تاریخ انتشار : ۱۷ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۴۵  ، 
شناسه خبر : ۲۲۰۷۸۰
مقدمه: مقاله‌ای که در پی از نظر خوانندگان می‌گذرد، برگرفته از یادداشت‌های یک سخنرانی درباره امپریالیسم آمریکا در دهه 1990 است که توسط پال سوئیزی (Paul M Sweezy) در دانشگاه شفیلد آمریکا در آوریل 1988 ایراد شد. این مقاله از نشریه (REVI EW OF THE MONTH) شماره اکتبر سال 1989 برگردان شده است و در دو بخش از نظر خوانندگان گرامی می‌گذرد. سرویس خارجی اطلاعات

مایلم راجع به موضوع‌های زیر بحث کنم: امپراتوری ایالات متحده در اواخره دهه چهل و اوایل دهه پنجاه شکل گرفت و به سلطه بلامنازع در سیستم جهانی سرمایه‌داری دست یافت. علائم زوال آن،‌ چه داخلی و چه خارجی، که در اوایل دهه شصت آشکار می‌شد،‌ در خلال کسادی سال‌های 74 – 1973 و شکست در ویتنام به اوج خود رسید. تا نیمه دوم دهه هفتاد، زوال داخلی و خارجی بطور پیوسته ادامه داشت. عصر ریگان (88 – 1980)،‌ با تلاشی ناموفق در بازگشت به موقعیت پیشین، خاتمه دادن به سیر مداوم زوال و پایان دادن به از هم پاشیدگی، مشخص بود.
دهه نود، شاهد تجزیه امپراتوری جهانی ایالات متحده و جانشین شدن سیستمی متشکل از بلوک‌های رقابتی مبادله – و – پول به جای آن خواهد بود. من با تأکید بر گرایش‌ها و پیشرفت‌های عمده،‌ به طور خلاصه هر یک از این دوره‌های فرعی را تفسیر می کنم و از هرگونه کوششی برای ارائه تحلیلی سیستماتیک و بالطبع تحلیلی جامع،‌ اجتناب خواهم کرد.
ایالات متحده با رهبرانی که دارای ایده‌های نسبتاً روشنی از آنچه می‌خواستند انجام دهند بودند، پا به جنگ جهانی دوم گذارد. امپراتوری‌های رقیب می‌رفتند تا متلاشی شوند – انگلیسیان در سراسر جهان،‌ آلمانیان در اروپا،‌ و ژاپنیان در آسیا و اقیانوس آرام – و بدین‌ترتیب همه جهان بر روی بازرگانی و سرمایه‌گذاری ایالات متحده گشوده می‌‌شد. مراکز اقتصادی و مالی این امپراتوری‌ها،‌ به عنوان شرکایی کوچک و به شدت وابسته به ایالات متحده تنزل می‌یافتند. و بنیادهای جدید بین‌المللی – پایه طلا – دلار،‌ آی ام.اف، بانک جهانی و گات – امپراتوری جدید را تحت استیلای ایالات متحده متمرکز می‌کرد؛ در این میان اتحاد شوروی و اقمار اروپای شرقی‌اش در خارج از آن قرار می‌گرفتند.
در پایان جنگ، بیشترین قسمت اهداف در حال بدست آمدن بودند: ایالات متحده پیشاپیش بعنوان قدرت مسلط جدید بر فراز یک امپراتوری جهانی قرار گرفت که با وسعت و پیچیدگی بی‌سابقه‌ای در حال ایجاد بود.
در هر حال،‌ مشکلات مربوط به سازماندهی،‌ نگه‌داری و به دست آوردن حداکثر سود از این مجموعه شکل نگرفته وابستگان و موکلین، باقی مانده بود که می‌بایست حل می‌شد. بدیهی است که این موارد برای ایالات متحده مسایل بسیار غامضی به شمار می‌رفت و تجربه گذشته این کشور، آمادگی لازم را برای مواجهه با این مشکلات فراهم نیاورده بود. با وجود این در پایان جنگ، قدرت ایالات متحده نسبت به بقیه کشورهای جهان هنوز آن قدر زیادتر بود که طبقه حاکمه،‌ و شاید اغلب مردم کشور نیز،‌ به نحو روشنی اطمینان یافتند که برای پوشیدن ردای رهبری جهان،‌ شایستگی دارند. به نظر می‌رسید «قرون آمریکایی» هنری لیوس، با آغازی بسیار فرخنده فرا رسیده است واشنگتن با وجود داشتن حق انحصاری «اسلحه آخر» برای مدتی بسیار کوتاه به تمایل عمومی برای بازگشت به «حالت عادی»‌ و، خارج شدن از وضع بسیج و کار انداختن ماشین عظیم نظامی زمان جنگ تن در داد.
