13 سال پیش از اینکه انقلاب اسلامی ایران اولین «حکومت الهی»، امروزی جهان را بر پا کرد، اسلام بار دیگر بعنوان یکی از پرقدرتترین پدیدههای سیاسی نه تنها در خاورمیانه، بلکه از شمال و جنوب آفریقا تا جمهوریهای تازه استقلال یافته شوروی و از هند تا غرب چین ظهور کرده و با سقوط کمونیسم، اسلام رفته رفته و متاسفانه به غلط در اذهان غرب بعنوان رقیب آرمانی و عقیدتی آینده غرب شکل میگیرد.
اسلام و غرب در روابط خود بر سر دوراهی رسیدهاند. برخورد شدید 13 سال پیش بین ایران و آمریکا دیگر نباید ملاک سیاست غرب در قبال اسلام قرار گیرد، اما متاسفانه با وجود رویدادهایی که دال بر محبوبیت سیاسی اسلام و نیروی بالقوه این آرمان و عقیده در شکل دادن آینده کشورها دارد، آمریکا و غرب هنوز سیاست آشکار و قابل لمسی در قبال اسلام ارائه نکردهاند.
دولت بوش همان اشتباهاتی را در آسیای میانه و الجزایر تکرار میکند که دولت کارتر در ایران با دوری جستن از اسلامگراهایی که اهدافشان در نظر او نامعلوم بود، مرتکب شد. غرب از مهمترین درس جنگ سرد بهره نمیگیرد تا ببیند آیا همکاری میتواند از برخورد و ستیز در مقابله با رقیب موثرتر واقع شود یا خیر؟
البته باید گفت، برخلاف رقابتی که بین کمونیسم و غرب وجود داشت، این پندار که اسلام رقیب ماست، حقیقی نیست، بلکه مجازیست. در آسیای میانه و الجزایر بعنوان مثال به نفع غرب خواهد بود که از تحولات مردمسالارانه که شامل اسلامگراها میشود، حمایت کند تا در مقابل از نظامهای مستبد که این گروهها را در حکومت دخالت نمیدهد پشتیبانی نماید.
بنیادگرایی در غرب عمدتا به حرکتی انفعالی که به خواندن سطحی قوانین الهی و عدم ایجاد تغییرات بنیادی در نظام اجتماعی محدود میشود و تنها سعی در اصلاح خانواده و فرد دارد، اطلاق میشود. در حالی که اکثر حرکتهای اسلامی امروز مشابه حرکتهای آزادیخواهانه کارشناسان علوم الهی مذهب کاتولیک است که خواستار بکارگیری فعالانه قوانین دینی به منظور بهبود امور دنیوی و سیاسی جهان امروزی هستند.
واژه «اسلامگرا» در مقابل «بنیادگرا» این حرکت پیشرو را همواره در حال تفسیر و حتی ابداع روشهایی در راه بازسازی نظام اجتماعی است، بهتر بازگو میکند.
برخلاف افراطگرایی که در جنبشهای اولیه اسلامگراها مشاهده میشد، از اواخر دهه 80 تاکنون نوع جدیدی از حرکتهای اسلامی عمدتا سنی که از نظر نوع هواداران و تاکتیکهای اعمال شده با حرکتهای اولیه عمدتا شیعه که نمونه آنرا در انقلاب اسلامی ایران، حزبالله لبنان و حزبالدعوه عراق دیدیم، متفاوتند، در حال ظهور است.
فعالین اسلامی اکنون سعی در ایجاد تحولات از درون نظامهای حاکم داشته و برای نمونه میبینیم که اسلامگراها، از گروههای مختلف، قصد راهیابی به مجلس الجزایر و اردن را داشتهاند. بزرگترین حرکت اسلامی اندونزی نیز با حمایت 40 میلیون نفر با شرکت در تظاهرات صلحآمیز قصد ایجاد اصلاحات مردمسالارانه در یک نظام خودمختار را داشته است.
