جایگاه فرانسه در «نظم نوین جهانی» کجاست؟
این سؤالی است که در پاریس مطرح است. ابتدا باید دید این نظم نوین چیست. آیا چنین نظمی وجود دارد؟ این نظم به نفع چه کسی است؟ آیا چاره دیگری جز ایجاد این نظم وجود ندارد؟
البته بدبختانه همین عبارت «نظم نوین جهانی» بسیار سؤالبرانگیز است. گذشته از نظم نوینی که هیتلر میخواست بنا کند و همچنین نظم نوین بینالمللی شوروی که قابل توجه ایدئولوژیهای جهان سومی است، نظم را باید چه کسی به قاعده درآورد. که؟ سازمان ملل؟ ایالات متحده؟ سازمانهای امنیت منطقهای متحد یا رقیب؟ زمانی که جورج بوش رئیسجمهور آمریکا برای اولینبار سخن از نظم نوین جهانی زد، شوروی هنوز وجود داشت و میخائل گورباچف در رأس آن بود.
اولین بیان عملی آن نیز بوجود آمدن ائتلافی به رهبری آمریکا و حمایت سازمان ملل در جنگ خلیجفارس بود. اکنون میتوان شنید که استراتژی جهانی فرانسه از جایگزینی قطب آمریکا به جای نظام دوقطبی سابق ناخشنود است. این گلایه با متهم ساختن آمریکا به انزواطلبی، ایجاد موانع برای اروپا و اینکه در بحران یوگسلاوی نشان داد نقش رهبری خود را رها کرده، صورت میگیرد.
در اوایل قرن حاضر «چارلز مائورا» فیلسوف سیاستمدار و ناسیونالیست فرانسوی، سیاست خارجی را بدینگونه تعریف نمود که کار فرانسه آن است که دولتهای دیگر را به نحوی دور از یکدیگر نگهدارد تا بتواند بین آنها به تحرک بپردازد. این نظریه بطور غیرمستقیم به محک زدن به اروپا و نتیجتاً توازن قدرت جهان اشاره میکند به نحوی که وزنه فرانسه را در برابر قدرت سلطهگر یا متحد فرانسه به حرکت درآورد.
این بخش از سیاست خارجی جمهوری سوم فرانسه برای ایجاد اتحاد با کشورهای جدید اروپا علیه آلمان میباشد. همین سیاستی بود که «دیکلاود» در قبال واشنگتن و مسکو اتخاذ نمود. اما هیچکس نمیتواند تنها با توازن قدرت حکومت کند. به همین دلیل «دیکلاود» یک نوع سیاست ایدآلیستی و دور از ذهن «اروپا، از آتلانتیک تا کوههای اورال» را به سیاست خارجی فرانسه اضافه کرد.
گاهی اوقات انسان آنقدر خوشبخت است که هر چه بخواهد بدست میآورد گرچه اکنون به نظر میرسد چنان اروپایی بوجود آمده باشد فرانسه قادر نیست نقش خود را در این اروپا معین کند. اکنون پس از انهدام تسلیحات هستهای که اکنون از اهم اولویتهای جهان است، دیگر فرانسه در روابط سیاسی خود با روسها و آمریکاییها از امتیازات سیاسی برخوردار نیست. با آلمان نیز همینطور.
عکسالعمل دولت فرانسه در قبال شکست نظم کمونیستی در اروپای مرکزی و شرقی با یک سری حسابهای اشتباه براساس دید سیاسی «بیسمارکی» یا «مائورایی» آن همراه بود.
چنان رفلکسهای قرن نوزدهمی منجر به آن شد که فرانسه تلاش کند از آلمان شرقی حمایت کند، از لهستان در برابر آلمان دفاع و حمایت کند و پیشنهاد تشکیل یک «کنفدراسیون» اروپایی بعلاوه روسیه اما بدون آمریکا را بدهد. این دید همچنین باعث شد تا فرانسه با فعالیتها برای جلوگیری از تجزیه یوگسلاوی مبارزه کرده و با کودتاچیان تابستان گذشته شوروی به نرمی برخورد کند.
در ژوئن 1990 «زبیگنو برژینسکی» مشاور سابق امنیت ملی آمریکا در پاریس با گفتن اینکه، برندگان جنگ سرد آمریکا و آلمان هستند. و بازندگان آن فرانسه و شوروی، همه را شوکه کرد.
