تاریخ انتشار : ۱۷ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۲۲۰۷۵۳

دکتر محمدجواد لاریجانی
1. اندیشۀ مسلط «قطب» و «اقمار»

بیش از پانزده سال است که در میان اندیشمندان امور جهانی بحث آینده چند قطبی جهان مطرح است و پیش‌بینی‌های متعددی برای نقشه سیاسی جهان ارائه می‌گردد و مبتنی بر آن خطوط عملی پیشنهاد می‌شود. اما اولین سئوال اساسی مفهوم «قطب بودن» است،‌ چگونه تعداد قطبها را می‌شماریم؟
ملاک قطب شدن برای یک کشور چیست؟ آیا تنها یک کشور می‌تواند قطب شود یا مجموعه‌ای از آنها نیز می‌توانند به دریافت این عنوان نائل آیند؟
(الف): از زمان مترنیخ و بیسمارک مفهومی از قطب رایج شد که تا عصر حاضر در اذهان بیش از هر مفهوم دیگر رسوخ دارد؛ کشور X را می‌گوییم «قطب جهانی» است اگر:
اولاً: دارای نیروی نظامی برتر باشد، یعنی حداکثر در ردیف قدرت وی در جهان یافت شود و نه برتر از آن؛
ثانیاً: مجموعه‌ای از کشورهای جهان باشند که اقمار کشور X به حساب بیایند؛ همه اعضاء‌ این مجموعه تحت نفوذ و سلطه سیاسی، اقتصادی و نظامی کشور X هستند،‌ اگرچه ممکن است در این امر از شدت و ضعف برخوردار باشند.
ثالثاً: کشورهای قطب تنها یکدیگر را به رسمیت می‌شناسند و امور عالم را از موضع مسئولانه! بین خود حل و فصل می‌نمایند.
رابعاً: مسائل و حوادث بین دولتهای دیگر باید معنای خود را براساس دو رکن پیدا کنند:
اول: ارتباط دولتها با قطبها.
دوم: نحوه برخورد قطبها با یکدیگر در مورد آن مسئله.
خامساً: اوضاع جهان با رابطه قطبها اندازه‌گیری می‌شود: مثلاً اگر قطبها دوره بی‌تشنجی را بین خود می‌گذرانند جهان آرام است؛ اگر رقابت شدید شود تشنج بخشهای مختلفی را در بر می‌گیرد و اگر درگیری نظامی رخ دهد،‌ جنگ حتماً جهانی است!
(ب): با مفهومی فوق از «قطب»،‌ استقلال سیاسی یعنی اینکه کشور باید خود قطب باشد و یا در قمر قطبی قرار نداشته باشد! قطبها فقط استقلال یکدیگر را به رسمیت می‌شناسند و در مورد سایر کشورها معتقدند باید در قمر یکی از آنها قرار گیرد. البته روی این مسئله که در قمر چه قطبی باشد حتی ممکن است جنگ کنند،‌ لیکن با هر تئوری که امکان بدهد کشوری بیرون حوزه اقماری قطبها حیات داشته باشد،‌ مخالفت خواهند کرد. بنابراین اگر کشوری با این سیستم جهانی مخالف باشد در مقابل همه قطبها قرار می‌گیرد!
بدون تردید چنین مفهومی از «قطب» بودن عملاً پس از جنگ جهانی دوم تاکنون بین دو قطب در دنیا یعنی آمریکا و شوروی بر سرتاسر اندیشه‌های سیاسی سایه افکنده است و در بسیاری از موارد کاملاً توضیح‌دهنده ماهیت فعل و انفعالات جهانی می‌باشد.
2. انقلابهای قرن بیستم و مسئله قطبیت
در فرهنگ متداول قطب‌بندی،‌ همواره انقلابهای حقیقی و اصیل مسئله‌ساز بوده‌اند. من به خصوص به سه انقلاب مهم قرن توجه دارم: انقلاب چین، انقلاب هند و انقلاب اسلامی ایران.
(الف): انقلاب چین با هدایت رهبری شدیداً معتقد و پایبند به مارکسیسم - لنینیسم به پیروزی رسید. بنابراین از ابتدا مسئله قطب‌بندی در آن روشن بود: چین یکی از اقمار شوروی شد! باید گفت که در ابتدا آمریکا و شوروی هر دو چنین تلقی از انقلاب چین را پایه سیاست خود قرار دادند. لذا شوروی کمکهای بی‌حساب خود را به چین گسیل داشت، و برای شوروی داشتن قمری به بزرگی و عظمت چین پیروزی بی‌مثیلی به حساب می‌آمد. از سوی دیگر آمریکا اهمیت این شکست را درک کرده و با تمام امکانات به محدود کردن انقلاب چین پرداخت تا حد امکان شکست مهم خود را مهار نماید؛ لذا انواع مشکلات و «شاخصهای» منطقه‌ای و تهاجمات موضعی را بر علیه چین تدارک دید. لیکن مائو در رهبری چین کمونیست و مردم آن هرگز چنین تلقی از خود نداشتند که پس از یک انقلاب عظیم تازه قمر قدرت دیگری شده باشند. مائو کمکهای شوروی را یک وظیفه مکتبی شووری می‌دانست و حمایت چین از موضع شوروی را نیز بخاطر وظیفه برادری ناشی از اعتقاد دو کشور به مارکسیسم لنینیسم توجیه می‌کرد. از سوی دیگر مائو به فرهنگ چین و ارزش آن می‌بالید و لذا معتقد بود که باید مارکسیسم بصورت «بومی» شده و در چین پیاده شود.
