در کنار مرقد مطهر امام هشتم(ع) عالم بزرگواری ایستاده بود و آهسته زیر لب زمزمه میکرد، او از خدا میخواست که فرزند پسری به او عطا کند، در همان حال کسی به او نزدیک شد، و یک شاخه گل سرخ تعارف کرد. چه رابطهای ممکن بود بین آن شاخه گل و آن درخواست از خدا وجود داشته باشد؟!
عالمی که شاخه گل سرخ را دریافت داشت حجتالاسلام مرحوم حاج سید احمد سعیدی بود. این عمل برای او حالت طبیعی داشت، اما بعد از مدتی در دوم اردیبهشت ماه 1308 خداوند به او فرزندی عطا کرد که نام او را محمد رضا گذاشت. محمد رضا در همان کودکی مادر خویش را از دست داد. اما در کنار پدر بتحصیل و درس پرداخت. او بخاطر استعداد سرشار و زحمات فراوانی که تحمل میکرد مدارج و مراحل علمی را با سرعت پیمود.
در همان روزها بود که با خاندان طباطبائی که سلسله نسب آن به مرحوم میرزای شیرازی میرسد پیوند ازدواج برقرار نمود و برای ادامه مراحل علوم اسلامی روانه قم گردید. در محضر درس آیتالله بروجردی و امام خمینی حضور یافت و بالاخره با زحمات طاقتفرسا و تلاشهای پیگیر به درجه اجتهاد رسید.
شروع مبارزات سیاسی - مکتبی
آیتالله سعیدی مبارزات مکتبی خود را در زمان مرحوم بروجردی آغاز نمود و در همان روزها بخاطر سخنرانیهای افشاگرانه و ضد رژیم، در آبادان بزندان افتاد که در اثر تلاش آیتالله بروجردی از زندان آزاد گردید.
پس از آن ماجرا برای انجام تبلیغات اسلامی مدتی به کویت رفت و با نطقهای آتشین خود پرده از چهره کریه رژیم خونخوار برداشته و صدای مظلومیت ملت ایران را به گوش مردم آنجا رساند.
پس از سال 1341 که رسالت روحانیت شکل دیگری به خود گرفت و حرکت و قیام بوجود آمد، رژیم سفاک پهلوی سخت بوحشت افتاد، امام را دستگیر کرد و در پادگان عشرتآباد تهران بازداشت نمود.
پس از بازداشت امام شاگردان متکبش مسئولیت سنگینترین یافتند. آیتالله سعیدی نیز بهمراه علماء و فضلا قم و سایر شهرستانها، بمنظور اعتراض به خشونتهای و هتاکیهای رژیم و در راس همه به بازداشت امام خمینی به تهران هجرت کردند.
بدین شکل در سایه اتحاد و قیام مراجع ضربه بزرگی بر رژیم وارد شد و سرانجام پس از مدتی امام آزاد گردید. آیتالله سعیدی گوشهای از مبارزات روحانیت را در آنروز چنین بیان میکند: هنگام نماز مغرب و عشاء بمنزل امام رفتم. میخواستم با ایشان مذاکره کنم، امام آماده نماز بود، امام وقتی منظورم را فهمید، اندکی نماز را تأخیر انداخت. بعرض رساندم: آقا، طبق برداشتی که من کردهام، از این ببعد شما در مبارزات خود، یاوران کمتری خواهید داشت. امام فرمود: سعیدی چه میگویی؟ بخدا قسم اگر تمام جن و انس پشت به پشت هم بدهند و در مقابل من بایستند، من چون این راه را حق یافتهام، از پای نخواهم نشست. شهید سعیدی میگوید، با شنیدن سخنان امام چنان دلگرم شدم، که روح تازهای در وجودم دمیده شد و ایمان بیشتری به قیام و حرکت امام پیدا کردم.
سپس به امام خمینی در 4 آبان سال 1343 بر علیه قرارداد ننگین کاپیتولاسیون نطقی انقلابی و افشاگرانه ایراد کردند که به دنبال آن رژیم مزدور و وابسته امام را دستگیر و سپس به ترکیه تبعید نمود.
