تاریخ انتشار : ۱۷ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۴۷  ، 
شناسه خبر : ۲۲۰۷۸۱
مقاله‌ای که در پی از نظر خوانندگان می‌گذرد، برگرفته از یادداشت‌های یک سخنرانی درباره امپریالیسم آمریکا در دهه 1990 است که توسط پال سوئیزی (Paul M Sweezy) در دانشگاه شفیلد آمریکا در آوریل 1988 ایراد شد. این مقاله از نشریه (REVI EW OF THE MONTH) شماره اکتبر سال 1989 برگردان شده است و در دو بخش از نظر خوانندگان گرامی می‌گذرد. سرویس خارجی اطلاعات

زوال نسبی ایالات متحده به عنوان قدرتی جهانی، به معنای پایان امپریالیسم ایالات متحده نیست،‌ بلکه بدین معناست که دیگر قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری خصوصاً‌ آلمان غربی و شرکایش در جامعۀ اروپایی در غرب و ژاپن در شرق که در گذشته بخش‌های تابعه امپراتوری جهانی ایالات متحده محسوب می‌شدند، اینک در روند از هم پاشیدن ارتباط‌های وابستگی، به تناسب قدرت اقتصادی و سیاسی خویش، ارتباط‌های مزبور را به مثابه قلمروهای وابسته به خود تلقی می‌کنند.
به عبارت دیگر،‌ دنیای سرمایه‌داری در عوض ایجاد یک هرم یگانه و یک قدرت مسلط واحد در رأس آن،‌ در حال تفکیک شدن به سه هرم جداگانه است. البته این فراشد بسیار پیچیده است و تا تکمیل آن راه زیادی باقی است: در این ضمن روابط وابستگی تازه‌ای شکل خواهد گرفت؛ اهرام ثلاثه (یا امپراتوری‌ها) همه به یک اندازه نخواهند بود و درجه انبساط و انقباض آنها در آینده متفاوت خواهد بود؛ گاهی یکی از آنها به حساب دیگران سود می‌برد؛ گاهی شاید بخشی که اینک در خارج از سیستم است. جذب آن شود،‌ یا قسمتی از سیستم مزبور به دنیای خارج ملحق شود. حتی احتمال دارد (برخی می‌گویند احتمال قریب به یقین) که یک یا دو امپراتوری مرکب دنیای سرمایه‌داری را تحت رهبری اتحاد شوروی یا چین و یا هر دو با هم، متحد نمایند. اوضاع عمومی در معرض دگرگونی‌های پی‌درپی است و امکان بروز ترکیبات و تغییرات فراوانی وجود دارد. در هر حال ظاهراً امکان هیچگونه پیش‌بینی قابل اعتمادی در این مرحله وجود ندارد،‌ ولی به احتمال زیاد کسانی که در انتظار اخبار غیرمنتظره‌اند، مأیوس نخواهند شد.
در حالی که تصور می‌کنم مطالعه درباره نوع معین روابط درون امپریالیستی در دهه آینده یا در حدود همین فاصله زمانی، امر مفیدی نباشد،‌ ولی در عین حال اعتقاد دارم که می‌توان برخی گرایش‌های عام که همه امپریالیستها – یعنی سیستم سرمایه‌داری به عنوان یک کل – را تحت تأثیر قرار می‌دهند،‌ مشخص کرد. و فکر می‌کنم این گرایش‌های عام به همراه عوامل بسیار دیگری، موجب تعیین تغییرات آینده امپریالیست‌های جداگانه و نیز ارتباط‌های متقابل آنها خواهند شد.
گرایش‌های مورد بحث جدید نیست و جملگی از تضاد اصلی سیستم سرمایه‌داری در مرحلۀ بلوغ آن ناشی می‌شوند. چکیده مطلب در آخرین اثر «جون رابینسون» چنین بیان شده است که «موفقیت حاصل طبیعی ناشی از سیستم کاملاً توسعه یافته سرمایه‌داری نیست، به طوری که خود همین انباشت سرمایه از راه افزایش ثروت و ازدیاد اندوخته‌ها از یکسو و از راه سیراب کردن تقاضا برای سرمایه‌ تازه از سوی دیگر، دستیابی به موفقیت را سخت‌تر کرده است.»