اما هر تصوری در مورد استواری و ایمنی امپراتوری تازه عمری کوتاه داشت. چین به عنوان یکی از «جواهرات تاج» تقریباً‌ بلافاصله شروع به لغزیدن کرد و با پیروزی انقلاب در سال 1949، کاملاً‌ کنده شد. یک سال بعد،‌ جنگ کره درگرفت که به وسیله «سینگ من ری» و حامیان آمریکایی‌اش استقبال – اگر نگوییم ایجاد – شد.
چین و کره نشان دادند که امپراتوری در مقابل انقلاب از درون و تهاجم از بیرون، هر دو تحت رهبری کمونیستی‌، آسیب‌پذیر است. لذا ضرورت نوسازی تسلیحاتی وسیع رسمی،‌ ایجاد شبکه جهانی اطلاعاتی و تشکیل نیروی شبه‌نظامی ضدبراندازی غیررسمی، از اینجا ناشی می‌شد.
در این ضمن،‌ مبارزه برای استقلال ملی در یونان و تغییر جهت سیاسی چکسلواکی به بلوک شوروی، هر دو تحت رهبری کمونیستی،‌ به عنوان تهدید یا اقدام عملی در زمینه کاهش حوزه تسلط ایالات متحده در غرب محسوب می‌شد،‌ اینها درس‌های مشابهی بود که در اروپا آموخته شد.
البته طبقه حاکمه ایالات متحده، همه این رویدادها را چه در آسیا و چه در اروپا،‌ به مشابه تجلی مانورهای پشت‌پرده شوروی برای گسترش دامنه قدرت خویش، تلقی می‌کرد. در واقع این دیدگاه هیچ پایه و اساسی نداشت،‌ زیرا اتحاد شوروی کاملاً‌ وامانده و غرق در مشکلات داخلی‌اش بود؛ سیاست‌های بین‌اللمللی در آن هنگام جبراً تدافعی بود. علاوه بر این، همه چنین رویدادهایی در آسیا و اروپا،‌ نتیجه منطقی اوضاع طوفانی آن نواحی بود و جداً نیاز به توضیحات پیچیده داشت. اما از دیدگاه واشنگتن، مهم این بود که بتواند مسکو را به عنوان منبع همه اغتشاش‌ها و تهدیدات معرفی کند. به مردم آمریکا نیز نظیر همه ملل جهان وعده زندگی بهتر پس از جنگ داده شده بود،‌ مردم آمریکا یقیناً در حالتی نبودند که بتوانند بار اضافی امپراتوری جهانی را تقبل کنند،‌ ضرورت تسلیح مجدد را بلافاصله پس از حمام خون بزرگ 45 – 1939 تأیید نمایند. و با جنگ‌ها و خونریزی‌های احتمالی بیشتری در آینده‌ای نامعلوم،‌ مواجه شوند.
نظر آنان نسبت به اتحاد شوروی نیز،‌ به علت نقش این کشور در خنثی کردن تهدیدهای آلمانیان و ژاپنیان تنها حاکی از دوستی و حق‌شناسی بود. بدین‌ترتیب، امکان ایفای نقش جدید ایالات متحده در جهان، در گروه ایجاد تغییراتی عمیق در حالت و نظر مردم آمریکا قرار داشت. و این مهم نیز به نوبه خود از طریق وادار کردن آنان به پذیرفتن این امر حاصل می‌شد که، این‌بار با دشمنی تازه و به مراتب خطرناکتر از دشمنی که در جنگ جهانی دوم شکست خورد،‌ مواجه‌اند.
