏برد، معناى آن به اندازه کافى به روشنى معلوم مى‏شود. مى‏گوید فرض کنید که مورخ متخصص تاریخ روم هنگام مطالعه مجموعه قوانین تئودوزین، فرمانى از امپراتور را مبهم مى‏یابد و مى‏خواهد آن را بفهمد. آن مورخ چه باید انجام دهد تا آن را فهم کند؟

 بدین منظور، وى باید آن وضع و حالى را در نظر بگیرد که امپراتور سعى مى‏کرد با آن روبه‏رو شود و باید آن وضع و حال را به گونه‏اى تصور کند که امپراتور آن را تصور مى‏کرد. آن‏گاه باید پیش خودش ببیند اگر وضعیتش درست همان وضع و حال امپراتور بود، چگونه با چنین وضعیتى روبه‏رو مى‏شد; وى باید بدیلهاى ممکن و دلایل ترجیح یکى بر دیگرى را در نظر گیرد; و بدین ترتیب باید آن فرایندى را از سر بگذراند که امپراتور در انتخاب این روش خاص از سر گذراند. بنابراین وى تجربه امپراتور را در ذهن خودش بازسازى مى‏کند; و تنها تا آنجا که این کار را مى‏کند معرفتى تاریخى، به نحوى متمایز از معرفت صرفا لغوى، به معناى آن فرمان دارد. (23)

واضح است که نظریه کولینگوود آن نوع افکارى را لازم دارد که در مداقه‏هاى عملى فاعلى که تلاش مى‏کند تعیین کند چه عملى در پیش گیرد دخیل هستند. آنها شامل امورى از این قبیل هستند: تصور فاعل از واقعیات آن وضعیت، از اهدافى که در عمل باید به آن دست‏یافت، از شگردهایى که براى رسیدن به آن اهداف باید اتخاذ کرد - هر چیزى را که بتوان ملاحظه کرد باید به حساب آورد. آن رابطه‏اى که این افکار با آن عمل باید داشته باشند این است که براى انجام آن فعل دلیل واقع شوند. وقتى مورخ بتواند ببیند که باورها، اهداف، اصول فاعل و غیره ادله‏اى قوى براى انجام آنچه واقع شده است فراهم مى‏آورند، آن‏گاه مى‏توان گفت آن عمل فهم شده است. (24) پاره‏اى از (اگر چه نه همه) تبیینهایى که پوزیتیویست‏ها به عنوان مصداق قانون تحلیل کرده‏اند به نحو موجه‏ترى با این شیوه‏ها تفسیر مى‏شوند: براى مثال، مهاجرات کشاورزان داست‏بول که مورد مطالعه همپل بود و قبلا ذکر شد، (یا اختصار عنوان سلطنتى ملکه الیزابت که مورد مثال نیگل، (Nagel) است و در فصل 6 از آن بحث مى‏شود). همان‏طور که ر. ف. اتکینسون، (R.F. Atkinson) اظهار مى‏دارد، «بر پیشانى عبارتهاى تبیینى، تفاسیر صحیح آنها حک نشده است.» (25)

