تاریخ انتشار : ۰۸ آبان ۱۳۹۱ - ۰۹:۳۹  ، 
شناسه خبر : ۲۲۱۴۴۵
اشاره: فضای سیاسی ـ فرهنگی میهنمان جولانگه‌ آرائی است که با صورت‌بندی «استبداد دینی» در قالب «حکومت دینی» در کار القاء ضدانسانی‌ترین دیدگاه‌ها در پوششی از گرامیترین عناوین‌اند. نسل جوان ما نیز در شرایطی با مروجین این آراء مواجه است که فقد متفکرین آگاه و روشن‌اندیش اسلامی آراء مزبور را در ذهنیت ایشان به مثابه نمونه اندیشۀ ناب ‌اسلامی می‌نمایاند. از دیگر سو رشد گرایشهای سکولار در سالهای اخیر و مواجهه صاحبان این گرایشها با اصحاب استبداد دینی نیز موجب شده تا صحنۀ چالش با اقتدارگرایی یک دوقطبی ناگزیر مابین استبداد دینی و یا «سکولاریزم و لائیسیزم» جلوه کند به نحوی که هر شق ممکن دیگری را ممتنع جلوه کند دقیقاً همینجاست که نقد استبداد دینی از پایگاه‌های انتقادی متمایز از پایگاه‌های سکولار و لائیک، ضروری می‌نماید. سلسله مقالاتی که از این پس در صحنۀ اندیشۀ عصر ما و به قلم دکتر سیدهاشم آقاجری ملاحظه خواهید کرد. تبیین و تنقیح نظریه حکومت دینی و نقد تعابیر استبدادی از این نظریه را هدف قرار داده است. گو اینکه نویسنده، به جهت تأمین جامعیت بحث، نقد رویکردهای لائیک و معتقدین به جدایی دین از دولت را نیز فروگذار نکرده است.

یکی از مباحث مهم جاری در فضای فکری و سیاسی کنونی ایران نسبت حکومت دینی و حکومت دمکراتیک است. این بحث هرچند که از آغاز تأسیس جمهوری اسلامی محل اعتنا و نظر برخی از نخبگان بوده و تلفیق جمهوریت و اسلامیت که صورتبندی دیگری از حکومت دموکراتیک و حکومت دینی است در خود، ضرورت عنایت به آن را موجب می‌شده است اما تنها در سه سال اخیر بطور جدی و در سطح اجتماعی به موضوعی پروبلماتیک و مسأله‌وار تبدیل شده و از دیدگاههای گوناگون مورد بررسی و ارزیابی قرار گرفته و می‌گیرد.
پروبلماتیزه شدن موضوع، هم از علل جامعه‌شناختی ـ روانشناختی‌ای آب می‌خورد که در دهه دوم جمهوری اسلامی بر بستر فرآیندهای سیاسی ـ اجتماعی بروز کرده و هم در جای خود علل یا به تعبیر دقیق‌تر دلایل معرفت‌شناختی و اپسیتمولوژیک / ایدئولوژیکی دارد که محصول تولید یا ترجمۀ گفتمان‌های سیاسی، معرفتی در سالهای اخیر جامعه ایرانی است.
البته اجتماعی شدن مسئله و نفوذ و گسترش آن در لایه‌ها و سطوح میانی و بدنه اجتماعی ـ سیاسی را عمدتاً باید با فرآیند تحولات دهه اخیر و تجربه و پراتیک جمهوری اسلامی مورد بررسی، تحلیل و ارزیابی قرار داد، چرا که تغییر گفتمانی که در گرانیگاه گفتمان مسلط جمهوری اسلامی پیش از دوم خرداد رخ داده بود و جایگزینی تدریجی نظریه‌پردازان و نخبگان و سازوکارهای سنتی به جای نظریه، نخبگان و سازوکارهای نوین و اصلاح‌طلبانه دهه آستانه انقلاب و دهه نخستین جمهوری اسلامی بتدریج شرایطی را فراهم آورد که موهم تناقض دموکراسی با حکومت دینی بود.