در واقع این وظیفه آنچنان مشکل بود که تصور می‌شد حتی فراتر از توانایی طبقه قدرتمند،‌ مجرب، و مدبر حاکمۀ ایالات متحده باشد. ولی معلوم شد که موضوع بدین‌صورت نبوده است. همه عوامل بازدارنده به نوعی مبارزه شامل: تبلیغ، فشار اخلاقی و تعقیب و آزار سیاسی/ قانونی برای بدنام کردن کمونیسم به عنوان یک ایدئولوژی، جنبشی سیاسی، توطئه‌ای بین‌المللی،‌ و یک ماشین نظامی فوق‌العاده قدرتمند – شیطانی که مغز و اعصاب آن در مسکو قرار داشت و شاخک‌های حساس آن در سراسر جهان گسترش یافته بود،‌ تهدیدی فراگیر که تنها ایالات متحده توانایی سازماندهی مقاومتی پیروزمندانه در مقابل آن را دارد. تلقی می‌شد. برای دگرگون کردن افکار آمریکائیان تنها چند سالی لازم بود؛ حتی قبل از وقوع جنگ کره، ‌ضدکمونیسم به مذهب جدیدی در کشور و همچنین به صورت اصل رهبری در همه سیاست‌های داخلی و خارجی، تبدیل شده بود.
ولی در حالیکه جنگ صلیبی ضدکمونیستی به صورت مداوم در جریان پیشرفت بود، علائم روزافزونی از فروپاشی در سرتاسر امپراتوری جدید ایالات متحده به چشم می‌خورد. بخصوص مراکز سنتی سرمایه‌داری در اروپا و آسیا گرفتار اغتشاش عمیقی شدند. و به طور فزاینده‌ای در مقابل انقلاب از داخل ضربه‌پذیر می‌شدند. ایالات متحده پس از مواجهه با این وضع،‌ با یک دسته عملیات یکپارچه نجات (طرح مارشال و غیره) که به منظور رفع از هم گسیختگی بین‌المللی زمان جنگ در سیستم سرمایه‌داری و ایجاد یک مرحله بهبود طراحی شده بود،‌ عکس‌‌العمل نشان داد. و مجبور بود این واکنش را ابراز دارد. این جریان توسط سیل سفارش‌هایی که از میدان جنگ کره می‌رسید و نیز نتایج حاصل از برنامه کلان نوسازی تسلیحاتی ایالات متحده، تسریع و تا حدودی تکمیل شد. طبق همین رویدادها بود که مورخان اقتصادی بعدها به مبانی «معجزات» مشهور آلمانیان و ژاپنیان در دهه‌های بعد پی می‌‌بردند.
مقارن نیمه دهه پنجاه بود که ترکیب امپریالیسم جدید ایالات متحده تقریباً‌ کامل شد. مشکلات حاد مرحله شکل‌گیری با موفقیت حل شد؛ شبکه‌ای از پایگاههای نظامی ایالات متحده در سراسر جهان برپا شده بود. اکثر آمریکائیان جنگ صلیبی ضدکمونیستی را پذیرفته بودند؛ دیگران هم به استثناء ‌عده کمی،‌ با تهدید خاموش شدند. جنگ کره فرونشست و افزایش بی‌سابقه از تسلیحات در زمان صلح،‌ بر جای گذارد. فراشد انباشت سرمایه در کشورهای عمده سرمایه‌داری آغاز شد. عصر طلایی سرمایه‌داری با شروعی خوب نمایان شد.
(2) پایان عصر طلایی
اما عصر طلایی دیری نپائید. حتی پیش از پایان دهه پنجاه، علائم دردسر جدی، ابتدا در داخل ایالات متحده آشکار شد. جنبش حقوق مذهبی در جنوب، که تدریجاً در سال‌های پایانی دهه پنجاه بر دامنه آن افزوده می‌‌شد، اولین تغییر در صحنه سیاسی بود که به نظر می‌رسید با پذیرش قاطع، هر چند نه کاملاً مشتاقانه،‌ ایدئولوژی و سیاست‌های طبقه حاکمه به سر و سامان رسیده باشد – در دوردست، نشانه‌های روشنی از حوادثی که در شرف وقوع بودند به چشم می‌خورد. در نخستین روز از سال 1959 که «فیدل کاسترو» پیروزمندانه قدم به شهر هاوانا گذاشت،‌ نقطه آغازی بود که کوبا از حیطه امپراتوری ایالات متحده خارج شود. و کوشش‌های ایالات متحده برای حفظ کوبا، تنها موجب رادیکالتر شدن انقلاب و پیش انداختن جدایی کامل این کشور از آمریکا در کمتر از دو سال بعد شد.