مى‏توان گفت آن نوع فهمى که در چنین مواردى به دست مى‏آید، مفهوما با آن نوع فهمى که طبق الگوى اندراج تحت قانون جستجو مى‏شود متفاوت است. هم قوت بیشترى دارد و هم از نظر شکل سازگارى بیشترى دارد. زیرا آنچه تبیین از راه قوانین درصدد اثبات آن است، اجتناب‏ناپذیرى یا احتمال بالاى آنچه در آن اوضاع و احوال انجام گرفته است، مى‏باشد. آنچه تبیین از راه دلایل فاعل قصد دارد نشان دهد بیشتر هدف یا دلیل منطقى آن فعل است. آنچه کولینگوود به منظور انجام این کار، در تاکیدش بر اینکه مورخ باید واقعا افکار فاعل را بازاندیشى کند ادعا مى‏کند این است که هدف آنچه انجام پذیرفته را نمى‏توان بدون اینکه درگیر نوعى استدلال عملى نیابتى شویم، دریابیم. با لحاظ افکار فاعل، مورخ باید قادر به درک این امر باشد که از دیدگاه خود فاعل - از نظر گاه ارزیابى خود فاعل از آن موقعیت و از نظر آنچه مى‏بایست‏به دست آید - آنچه واقعا انجام پذیرفته است چیزى بود که مى‏بایست انجام پذیرد. کولینگوود غالبا به طور مبهم به این نکته اشاره مى‏کند. وى اظهار مى‏کند، به منظور فهم یک فعل «باید دانست آن شخص به چه مى‏اندیشد، نه تنها به معناى شناخت همان چیزى که او مى‏شناسد، بلکه افزون بر آن به معناى شناخت فعلى که از آن طریق او آن چیز را مى‏شناسد». باز هم «فعل اندیشیدن را تنها به عنوان یک فعل مى‏توان مطالعه کرد». (26) اما این ایده عمومى به اندازه کافى روشن است، یعنى اینکه مورخ باید قادر باشد استدلال فاعل را دنبال کند. اگر تلاش هت‏بازاندیشى فکر فاعل بدین نحو، به شکست‏بینجامد، آن‏طور که کولینگوود این شکست را در مورد برخى امپراتوران اولیه روم مى‏پذیرد، ما مى‏مانیم و نقطه‏اى تاریک، امرى نامفهوم و ناتوان از ارائه تبیین.

نظریه فهم کولینگوود، همان‏طور که خطوط کلى آن گذشت، به وضوح جنبه‏اى شبه هنجارى دارد: آن نظریه فهم را مشروط به این داورى مورخ مى‏کند که در پرتو باورها و اهداف خود فاعل، واکنش صورت گرفته نسبت‏به آن موقعیت، واکنشى عقلانى بود. آن نظریه همچنین ظاهرا متضمن این است که انجام گرفتن واقعى آن فعل، ضرورتا از آنچه در تبیین آن گفته مى‏شود نتیجه نمى‏شود. اما پاره‏اى از مفسران کولینگوود، گزارشهایى از مقصود وى ارائه کرده‏اند که از گزارشى که خطوط کلى آن اکنون ترسیم شد متفاوت است، هم در صرف نظر کردن از ذکر ایده عقلانیت و هم در حساسیت‏بیشتر داشتن نسبت‏به استدلالى که پیش از این ذکر شد; یعنى این استدلال را که هر تبیینى که نتواند عدم وقوع آنچه تبیین شده است، طرد کند تبیینى واقعا رضایتبخش نیست. براى مثال، از نظر آلن دوناگن، در تبیینهاى کاملا کارآمد کولینگوود، ارتباط بین افکار و فعل کاملا قیاسى است. زیرا اگر گفته شود پاره‏اى از فاعلها، باورها و اهدافى داشته‏اند که انواع خاصى از افعال را ایجاب مى‏کند عدم وقوع آن افعال خودش شاهدى است‏بر اینکه آنها در نهایت‏یا آن باورها را نداشته‏اند یا آن اهداف را. اما دوناگن تاکیددارد که حتى اگر باورها و اهداف تبیینى به نحوى تصور شوند که کاملا مستلزم انجام افعالى که آنها تبیین مى‏کنند باشند، این امر باز آن تبیینها را از سنخ تبیینهاى همپل نمى‏گرداند. زیرا ارتباط بین آنچه فاعل اندیشیده و آنچه انجام داده، هر چند تنگاتنگ است اما بدون توسل به قانونى تجربى اثبات مى‏گردد. دوناگن به ضرس قاطع مى‏گوید که ما جهت اثبات اینکه شخصى که مى‏خواهد به نتیجه خاصى برسد و معتقد است که تنها با عمل به نحوى خاص مى‏تواند به آن برسد، بدان نحو عمل مى‏کند به هیچ تحقیق تجربى‏اى نیاز نداریم. (27) وى مى‏گوید این نتیجه‏اى است که از فهم اصطلاحات به کار رفته، به دست مى‏آید.