دیری نپایید که استالین متوجه شد چینیها بزرگتر از آنند که قمر شوروی بشوند! لذا رفتار شوروی با چین کاملاً عوض شد و حتی کار به درگیری نظامی کشید. شوروی تلاشهای مکرری نمود تا با کودتای نظامی رهبری مائو را ساقط و یک نظام اقماری در چین روی کارآورد. لیکن ممکن نشد! نهایتاً: چین به عنوان یک کشور قدرتمند و بدون منطق قطب‌بندی در جهان ظاهر گشت!
پس از جدایی چین از شوروی، آمریکاییها سعی نمودند شانس خود را در تسلط مجدد بر چین امتحان کنند،‌ لیکن سرسختی مکتبی چین و بخصوص اعتقاد به اینکه چین باید رهبری حقیقی جهان سوم و انقلابات مردمی آن را به عهده داشته باشند مانع هر نوع پیشرفت در روابط چین و آمریکا بود: تا اینکه تحول مهم دیگری در چین اتفاق افتاد: رهبری چین تصمیم گرفت حرکت «بومی کردن» مارکسیسم را تسریع بخشد و به جای تلاش برای رهبری جهان سوم سعی نماید چین را از عقب‌ماندگی فعلی رهانیده و آن را به قدرت عظیم اقتصادی نظامی و سیاسی جهان تبدیل کند. چین به سرعت از مارکسیسم فاصله گرفت و توسعه اقتصادی و پیشرفت صنعتی را هدف عمده و اساسی نمود. بدنبال این تحول چین درصدد توسعه روابط خود با کشورهای پیشرفته صنعتی برآمد که در رأس آنها آمریکا،‌ اروپای غربی و ژاپن بود. در این برهه آمریکاییها درست همان اشتباه شوروی را تکرار کردند: سیاست آمریکا بر این شد که با دامن زدن به نارساییهای اقتصادی و استفاده از جو بازتر شده سیاسی یک حرکت مردمی به راه بیاندازد و چین را به یکی از اقمار خود در آسیا تبدیل کند. حوادث سال 1989 و تظاهرات میدان تین یان مین و دخالتهای آمریکا همه مؤید این نظر می‌باشند. امروز ما می‌توانیم بفهمیم که آمریکاییها هرگز کمتر از روسها اشتباه نکردند! من در سال 1985 در مقاله‌ای کاملاً این وضعیت را تشریح کرده بودم.1 در آن مقاله نوشتم که گمان نکنید چنین آمریکایی شده و یا می‌خواهد بشود،‌ بلکه چین می‌خواهد آمریکای دیگری بشود! امروز برای سیاستمداران شوروی و آمریکا این مسئله روشن شده ‌است که چین بیرون مدارات قطب‌بندی است و قابل فتح نیست. لذا روابط آمریکا و شوروی با چین بر چنین مبنایی در دهه آخر قرن مسیر جدیدی پیدا کرده است. یعنی با بهای سنگین و پس از آزمایشهای خونین، ‌آمریکا و شوروی مجبور به تسلیم در برابر این واقعیت شده‌اند. شاید افراد معدودی امروز به این پیروزی عظیم چین توجه کافی کرده باشند.
(ب): انقلاب هند نمونه دیگری است از انقلابهای حقیقی که با منطق قطب‌بندی جهانی برخورد قابل مطالعه‌ای دارد. انقلاب هند از همان ابتدا کاملاً «هندی» بود. گاندی،‌ با اتکاء‌ بر فرهنگ قوی مذهبی مردم خود توانست انقلاب عظیم هند را به پیروزی رسانده و استقلال این کشور بزرگ را بدست آورد. لیکن در همان آغاز، قطب‌بندی جهانی آن زمان انتقام سختی از هند گرفت. بخش عظیمی از سرزمین هند (پاکستان و بنگلادش امروز) از هند جدا شد. تردیدی نیست که علت توفیق انگلیس در این امر اختلافات عمیق هندوها و مسلمانها بود. در نتیجه هند خود را با دو مسئله عمده روبرو دید: مسئله فقر عظیم اقتصادی و ضعف بنیه دفاعی، رهبران هند به امنیت ملی خود اولویت داده و با اتخاذ سیاست گرایش به مسکو توانستند نیروهای دفاعی خود را بنحو قابل ملاحظه‌ای سامان دهند. بدیهی است بهای این امر را در صحنه سیاسی پرداختند: هند در صحنه بین‌المللی همواره خود را با مسکو هماهنگ و نزدیک نگه می‌داشت. از سوی دیگر در دهه‌های 70 و 80 آمریکا به عنوان مهمترین شریک تجاری هند ظاهر شد! حزب کمونیست در هند آزادانه فعالیت می‌کند و از سوی دیگر هند خود را بزرگترین دموکراسی جهان می‌داند. گاندی و نهرو سیاست «بندبازی» را بین دو قطب قدرت پیشه کردند. غرب دریافت هر قدر به هند فشار بیاورد،‌ هند به شوروی نزدیک‌تر می‌شود. و بالعکس همکاری وسیعتر غرب با هند مسلماً هند را در موضع میانه‌تری نگاه می‌دارد. امروز وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم می‌بینیم که هند تا لبه سقوط به گروه اقمار شوروی نزدیک شده، لیکن توانست خود را نگاه دارد. هند قمر هیچ یک از آمریکا و شوروی نیست و خود اکنون داعیۀ قطب شدن در منطقه را دارد.