جنگ ویتنام ضربه بعدی بود که ریشه در تجاوز فرانسه به هند و چین برای احیای مجدد نقش استعماری پیش از جنگ‌اش داشت. پس از ورود ایالات متحده در سال 1954، فرانسه ناچار به ترک کوشش‌های خویش شد. بجای رژیم سرنگون شده و دست‌نشانده فرانسه (بااودای) واشنگتن موکل خویش یعنی «نگودین دیم» را منصوب کرد، ضمن این که کلیه بار مالی حکومت او در سایگون و تجهیزات ارتش ضدانقلابی او را تقبل کرد. اما با وجود همه پشتیبانی‌های سخاوتمندانه ایالات متحده، دیم نیز نتوانست بیشتر از فرانسویان موفق شود.
پس از ده سال مبارزه خونین، ایالات متحده بالاخره با یک انتخاب سرنوشت‌ساز روبه‌رو شد: یا از ویتنام خارج شود و بگذارد که هند و چین هم همان راهی را بپیماید که چین پیمود، یا برای ادامه جنگ، عهده‌دار مسئولیت مستقیم شود.
البته تصمیمی که گرفته شد، آمریکایی کردن جنگ بود؛ و چنانکه ما اینک می‌دانیم این امر به نقطه عطفی در تاریخ پس از جنگ امپریالیسم ایالات متحده تبدیل شد.
حتی پیش از غوطه‌ور شدن آمریکا در باتلاق ویتنام، مجموعی از ترکیب دو موضوع؛ یکی جنبش حقوق مدنی که به تازگی شروع به رشد کرده بود،‌ و دیگری انقلاب کوبا، باعث شده بود که بخشی از جوانان سفیدپوست، رادیکالیزه شوند،‌ و این جریان با افزایش اعزام نیروهای آمریکایی به ویتنام و بازگشت قربانیان این جنگ، شدیدتر شد.
به همان میزان که دهه شصت به سختی سپری شد،‌ این نیروهای متفاوت یکدیگر را تقویت کردند: «مالکوم ایکس و مارتین لوترکینگ»، رهبران برجسته سپاه کشور،‌ به قتل رسیدند؛ در محله‌های فقیرنشین شهرهای «واتس، نیویورک»، دیترویت و شهرهای دیگر اطراف مملکت، آشوب‌هایی برپا شد. مردم هرچه بیشتر به جنبش ضد جنگ کشیده می‌شدند؛ و تعدادی از تظاهرات عظیم ضدجنگ در واشنگتن به هم پیوستند. در سال 1968، «پریزیدنت جانسون» که از همه سو محاصره شده بود،‌ عقب نشست و از شرکت در تبلیغات انتخاباتی آن سال برای انتخاب دوباره، خودداری کرد. در بهار 1970،‌ اوضاع داخلی ناشی از جنگ به بدترین نقطه خود،‌ در دوره بعد از تجاوز نیکسون به کامبوج رسید (در نتیجه کشتار دانشجویان کالج در دانشگاه کنت استیت در اوهایو و دانشگاه جکسون استیت در می‌سی‌سی‌پی). مقارن این اوضاع، جمله‌ای مشهور از « مک جورج باندی» که یکی از معماران اصلی طرح آمریکایی کردن جنگ ویتنام بود. در مطبوعات نقل شد که هر عمل بزرگ از این نوع‌، که به شیوه کامبوج به آن مبادرت می‌شد – حالا که آثار داخلی این اقدام آشکار شده است – موجب از هم پاشیدن مملکت و حکومت می‌شد.»
پس از آن «نیکسون» عقب کشید و کوشش کرد مجدداً بار جنگ را بر دوش رژیم دست‌نشانده سایگون بگذارد. این شکستن مضاعف بود؛ آهسته و دردآلود،‌ اما در پایان دارای همه نتایج یک تراژدی یونانی.