این شیوه کاملا قیاسى و ظاهرا غیرهنجارى تفسیر تبیینهاى افعال از راه ارجاع به افکار فاعلها، به‏طور مبسوط مورد بحث قرار گرفته است. در اینجا کافى است‏به یک نوع مشکل که گاهى گمان بر این بوده که با آن مواجه است اشاره کنیم، یعنى مشکل اطمینان داشتن به اینکه گزارشى خاص از آنچه شخص مى‏اندیشد به لحاظ منطقى واقعا با عمل نکردن بر آن اساس، ناسازگار است. زیرا ممکن است اوضاع و احوال یا افعال دیگران مانع از این شود که شخص بر اساس باورها و اهدافى که به درستى به او اسناد داده است عمل کند یا ممکن است صرفا قدرت عمل کردن بدین نحو را نداشته باشد یا از دست داده باشد، بدون اینکه بتوانیم بگوییم که شخص از آن افکار لزوما دست کشیده است. حتى ممکن است‏شخص بدون اینکه از باورها و نیاتش دست‏بردارد هنگامى که موقع عمل بر اساس آن باورها و نیات مى‏رسد صرفا دچار لغزش حافظه گردد. ج. ه . فون رایت، (G.H. von Wright) و رکس مارتین، (Rex Martin) با جزئیاتى چشمگیر به بحث و فحص در رشته پیچیده‏اى از این ملاحظات پرداخته‏اند، در حالى که همچنان مصرند که «تکمیل‏» تبیین کولینگوود با این ملاحظات، آن را تبدیل به تبیین از راه مصداق قانون قراردادن نمى‏کند. (28) اما ظاهرا غیر محتمل است که در بسیارى از موارد تاریخى، افکار تبیینى فاعلها آن‏گونه ارتباط وثیقى با افعالشان داشته باشد که این تفسیر از نظریه کولینگوود ایجاب مى‏کند. همچنین معلوم نیست که آن نوع تحلیلى که ارائه شد آنچه را که جنبه هنجارى تبیینهاى براساس فکر نام گرفت، کنار بگذارد. زیرا اگر قرار است چنین تبیینهایى رضایتبخش باشند، هنوز هم باید استدلالهاى عملى به فاعلها نسبت دهند. و اگر قرار است آن استدلالها، افعال را قابل فهم سازند، هنوز هم باید به وسیله مورخ، معتبر به شمار آیند.

پرسشهایى درباره تبیین عقلانى

ایرادات بسیارى به شرح کولینگوود از تبیین تاریخى شده است. یکى از عامترین این ایرادات این است که حتى اگر این شرح براى انواعى از موارد خاص معتبر باشد دامنه کاربرد آن بسیار محدود است. زیرا تعداد معدودى از افعال فاعلهاى تاریخى جنبه فکرى دارند، به این معنا که از روى دلایلى که آگاهانه مورد توجه بوده، انجام گرفته‏اند; و آن افعالى که انجام پذیرفته‏اند نیز غالبا متضمن طرز فکرهاى غیرعقلانى‏اند، به نحوى که کاملا محال است‏به معنایى که کولینگوود ظاهرا در ذهن دارد «منتج‏شوند». به این ایراد اغلب این امر نیز افزوده مى‏شود که تبیین از راه ادله، و نه از راه شرایط مقدم و قوانین، به هر حال به افعال افراد محدود خواهد بود و نمى‏توان آن را در مورد دگرگونیهاى ملى، فرهنگى و نهادى یا در مورد هر نوع جنبش یا اوضاع و احوال گسترده پذیرفت - و اینها همان امورى هستند که مورخان بیشتر وقتشان را به صحبت درباره آنها مى‏گذرانند.