اوج فعالیت شهید سعیدی بعد از تبعید امام
در آنزمان آیتالله سعیدی برای تشریح پیکره نهضت و اعلام خطراتی که آنرا تهدید میکرد به عراق مسافرت کرد و در نجف در کنار مرقد مقدس علی(ع) به تبلیغ اسلام پرداخت، او میثموار لحظهای از مدح و ثنای رهبر دم فرو نبست و با تلاش شبانهروزی در حوزه علیه نجف زمینه را برای ورود امام به آنجا مهیا کرد. پس از آن به قم برگشت و در سال 44 با صلاحدید بیت امام، امامت مسجد موسیبن جعفر(ع) واقع در خیابان سعیدی (غیاثی) را بعهده گرفت.
ایشان با تلاش پیگیر و خستگیناپذیر خود به معرفی چهره اصیل اسلام بدور از خرافات و سازشکاریها پرداخت. آنروز که کوران مبارزه اوج میگرفت وتنور آن گرم میشد، بسیاری از رجال سیاسی، بخارج میرفتند و از آنجا برای ملت اشک تمساح میریختند، اما آیتالله سعیدی و همرزمانش به پایتخت و متن مبارزه میشتافتند، که رسالتی بود الهی و فرار و گریز از آن در پیشگاه خدا و خلق خدا محکوم.
در مقابل فعالیتهای شهید سعیدی همیشه دو دسته به مخالفت میپرداختند: یکی عناصر خائن ساواک و مزدوران وابسته و دیگری افراد مقدسمآب و جاهطلب و احیاناً بیتفاوت که تحمل این دسته اخیر از تحمل ساواک برای او مشکلتر بود زیرا در نامههایی که به امام نوشته است از آزار و توطئههای اینگروه لب به شکایت گشوده است. آیتالله سعیدی در یک نامه چهار صفحهای به امام مینویسد:
«... برخی افراد رمیدهاند، زیرا بنظر من آمده، راه حرکت ابتدا حرکت فکری است و حرکت فکری متوقف است براینکه مغزها از افکار غلط تکانیده شود، مطالبی را شروع کردم که بنظرها تازه آمد، و در نتیجه مقدسین کوتاه فکر رمیدند ...»
مرحوم سعیدی وقتی سستعنصری و عقبگرد گروهی را از مبارزه مشاهده میکند در نامهای به اما مینویسد: «اگر نبود گرایش یکعده جوانان و اینکه پیشنماز حرف بزن هستم و مطالب را مستدل میگویم، زودتر از اینها بتاویل مصدر رفته بودم ...»
امام خمینی که در مواقع مختلف اصالت راهبری الهی و اسلامی خویش را با ثبات میرساندند، در نامههایی که برای آیتالله سعیدی مینوشتند ضمن دلنوازی و دلگرمی دادن دردها را نیز بیان میکردند
امام در نامهای خطاب به آیتالله سعیدی میفرمایند: «... از اوضاع عمومی و خصوصی حوزههای علمیه نگرانم و نمیدانم با آن تندرویهای آنها و این سهلانگاریهای ماها امر بکجا منجر میشود... سلف صالح ما رضوانالله علیهم فرصت عجیبی را در موقع رفتن سلف خبیث از دست دادند و پس از آنهم فرصتهایی بود و از دست رفت تا این مصیبتها پیش آمد و تا این شجره خبیثه برپاست امید خیری نیست»
ویژگی مبارزه
شهید سعیدی برای عمل منهای معنویت و چاشنی ولایت ارزشی قائل نبود به همین دلیل حتی در زمانی که بردن نام امام خمینی ممنوع بود، برن نام امام را احیای نهضت وتداوم مبارزه میدانست. در سال 1349 با پیش آمدن مساله سرمایهگذاری آمریکا در ایران و خطر حیاتی و اقتصادی آن مرحوم سعیدی اقدامبه انتشار اعلامیهای نمود. این اعلامیه که به زبان عربی نوشته شده بود در 40 نسخه چاپ شده و تعدادی از آن برای علمای قم، تهران، مشهد، اصفهان، آبادان فرستاده شد و در نهایت همین نامه منجر به دستگیری ایشان گردید.