در بهار 1975،‌ ارتش‌های مزدور و ریشه‌کن شده و ایالات متحده نیز نظیر فرانسه در 1954، مجبور به ترک آنجا شد.
این که گفته شود ویتنام ضربه‌ای بر پیکر ایالات متحده بود،‌ درست است، اما در این صورت عمیق‌ترین مفهوم تاریخی این تجربه ادا نمی‌شود. قبل از جنگ ویتنام، طبقه حاکمه ایالات متحده وانمود می‌کرد که مردم کشور شرکت در هر جنگی را که منافع امپراتوری ایجاب نماید، تأیید خواهند کرد: همان‌طور که در همه دوران‌ها وجود چنین عاملی،‌ پیش‌شرط ضروری موجودیت امپراتوری‌ها بوده است. اما ویتنام باطل بودن این فرضیه را حداقل در مورد ایالات متحده در اواخر قرن بیستم اثبات کرد. این حالت تازه، «سیندروم ویتنام» نام گرفت و می‌رود تا در تاریخ دوران ما به نحو روزافزونی ایفای نقش کند.
قبل از این که به سراغ دوره فرعی بعدی برویم،‌ لازم است موضوع دیگری را اجمالاً بررسی کنیم؛ یعنی، این موضوع که قدرت اقتصادی آمریکا نسبت به سایر قدرت‌های سرمایه‌داری،‌ بر زمینه عمومی افت اقتصاد جهان سرمایه‌داری به طور کلی، زوال می‌یابد.
حدود آغاز دهه شصت، رونقی دوری در اقتصاد ایالات متحده شروع شد که به موقع به وسیله سیاست‌های مالی تحریکی حکومت جدید کندی که در رأس آنها جنگ ویتنام با آثار انبساطی‌اش قرار داشت، به پیش رانده شد. در نتیجه فاز صعودی دور تجاری که به طور معمول می‌بایست قبل از پایان دهه شصت دچار کسادی می‌شد،‌ تا دهه هفتاد امتداد یافت؛ و وقتی هم که بالاخره کسادی در 1974 – 1973 فرا رسید،‌ از همه موارد پیشین خود در طول دوره پس از جنگ جهانی دوم – هم از لحاظ داخلی و هم از لحاظ بین‌المللی – شدیدتر بود.
در ضمن، زوال مقام اقتصادی ایالات متحده که بخشی از آن متأثر از پریشان ذهنی حاصل از جنگ ویتنام بود، به طور عمده از ادامه سیر بهبودی پس از جنگ سایر مراکز سرمایه‌داری ناشی می‌شد. ضعیف شدن تراز پرداخت‌های ایالات متحده موجب اعمال فشار بر دلار و سیل خروج طلا شد. تا این که بالاخره در سال 1971، نیکسون در واکنش به منظور ممانعت از خالی‌تر شدن ذخیره طلای کشور، تعهد تسعیر‌پذیری دلار به طلا را، از قرار هر اونس 35 دلار، که مبنای پولی بین‌المللی از بعد از جنگ تا آن تاریخ بود. را نقض کرد. و مقیاس دلار – طلا، به وسیله سیستمی (و شاید بهتر است بگوییم، بی‌سیستمی) ار نرخ‌های شناور ارز جایگزین شد. از آن پس دلار نیز آماج ضرباتی شد که همه ارزهای ضعیف در معرض آنها قرار داشتند.
در پایان جنگ ویتنام، امپریالیسم ایالات متحده هم به علت خود جنگ و هم به علت از دست دادن نسبی قدرت خویش نسبت به سرمایه‌داران بزرگ متفق و رقیب، در موقع به غایت تضعیف شده‌ای قرار گرفت.
(3) بحران‌های امپریالیستی
تاریخ دوره پس از جنگ جهانی دوم سرمایه‌داری، با یک موج طولانی توسعه آغاز شد شاید طولانیترین توسعه تا آن هنگام – که تقریباً سه دهه دوام آورد. البته نه این که اصلاً وقفه‌ای در کار نباشد. بلکه به این معنی که کسادی‌ها کوتاه و ملایم بودند و هر رونقی که فرا می‌رسید فوراً‌ فراز جدیدی را نسبت به رونق پیشین ایجاد می‌کرد. الگوی رشد مزبور، در سال‌های 74 – 1973 با چنان کسادی‌ای خاتمه یافت که کلیه کشورهای پیشرو را تحت‌الشعاع قرار داد و سخت‌ترین مورد کسادی از دهه سی تا آن هنگام بود.
