5- در ساختمان کنسولگری
گروگان«مارک لیجک» (کارمند کنسولگری):
یک بار که نگاهی از پنجره ساختمان کنسولگری به بیرون انداختم گروهی از تظاهر کنندگان را دیدم که به طرف ساختمان تدارکات (در جنوب کنسولگری) یورش بردند؛ و پس از اینکه توانستند به کمک میلههای آهنی درهایش را باز کنند وارد آن شدند و شروع به شعار دادن کردند.
گروگان«گروهبان جیمز لویز» (تفنگدار دریایی):
من زیاد به آنچه که بعدا ممکن بود پیش بیاید فکر نمیکردم و تنها سعی داشتم ضمن ساکت نگهداشتن افراد درون کنسولگری مراقب حفظ امنیت ساختمان باشم تا کسی نتواند به درونش رخته کند.
با اینکه پنجره های ساختمان به خاطر داشتن میله های آهنی غیر قابل نفوذ بود، ولی ایرانی ها در ابتدای کار توانستند شیشه تعدادی از پنجره های طبقه همکف را بشکنند و از این طریق با دستیابی به کمدهای بایگانی و میزهای کنار پنجره تعدادی از وسائل و پرونده های را به هم بریزند. البته چون من بلافاصله در صدد مقابله بر آمدم و با چوبدستی ضربات محکمی به دست و بال چند نفرشان زدم آنها به زودی از این کار دست کشیدند. و پنجره های شیشه شکسته را رها کردند. و رفتند.
پس از چندی یکی از ایرانیها توانست از طریق پنجره دستشویی طبقه دوم وارد ساختمان شود، که چون در آن لحظه من وسط راه پله ایستاده بودم و داشتم به پیام های بی سیم گوش میدادم، متوجه ماجرا نشدم. ولی تا به من خبر دادند که صدای شکستن شیشه را در طبقه دوم شنیده اند، بلافاصله خودم را به دستشویی رساندم و در آنجا دیدم که ین نفر داخل دستشویی ایستاده و چند نفر هم دارند خودشان را بالا میکشند تا از پنجره وارد دستشویی شوند.
با مشاهد این صحنه به گاری لی گفتم با تفنگش مواظب من باشد، و آنگاه ضامن بمب اشک آور را کشیدم و وارد شدم. ولی چون ایرانی با دیدن من به سرعت دستشویی را ترک کردند و از پنجره بیرون رفتند، برای آنکه از دردسر گاز اشک آور خلاص شوم ناچار آن را از پنجره بیرون انداختم و بعد هم در دستشویی را محکم بستم.
گروگان«سرجوخه استیون کرتلی» (تفنگدار دریایی):
در ساختمان بیژن داشتم به پیام های بی سیم گوش میدادم که شنیدم گروهبان لوپز در یکی از دستشویی های ساختمان کنسولگری از گاز اشک آور استفاده کرده است. ولی بلافاصله پس از اعلام این خبر توسط لوپز، افسر امنیتی سفارتخانه با عصبانیت در بی سیم فریاد زد «نه !نه! این کار را نکنید! هیچ عملی که حالت مبارزه با مهاجمین داشته باشد انجام ندهید.» و بعد هم صدای لوپز را شنیدم که میگفت: متاسفانه دیر شده است.
گروگان«ریچارد کوئین» (کارمند کنسولگری):
ابتدا ایرانیها سعی کردند درهای کنسولگری را که به محوطه سفارتخانه باز میشد بشکنند. ولی چون جنس این درها از فلز قطور بود و حفاظت از آنها نیز توسط وسائل الکترونیک انجام میگرفت موفقیتی به دست نیاوردند.
بعد صدای پای آنها را بالای سرمان روی سقف ساختمان شنیدیم و فهمیدیم که قصد دارند ساختمان را به آتش بکشند! ولی به خاطر ریزش باران نتوانستند به هدف خود برسند[!!].
پس از مدتی برق ساختمان قط شد. و به خاطر میآورم که درست در همان لحظه دو نفر از کارمندان ایرانی کنسولگری جیغ کشیدند و گروهی از آن نیز به زیر میزها پناه بردند.
آنگاه صدای شکستن شیشه به گوشمان خورد و معلم شد یکی از ایرانیها که توانسته خود را به پنجره دستشویی طبقه دوم برساند، با شکستن شیشه آن قدم به داخل دستشویی گذارده است.