(ج): انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 میلادی به پیروزی رسید،‌ یعنی در اوج سیطره فلسفه دو قطبی در جهان. از آن مهمتر از همان آغاز سیاست «نه شرقی نه غربی» جزء لاینفک انقلاب شد هیچ انقلابی چنین آگاهانه و علنی با منطق قطب‌بندی درگیر نشده است. در ابتدا آمریکا و شوروی چندان مسئله را جدّی نگرفتند و چون عوامل آنان در ایران مشغول بودند! بنحو محتاطانه امیدواریهایی داشتند. اما به زودی معلوم شد رهبری امام (قدس سره‌الشریف) جایی برای مداهنه با قطبها باقی نمی‌گذارد! لذا هر دو قدرت شوروی و آمریکا با انقلاب اسلامی مشکل پیدا کردند و باید صریح بگویم که هر دو درصدد از بین بردن آن برآمدند! در ابتدای کار هر دو قدرت به فعالیتهای براندازی داخلی روی آوردند و یکی پس از دیگری نقش بر آب می‌شد. لطف‌الهی و ذکاء‌ و فرزانگی و شجاعت بی‌نظیر رهبری عوامل وابسته به هر دو قطب را یکی پس از دیگری از صحنه بیرون می‌کرد.
مبتنی بر قرائن بسیاری من از همان ابتدا معتقد شدم که مسئله برخورد با ایران در دستور کار مشترک دو قدرت قرار گرفت و به سرعت احساسات یکدیگر را درک کردند! بنحویکه تردید نباید داشت که هجوم عظیم نظامی عراق به ایران اولین محصول این تفاهم مشترک دو قطب بود. لازمه این تز این است که دو قدرت در مورد نتایج بلافاصله این هجوم نظامی نیز به توافقی رسیده باشند. هر دو قدرت شکست نظامی ایران را سریع و بدون تردید می‌دانستند،‌ اما این کافی نیست، پس از شکست چه می‌شود؟ در اینجا اقلاً دو مدل قابل طرح است:
در مدل اول: سقوط رهبری امام (قدس سره الشریف) اصل می‌شود و سپس روی کار آمدن حکومتی بی‌هویت که بر هر دو قدرت امکان و زمان کار بیشتر را می‌دهد آنگاه در مراحل بعدی،‌ برحسب دستاوردهای آنان می‌بایست وضعیت بازی روشن شود.
در مدل دوم: تجزیه ایران محور توافق است تا دو قدرت دعواهای آینده را هم‌اکنون حل و فصل کرده باشند. من معتقدم مدل اول بیشتر به حقیقت نزدیک است،‌ زیرا ایران مهمتر از آنست که هیچ یک از قدرتها بتوانند به راحتی از همه آن صرفنظر کنند.
اما معجزه دیگری اتفاق افتاد: رهبری قدرتمند انقلاب توانست دفاع مردمی و مؤثری را تشکیل دهد که در ابتدا دشمن را متوقف و سپس قدم به قدم وی را به عقب راند. آزادسازی خرمشهر نقطه عطفی در تاریخ انقلاب شد: پیروزی شگرف جندالله و شکست عظیم نظامی لشکر کفر! از این لحظه به بعد صورت مسئله کاملاً تغییر کرد: چگونه باید با ایران پیروز معامله کرد؟ بنظر من از این تاریخ آمریکا و شوروی دو سیاست متفاوت در پیش گرفتند: شوروی مصمم شد که عراق را نجات دهد و آمریکا درصدد جلب‌نظر ایران برآمد. از آنجا که هر دو قدرت از تصمیم یکدیگر خبردار بودند. هر یک در کار خود با شتاب عمل می‌کردند. جریان مک فارلین مبین سیاست ریگان و افزایش عظیم در کمکهای نظامی شوروی به عراق دلیل سیاست جدید شوروی است. در تاریخ 20/11/64 تسخیر فاو اتفاق می‌افتد! یک شاهکار نظامی،‌ بیرون از مرزهای ایران و قابل توسعه در جهات بسیار متعدد! دوباره ابرقدرتها مجبور شدند مسئله را بنحو دقیق بررسی کنند، آمریکا از عکس‌العمل ایران در جریان مک فارلین متوجه شد هیچ جای پایی در ایران ندارد. در چنین شرایطی دو قدرت به توافق جدیدی رسیدند: ایران نباید در جنگ پیروز شود.
حداقل سه نتیجه از این توافق حاصل شده است:
(یک): عراق باید بنحو جدی در جنگ بر علیه ایران یاری شود: این حمایت شامل کمک جدی تسلیحاتی،‌ کمک اقتصادی و از همه مهمتر کمک «عملیاتی» در جنگ است.
(دو): شاهرگ اقتصادی ایران، یعنی قدرت صدور نفت می‌بایست قطع گردد تا ماشین جنگی ایران از کار بیافتد.
(سه): یک حرکت بین‌المللی برای وارد کردن فشار روی ایران بوجود آید تا ایران پیروز را از پیشروی باز دارد.
نمی‌خواهم بیش از این به تشریح مسائل جنگ تحمیلی بپردازم و آن را به اثر دیگری که منحصراً درباره جنگ است احاله می‌دهم،‌ لیکن باید بگویم: اگرچه ایران نتوانست رژیم عراق را سرنگون کند،‌ لیکن توانست استقلال خود را از قطبهای قدرت به بهترین نحو حفظ نماید، با توجه به اینکه ایران از لحاظ جمعیت و وسعت قابل مقایسه با هند و چین نمی‌باشد.