آنچه پیش آمده بود، این بود که جنبش عظیم سرمایه‌گذاریی که برای جبران تلفات و کمبودهای دوران جنگ‌، سرمایه‌گذاری در زمینه صنایع جدید و فنونی نظیر دستگاه‌های الکترونیک و هواپیمای جت به وجود آمده بود. به گونه‌ای ادامه یافت که نتوانست به عنوان نیروی محرکه فراشد انباشت سرمایه عمل کند. پس از آن نوع تازه‌ای از رکود به وجود آمد که به وسیله افزایش مزمن بیکاری در کلیه کشورهای صنعتی سرمایه‌داری و رشد بی‌تناسب بدهی داخلی و بین‌المللی مشخص می‌شد.
در این اوضاع، تجربه اقتصاد ایالات متحده از جنبه‌های مهمی بی‌همتا بود: افزایش پدیده قرض تامینی در زمینه مصرف و تورم بخش مالی اقتصاد که از سایر مراکز سرمایه‌داری بیشتر بود. موجب بروز عملکردی نیرومندتر در مورد رشد «تولید ناخالص ملی» و اشتغال شده بود. اما آن روی دیگر سکه نیز رشد بسیار سریع نرخ تورم توأم با کسری تراز بازرگانی ناشی از آن و گرایش عمومی به «غیر صنعتی کردن» بود که بعداً بسیار بدتر شد. از این جا بود که پس از دهه هفتاد، اصطلاحاتی نظیر «سرزمین تنبلی» و «اقتصاد توخالی» برای توضیح وضع بد مملکتی که در حال از دست دادن جایگاه رفیع و با دوام خود در میان قدرت‌های صنعتی جهان بود،‌ به تدریج رواج یافت.
در خلال همین دوره بود که تعداد بی‌سابقه‌ای ارتداد در جمع پیروان امپراتوری به وقوع پیوست: اتیوپی در سال 1974، مستعمره‌های آفریقایی پرتقال (آنگولا، موزامبیک و گینه بیسائو) در 75 – 1974،‌ گرانادا در 1979، نیکاراگوا در 1979، ایران در 1979 و زیمبابوه در 1980.
در کلیۀ این موارد ایالات متحده ضمن ایفای نقشی ضدانقلابی، محتاطانه از اعزام نیرویهای نظامی خود خودداری کرد. روشن است که این خودداری نه ناشی از ضعف واشنگتن بلکه ناشی از تنفر شدید عمومی نسبت به ماجراجویی‌های نظامی خارجی – و به طور، سیندروم ویتنام بود.
دهه هفتاد با تصرف سفارت ایالات متحده در تهران و به گروگان رفتن افراد درون آن از سویی و اعزام قوای شوروی به افغانستان برای پشتیبانی از یک حکومت دوست، از سوی دیگر،‌ خاتمه یافت. اگرچه هر دوی این رویدادها به عنوان ضعف ایالات متحده تلقی شدند، اما این که واقعاً‌ این طور باشد یا نه، جای بحث دارد. آنچه مسلم است، این رویدادها هنگامی پیش آمدند ک قدرت ایالات متحده در جهان در حال زوال بود. گروگانگیری و مداخله نظامی در افغانستان بی‌تردید به تحریک روحیه عظمت‌طلبی مردم آمریکا کمک کرد و از این جهت عوامل مهمی در چیدن صحنه رأی انتخاب ریگان در سال 1980 و پیامدهای عصر ریگان بودند.
(4) کینزگرایی نظامی
انتخاب ریگان در 1980، چرخشی تند به راست را در سیاست‌های ایالات متحده نشان داد. حکومت جدید در هنگام تصدی مقام در ژانویه 1981، با دو مشکل بزرگ وابسته به هم مواجه بود، یکی کاهش قدرت ایالات متحده در جهان به طور نسبی، که همانطور که دیدیم از جنگ ویتنام به اینسو به وجود آمد،‌ و دیگری یک افت اقتصادی دوری که از 1979 بر زمینه شرایط رکود – تورمی پس از دهه هفتاد، آغاز شده بود.
