تاریخ انتشار : ۱۸ تير ۱۳۹۰ - ۱۲:۱۵  ، 
شناسه خبر : ۲۲۲۲۸۵

زندگی شهید از زبان خودش
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. بنده محمد صدوقی در سال 1327 هجری قمری، 75 سال پیش، در خانواده‌ای روحانی در یزد متولد شدم. پدرم مرحوم آقا میرزا ابوطالب، یکی از روحانیون معروف این استان بود، پدرم، فرزند مرحوم میرزا محمدرضا کرمانشاهی، یکی از علمای بزرگ این استان بود، و ایشان هم فرزند آخوند ملا محمدمهدی کرمانشاهی بودند.
سال ورود آخوند ملا محمدمهدی به یزد، روشن نیست، چرا که ایشان بوسیله فتحعلی‌شاه از کرمانشاه به یزد تبعید شدند تنها مدرکی که ما برای صدوقی بودن داریم و اینکه از نواده‌های مرحوم صدوق بزرگ می‌با‌شیم، همان لوح تاریخی جد بزرگ و جد دوم ماست، که در لوح قبرشان این جمله هست «الذی کان بالصدق تطوق کیف و هو من نسل الصدوق» کسی که به صدق و راستگوئی سخن گفت چگونه چنین نباشد و حال آنکه او از نسل صدوق می‌باشد، و باینجهت نیز شهرت ما صدوقی می‌باشد.
بنده در سن هفت سالگی پدر و در سن 9 سالگی مادرم را از دست دادم تحصیلات قدیمه در مدرسه عبدالرحیم خان یزد، زیر نظر اساتید آنزمان خواندم و در سال 1348 قمری، برای ادامه تحصیلات به اصفهان رفتم. که متاسفانه یک زمستان بسیار سردی پیش آمد و توقف برای ما خیلی سخت شد. پس از مدتی که خیلی به سختی گذشت از طریق قمشه و آباده بطرف یزد حرکت کردم و این سفر قریب 29 روز طول کشید و بالاخره با هر زحمتی که بود خودمان را به یزد رساندیم.
یکسال بعد یعنی در سال 1349 قمری برای ادامه تحصیلات با خانواده بطرف قم رفتیم و اقامت ما در شهر قم 21 سال بطول انجامید مرحوم شیخ‌ عبدالکریم حائری یزدی، موسس و مدیر حوزه علمیه قم، وقتی که در قم ما را شناختند مورد لطف و محبت خود قرار دادند پیشرفت ما در تحصیلات خیلی خوب بود تا اینکه در سال 1355 قمری، آیت‌الله حائری از دار دنیا رفتند.
تحصیل در آن دوره خیلی سخت بود بجهت اینکه در آنزمان، قم مرجعی نداشت، چرا که مرجع تقلید، مرحوم آسید ـ ابوالحسن اصفهانی بودند، که ایشان هم در نجف اقامت داشتند آقایان مرحوم آیت‌الله صدر و مرحوم آیت‌الله خوانساری و مرحوم آیت‌الله حجت، این سه سرپرستی حوزه را داشتند و خیلی هم زحمت کشیدند تا وقتیکه مرحوم آیت‌الله بروجردی، بعلت کسالت در بیمارستان فیروزآبادی بستری شدند و در همین خلال بعضی از اهل قم و مدرسین بفکر افتادند که ایشان را به قم بیاورند و به همین خاطر، نامه‌هائی از قم بخدمتشان ارسال شد و اشخاصی به نمایندگی از روحانیت با ایشان ملاقات کردند. بنده هم باتفاق داماد آقای صدر، به بیمارستان رفتیم، و بعد همراه مرحوم آیت‌الله بروجردی به قم آمدیم.
عمده سعی و کوشش، برای آمدن آقای بروجردی به قم، از ناحیه حضرت آیت‌الله خمینی بود و ایشان خیلی اصرار داشتند که اینکار انجام بشود.
پس از فوت مرحوم آیت‌الله حائری قسمت عمده‌ای از کارهای حوزه بدوش ما افتاده و علاوه بر اینکه تولیت و تقسیم شهریه‌های طلاب زیر نظر بنده بود تدریس هم داشتم و حداقل چهار پنج درس می‌گفتم و در آنوقت حافظه من معروف بود و وقتی که ده هزار طلبه شهریه می‌گرفتند، من دفتر و دستکی در موقع پرداخت نداشتم هر کس که شهریه می‌گرفت در خاطرم بود، و دیگر احتیاجی نبود که اسم و مبلغ را بنویسم و حالا که پیر شده‌ام و از کار افتاده‌ام ولی معذالک حالا هم که یک حدیث یا دعایی را سه چهار مرتبه می‌خوانم، حفظ می‌شوم.