تجربه ایران ضربه مهلک‌تری بر منطق قطب‌بندی متداول‌زده است،‌ یعنی یک کشور کوچک مانند ایران می‌تواند در مقابل قدرتهای قوی که هر یک «قطب» هستند بایستد و میدان عمل داشته باشد. این همان چیزی است که هنری کی سینجر در میزان تصدی وزارت خارجه آمریکا در سال 1973 از آن با نگرانی یاد می‌کند: «در آینده ممکن است کشورهایی یافت شوند که بتوانند اعمال نفوذ سیاسی کنند در حالیکه نه قدرت نظامی قوی باشند و نه قدرت اقتصادی مهمی!»2
3. زمینه‌های عمده نارسایی مفهوم کلاسیک «قطب‌بندی»
(الف): همانطور که در بند قبلی اشاره کردیم. ظهور انقلابهای اصیل مانند انقلاب چین و هند و بخصوص انقلاب اسلامی ایران،‌ برندگی اصلی که در تز قطب – قمر وجود داشت از بین برد؛ زیرا این تز مبتنی بر این فرض است که هیچ کشوری نمی‌تواند خارج از حوزه اقماری وجود داشته باشد؛ به عبارت دیگر هر کشور یا باید خود قطبی باشد در جهان و یا قمر یک قطب. انحلال این اصل یعنی تنها در چهارچوب سیستم قطبها قابلیت عمل سیاسی تعریف نمی‌شود بلکه می‌تواند خارج از آن نیز وجود داشته باشد. بنابراین همه مشکلات عالم را نمی‌توان بین دو یا چند کشور حل و فصل نمود. کشورهایی می‌توانند وجود داشته باشند که خود قادر به اقدام سیاسی و تصمیم‌گیری هستند، نه تنها در مورد خود بلکه در مورد دیگران نیز!
(ب): مودر دیگر ظهور قدرتهای اقتصادی است،‌ یعنی قدرتهایی که در همان بستر چند قطبی رشد کردند و خود با قدرت عظیمی ظاهر شدند،‌ که مهمترین آنها اروپای غربی و در رأس آن آلمان غربی و حوزه جنوب شرقی آسیا (Pacific) و در رأس آن ژاپن می‌باشد. این کشورها به علت قدرت عظیم اقتصادی و درصد بالای تولید جهانی که به خود اختصاص دادند بناگاه بصورت یک واحد با قابلیت اقدام مستقل ظاهر شدند. برای آمریکا وضعیت بسیار پیچیده‌ای بوجود آمد: از یک سو اساس رابطه و سلطه آمریکا با اروپای غربی و ژاپن بر مبنای آزادی اقتصادی و صنعتی این کشورها است و از سوی دیگر این «اقمار» از قطب اصلی جلوتر افتادند. آمریکا نمی‌تواند به اروپای غربی و ژاپن بگوید شما آهسته‌تر رشد پیدا کنید تا از من جلوتر نباشید! به عبارت دیگر چهارچوب قبلی رابطه قطب و قمر دیگر در این موارد جوابگو نمی‌باشد.
(ج): مسئله مهم دیگر فروپاشی نظام و تفکر مارکسیسم – لنینیسم در شوروی و اروپای شرقی است. بحث مستقلی برای بررسی این پدیده بسیار مهم تاریخ ضروری است، ‌اما از جهت ربط به موضوع ما کافی است اشاره نمایم که گورباچف از همان ابتدا مسئله اصلاحات (با تغییر نظام – پروستریکا) را با دو مسئله مهم دیگر همراه نمود: یکی مسئله فضای باز سیاسی داخلی (گلاس نوتز) و دیگر مسئله ایده‌های جدید در روابط خارجی. اولی برای دو منظور عمده بود: یکی غیرقابل برگشت کردن تغییرات و دیگر باز کردن درهای شوروی به روی جهان. از سوی دیگر ایده‌های جدید هر قدم که در تغییرات داخلی برداشته شده ‌است را بلافاصله در صحنه بین‌‌المللی «نقد» نموده است!
شوروی با یک ابتکار عمل بسیار حساب شده تمام ساختار قبلی استراتژیک در اروپا را بهم ریخت و گلیم سلطه را از زیرپای آمریکا کشید! مسلماً آمریکا ضرر بسیار مهم سیاسی در این مورد خورده است. البته از لحاظ اقتصادی این ضرر از قبل ظاهر شده بود. شوروی قبل از اینکه آمریکا بتواند طرحی را پیاده کند، ‌یکباره صورت مسئله را در تعادل امنیتی اروپا تغییر داد! دیگر شوروی خطری برای اروپا محسوب نمی‌شود،‌ و خود نیز رفتاری «اروپایی» پیشه کرده است. اروپای شرقی نیز بصورت بهترین زمینه‌های کار اقتصادی برای اروپای غربی ظاهر گشت. به عبارت دیگر نظام سلطه مبتنی بر تئوری قطب – قمر در موفق‌ترین زمینه خود یعنی اروپا یکباره فرو ریخت!