موضوع ساده است. سیستم هنگامی قرین موفقیت است که انباشت سرمایه تا مرز خفگی پیشرفت کند. اما یک مکانیزم پس خوراند منفی نیز در کار است، بدین صورت که انباشت، تقاضا را برآورده می‌کند که آن را پیش براند،‌ و سپس با یک لنگش توفیقی را که ایجاد کرده است از بین می‌برد.
در خاتمه جنگ جهانی دوم،‌ بسیاری از کارخانه‌های تولیدی و تجهیزات ویران شدند و تعداد بیشتری نیز فرسوده شده بودند و باید تعویض می‌شدند؛ صنایع نوپایی که براساس دستاوردهای فنی دوران جنگ جهانی ایجاد شده بودند،‌ باید توسعه می‌یافتند؛ مجاری پیشین تجارت بازگشوده و مجاری تازه‌ای نیز ایجاد شد؛ سیستم پولی مناسبی که براساس طلا و دلار به وجود آمده بود، امکان بازسازی جریان‌های پول و سرمایه، به مثابه نیروی حیاتی هر اقتصاد فعال را، ایجاد کرد. و در یک کلام، کلیه پیش‌شرط‌های لازم برای یک موج بزرگ انباشت سرمایه مهیا بود. فراشد انباشت پس از آغاز همواره خود را تقویت می‌کرد. اطمینان کسب که به علت هرج و مرج زمان جنگ و خاطره بحران بزرگ سست شده بود، شروع به بهبود کرد و در عین حال به نیرویی برای جلو راندن رشد انباشت تبدیل شد. جنگ کره، به عنوان رویدادی با منشاء غیراقتصادی، چون یک نیروی محرکه اضافی،‌ یک برنامه کلان نوسازی تسلیحاتی را در بزرگترین قسمت سیستم به همراه آورد.
ماهیت توسعه پس از جنگ دنیای سرمایه‌داری که شاید طولانی‌ترین و نیرومندترین نمونه در طول عمر سیستم باشد،‌ بدین‌گونه بود. اما همه عواملی که برای یک موج بلند صعودی گرد آمده بودند، ماهیتی موقتی داشتند. کمبودهای دوران جنگ پایان یافت؛ صنایع جدید که زمانی از پایه ایجاد شده بودند،‌ اینک تنها نیاز به تعمیر داشتند؛ جریان‌های مبادله و پول در مجاری جدید خویش استقرار یافته بودند و... از این‌رو،‌ این توسعه طولانی در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد شروع به فروکش کرد و به کسادی شدید سال‌های 74 – 1973 منجر شد. رونق دوری پس از آن نیز طبق مقایسه‌های دوره پس از جنگ ضعیف بود و به نوبه خود جایش را به کسادی شدیدتر سال‌های 82 – 1979 سپرد. در طول این توسعه، رشد بدهی،‌ چه خصوصی و چه دولتی به عنوان نیروی جدید، با نرخ رشدی سریع‌تر از رشد مجموع یازده کالا و خدمات،‌ شروع به ایفای نقشی کرد که قرار بود در دهه هشتاد هرچه تعیین‌کننده‌تر شود. موتور سنتی رشد سرمایه‌داری، یعنی سرمایه‌گذاری خصوصی به تدریج ضعیف و منزوی شده و افزایش بدهی با شتابی بی‌تناسب، به عنوان موتور جدید، جای آن را گرفته است.