در آنوقت امام خمینی یکی از مدرسین خیلی مبرز حوزه بودند، که همه، ایشان را بعنوان اینکه یک مرد فوق‌العاده است می‌شناختند. تدریسشان هم خیلی بالا گرفت و با اینکه آقایان مراجع هم بودند ولی تدریس ایشان در قم اولویت پیدا کرد بنده در سال 1349 قمری که وارد قم شدم، دو سه روز پس از ورود، با امام خمینی آشنا شدم و کم‌کم آشنائی ما بالا گرفت و به رفاقت کشید و گاه در تمام مدت شبانه‌روز با ایشان بودم. از جمله کسانی که برای آمدن من به یزد سفارش زیاد کرد، آقای خمینی بودند.
در سال 1330 شمسی که برای انجام کاری به یزد آمدم. مرحوم حاج‌‌آقا وزیری، از روحانیون سرشناس یزد پیشنهاد ماندن ما را داد و در این‌‌باره خیلی سعی و کوشش نمود و تلگرافی هم به قم شد. آقایان هم با اینکه در پاسخ تلگراف نوشته بودند که ماندن من در قم ضرورتش بیشتر است، مع‌الوصف پذیرفتند و ما برای همیشه وارد یزد شدیم.
در اینجا بعضی از کارها را شروع کردیم، از جمله تعمیر مدارس، مدرسه خان، خیلی خراب بود و مدرسه عبدالرحیم‌خان هم مرکز زباله‌ بازار شده بود و مسجد روضه محمدیه را هم تعمیر نمودیم و در سال 1341 شمسی که قضیه انجمن‌های ایالتی و ولایتی شروع شد، من با امام خمینی تماس مستقیم داشتم و خیلی‌ها اینجا رفت و آمد می‌کردند و مدیریت جمع کردن آقایان روحانیون و تلگراف کردن راجع به این انجمنها، تقریبا زیر نظر بنده بود. والحمدالله در اثر سعی و کوشش و فشار آقای خمینی، دولت مجبور شد که این پیشنهاد را لغو کند بعد از اینکه این قضیه تمام شد، قضیه آن شش ماده پیش آمد که از طرف شاه پیشنهاد شده بود و همه دیدند که این بدتر از آن قضیه انجمن‌های ایالتی و ولایتی است و کسی هم که از اول با آن مخالفت کرد، آقای خمینی بود.
وقتی که کار بالا گرفت و هر شهر و دیاری با آقای خمینی موافقت کرد، قضیه 15 خرداد در تهران اتفاق افتاد که مصادف بود با 13 محرم، اینجا هم طبق سنت همیشگی، مجلس مفصلی در مسجد ملا اسمعیل و با جمعیت فوق‌العاده‌ای برگزار شد کی قدرت داشت که اسم شاه را بی‌وضو ببرد!!؟ و آقای خمینی در آنروز، چنان شاه را کوبید که اصلا آبروئی برای او نماند و گفت که کاری نکن که مثل روزگار پدرت بشود که وقتی از اینجا رفت مردم خندان باشند و جشن بگیرند و بقیه آن سخنرانی که حتما شنیده‌اید. شب بعدش هم ایشان را گرفتند و به تهران بردند و بعد از هر شهر و استانی، گروهی از روحانیت برای اعتراض به گرفتاری آقای خمینی به تهران رفتند. آقای میلانی از مشهد، آقای نجفی از قم و... و بنده هم از یزد رفتم.
نحوه شهادت
آیت‌الله صدوقی این مرد خدا که برای خلق در طول 75 سال زندگی پرثمر خود بسیار رنجها برد به جرم اینکه نمی‌خواست از مردم مسلمان به دور باشد پس از نماز جمعه در حالی که از میان مردم از مسجد بیرون می‌آمد در هنگام کفش پوشیدن بوسیله منافقی که نارنجکی را در فتق‌بند جا داده و چند ثانیه قبل ضامن آن را کشیده بود مورد تهاجم قرار می‌گیرد. منافق از پشت شهید را بغل می‌کند و محافظان آیت‌الله شهید صدوقی که ابتدا فکر کرده بودند منافق قصد بوسیدن صورت آیت‌الله را دارد سعی کردند جلوی او را بگیرند لیکن در عرض چند ثانیه که پاسداران کوشش می‌کردند او را از شهید جدا کنند نارنجک منفجر شده و شهید به آرزوی همیشگی خود که رسیدن به لقاء‌الله بود می‌رسد.
یادش گرامی باد.