سیاست‌های انتخاب شده به گونه‌ای طراحی شده بودند که مشکلات مزبور را در طی دو مرحله برطرف کنند. مرحله اول، عمیق کردن کسادی و همزمان با آن تدارک حمله‌‌ای سبعانه به جنبش سندیکایی، و بدینسان پایین آوردن نرخ تورم و تقویت شدید موقعیت سرمایه در مقابل کار، و بیمه کردن خویش در برابر از سرگیری مجدد تورم در رونق دوری آینده بود.
مرحله دوم که پیشاپیش و در حالی که کسادی در اوج خود بود با وضع قوانین لازم تدارک شده بود، ترکیبی بود از یک تراکم عظیم تسلیحات در زمان صلح و رفرمی مالیاتی که تماماً به نفع ثروتمندان تنظیم شده بود. این دو سیاست، یکی با انبساط وسیع هزینه‌های حکومت و دیگری با ممانعت از امکان اضافه درآمد حکومت، عملکرد آزادانه و نامحدود کسری بودجه بی‌سابقه را «کینزگرایی نظامی» که در سراسر عصر ریگان و پس از آن نیز ادامه یافت، ‌تضمین کردند.
رونق دوری 1983، به علت سیاست‌های اعمال شده در سال‌های 1982 – 1981 حکمفرما شد. نیروی محرکه این رونق کسری بودجه عظیم حکومتی بود که به وسیله مصرفی که از طریق قرض تأمین می‌شد و انفجار واقعی بخش مالی اقتصاد که به مثابه قطب جاذب سودهای کلان شرکت‌ها و سرمایه‌داران ثروتمند عمل می‌کند، تقویت می‌شد. از جانب دیگر سرمایه‌گذاری خصوصی در زمینه ساخت کارخانه‌ها تجهیزات،‌ همچنان کند و عمدتاً‌ منحصر به ارتباطات، پردازش اطلاعات،‌ و تعداد قلیل دیگری از صنایع بدیع و سطح بالا، بازرگانی و ساختمان‌های اداره‌ها بود. روند «تخلیه» قسمت‌های سنتی صنعت که در دهه هفتاد شروع شده بود، ادامه یافت و به موازات انتقال روزافزون وسایل تولید شرکت‌های چندملیتی به کشورهای دارای کارگر ارزان، تسریع شد. علی‌الظاهر؛ یعنی به حساب شاخص‌های سرجمع مثل، «تولید ناخالص ملی» و «اشتغال کل»، اقتصاد در شرایط کاملاً خوبی به نظر می‌رسید؛ اما در زیر این ظاهر فریبنده، نشانه‌های ضعف و از هم پاشیدگی به طور مداوم در حال افزایش بودند.
این وضع به ویژه در سطح بین‌المللی حاد و آشکار شد. کسری تراز پرداخت‌های ایالات متحده پیش از دوره تصدی ریگان شتاب گرفت هم مصرف‌کننده و هم تولیدکننده آمریکایی، درست در همان هنگامی که قدرت رقابت صادرات ایالات متحده در بازارهای جهان در حال کاهش بود،‌ اشتهای ظاهراً سیری‌ناپذیر خود را برای کالاهای خارجی و بخصوص ژاپنی بیشتر می‌کردند. به منظور بهبود این عدم تعادل فاحش و رشد یابنده،‌ ایالات متحده به ناچار بر استقراض از کشورهای دارای مازاد صادراتی تکیه زد. نتیجه اعجاب‌آور این عمل این بود که ایالات متحده که در هنگام تصدی مقام توسط ریگان بزرگترین کشور اعتباردهنده جهان بود. به هنگام ترک تصدی وی به بزرگترین کشور بدهکار جهان تبدیل شده بود. (بر طبق آمارهای رسمی،‌ دارایی متعلق به ایالات متحده در خارج از کشور در سال 1980، ‌3/106 میلیارد بیشتر از متعلقات خارجیان در ایالات متحده بود؛ این رابطه در سال 1987 به یک تراز 2/368 میلیارد دلاری به نفع خارجیان برگردانده شده است.)