در پی از هم پاشیدگی اتحاد جماهیر شوروی نیز اسلامگراها در جمهوریهای تازه استقلال یافته خواستار برسمیت شناخته شدن خود بودهاند تا به سالها فعالیت زیرزمینی خاتمه داده و در مقامهای سیاسی به فعالیت بپردازند. اسلامگراها در دهه 90 خواستار «کثرتگرایی» و اتکا بر یکدیگر هستند. آنها پس از سالها استعمار غرب و مشاهده شکست آرمان و عقیدههای غربی خواستار ایجاد جایگزینی سودمند هستند.
اسلام تنها دینی نیست که «کثرتگرا» و سیاسی شده است. در اواخر قرن بیستم، دین بعنوان نیرویی پرقدرت و محرک برای ایجاد تغییرات در سطح جهان در بین جوامعی که میکوشند خود را از زیر یوغ نظامهای ورشکسته و بیکفایت نجات دهند، بعنوان جایگزینی پایدار که ایدهآل، شخصیت، حقانیت و ساختاری درونی به جامعه ارائه میدهد، مطرح است.
اما آنچه را در بین اسلامگراها مشاهده میکنیم، جستجویی عمیقتر در طلب ایدهآلی است که حرکتهای اسلامی را وسیعتر و پایدارتر میکند. چرا که اسلام تنها دین اصلی معتقد به توحید است که نه تنها اعتقادات دینی را برمیگیرد، بلکه قوانینی برای حکومت بر جامعه نیز ارائه میدهد.
علاوه بر چالشی که اسلام در یافتن جایگاه خود در نظام نوین جهانی در مقابل دارد، اسلام اکنون در مقطع حساس و محوری و ژرفی در پروسه تکاملی خود قرار گرفته است. مقطعی که بیش از پیش به موقعیتی که اصلاحطلبان پروتستان در آن قرار گرفته بودند، شباهت دارد.
نقش سنتی مذهب، رهبری آن، سازماندهی مطالعه و بررسی خواهد شد. جوامع اسلامی اکنون در موقعیتی مشابه آنچه غرب در قرن شانزدهم و هفدهم با آن مواجه شد و ناچار به تفسیر مجدد معنای رابطه انسان با خدا و رابطه انسان با انسان شد، قرار گرفتهاند.
چالشی که در مقابل اسلامگراها قرار دارد، بعلت شرایط سیاسی کشورها به مراتب بزرگتر است. اسلام هنوز در سطح وسیعی و باز هم متاسفانه به غلط به عنوان نیرویی ذاتا افراطی معرفی شده و با وجود اشکال گوناگون حرکتهای اسلامی به آن به عنوان نیرویی واحد نگریسته میشود.
در الجزایر، اسلامگراها هدف قرار گرفتند، اما مردمسالاری بود که قربانی شد. کودتای الجزایر از بسیاری مشابه کودتای ناموفق مسکو در سال 1991 بود. مردم الجزایر بخصوص قشر ناراضی طعم قدرت را چشیدند و حکومت فعلی الجزایر با این کودتا به حرکتی که قصد در هم شکستن آنرا داشت، یعنی اسلامگرایی حقانیت بخشید.
برای جهان عرب و دنیای اسلام، الجزایر آزمایشی است برای جهان غرب و در این امتحان، عملکرد غرب بهتر از عملکرد کودتاچیان الجزایری نبود. این در حالی است که جورج بوش در مقابل اجلاس سازمان ملل خاطرنشان میساخت «مردم در همه جا طالب حکومت مردمی هستند و همه خواستار حقوق بلاانفصال خود بر مبنای آزادی و حق تصرف اموالشان هستند، آمریکا در سطح جهان از این حقوق جانبداری میکند»
اما اگر الجزایر به عنوان یک نمونه مطرح باشد، مشاهده میکنیم که چگونه کشورهایی که در آنها اسلام در انتخابات مردمسالارانه پیروز میشود، از این قاعده مستثنی میگردند. سیاست بوش نشانگر این است که کاخ سفید حکومت نظامی را بر مردمسالاری اسلامی ارجح میداند.
مساله دیگری که اینجا مطرح است، اینست که در جوامعی که اسلامی شده قانون اسلام و یا شریعت حکم خواهد کرد.
چنین مسالهای لزوماً مغایر با منافع غرب نخواهد بود، چرا که نزدیکترین متحدان غرب مانند عربستان سعودی و پاکستان قوانین اسلامی را در کشورهای خود به مورد اجرا گذاردهاند.
