در سیر تحولات فکرى، فرهنگى و اجتماعى مغربزمین تغییراتى بین دو نیمه سده بیستم مشاهده مىشود.
سال 1997 م. در مجلس ایالت تورنتوى کانادا لایحهاى به تصویب رسید، مبنى براینکه خانمها مىتوانند در مراکز و اماکن عمومى به صورت نیمه عریان ظاهر شوند. تا آن زمان پوشش لازم بود ولى قانون جدید این اجازه را به زن مىداد که نیمه عریان در ملاء عام ظاهر شود. این مسأله تحولى ایجاد کرد، چه از جهت مخالفت با چنین جریانى و چه در جهت عکس. اگر جریانهایى را که در حال شکل گرفتن بوده و تا اندازهاى درونى شده، در مقایسه با دهه 1960 یا 1950 یا 1940 بررسی کنیم، متوجه سیر نزولى شدیدى خواهیم بود، اما این مساله بدان معنا نیست که فقط در کشور «کانادا» این مسائل صورت مىگیرد، بلکه در تمام مراکز غربى این گونه مسائل وجود دارد.
تا سال 1997 در کشور کانادا تقسیمبندى نظام آموزشى از مهد کودک تا دانشگاه و مراحل عادى بر اساس یک بافت دینى صورت مىگرفت، یعنى مدارس کاتولیک و پروتستان وجود داشت؛ اما از سال 1997 نگرش جدیدى نسبت به دین حاصل شد. در واقع احساس مىشد که این تقسیمبندى نوعى نگرش سنتى و ارتجاعى است و باید تغییرى در آن ایجاد شود. آنها گفتند: باید معیار تقسیمبندى را عوض کنیم، بهدلیل بافت فرهنگى که جامعه کانادایى داشت بهصورت آنگروفن و فرانکوفن بر اساس فرانسه زبان و انگلیسى زبان تقسیم مىشد، گفتند: نظام آموزش را هم از این پس بر اساس معیار فرهنگى زبان طبقهبندى مىکنیم. حال این وضعیت را با آن وضعیتى که در دهههاى گذشته شاهد هستیم مقایسه کنید. طبعا وقتى تقسیمبندى بر اساس زبان صورت مىگیرد، متون مذهبى به کنار زده مىشود و به آن صورت درس آداب دینى و یا اخلاق، بر اساس آموزههاى دینى نداریم. آنچه باید بر آن تاکید کرد و با استناد برخى از نظریهپردازان به آن اهمیت بخشید، این است که قاطعانه نمىتوانیم بگوییم این تحولات، ناشى از جریانى تحت عنوان «پستمدرنیسم» است؛ زیرا بسیارى از کسانى که وارد تحلیل پست مدرنیسم شدند گفتهاند این همان ادامه جریان مدرنیسم است، اگر انحرافى وجود دارد، این شدت انحراف است و چنانچه انقلاب و دگرگونى موجود باشد، نتیجه همان جریاناتى است که از سال 1600 میلادى شروع شده و به مراحل شدیدتر از این هم خواهد رسید. مطلب این نیست که تحولاتى صورت نپذیرفته، بلکه موضوع این است که تحولات را بر اساس چه تفسیرى باید تحلیل کرد؟ آیا مىشود گفت یک جریان جدید و یا عصر جدیدى تحت عنوان پستمدرنیسم شکل گرفته؟ مگر مىشود چنین تحولاتى را منسوب به جریان فکرى جدید دانست؟ در اینجا به پست مدرنیسم و اندیشه اخلاقى مىپردازیم. مواضع اخلاقى طبعا در ارتباط با مواضع دینى رقم مىخورد و همان گونه که بیان شد در نگرش پست مدرنیسمها به دین، نوعى بىتوجهى به کدها و علائم جهانشمول مطرح بوده و در اندیشه اخلاقى چنین حالتى ملحوظ است. اما همچنان مشاهده مىکنیم که از کدها و علائم اخلاقى جهانشمول، خبرى نیست، بلکه به نوعى سیستمهاى ارزشگذارى فردى و یا عرفى منعطف شده، ارزشها براساس پسند و ناپسند عرفها و یا عدم تمایل عرف و افراد شکل مىپذیرد. آنچه در نظر پست مدرنیسم معیار ارزشیابى است، بر اساس دو فرهنگ صورت مىپذیرد: فرهنگ درونى، فرهنگ بیرونى.
پستمدرنیستها مىگویند: آنچه معیار ارزشیابى اخلاقى محسوب مىشود این دو فرهنگ است وچون این دو فرهنگ همواره در حال متحول شدن است، یک بودى را در نظر مىگیرد که همیشه در حال تغییر و تحول است، بنابراین هیچ معیار باثباتی را براى اندیشه اخلاقى نمىتوان در نظر گرفت. از طرفى مىگویند: رفتار اخلاقى وقتى توأم با ارزشگذارى گزینش مىشود، آن رفتار است و ارزشگذارى مثبت بخش جدایىناپذیر انتخاب است؛ همان گونه که ارزشگذارى منفى بخش جدایىناپذیر انصراف است، یعنى وقتى فرد عملى را انتخاب مىکند و رفتارى را برمىگزیند، به این دلیل است که براى آن عمل ارزش مثبت قائل است؛ و زمانى که از یک عملى اجتناب مىورزد به سبب ارزش منفى آن است. ولى مىگویند که هیچ همبستگى میان مفید بودن و یا خوب بودن و یا میان شایسته بودن و حق بودن نیست. ممکن است چیزى در نظر فردى شایسته باشد اما حق نباشد؛ و یا چیزى شایسته نباشد ولى حق باشد، به همین دلیل ابعاد وسیع و گوناگونى از ارزشگذارى صورت مىپذیرد که در نقد و بررسى پستمدرنیسم باید به آن پرداخته شود. به هرحال داورى نهایى، از آنِ افراد است. پست مدرنیسم کمال انسانى را اینگونه تعریف مىکند که: انسان مىتواند به عالىترین مرحله خودشکوفایى و حتى به سعادت خویش برسد اما این سعادت تنها از راه تجربه انسان در جهان مادى و طبیعى به دست مىآید و راه دیگرى ندارد. انسان نه اینکه مجموعه انسانى، بلکه فرد انسان مراد است که باید تجربه شخصى و فردى داشته باشد، اما آن تجربه شخصى در تعامل با محیط بیرونى باشد. برای مثال، وقتى مىبینیم که یک فرد انسانى، در ارتباط با یک پدیده محیطى یا صنعتى (یک مداد، ساعت یا...)، اگر بر اساس آنچه از این پدیده منظور شده، رفتار مىکند؛ مىگوییم او صاحب اخلاق است، ولی اگر دیدیم از آن سوءاستفاده مىکند، اینگونه تعبیر مىکنیم که کار ضد اخلاقى انجام داده است. ادامه دارد...