توسعه مزبور، لااقل تا حدی، در همه جهان سرمایه‌داری رخ داد، اما در ایالات متحده زودتر آغاز شد و با چنان سرعت بیشتری نسبت به بقیه مناطق پیش رفت که در عصر ریگان، افزایش بدهی ایالات متحده به عاملی قطعی در تنظیم مسیر سیستم به عنوان یک کل تبدیل شده بود. به طور خلاصه می‌توان گفت که توسعه طولانی دهه هشتاد ایالات متحده،‌ نه به نیروی سرمایه‌گذاری خصوصی، که قدرت لازم را نداشت، بلکه به نیروی رشد بدهی که وجوه لازم را برای توسعه حکومت و ترکیبات مصرف شده «تولید ناخالص ملی» تهیه کرد، انجام گرفت، لذا به دلایلی که در بالا به آنها اشاره شده است،‌ قسمت اعظم کالاهایی که از راه کسب یا از طریق خانواده‌ها خریداری می‌‌شد، شکل واردات به خود گرفت و بیشتر آن هم به وسیله چند ملیت‌های آمریکایی که ابزار تولید خویش را به خارج انتقال داده بودند، تهیه شده بود. نتیجه حاصل از این امر پدیده مشهور کسری‌های دوگانه – کسری بودجه حکومتی و کسری تجاری ملی - بود.
آنچه مسلم است مازاد تجاری اروپائیان در غرب و ژاپن و «چهار ببر» (کره جنوبی، تایوان، هنگ‌کنگ و سنگاپور) در شرق، مکمل کسری تجاری ایالات متحده است.  این مازادها معادل پویای سرمایه‌گذاری‌اند و اقتصاد کشورهای مزبور را همانگونه که در طی این سال‌ها تحلی کرد به خوبی اداره کرده است. آن طور که پال «داویدسون» کینزگرای سابق و اقتصاددان برجسته آمریکایی آن را بیان کرد، «کسری بودجه و کسری تراز خارجی،‌ اهرم‌هایی هستند که ایالات متحده از آنها برای نجات جهان صنعتی از بحران بزرگ دوم قرن بیستم بهره گرفت» (نیویورک تایمز، صفحه سرمقاله، 23 ژانویه 1989)
در این جا مجال بررسی همه استنباط‌‌های جانبی این تحلیل وجود ندارد. قصد ما تشریح بسیار محدود این موضوع است که تعادل نسبی جهان سرمایه‌داری در آستانه ورود به دهه 1990 بر شالوه بسیار لرزانی قرار دارد. هیچ نشانی از یک موج تازه انباشت سرمایه از نوعی که موجب توسعه طولانی پس از جنگ شد،‌ در افق مشاهده نمی‌شود؛ و هرکس اندک معلوماتی درباره تاریخ سرمایه‌داری داشته باشد، می‌داند که حباب‌های قرض الزاماً ناپایدار و خود کشند،‌ هرچند که ممکن است مادامیکه وجود دارند به نحوی فریبنده جلوه کنند. البته مقصود این نیست که نظم فعلی حتماً باید مضمحل شود؛ هرچند این خود یک شق ممکن است، اما آنچه که گاهی 2«SOFTLANDING  خوانده می‌شود،‌ نیز امکان‌پذیر است. مسأله این است که هر دوی این عوامل محرکی که اینک سیستم بر آنها اتکاء دارد، دیر یا زود، دیگر به شکلی فعلی خود قادر به عمل نخواهند بود. و آن وقت است که سرمایه‌داری به قعر دوره جدیدی از بحران می‌افتد یا می‌لغزد که راه خروج از آن نه ساده و نه روشن خواهد بود.