خطمشی غرب در قبال الجزایر و وجهه ضداسلامی ارائه شده توسط سیاستگزاران غربی نتایج گسترده و درازمدتی فراسوی مرزهای الجزایر خواهد داشت و مطمئناً بر سایر نقاط جهان اسلام نیز تاثیر خواهد گذارد.
رشد احساسات اسلامی در نقطه حیاتی دیگر، یعنی در جمهوریهای تازه استقلال یافته آسیای مرکزی نیز با وجود سالها اختناق در بین 60 میلیون مسلمان روس که دین را درون مساجد ممنوعه زنده نگاه داشتهاند، مشهود است.
از زمانی که قانون آزادی وجدان در سال 1990 به تصویب رسید، آسیای مرکزی شاهد ظهور دوباره اسلام به صورتی تاثیرانگیز بوده است. براساس بعضی آمار، روزانه ده مسجد جدید در این منطقه راهبردی در همسایگی روسیه، چین، ایران و افغانستان گشایش مییابد.
غرب در آسیای مرکزی نیز وجههای مخالف با اسلام بخود گرفته است. در حالی که ایالات متحده اصرار بر دفاع از حقوق بشر و کثرتگرایی دارد، در گفتگو با رهبران آسیای مرکزی، جیمز بیکر وزیر امور خارجه آمریکا از آنها میخواهد تا نمونه غیرمذهبی ترکیه را به عنوان نمونه حکومتهای جدید خوداختیار کنند.
با رشد احساسات اسلامی، غرب دو راه کاملا متمایز در پیش دارد. یک راه استفاده از این موقعیت استثنایی است تا در مقطعی که هم اسلام و هم مردمسالاری در حال رشد هستند، کشورهای اسلامی را به سمت مشارکت عقیدتی و سیاسی جلب کرده و عادلانه، نتایج انتخابات مردمسالارانه را قبول کند.
غرب در صورت حمایت از مردمسالاری / اسلامی / میتواند خود را در موقعیت محکمتری قرار داده و از دولتهای اسلامی بخواهد تا از هرگونه حرکتی که مغایر مردمسالاری است، دوری جویند، بدون اینکه وجهه ضداسلامی بخود بگیرد. چند سال آینده سالهای تعیینکنندهای برای تکامل مردمسالاری و اسلام هر دو خواهد بود.
چالش عمده جهانی از این پس تشخیص این مساله خواهد بود که آیا مردمسالاری میتواند خود را با کشورهای شرقی تطبیق دهد و آیا کشورهای شرقی میتوانند مردمسالاری را بپذیرند. اکنون که اسلام روش کثرتگرایی را پیش گرفته، نباید سد راه آن شد، بلکه میبایست این حرکت را تشویق کرد.
راه دیگری که وجود دارد، اینست که با حمایت حکومتهایی که حرکت اسلامی را سرکوب میکنند، با این جنبشها مقابله کرده و آنرا محدود کنیم. چنین سیاستی میتواند پرخرجتر و طولانیتر از مبارزه با کمونیسم بوده و احتمالا مشکلتر از آن نیز خواهد بود. مقابله با عقیدهای که نظام اقتصادی آن ورشکسته میباشد، یک مساله است و پلید و شیطانی نمایاندن دین و فرهنگی پرقدرت چیز دیگر.
این خطمشی، یعنی سرکوب حرکتهای اسلامی پیش از به قدرت رسیدن آنها میتواند بزرگترین کابوس غرب یعنی اتحاد گروههای مختلف اسلامی بصورت یک نیروی ضدغرب را جامه عمل بپوشاند.
در نهایت، خطر بزرگتر اینست که سرکوب حرکتهای اسلامی میتواند به نوبه خود منجر به بروز اختلافات شرق و غرب شود، اما این بار با احساسات به مراتب تندتر و عمیقتر و با تاریخچهای خونین.
ظهور مجدد اسلام، چالشی غیرقابل کتمان در مقابل غرب قرار داده، اما در عین حال موقعیتی استثنایی نیز بوجود آورده است.