از بین پنجره های ساختمان کنسولگری آنهایی که رو به طرف خیابان قرار داشت قبلا با آجر مسدود شده بود و پنجره های سمت محوطه سفارتخانه نیز به خاطر نصب میله های آهنی نمیتوانست مورد استفاده مهاجمین برای ورود به ساختمان قرار گیرد، مگر همان یک پنجره مربوط به دستشویی طبقه دوم که استثنائا میله آهنی نداشت و یکی ازمهاجمین توانست با عبور از آن وارد ساختمان شود.
موقعی که گروهبان لوپز موفق شد با استفاده از گاز اشک آور مهاجم را فراری دهد، سعی کردیم در دستشویی را طوری ببندیم که دیگر کسی نتواند از آنجا به داخل ساختمان نفوذ کند. و البته چون در دستشویی ها معمولا از خارج قابل قابل قفل کردن نیست، لذا ما و مراک لیجک با استفاده از تعدادی مفتول جالباسی کوشیدیم تا حد امکان آنر محکوم ببندیم. ولی با این حال باور نمیشد که فشار چند نفر از داخل دستشویی نتواند قدرت باز کردن در آن را نداشته باشد.
گروگان«گاری لی» (کارمند خدمات عمومی):
بعضی از کارمندان ایرانی کنسولگری دچار چنان وحشت بی پایه ای شده بودند که وقتی صدای راه رفتن مهاجمین را روی سقف ساختمان شنیدند فریاد زدند «آنها به پشت بام رفته اند تا ساختمان را آتش بزنند.».
البته در اینکه عده ای از مهاجمین روی بام کنسولگری راه میرفتند، کسی تردید نداشت. ولی کارمندان ایرانی بدون توجه به اینکه محال است بتوان یک ساختمان مستحکم بتونی را به سادگی آتش زد، شدیدا در اضطراب به سر میبردند. و شاید هم نمیدانستند که شدت گرما و هوای دم کرده درون ساختمان آنان را دچار این توهم کرده است. زیرا وقتی سیستم حفاظت کنسولگری به کار میافتاد، تمام مجاری تهویه نیز بسته میشد و هوای داخل ساختمان به صورتی خفقان آور در میآمد.
شنیدن صدای پا از سقف بقدری کارمندان ایرانی را ناراحت کرده بود که بعضی هایشان مثل شبستری رنگشان مثل گچ سفید شده و از شدت ترس نزدیک بود سکته کنند. بخصوص او که از جریان حمله ماه فوریه به سفارتخانه نیز خاطرات بدی در ذهن داشت، و حالا هم میرفت تا شاهد حمله دومی به سفارتخانه باشد.
پس از آن هم موقعی که گروهبان «لوپز» با پرتاب گاز اشک آور توانست مهاجمین را از دستشویی طبقه دوم بیرون کند، حدود 15 الی 20 دقیقه طول کشید که تقریبا همه آنها اطراف کنسولگری را تخلیه کردند و رفتند تا خود را برای تصرف ساختمان دبیرخانه آماده کنند.
به این ترتیب گویی که مهاجمین اصولا از تسخیر کنسولگری منصرف شده باشند، به کلی دست از سرمان برداشتند و ما را مدتی طولانی به فراموشی سپردند.
گروگان«ریچارد کوئین» (کارمند کنسولگری):
ما یازده آمریکایی بودیم که به اتفاق گروهی از کارمندان ایران حدود دو ساعت در ساختمان کنسولگری سنگر گرفته بودیم، و امنیت ما هم به جز یک بار که مهاجمین به تلاشی ناموفق برای رخنه از طریق پنچره دستشویی طبقه دوم دست زدند، به خطر نیافتاده بود.
طی این مدت چون دایم از طریق پیامهای بیسیم به آنچه در نقاط دیگری سفارتخانه رخ یداد واقف میشدیم. موقعی که شنیدیم ساختمان دبیرخانه به تصرف ایرانیها درآمده است، سرکنسول «دیک مورفیلد» تصمیم گرفت مسافران کشتی را تخلیه کند، و بنا به دستور او همگی آماده ترک کنسولگری شدیم.
ما گرچه از ساختمان کنسولگری مستقیما به کوچه پشت سفارتخانه راه داشتیم، ولی چون پس از وقوع حادثه شلیک «آرپی جی» به کنسولگری، تمام پنجرههای ور به خارج آن را با آجر مسدود کرده بودند، لذا نمیتوانستیم از اوضاع و احوال کوچه پشت سفارتخانه مطلع شویم. ضمن آنکه از طریق دو پنجره کوچک روشنایی هم دید بسیار محدودی داشتیم و واقعا نمیدانستیم که اگر از در عقب بیرون برویم چه مسایلی برایمان پیش خواهد آمد.