از همان زمان تا به حال این نظریه در پاریس رایج شده است. دلایل زیادی وجود دارد که افکار عمومی فرانسه نسبت به سیاستهای داخلی چنین بیعلاقه هستند. یکی از این دلایل شاید آن باشد که سیاستمداران فرانسوی کوتهفکر و پرمدعا به نظر میرسند و این قطعنظر از مشارکت عمیق فرانسه در جامعه اروپا و ادامه تنش و نیمه شرقی اروپاست. و این با سیاست دیرین فرانسه نیز بیربط به نظر میرسد.
اینکه گفته میشود خطر تبدیل نظم نوین جهانی به بینظمی نوین جهانی وجود دارد درست است. اما در اروپا هنوز منابع ثبات وجود دارد یکی همین چشمانداز که جامعه اروپا واقعاً به یک بازار آزاد تبدیل شود، دیگری آنکه در آلمان دموکراسی حاکم شود و همینطور حضور آمریکا در اروپا سیاست جدید و موفق فرانسه قبول این عوامل و تقویت آن و قبول نقش فرانسه به عنوان عاملی مهم در ایجاد ثبات در اروپا خواهد بود.
برای آنکه این سیاست بکار بیاید استراتژیستهای فرانسوی باید جلو عادت خود برای تلاش در انجام رسالتهای مندرآوردی را بگیرند. آنها دیگر نباید به آلمانها بگویند شما رایش چهارمید دیگر نباید به انگلیسیها بگویند شما جاسوسان آمریکائید و به آمریکائیها دیگر نگویند شما میخواهید به اروپا پشت کنید و یا میخواهید بر جهان حاکم شوید.
در صورتی که فرانسه و دیگران طوری عمل کنند که انگار این مسائل غیرقابل اجتناب است در واقع برخی از آنها به وقوع خواهد پیوست فرانسه همچنان یک قدرت متوسط با نقشی مهم در یک کل بزرگتر خواهد بود.
آلمان 80 میلیونی به تنهایی نخواهد توانست جامعه اروپای 300 میلیونی را اداره کند. اما فرانسه 60 میلیونی و آلمان 80 میلیونی میتوانند از عهده اداره اشتراکی جامعه اروپا برآیند. با توجه به آینده غیرقابل پیشبینی و لاینحل روسیه، اوکراین و آسیای مرکزی حضور آمریکای شمالی در اروپا بیش از هر زمان دیگری لازم است.
گرچه معلوم است که ایالات متحده نمیتواند به تنهایی جهان را اداره کند، نباید آنرا به دست کشیدن از این کار ترغیب کرد. محدودیت منابع آمریکا به آن معناست که واشنگتن نمیتواند بدون موافقت متحدین خود در بسیاری از موارد به تحمیل خواسته خود نایل شود. حال که تهدید شوروی از بین رفته است، تلاشی برای فشار به منافع ملی (آمریکا) تا سر حد شکست وجود دارد.
شاید هرگز بین آمریکا و فرانسه روابط ویژهای وجود نداشته است. همانطور که برنارد شاو همیشه میگفت، آمریکاییها و انگلیسیها را یک زبان مشترک از دیگران جدا کرده است.
فرانسه و آمریکا نیز بواسطه ارزشهای مشترک از دیگران مجزا هستند. بشیوه متفاوت فهم این ارزشها منبع اصلی سوءتفاهم بین این دو کشور است. بالاتر از همه آنکه این دو کشور در زمینه کشاورزی رقیب برابری برای یکدیگر هستند. و محصولاتشان آن اقلامی است که هر دو کشور برای تجارب بیش از هر چیز دیگری به آن نیاز دارند.
در جهانی که در آن دیگر کشوری وجود ندارد که ادعای وظیفه تبلیغ دینی یا اخلاقی در کشورهای دیگر را بکند با چنان مناقشاتی باید در حدود منطقی قرار گیرند. پس جایگاه فرانسه در نظم نوین جهانی کجاست؟
افزایش منطقی نقش این کشور در نظم سابق جهانی، رتبهای افتخارآمیز در بین کشورهایی که برای موضوع فوق اهمیت قائل میباشند.