(د): امروز ما در اروپا شاهد ظهور و توسعه تفکری هستیم که برای «اروپا» با عنوان یک مجموعه منسجم و مستقل شأن و مقامی قائل است. هانس دیتریش گنشر، وزیر امور خارجه آلمان غربی در یکی از سخنرانیهای اخیر خود می‌گوید: «امروز سرتاسر اروپا به سوی آگاهی ویژه‌ای از ماهیت مشترک و ارزشهای خاص خود که همه در تکوین آن سهم داشته‌اند، می‌رود. امروز این فرصت را اروپا دارد که رسالت تاریخی خود را انجام دهد. اما این بار به عنوان قدرتی که در خدمت صلح است. برای اینکه اروپا اهمیت شایان خود را درمی‌یابد، ‌زیرا باید مدلی باشد برای فرهنگ جدید صلح اروپایی.»3
ایده اروپای متحد 1992 و همچنین تز «خانه بزرگ مشترک اروپا»‌ از یک سو می‌خواهد با بهم پیوند دادن مجموعه کشورهای اروپایی و بکارگیری پیشرفت عظیم علمی و تکنولوژیک آن یک قدرت 400 میلیون نفری پیشرفته ایجاد کند و از سوی دیگر این قدرت در تمام جهان صحنه عمل مستقل اروپایی داشته باشد! با جرأت می‌توان گفت که در مقابل این اندیشه اروپایی نه آمریکا و نه شوروی قدرت مقاومت دارند! امواج این حرکت بر بستری فرهنگی – تاریخی استوار است و خود با بالندگی اقتصادی و صنعتی به پیش می‌تازد. نه تنها مفهوم قطب و قمر بهم خورده است اصلاً مسئله ظهور قدرتهای دسته جمعی پیدا شده ‌است!
بطور خلاصه، در دهه آخر قرن بیستم آنچه را که از پیش از بیست سال پیش در مورد فروپاشی نظام دوقطبی در آثار اندیشمندان سیاسی ظاهر شده است را به عیان شاهد هستیم.
4. شکل‌گیری مفهوم جدید «قطب‌بندی» در صحنۀ جهانی:
(الف): با توجه به تحولات در زمینه‌های ذکر شده در بند قبلی،‌ به تدریج مفهوم جدیدی از «قطب بودن» ظاهر شده است این مفهوم جدید مبتنی است بر یک مفهوم کلیدی: «قدرت علم (اقدام) در بیرون مرزها» یعنی یک کشور بتواند در کشور با کشورهای دیگر عمل نماید. این عمل می‌تواند آثار اقتصادی، سیاسی و یا نظامی داشته باشد. در گذشته البته نوع آن غالباً نظامی بود: اقدام آمریکا در ویتنام، گرانادو... اقدام شوروی در لهستان و مجارستان و افغانستان؛ اقدام کوبا در آنگولا؛ اقدام فرانسه در مالی و... اینها همه موارد نظامی بود. اما در دهه گذشته اقدامات مهمی وجود دارد که هیج یک نظامی نیستند؛ مانند فشار اقتصادی آلمان بر فرانسه پس از روی کار آمدن مجدد دولت میتران، بنحویکه وی مجبور شد چند بار قیمت فرانک را در مقابل مارک تنزل دهد و برای جلوگیری از «پاتک» آلمان در مسائل اروپا به وی باج بدهد. نمونه دیگر تصمیم ایران در مسئله سلمان رشدی است. فتوای تاریخی حضرت امام(قده) سبب بروز فشارهای سیاسی زیاد بر اروپا و انگلیس شد. کشوری مانند ایران که نه از لحاظ نظامی و نه اقتصادی قدرت مهمی است توانست در تمام دنیای غرب «اقدام» سیاسی جدی بنماید!
(ب): با در نظر گرفتن مفهوم فوق از «اقدام» کشوری قطب جهانی است که از لحاظ اقدامات بیرون مرزهایش در رده اول باشد یعنی در صحنه جهانی قابلیت اقدام (عمل) برتر باشد. بهمین ترتیب، کشوری قطب منطقه‌ای است که در یک منطقه خاص دارای قدرت اقدام برتر باشد.
(ج): اکنون می‌توانیم مفهوم جدید سلطه را نیز بدست آوریم: کشور A بر کشور X دارای سلطه است در صورتیکه به علت قدرت اقدام زیاد در کشور X بتواند قدرت تصمیم‌گیری رهبران آن را به میزان قابل توجهی دراختیار بگیرد. یا به عبارت دیگر: حتی در مسائل مهم داخلی خود،‌ رهبران کشور X قدرت تصمیم‌گیری نداشته و باید با کشور A هماهنگ نماید.
لازم به تذکر است که استقلال مساوی «عدم وابستگی نیست بلکه شاخصه اصلی آن قدرت تصمیم‌گیری مستقل است. اگر رهبران یک کشور به هر علت این قدرت را در مسائل مهم از دست بدهند آن کشور تحت سلطه می‌رود و استقلالش خدشه‌دار می‌شود. بنابراین همراه با ظهور مفهوم جدید از «قطب جهانی» قدرت، ما مفهوم تازه‌ای از سلطه را نیز داریم: اگر در سابق رهبران کشورهای تحت سلطه افراد دست‌نشانده‌ای بودند، ‌امروز افراد صادق و مورد اعتماد می‌توانند در عمل بخشهای مهمی از قدرت تصمیم‌گیری خود را از دست بدهند! یعنی دموکراسی و سلطه جدید می‌تواند مورد قبول اکثریت یک ملت نیز قرار گیرد! مردم شاهد توپ و تانک نیستند،‌ و هرچه دلشان می‌خواهد می‌گویند: اما نان و امنیت و امکانات حیاتشان به تصمیم دیگران وابسته است؛ و لذا بنحو طبیعی سعی می‌کنند «بفهمند»! و رهبران خوب و صادق خود را درک کنند! بنظر من این سلطه به مراتب خطرناکتر و دیرپاتر از نوع قدیمی‌تر آنست.