در واقع معدودى از پیروان کولینگوود این سلسله ایرادات را، ایراداتى بسیار آسیب‏رسان مى‏دانند. همان‏طور که کولینگوود خودش اشاره مى‏کند افکارى که براى خود افراد کاملا صراحت و وضوح ندارد هنوز هم مى‏تواند آنچه را آنها انجام مى‏دهند از نظر عقلانى مفهوم سازد. نظریه وى مبتنى بر نظرى در باب فکر تبیینى نیست که آن را به محتواى حدیث نفسى با خود محدود کند. آنچه این نظریه بیان مى‏کند ملاک معقولیتى براى ادعاى فهم افعال است. و مدعى است که این حتى براى تبیینهایى که بر حسب افکار ناآگاهانه ارائه مى‏شود نیز همان‏گونه خواهد بود. زیرا همان ساختار منطقى، همان نوع ارتباطى که بین تبیین‏کننده و تبیین‏شونده در تبیینهاى برحسب افکار آگاهانه یافت مى‏شود در این تبیینها نیز یافت مى‏شود. براى مثال، یک انگیزه ناآگاهانه، اگر به فاعل دلیلى براى انجام فعلى ندهد، آن فعل را قابل فهم نخواهد ساخت.

این ادعا که تحلیل کولینگوود به افعالى که کاملا عقلانى نیستند قابل اطلاق نیست، نیازمند تحقیق و وارسى است. زیرا انواع بسیارى از موارد را مى‏توان به نحوى وصف کرد که تبیینهاى کولینگوود کاملا در مورد آنها امکان‏پذیر باشد. مثلا شخصى ممکن است عجولانه عمل کند یا ممکن است‏به خاطر اهداف احمقانه عمل کند. در هیچ یک از این موارد فهم عقلانى، طبق تصور کولینگوود، نفى نمى‏شود; زیرا ما هنوز هم مى‏توانیم مداقه‏هاى عملى فاعل را از نظر گاه ملاحظاتى که عملا به حساب آمده‏اند و اهدافى که در واقع تصور شده‏اند، نتیجه بگیریم. آنچه دیدگاه کولینگوود رد مى‏کند ادعاى فهم فعل است در حالى که حکم شود به اینکه آن فعل برخلاف ادله قوى‏اى که براى فاعل شناخته شده‏اند انجام پذیرفته است‏یا در حالى که حکم شود به اینکه فاعل آن‏قدر گیج و سردرگم بوده است که محال است هیچ ارتباطى بین آنچه ظاهرا معتقد بوده و آنچه انجام داده است، دیده باشد. اگر اصلا چنین افعالى قابل تبیین باشند باید آنها را به نحوى دیگر تبیین کرد - شاید به نحوى که همپل مى‏گوید. اما این افعال از آن نوع مواردى نیستند که مورخان طبق معمول باید به آنها بپردازند. از طرف دیگر، رفتار روان نژندانه، روان پریشانه، یا نابهنجار از آن جهت که روان نژندانه، روان پریشانه یا نابهنجار است، خارج از دایره تبیین عقلانى به معناى مورد نظر کولینگوود نیست. هیتلر از نظر جنون خود بزرگ بینى‏اش و عدم حساسیت اخلاقى‏اش، الگویى براى عقلانیت نبود; اما به نظر مى‏رسد بیشتر افعال وى از راه ادله کاملا قابل تبیین هستند.