در این میان چون راهی برای آگاهی از وضعیت کوچه پشتی جز بازکردن در کشویی کنسولگری - که برای ورود و خروج مراجعین صدور ویزا مورد استفاده قرار میگرفت - وجود نداشت، لذا من به اتفاق یکی از نگهبانان ایرانی کنسولگری به طبق پایین رفتیم و در حالی که آشکارا مضطراب بودم (چون واقعا نمیدانستم پشت در چه خواهم دید)آهسته در کشویی را باز کردم.
به محض اینکه در باز شد، چشمم به دو سه مامور پلیس افتاد. ابتدا فکر کردم باید از پاسداران انقلاب باشند که برای رد گم کردن اونیفورم پلیس پوشیدهاند. ولی چون آنها مرا شناختند و فهمیدم که از ماموران دولتی ویژه حفاظت از سفارتخانه هستند، با چند کلمه فارسی دست و پا شکسته برایشان توضیح دادم که قصد داریم همگی از کنسولگری خارج شویم. و بعد هم به سرکنسول گفتم که اوضاع برای ترک کنسولگری مناسب است.
ابتدا به دستور سرکنسول قرار شد تمام افراد درون ساختمان به گروههای ده نفری تقسیم شوند و به مرور ساختمان را ترک کنند. ولی موقعی که حرکت برای خروج آغاز شد، هجوم جمعیت مساله گروهبندی را به هم ریخت و ماموران پلیس هم چون اطلاع چندانی از قضیه نداشتند، فقط به بازرسی کارت شناسایی افرادی که خارج میشدند اکتفا کردند.
بعد از آنکه همه کنسولگری را ترک گفتند، سرکنسول «مورفیلد» در کشویی را قفل کرد و من و او به اتفاق چهارتن دیگر قدم زنان به راه افتادیم.
در آن لحظات فکر میکنم همه ما تصوری جز این در ذهن خود نداشتیم که سری به منزل «مورفلید» میزنیم، آبجویی مینوشیم، یک دست بریج بازی میکنیم، و منتظر میمانیم تا اوضاع به حال عادی برگردد. فردا صبح هم دوباره به سر کارمان برمیگردیم و بعد از یک روز که در واقع میبایست جزء تعطیلاتمام بدانیم، باز روز از نو و روزی از نو.
بقدری آسوده خاطر و فارغالبال طول کوچه را میپیمودیم که فراموش نمیکنم حتی وقتی یکی از ایرانیهای مراجع به کنسولگری اتومبیلی را نگهداشت و خواست ما را سوار کند، چون دیدیم هر شش نفرمان در آنجا نمیگیریم، دعوتش را قبول نکردیم و ترجیح دادیم همچنان پیاده به راه خود ادامه دهیم.
هنوز چند صد متری بیشتر جلو نرفته بودیم که با شنیدن صدای شلیک تیر هوایی ناچار به توقف شدیم، و موقعی که به پشت سرمان نگاه کردیم، یکی از همان پلیسهای مامور حفاظت کنسولگری را دیدیم که در تعقیبمان دست به تیراندازی هوایی زده بود.
از قرار معلوم، این مامور پلیس پس از خروج ما از کنسولگری ضمن تماس با شبه نظامیان مهاجم به سفارتخانه، از ماجرا آگاه شده و با پیوستن به آنان در صدد برآمده بود از فرارمان جلوگیری کند.
چند لحظه بعد هم خود را ناگهان در محاصره گروهی از شبه نظامیان دیدیم که خطاب به ما پشت سر هم فریاد میزدند: «مامور سیا، مامور ساواک»
گروگان«رابرت اود» (کارمند کنسولگری):
موقعی که تماس ما از طریق بیسیم با دبیرخانه قطع شد، سرکنسول «مورفیلد» تصمیم گرفت همگی را از ساختمان کنسولگری خارج کند.
محل خروج ما در پشت ساختمان کنسولگری که به کوچهای باز میشد و معمولا مورد استفاده مراجعین صدور ویزا قرار میگرفت. موقع ترک ساختمان هم معلوم نیست به چه علت مرا در اول صف قرار دادند و بقیه پشت سر من آماده خروج از کنسولگری شدند.
بین ایرانیهای که همراه ما طی آن چند ساعت در کنسولگری محبوس ماندند، پیرمردی دیده میشد که البته از کارمندان سفارتخانه نبود، ولی به خاطر بعضی ملاحظات - علی رغم نپذیرفتن مراجعین ایرانی در آن روز به کنسولگری راهش داده بودیم تا برایش ویزا صادر کنیم.