5. به سوی جهان چند قطبی:
اکنون می‌خواهیم مبتنی بر مفاهیمی که بنا نهاده‌ایم و تصویری که از اوضاع جاری دادیم به پیش‌بینی آینده بپردازیم. من از مشکلات و خطرات چنین کاری آگاهم! حتی از لحاظ متدلوژیک نیز نقاط مبهمی را در مقابل خود دارم. در عین حال معتقدم هیچ یک از این موانع نمی‌تواند ما را از میوه درخت «معرفت سیاسی» محروم نماید.
(الف): باید دهه آخر قرن بیستم را دهه شکل‌گیری نامید؛ در این دوره قطبهای جدید شکل می‌گیرند و روابط نوین جهانی ظاهر می‌شوند. در اوائل قرن بیست و یکم ما شاهد اقلاً چهار قطب جهانی خواهیم بود:
آمریکا،‌ اروپا،‌ ژاپن، شوروی. در بیان فوق دو نکته ملحوظ بوده:
اولاً کلمه «اقلاً» گویای اینست که شرایط جهانی می‌تواند قطب یا قطبهای جدیدی را نیز بزاید! در این باره توضیح بیشتری خواهم داد.
ثانیاً: من قطبها را به ترتیب حروف الفبا آوردم. چرا؟ چون ارزیابی قدرت نسبی آنان را کاری دشوار می‌دانم! شاید چند سال بعد بتوانیم در این باره هم دقیق‌‌تر صحبت کنیم.
(ب): در عین دشواری مقایسه قدرت نسبی قطبها،‌ می‌توان برخی روابط بین آنان را پیش‌بینی کرد:
آمریکا و ژاپن با یکدیگر هماهنگی و اتحاد بیشتری خواهند داشت و در مقابل شوروی و اروپا به یکدیگر نزدیکتر خواهند بود. آمریکا در مقابل تحولات جاری سیاستی مبتنی بر دو اصل عمده خواهد داشت:
(1) مهار اروپا
(2) جبران کاهش نفوذ در اروپا برای مهار اروپا. آمریکا سعی خواهد کرد از اهرمهای متعددی استفاده کند:
استحکام محور آمریکا – انگلیس؛ زیرا انگلیس به علل سیاسی همواره عنصر مزاحم در اتحاد اروپا است، تا جایی که در سال گذشته مسیحی بازار اروپا تصمیم گرفت مصوبات را با بازده رأی به تصویب برساند! و رأی انگلیس را نادیده بگیرد. البته از لحاظ اقتصادی انگلیس نمی‌تواند جدا از اروپا باشد.
قدرت پوند به حفظ نسبت آن با مارک آلمان است نه رابطه آن با دلار! لیکن تفکر سیاسی حاکم بر انگلیس،‌ مسائل تاریخی و امثال اینها همواره طالب نوعی برتری اروپایی برای جزیره است که دیگر موردی ندارد! آمریکا سعی خواهد کرد که انگلیس را به عنوان یک پایگاه اروپایی و مزاحم برای اتحاد اروپا درآورد.
- تغییر نقش ناتو و ترکیب آن؛ لرد دیزمی (دبیرکل سابق ناتو) می‌گفت هدف ناتو سه چیز است: شوروی را خارج از «اروپا» نگه دارد، از این سه هدف دوتای اول آن تقریباً از دست رفته است و می‌ماند سوم! شاید بتوان گفت از این ببعد هدف ناتو – اگر ناتوئی باقی بماند – تنها پایین نگه داشتن کل اروپا است.
برای جبران کاهش نفوذ آمریکا در اروپا،‌ طبیعی‌ترین کار اینست که آمریکا سعی نماید در مناطق دیگری در جهان حضور و سیطره سیاسی خود را افزایش دهد،‌ تا در سطح کل جهان و یا به عبارت متداول، در مقیاسی «جهانی» ‌قدرت آمریکا کاهش را نشان ندهد. بنابراین باید گفت چه مناطقی باید طعمه‌های جدید با حوزه‌های افزایش فعالیت آمریکا باشند؟
بنظر من،‌ با توجه به اهمیت و سابقه، اقلاً سه منطقه مهم را می‌توان نام برد: حوزه اقیانوس آرام (پاسیفیک)، خاورمیانه و منطقه خلیج‌فارس (و اقیانوس هند).
- در حوزه پاسیفیک افزایش حضور آمریکا در قدرت ژاپن و استحکام محور ژاپن - آمریکا ظهور خواهد داشت. روی همین حساب باید شاهد «سیاسی‌تر» شدن ژاپن باشیم و حتی نظامی‌تر شدن آن! کلاید پرستویچ Clyde Prestowitz مولف کتاب «اماکن تجاری – Trading Places» که درباره مذاکرات تجاری آمریکا و ژاپن است، اخیراً در مقاله‌ای می‌نویسد.