اما درباره این ادعا که نظریه کولینگوود از این جهت که تنها در مورد تبیین افعال فردى به کار مى‏رود ناقص است، مى‏توان استدلال کرد که در تاریخ، تبیین مطلوب، حتى از پدیده‏هاى گروهى را مى‏توان عمدتا به تبیینهاى آنچه افراد مشارک انجام داده‏اند فروکاست (موضعى که غالبا به «فردگرایى روش شناختى‏» معروف است). (29) یا خود گروهها ممکن است آنقدر در نگرش، علم و علایق براى تبیین عقلانى شبیه و همگن باشند که آن نگرش، علم و علایق در مورد افعال آن گروه از آن جهت که گروه است نیز ارائه شود. براى مثال لورنس استون، (Lawrence Stone) وجهه زمین‏دارى با «اجاره سودآور» در انگلستان سده هفدهم را به همین نحو تبیین مى‏کند. (30) وى به ما مى‏گوید، ویژگى این نوع اجاره‏دارى، این بود که پرداخت اولیه کلانى مى‏طلبید و سپس پرداختهاى اقساط باقى مانده‏اش بسیار اندک بود. استون مى‏پرسد، زمانى که زندگى باید قمار مصایب پیش‏بینى‏ناپذیر دانسته شود، چه مى‏تواند قابل فهم‏تر از آرزوى خلاصى یافتن از رنج و احتراز از تعهدات سنگین‏تر باشد؟ بدین ترتیب، نظریه کولینگوود هر چند ممکن است دامنه‏اش محدودتر از کل حیطه دلمشغولیهاى مورخان باشد، اما به هیچ وجه محدود به تاریخ از نوع «گلداستون و دیزرلى‏»، (Gladstone and Disraeli) نیست. این نظریه مى‏تواند نقشى نیز در تاریخ اجتماعى و اقتصادى و در انواع دیگرى که افراد مستعدند با آنها به طور ناشناس برخورد شود، ایفا کند.

ایرادى که بیشتر متوجه اصل مدعیات کولینگوود است‏به آنچه وى درباره ضرورت نگاه به امور از نظر گاه فاعل مى‏گوید متمسک مى‏شود. منتقدان گاهى استدلال مى‏کنند که کولینگوود در ارائه گزارشى از تبیین تاریخى که بتوان آن را همدلانه یا فرافکنانه خواند، واقعیتى روان‏شناختى را به اشتباه اصلى روش شناختى مى‏گیرد. همپل تمام نظریات همدلى را بدین روش نقد کرده است. (31) وى تردید ندارد که در تاریخ دست کم گاهى باید افعال را با ارجاع به افکار افراد تبیین کرد. اما از نظر همپل، مورخى که مثلا نظرگاه امپراتور روم را، بدان نحو که مورد توصیه کولینگوود است اتخاذ مى‏کند کارى بیش از در پیش گرفتن روشى براى رسیدن به فرضیه‏اى تبیینى راجع به مورد تحت تحقیق و بررسى، انجام نمى‏دهد - صرف «ابزار اکتشافى‏اى‏» که هیچ ربطى به شان تبیینى که در نهایت ارائه شده است، ندارد. براى اینکه یکبار تصریح کرده باشد، فرضیه‏اى را ذکر مى‏کند که شکل ادعاى ارتباط ضرورى (یا قریب به ضرورى) بین افکار خاصى که فاعل دارد و عمل وى به نحوى خاص را مى‏گیرد; و این تنها بدین معنا مى‏تواند باشد که آن بیانگر مصداق قانونى روان‏شناختى است، این قانون که تابع تحقیق‏پذیرى مستقل است مبنایى صحیح براى تبیین فراهم مى‏آورد. وى در ادامه اظهار مى‏دارد اگر «قوانینى‏» که واقعا با شیوه‏هاى همدلانه طرح شده‏اند بندرت ارزش نام بردن را دارند، این بدین خاطر است که مورخانى که اعتبار شهودى دستاوردهاى همدلى آنها را مات و مبهوت کرده است‏بندرت زحمت این را به خود مى‏دهند که آنها را در معرض آزمون تحقیق‏پذیرى بیشتر قرار دهند. البته خود تبیینها دقیقا به همان انحا و درجاتى ناقص خواهند بود که قوانین مفروض ناقصند.         ادامه دارد...