امری که تاکنون نیز حداقل در بخشی از حاکمیت تداوم یافته و اخیراً نیز با اعلام صریح و بدون تعارف فقدان اعتبار و اصالت رأی مردم و اعلام هشدار نسبت به توطئه اکثریت و غیرقابل جمع بودن دین و قرآن با آن از زبان سخنگویان معمّم و مکلای جناح سنتی از پرده برون افتاده است. باز تولید چنین گفتمان منسوخ و مغلوبی در انقلاب و جمهوری اسلامی و تجربۀ برون‌دادها سیاسی ـ اجتماعی آن از سوی جوانان، دانشجویان و توده تحصیلکرده و روشنفکری در صورت ساختار و نهادهای قدرت و مکانیزم‌های تصمیم‌گیری و نتایج مترتب بر آن، نمی‌توانست بدون واکنش باقی بماند.
واکنشی که گفتمان و ساختار واقعاً موجود را که ادعای دینی و اسلامی بودن داشته است عین حکومت دینی دانسته و پیش از آن که نیروی اجتماعی را به استنتاج پارادوکسیکالیته و تناقض‌آمیز بودن حکومت دینی و حکومت دمکراتیک بکشاند، خود، رأی به چنین تناقضی داده بود. عکس‌العمل روانی ـ اجتماعی به چنان گفتمان و روایتی از حکومت دینی برای نسلی که ‌آزادی، دموکراسی و حاکمیت انسان و ملت به سرنوشت خود جزو لوازم لاینفک فرهنگ سیاسی آن شده بود چیزی جز تردید در دین و یا دست‌کم تفکیک و جدایی میان حکومت دموکراتیک با دین یا حکومت دینی نمی‌توانست باشد.
این تجربه و پراتیک هنگامی مؤثرتر شده و خواهد شد که نسل امروز کشور در آگاهی یا حافظه تاریخی خود، نمونه‌های حکومت‌های خلافتی ـ فقاهتی عصر عباسی ـ عثمانی در جهان اهل سنت و حکومت سلطنتی ـ فقاهتی ایران شیعی عصر صفوی را هم حاضر دارد. این گفتمان منسوخ، اما باز تولید شده گفتمانی است که حکومت عدل اسلامی را مرحلۀ فرجامین و خالص و بعنوان آلترناتیو تکامل یافتۀ «جمهوری اسلامی» کنونی می‌نشاند و از دورۀ کنونی و مرحله «جمهوریت» به مثابه مرحله‌گذاری به سوی عصر امامت و ولایت یاد می‌‌کند.
نظام ولائی جایگزین نظام جمهوری و دموکراتیک اسلامی، از دیدگاه آنان نظامی است که تحقق کامل حکومت دینی و مطلوب پیامبر و امامان معصوم و احیا سیستم امام ـ امت اسلامی ـ شیعی است که حاکمیت خدا به واسطه ولی‌فقیه، بدور از هرگونه شائبه بشری و وجود نهادهای غیراسلامی و غربی از قبیل پارلمان، حزب و سازوکارهای و ضوابط تفکیک قوا یا انتخابات عمومی، تحقق خواهد یافت و حداکثر تفاوت چنین حکومتی با حکومت غیردموکراتیک و استبدادی آن است که استبدادش، استدلالی است (نظریه ولایت فقیه به مثابه استبداد استدلالی) اما جدای از چنین سبب شناسایی‌های جامعه‌شناختی ـ روانشناختی، ضرورت دارد که مسأله را در وجه نظری ـ معرفتی آن نیز مورد تأمل و بررسی قرار داده و در چند و چون نسبت منطقی میان حکومت دینی و حکومت دموکراتیک تحقیق و تحلیل شود.
بطور کلی دیدگاههای موجود در این زمینه را می‌توان به دو سنخ کلی تقسیم کرد. سنخ نخست، دیدگاهی است که به نسبت امتناقی، تناقضی و پارادوکسیکال حکومت دینی و حکومت دموکراتیک حکم می‌دهد و دیدگاه دوم، صرفنظر از جزئیات و چگونگی شرح و تفسیرهای درونی آن از تلائم و سازگاری میان آنها سخن می‌گوید. طرفداران دیدگاه نخستین سنخ، خود از دو گروه مشخص تشکیل شده است.