«حرکات آمریکا نشان‌دهنده اولویتی است که به مسئله امنیت پاسیفیک می‌دهد. در واقع این تحرکات نشان‌دهنده استراتژی جدید آمریکا مبنی بر جبران نفوذ در حال افول خود از طریق ایجاد جبهه تهاجم جدید که در آن ژاپن حضور دارد می‌باشد در حالیکه از یکسو رهبری آمریکا را پذیرا است و از سوی دیگر بیلان مخارج را خود می‌پردازد!»4
- در خاورمیانه اولین اقدام آمریکا در لبنان خواهد بود بنظر من اجلاس طائف آغاز دور جدیدی است که در آن آمریکا مستقیماً با سوریه معامله کرده‌است. آمریکا حضور سوریه در لبنان را تحمل کرده، مقدمات عزل میشل عون را تهیه می‌کند و در عوض سوریه باید ایران را از لبنان بیرون کرده و حزب‌الله را از بین ببرد! قرائن بسیاری نشان می‌دهد که این معامله قدم به قدم به پیش می‌رود.
- در منطقه خلیج‌فارس،‌ اولین حرکت آمریکا تشکیل یک جبهه عربی بر علیه ایران است. بنظر آمریکا ایران اسلامی را باید مهار و «تعدیل» کرد! در این مسیر حتی آمریکا حاضر است عراق را به عنوان ژاندارم اقلاً موقت منطقه علم کند. البته همواره این سیاست طرف دو خود را ملحوظ دارد. مهار و تعدیل انقلاب اسلامی در ایران یکی از نتایج این تئوری اینست که در منطقه خانگی ما چشم‌انداز صلح و امنیت چندان مساعد نیست. نتیجه دیگر آنست که شوروی می‌تواند در مقابل انفعال در مسئله منطقه، در اروپا از آمریکا امتیاز بگیرد. و نتایج دیگر نیز قابل استنتاج است که از بحث فعلی بیرون می‌باشد.
(ج): آیا بسوی امنیت بیشتر بین‌الملل می‌رویم؟ آیا جهان در دهه یا دهه‌های آینده آرام‌تر و مستقرتر و امن‌تر خواهد بود؟ برای پاسخ بدین سئوال مقدماتی ضروری است:
(1): اندیشه حاضر با مفهوم امنیت بر مبنای در حال انحلال سیستم دو قطبی انس و الفت دارد: در این چهارچوب،‌ مسائل جهانی معنای اصلی خود را موقعی می‌یابند که در ارتباط با دو قدرت جهانی مطرح شوند؛ و لذا وضعیت «امنیت جهانی» تابع وضعیت رابطه دو قدرت است. اگر این رابطه متشنج باشد،‌ می‌گوییم امنیت جهانی در خطر است و بالعکس. اگر این رابطه دوستانه باشد دنیا را امن‌تر می‌بینیم. در این مفهوم متداول، دو قدرت جهانی با روش تعادل قوه نظامی امنیت خود را حفظ می‌کنند؛ لذا امنیتی پرخرج ولی قابل کنترل دارند. از سوی دیگر، اقمار قطبهای قدرت نیز با اتکای بیشتر به قدرت محور امنیت خود را تامین می‌کنند. یعنی در این سیستم، هرکس بیشتر نوکر باشد امن‌تر است! بالاخره اگر کشوری مستقل باشد و بخواهد مستقل بماند بدترین امنیت را دارد! جهان بکباره به کام دو قدرت و سپس نوکران آنان است،‌ هرکس مستقل‌تر باشد ناامن‌تر است!
(2) یک نکته مهم اینست که مفهوم اصیل و ریشه‌دار نفس امنیت ،‌یا امنیت مطلق نیست، بلکه «احساس امنیت» است. بنابراین اگر بخواهیم وضعیت امنیت جهان را در سیستم چند قطبی جدید بفهمیم باید وضعیت «احساس امنیت» را در نقاط مختلف عالم بررسی کنیم.
(یک): مسلم برای یک قدرت جهانی زندگی در جهان چند قطبی ناامن‌تر است،‌ زیرا پارامترهای بازی بسیار متنوع‌تر می‌شوند و مهار آنها سخت‌تر! اگر در نیم قرن گذشته آمریکا و شوروی می‌توانستند امنیت خود را با خرج زیاد ولی با اطمینان بیشتر تهیه کنند در قرن آینده حتی اگر خرج امنیت بالا برود باز تهیه آن مشکل‌تر است و لذا به طور کلی برای قدرتهای جهانی امنیت مقوله‌ای دشوارتر است.5
(دو): دوره معاصر برای اروپا بهترین دوره احساس امنیت است؛ زیرا تاکنون اروپا اسیر تقسیم دو قطبی جهان بود و اکنون خود را از این مسئله فارغ می‌بیند. دو سال قبل،‌ هنگامیکه سخت درگیر تنظیم روابط ایران با بازار مشترک بودم،‌ بنحو مکرر با گنشر و اندروتی مذاکره داشتم،‌ زیرا معتقد بودم و هستم که این دو سیاستمدار برجسته اروپایی بیش از دیگران و زودتر از آنها به عمق و اهمیت آنچه در ایران اتفاق افتاده پی برده‌اند و استحکام حکومت اسلامی را درک کرده‌اند و لذا اهمیت رابطه با ایران را نیز خوب می‌دانند. در غالب مذاکرات، پس از بحثهای دو جانبه، معمولاً لحظاتی را به بحث درباره آینده اروپا و امینت آن می‌پرداختیم. گنشر همواره از اتحاد دو آلمان و یکپارچگی اروپا سخن می‌گفت، و من گاهی آن را حمل بر شدت تعصب ملی وی می‌کردم. در یکی از این بحثها وقتی من رابطه اتحاد دو آلمان را با امنیت کل اروپا مطرح کردم،‌ وی با حالت پرهیجانی گفت: «حقیقت اینست که خط فاصل آمریکا و شوروی و یا به عبارتی شرق و غرب از وسط آلمان و در واقع اروپا می‌گذرد، چرا؟ چرا اروپا باید جور تقابل دو قدرت را بکشد؟»
البته نباید فراموش کنیم که وضعیت جدید بخاطر سقوط کامل مارکسیسم است والاّ در دوره تحرک و قدرت مارکسیسم، (اروپا در معرض سقوط کامل در دامن کمونیسم بود و اروپا هر بهائی را برای جلوگیری از این امر می‌پرداخت. شاید بتوان گفت که اروپا توسعه پس از جنگ خود را مدیون امنیت، یا نظام امنیتی بوجود آمده است. اما این داستان دیروز است،‌ امروز اروپا خود به سوی یک قدرت جدید سیر می‌کند. «قدرت جهانی دسته جمعی»! و مجدداً امنیت مورد نیاز تحول یا تکامل دوره جدید را در اختیار دارد. این همان چیزی است که «سیاست امنیت جمعی اروپا – European – Operative Secuity Policy» خوانده می‌شود.