فرض بر این است که در دهه آینده، امپریالیست‌های سه گانه‌ای که اینک در حال شکل‌گیری هستند،‌ می‌بایست در این چنین اوضاعی فعالیت کنند. در این اوضاع مشکل، عقل سالم حکم می‌کند که اقدام صحیح، تنها گردآیی صمیمانه مدعیان اصلی تصمیم‌گیری بر روی برنامه‌ای است که به منظور تعیین مسیر رشد کم و بیش پیوسته سیستم به عنوان یک کل،‌ طراحی شده باشد؛ که در آن صورت نفع همگان را در بر خواهد داشت. البته من به شخصه باور نمی‌کنم در صورتی که کلیه شرکا، مجبور به پذیرش اقدام‌هایی علیه طبقات سرمایه‌دار خودی (برای مثال در زمینه‌ی توزیع درآمد و کنترل سرمایه‌گذاری) نباشند، چنین برنامه‌ای اصلاً‌ بتواند وجود داشته باشد. اما بگذارید به منظور ادامه بحث فرض کنیم که چنین برنامه‌ای در عمل وجود دارد‍. در این صورت شانس پذیرش و اجرای این برنامه توسط گروه‌های مختلف ائتلاف تا چه اندازه وجود دارد؟
در صورتی که بخواهیم با جمع‌بندی از قرن‌ها تاریخ سرمایه‌داری داوری نمائیم،‌ باید بگوییم که در حقیقت شانس بسیار کمی وجود دارد.
امپریالیست‌های در حال رقابت هرگز نخواهند توانست بر سر منافع سیستم به عنوان یک کل متفق شوند، زیرا هر یک به طور جداگانه و پیوسته آنچه را که منافع خود می‌انگارد،‌ دنبال می‌کند و انگاره‌های مختلف،‌ همواره به طور متقابل یکدیگر را نفی می‌کنند – تا حدی که همیشه به جنگ ختم می‌شوند. راست است که طی دوره‌هایی که سلطه تک قدرتی وجود داشت،‌ اختلاف‌ها، ضمن این که هرگز از بین نرفتند،‌ تحت کنترل قرار گرفته بود و از بروز جنگ ممانعت به عمل آمد،‌ اما این نیز حقیقت دارد که به محض این که رقابت به جای سلطه قرار بگیرد، مناقشه مجدداً‌ بالا گرفته و وضع به حالت عادی باز می‌گردد. این شبیه وضعیتی بود که پس از سپری شدن سلطه انگلستان در قرن نوزدهم به وجود آمد. تصور این موضوع مشکل است که بتوان حتی یک دلیل معتبر پیدا نمود تا بتواند بازآفرینی همین حالت را در شرایطی که سلطه ایالات متحده نیز در قرن بیستم در حال سپری شدن است،‌ نفی کند. به طور قطع،‌ ادله محکمی برای اثبات این امر وجود دارد که جنگ میان قدرت‌های بزرگ دارنده نیروی هسته‌ای بسیار بعید است. و این البته یک فرق اساسی میان گذشته و حال است. هر چند این مطلب بی‌تردید حقیقت داشته و بی نهایت مهم است،‌ اما از لحاظ موضوع مورد علاقۀ ما اهیمت چندانی ندارد. موضوع اخیر مربوط به قسمت پایانی یک دوره رقابت میان امپریالیست‌های جداگانه نیست، بلکه موضوع بالفعلی است که در جریان بحثی که ما اینک به آن قدم می‌گذاریم در حال رخ دادن است. و از این حیث شباهت‌ها خیلی بیشتر از تفاوت‌ها با گذشته در انطباق قرار دارند.