گروه اول کسانی هستند که از موضع حمایت از دین و مطلوبیت حکومت دینی، و رویکردی ضددمکراتیک، آن دو را قابل جمع ندانسته و حاکمیت خدا را نافی حاکمیت انسان و مردم می‌داند و می‌کوشد تا با بهره‌گیری از متون و نصوص دینی بطلان دمکراتیک را در وهله نخست و تعارض و تنافر آن با حکومت دینی را در وهله دوم اثبات کند. گروه دوم افراد و صاحبنظرانی را دربرمی‌گیرد که به مطلوبیت دموکراسی و حکومت دموکراتیک باور دارند و هرچند که در میان آنان می‌توان دینداران و سکولارها و نه لائسیست‌ها [سکورلاریته و لائیسیته دو مفهوم متمایز است.
سکولاریسم به دنبال دنیوی کردن امر دینی و قدسیت‌زدایی از حوزه‌های قدسی است که البته با دینداری قابل جمع نیست اما لائیسم ایدئولوژی طرفداران جدایی سیاست از دین است، موضوعی که با نوعی از دینداری قابل جمع است.] را از یکدیگر تفکیک و بازشناسایی کرد و انگیزه‌ها و اهداف خاص هر یک را جداگانه مورد بررسی و تدقیق قرار داد [چرا که دینداران دغدغه دین هم دارند ضمن آن که دموکراسی و حکومت دموکراتیک را هم مطلوب می‌دانند و راه حفظ و نیل به هر یک را در جدایی و استقلال میان دین با حکومت دموکراتیک و یا حکومت می‌بینند در حالی که سکولارها نسبت به دین لااقتضا هستند و برای حفظ دین و باورها و اعتقادات و اعمال دینی هیچگونه اهتمام یا دغدغه‌ای نمی‌ورزند].
مخاطبان اصلی ما در این نوشتار نه طرفداران سنخ نخست است که در جای خود بارها به آنها پرداخته و مناقشات آنان را مورد بررسی و پاسخگویی قرار داده‌ایم و در آینده نیز همچنان در دستور کار مباحثات نظری ما قرار خواهند داشت و نه طرفداران سکولار نظریه امتناع و تناقص حکومت دینی و حکومت دموکراتیک را اکنون مورد توجه داریم، چرا که صاحبان این دیدگاه در جامعه ما تاکنون به اظهارنظر صریح، شفاف و مستدل نپرداخته و گفتمان مشخصی را تولید نکرده و ادبیات ویژه قابل استنادی را بر جای نگذاشته‌اند.
روی سخن ما در این نوشتار اساساً معطوف به کسانی است که ضمن باور به دین از یکسو و حمایت از دموکراسی حکومت دموکراتیک از سوی دیگر، حکم به گذاره‌های ذیل داده و می‌دهند: 1- حکومت دینی نمی‌تواند حکومت و دموکراتیک باشد 2- حکومت دموکراتیک نمی‌تواند حکومت دینی باشد. روشن است که دیدگاه مختار ما مبتنی بر این گزاره‌هاست که 1- حکومت دینی می‌تواند حکومت دموکراتیک باشد 2- حکومت دموکراتیک می‌تواند حکومت دینی باشد.
نتیجه مترتب بر دو گزاره فوق، دو قضیه موجبه جزئیه ذیل می‌باشد. بدین‌ترتیب که: 1- برخی حکومت‌های دینی، حکومت‌های دموکراتیک است 2- برخی حکومت‌های دموکراتیک، حکومت‌های دینی است و لازمه این قضایا آن است که 1- همه حکومت‌های دینی، حکومت‌های دموکراتیک نیستند و 2- همۀ حکومت‌های دموکراتیک حکومت‌های دینی نیستند. پیش از ورود به موضوع و شرح و تحلیل گزاره‌های فوق و طرح دلایل تایید مدعای خود و ابطال مدعای مخالف، ذکر این امر روش‌شناختی و متدلوژیک ضروری است که موضوع نسبت حکومت دینی و حکومت دموکراتیک را در بافت‌ها CONTEXT ی معنایی متفاوت و با رهیافت‌های متعددی می‌توان تحت مطالعه و بررسی داد.
حداقل چهار بافت و رهیافت در این خصوص قابل تفکیک است: 1: بافت / رهیافت فلسفی 2: بافت / رهیافت حقوقی 3: بافت / رهیافت تاریخی 4: بافت / رهیافت سیاسی 5: بافت / رهیافت تئوریک