(سه): دوره جدید برای غالب اقمار آمریکا و شوروی بدترین وضعیت امنیتی را بوجود آورده است؛ کشورهایی که عادت کرده بودند با نوکری امنیت خود را تامین کنند بناگاه خود را در «خلاء» احساس می‌کنند؛ و از آنجا که این‌گونه حکومتها هیچ پایگاهی بین مردم خود ندارند لذا قاعدتاً باید در نگرانی جدّی باشند. بخصوص باید توجه شود که این‌گونه حکومتها با اطراف خود در یک تعادل متکی به قطبهای قدرت روابط برقرار کرده بودند والاّ بین آنها هزاران عامل تشنج‌زا وجود دارد، از تخاصمات شخصی گرفته تا مسائل تاریخی و نژادی وقتی تعادل متکی به قطبها بلرزد سوءظن شدیدی در روابط اقمار بوجود می‌آید؛ لذا هر یک به سوی تسلیح هرچه بیشتر خود سیر خواهند کرد؛ بنابراین برای اقمار دوره متشنج و ناامنی است.
(چهار): چین، پس از یک نوسان به سوی آمریکا،‌ مجدداً زمینه مثبت جدی در روابط خود با شوروی می‌بیند و لذا باید گفت بنحو چشمگیری از امنیت بالاتری بهره‌مند است. بخصوص مسایل کامبوج و ویتنام نیز در آستانه حل به نفع دوستان چین است.
(پنج): هند همه عوامل لازم برای تبدیل به یک قدرت منطقه‌ای را در اختیار دارد تنها عاملی که کم دارد انسجام داخلی است. بنابراین برای هند نیز دهه جدید هیچ تهدید امنیتی بین‌المللی ایجاد نمی‌کند.
(شش): کوبا و نیکاراگوا دوره بسیار سخت و بدی را آغاز کرده‌اند،‌ ایالات متحده در قاره آمریکا سیاست توسعه و تعمیق سلطه را با شدت و جدیت بیشتری دنبال می‌کند و در این حال ‌این دو کشور تاکنون در پناه امنیت دو قطبی توانستند خود را حفظ کنند و هم‌اکنون کاملاً شناور شده‌اند. در اوائل سال 89 در آخرین ملاقاتم با کاسترو همین سئوال را مطرح کردم؛ با نگرانی و یأس گفت: «هفته دیگر گورباچف به هاوانا می‌آید؛ صریحاً به وی خواهم گفت: پروسترویکای شما برای ما چه داشته است؟ شما می‌بایست در تفاهمات خود با واشنگتن امنیت ما را تضمین می‌کردید!» یعنی ظاهراً چنین نشده است و اگر شد کاملاً نشده است!
البته سایر کشورهای منطقه هم همین مشکل را تا حدودی دارند،‌ مگر آنانکه دارای حکومتی کاملاً دست نشانده‌اند؛ اما حکومتها مستقل‌تر و دموکراسی‌های نوپای آمریکای لاتین روزگار بدی را از لحاظ امنیت در پیش خواهند داشت و جالب است که مستقیماً از سوی ایالات متحده تهدید می‌شوند.
(هفت): وضعیت جمهوری اسلامی کاملاً منحصر بفرد است؛ از یکسو شکستن منطق دو قطبی در جهان،‌ همانطور که اشاره شد،‌ پیروزی مهمی برای اندیشه سیاسی نه شرقی نه غربی ایران است. زیرا سیستم کلاسیک قطب‌بندی جهانی مبتنی بر این اصل است که هر کشوری باید از جمله قطبها باشد و یا از زمره اقمار؛ خارج از دایره اقماری هر نظامی محکوم به فنا است. انقلاب اسلامی در ایران از همان ابتدا با این فکر به معارضه پرداخت و اگرچه بهای سنگینی تاکنون پرداخته است لیکن باید اذعان داشت که پیروزی عظیمی نیز بدست آورده ‌است. چند قطبی شدن جهان مسلم به نفع تفکر سیاسی ایران است. بنابراین در درازمدت ایران اسلامی احساس امنیت بهتری خواهد داشت. اما روی دیگر سکه حکایت دیگری دارد! در دوره جدید احتمال فشارهای جدّی منطقه‌ای که عمدتاً توسط آمریکا سازماندهی و تحریک شده است،‌ امنیت ایران را تهدید می‌نماید، بنابراین می‌توان گفت: ایران از یک دوره احساس امنیت کمتر به سوی دورۀ امن‌تر سیر خواهد کرد.