اگر این مطلب درست باشد که در آینده‌ای قابل پیش‌بینی جهان گرفتار بحرانی مزمن خواهد شد،‌آن‌گاه طبیعتاً مشغله عمده ذهنی هر یک از امپریالیست‌های در حال رقابت در هر مقطع زمانی مفروض مواجه با آن جنبۀ خاص از موقعیت عمومی است که به منافع خودش بیشتر صدمه می‌زند. این دقیقاً‌ وضعی بود که در بحران بزرگ دهه سی وجود داشت. و ما می‌دانیم که دقیقاً کدام نظم بین‌المللی بود که بدانجا کشیده شد. در آن هنگام هر مدعی‌ای به طور پیوسته سعی می‌کرد که موقعیت خود را به حساب دیگران استحکام بخشد. برای مثال، به وسیله توسعه یا افزایش مازاد صادرات خود هر کی خویشتن را در مقاله دیگران ناگزیر به دفاع،‌ مثلاً به وسیله ترقی تعرفه‌ها، با اعمال محدودیت‌های دیگر در مورد واردات، احساس می‌کرد. در عین حال همه در امر افزودن بر تعداد موکلین و وابستگان تا مرز عدم امکان کنترل مؤثر پیش می‌تاختند. در نتیجه بلوک‌های مبادله – و – پول به وجود آمد که از درون به نحو کم و بیش مستحکمی برای انجام وظیفه در راه منافع یک قدرت مسلط صنعتی – مالی هماهنگ شده و از بیرون برای حفاظت از آنچه که در گذشته به دست آمده بود‌،‌ آماده شده بودند. در شرایط آن زمان و به عللی که در این جا نیازی به تکرار آنها نیست،‌ قدرت‌های مسلط رقیب به دو گروه تقسیم شدند که به طور ساده به «داراها» (بریتانیا، فرانسه و ایالات متحده) و «ندارها» (آلمان، ایتالیا، و ژاپن)، شناخته می‌شدند؛ با این تفاوت که گروه اول بیشتر به سمت دفاع و گروه دوم بیشتر به سمت حمله جهت‌گیری داشتند.
درواقع همین ترکیب خاص بود که به سوی رشته رویدادهایی هدایت شد که به جنگ جهانی دوم و خاتمه یافتن خود بحران بزرگ منجر شد.
با توجه به صحنه بین‌المللی امروز می‌توان مشاهده کرد که حتی در هنگامی که مرحله بحران مزمن هنوز بیشتر بالقوه است تا بالفعل،‌ با وجود این نشانه‌های شکل‌گیری بلوک‌های مبادله – و – پول (مثلاً معاهده «مبادله آزاد» ایالات متحده و کانادا،‌ اقدام‌های انجام شده برای حذف مرزهای داخلی در جامعه اروپایی، ‌افزایش سلطه بازرگانی و مالیه ژاپنیان در آسیای جنوب شرقی) از همین حال به وجود آمده‌اند. بنا به دلایل بسیار: انتظار می‌رود به همان میزانی که اثر تعادلی «کسری‌های دوگانه» ایالات متحده تضعیف می‌شوند،‌ بر سرعت این گرایش‌ها که به نظر می‌رسد خوب تثبیت شده‌اند، افزوده شود. آن‌گاه که این امر به وقوع پیوندد، عصر امپریالیستی جدید به طور جدی آغاز خواهد شد.
تردید دارم که در این مرحله دیگر بتوان به ارائه مطالب سودمند خیلی بیشتری از آنچه تاکنون عنوان شده است،‌ پرداخت. تنها باید این نکته را اضافه کرد که گویا سناریویی که در بالا طرح شده است‌، نطفه‌های جنگ میان امپریالیست‌ها را که در دوران «بحران بزرگ» از همان آغاز پیدا بودند،‌ شامل نمی‌‌ّشود. بی‌تردید ایالات متحده وضع دفاعی خویش را در آینده حفظ خواهد کرد، و چون حالت وضع تهاجمی امپریالیست‌های دیگر تنها متکی بر قدرت اقتصادی (هم صنعتی و هم مالی) است،‌ لذا هر کوششی نیز از سوی آنها برای افزودن بر بنیه نظامی،‌ به جای تقویت موجب تضعیف آنها خواهد شد.
در ضمن ایالات متحده برای حفظ وضع دفاعی خود در عصر جدید امپریالیستی، نه تنها احتیاج به قدرت نظامی بیشتری ندارد، بلکه حتی باید برتری فاحش نظامی خویش را در شرایط فعلی که به مثابه سنگ آسیایی به دور گردن اقتصاد کشور افتاده است،‌ کمتر (و در واقع خیلی کمتر) کند، ‌پس این تنها وجود سلاح‌های هسته‌ای نیست که باعث نامحتمل به نظر آمدن جنگ‌های بزرگ می‌شود.