در مورد عملکرد اقتصاد ایالات متحده در خلال عصر ریگان، خیلی بیشتر از این می‌توان سخن گفت؛ ولی شاید مطالب پیش گفته برای روشن شدن گرایش‌های اصلی کافی باشند. مسأله‌ای که هنوز باقی مانده است، مربوط به آثار افزایش کلان تسلیحاتی است. میزان این افزایش را از روی ارقام رسمی که تحت عنوان «دفاع ملی» نامگذاری شده‌اند. می‌توان دریافت. رقم 887 میلیارد دلاری دهه هفتاد، به 845/2 میلیارد دلار در دهه هشتاد رشد کرده است؛ یک جهش 222 درصدی.
بی شک یکی از علل این افزایش افسانه‌ای یافتن راه دررویی برای مصرف کسر بودجۀ پیش‌بینی شده در دکترین «کینز گرایی نظامی» - که به طور غیررسمی پذیرفته شده بود - است. اما داستان به این جا ختم نمی‌شود جناح راست حکومتی در ایالات متحده ضمن بزرگ کردن موضوع عزاداری مفصلی به راه انداخته و دستگاه حکومتی کارتر را به مناسبت «از دست دادن» تعداد هراس‌انگیزی از وابستگان قبلی که باید در حصار امپراتوری حفظ و یا (نظیر مستعمره‌های پرتقال) به این حصار داخل می‌شده‌اند،‌ به شدت سرزنش می‌کرد.
ریگان نیز به طور کامل در این نقطه‌نظرات سهیم بود و در واقع قسمت عمده مبارزه خویش را علیه کارتر براساس خط‌مشی مبتنی بر تجدید موقع ابرقدرتی کشور قرار داده بود.
هسته مرکزی این خط‌مشی، افزایش کلان تسلیحاتی بود که وی پس از ورود به کاخ سفید بلافاصله شروع به اجرای آن کرد. از طریق مسلح شدن تا دندان، ایالات متحده مطمئناً خواهد توانست «دوباره قد افراشته» (یکی از اصطلاحات مورد علاقه ریگان)، بار دیگر با قاطعیت بر «امپراتوری شیطان» (نامی که برای اتحاد شوروی به کار می‌برد) غلبه کند،‌ خسارت حکومت‌های گذشته را جبران و مقام مسلط قبلی خود را در جهان سرمایه‌داری تجدید کند.
آه از این همه خیال باطل! تنها پیروزی بزرگ سال‌های حاکمیت ریگان،‌ تجاوز به گرانادا در سال 1983 و سرنگون کردن رژیم انقلابی آن و انتصاب حکومتی دست‌نشانده به جای وی بود. یک پیروزی بدنام که توسط مقتدرترین قدرت نظامی علیه یک جزیره بسیار کوچک یکصدو پانزده هزار نفری به دست آمد. در واقع این شکست ریگان در زمینه براندازی حکومت انقلابی نیکاراگوا – علیرغم همه کوشش‌هایی که از همان آغاز تصدی قدرت به عمل آورد – بود که حقیقت موضوع را نمایان می‌کرد. ریگان طی دو دوره زمامداری خود بارها اقدام‌های خویش را تا مرز کنار گذاردن جنگ براندازی و با واسطه و تبدیل آن به تجاوز مستقیم به وسیله سربازان ایالات متحده، پیش برد. ولی هر بار سیندروم ویتنام که خود را در آرای افکار عمومی، تظاهرات، اپوزیسیون کنگره و بی‌میلی در خود نیروهای نظامی آشکار می‌کرد. مانع می‌شد. بزرگترین استهزاء عصر ریگان این بود که برنامه‌ای چند تریلیون دلاری که برای احیای مجدد قدرت ایالات متحده تدارک شده بود. تنها ماشین نظامی غول‌پیکری را به وجود آورده است که حتی در شرایط بسیار ضروری نیز به عنوان ابزار پیشبرد سیاست‌ها قابل استفاده نیست.
وقتی که ریگان در 21 ژانویه 1989 کاخ سفید را ترک کرد، واضح بود که کوشش‌های هشت ساله وی به منظور جلوگیری و برگردانیدن سیر زوال دهه شصت و هفتاد امپراتوری‌، پایانی قطعی را به وجود آورده است.          ادامه دارد...