پیرمرد بیچاره که چشمان بسیار ضعیفی داشت و میشد گفت تقریبا کور بود، بقدری از آن اوضاع ترسیده بود که نمیتوانست درست راه برود و به همین جهت وقتی بنا شد کنسولگری را ترک کنیم از من خواست تا کمکش کنم. موقعی هم که داشتم او را از پلکان پایین میبردم، محکم بازوانم را چسبیده بود و پشت سر هم میگفت: «خدا خیرت بدهد پسرم! خدا خیرت بدهد»..... ولی البته بعد معلوم شد که خداوند در آن روز بخصوص هرگزر تصمیم نداشت خیری به من بدهد!
بعد از ترک ساختمان کنسولگری چون دیدم کوچه کاملا آرام و بیسرو صداست، پیرمرد را آهسته به سمت اتومبیلی که یکی از بستگان او در آن منتظرش بود بردم و کمک کردم تا بنشیند.
البته اگر در آن موقع تشخیص میدادم که بعدا چه پیش خواهد آمد، حتما همراه پیرمرد وارد اتومبیل میشدم و ا زراننده میخواستم که هر چه زودتر مرا از آن محل دور کند و به منزلم یا حداقل به سفارتخانه یکی از کشورهیا دوست آمریکا برساند. ولی چون اوضاع در کوچه کاملا آرام بود و علتی برای نگرانی وجود نداشت، من هم بدون توجه به اینکه لحظاتی به صورت یک گروگان درخواهم آمد، تمام آنچه گذشته بود را در یک تظاهرات معمولی که سرانجام پس از نوعی تحصن و یا اقدامی مشابه خاتمه مییابد - تلقی کردم، و بدون تشویش خاطر پس از کمک به پیرمرد، به چند تن ا زهمکارانم: سرکنسول مورفیلد، ریچارد کوئین، گاری لی، دان کوک، و گروهبان لوپز پیوستم و همراه آنان قدم زنان به راه افتادم.
در حالی که باران ملایمی میبارید به انتهای کوچه رسیدیم و آنجا لحظهای ایستادیم تا مسیرمان را تعیین کنیم. یک نفر پیشنهاد کرد: «بهتر است به سفارت سوئد برویم». ولی دیگری جواب داد: «چون امروز یکشبنه است، سفارت سوئد قاعدتا باید تعطیل باشد.» و من نفهمیدم که او به چه دلیل فکر میکرد سفارت سوئد یکشنبهها تعطیل است؟ چرا که در تهران هیچوقت یکشنبهها روز تعطیل به حساب نمیآمد و همه مشغول کار بودند.
بعد سرکنسول مورفیلد پیشنهاد کرد: همگی به منزل او برویم و منتظر بمانیم تا اوضاع به حال اول برگردد؛ که چون نظر او را پذیرفتیم، به سمت راست برگشتیم تا به حرکتمان در جهت منزل او ادامه دهیم. ولی چند قدم جلوتر ناگهان در محاصره عدهای ایرانی مسلح قرار گرفتیم، که نمیدانم از چه گروهی بودند: شبه نظامیان، افراد کمیته، پاسداران؟ یا گروههای متفرقه دیگر.
بلافاصله آنها دور ما را گرفتند، به زبان انگلیسی فریاد زدند: «برگردید! برگردید! » ولی ما بدون توجه به دستورشان تا خواستیم راهمان را ادامه بدهیم، ناگهان مواجه با شکلیک تیرهوایی شدیم. و چون فهمیدیم که مساله شوخیبردار نیست فورا عقب گرد کردیم.
مردان مسلح، که از کمیته بودند یا از هر جای دیگر، لباس استتار نظامی به تن داشتند، و ما را در جهت عکس ترافیک خیابانی که مملو از اتومبیل بود به جلو میراندند تا دوباره به سفارت آمریکا برگردانند.
هیچ فراموش نمیکنم که در آن لحظات گروه کثیری از مردم ما را نگاه میکردند و شاهد وضعیت ما بودند، ولی حتی یک نفرشان جلو نیامد تا از ما حمایت کند. و واقعا هم تا امروز هرگز نتوانستهام بفهمم که چرا مردم آن روز نخواستند قدم پیش بگذارند و در ماجرا دخال کنند؟ میترسیدند، یا مثل خود ما گیج و دستپاچه شده بودند، و یا علت دیگری داشت که من نمیدانم؟ ادامه دارد...