قسمتهایی از نامه این شهید بزرگوار را در زیر میخوانیم.
«قسم به حق، که این مصیبتی است که مصیبتهای دیگر پیش آن کوچک است... جای بسی تعجب است که شما راضی شدهاید که بنشینید و مهر سکوت بر لب بندید، آیا عوض میکنید آنچه را که پستتر و پائینتر است (زلت و خواری) با آنچه بهتر و بالاتر است (شهادت در راه خدا) وای بر شما، وای بر شما، چرا فریاد نمیزنید؟ در حالیکه میدانید زیان و خطر این مصیبت بزرگتر است برای اسلام، از خطر سینمای قم، وخطر حزب بعث، و هتاکی آن علیه روحانیت و ملت عراق.»
رژیم مزدور و وابسته بدنبال این اطلاعیه آیتالله سعیدی را دستگیر و روانه شکنجهگاه قزل قلعه نمود.
مرحوم سعیدی به جرم افشاگری و مبارزه با سرمایهگذاری آمریکا زیر شدیدترین شکنجههای سفاکان رژیم قرار گرفت اما همچنان با شهامت و سربلندی مقاومت نمود، و حتی در زیر شکنجه فریاد میزد: بخدا سوگند اگر مرا بکشید و خونم بزمین ریخته بشود، در هر قطره خون من نام مقدس خمینی را خواهید دید»... سرانجام در تاریخ 21 خرداد 1349 آیتالله سعیدی در اثر ضربات مغزی و شکنجههای مختلف در زندان قزل قلعه به شهادت رسید.
او در زمان شهادت 41 سال داشت و 9 فرزند از خود بیادگار گذاشت.
فرزند ارشد شهید ثقهالاسلام سید محمد سعیدی ماجرای شهادت پدر را اینگونه تعریف میکند.
ماجرای شهادت
21 خرداد 49 است، چند روزی است که با مادر و برادر و خواهران به در زندان قزل قلعه آمدهایم جمعیت زیادی ایستادهاند، مثل اینکه هنوز به کسی ملاقات ندادهاند. مادرم جلو رفت و از مامور زندان پرسید «آقا شخصی بنام سید محمدرضا سعیدی ملاقات دارد»؟ مامور گفت: امروز بکسی ملاقات نمیدهیم.
عقربه ساعت نزدیک ظهر را نشان میدهد هوا گرم است، ملاقات در کار نیست، امروز رفت و آمدهای ماشینهای ساواک بدرون زندان بیشتر بچشم میخورد. خانوادههای زندانیان کم کم مأیوس میشوند، ناگهان از داخل محوطه زندان ماشین سفید رنگی بطرف درب خروجی حرکت میکند، مثل اینکه آمبولانس است. خدایا! نکند عدم ملاقات امروز با این آمبولانس ربطی داشته باشد. هر کسی فکر میکرد شاید این جسد فرزند مریض او یا زندانی بیمار او باشد. اما چیزی که تصور نمیشد، اینکه این جسد شکنجه شده همسر آن زن چادر مشکی باشد که فرزندانش بگرد او حلقه زدهاند... آن روز همه ناامید برگشتند ولی فکر آمبولانس همه را آزار میداد.
وقتی که بخانه برگشتیم مدت زمانی نگذشته بود که ناگهان درب خانه را زدند، پیکانی بود با چند سرنشین، گفتند ما از ساواک هستیم، یکنفر از شماها با شناسنامه سعیدی بملاقات بیاید. من با شناسنامه همراه آنان راه افتادم ابتدا به ساختمان بزرگی در حدود پارکشهر رفتیم فکر کردم آنجا بیمارستان است و پدرم مریض است مدتی ماندیم بعد سوار شدیم، نمیدانستم به کجا میرویم ولی ساعتی بعد خود را در جاده قم دیدم. هنوز نمیخواستم به آن حقیقت پی ببرم چون سابقه ذهنی نداشتم. فکر میکردم پدرم مریض است و دستگاه چون از مبارزات او خسته شده او را بقم میبرد تا مانع از بازگشت او به تهران شود اما وقتی به قم رسیدیم و خود را در مسیر گورستان وادیالسلام دیدم همه چیز برایم روشن شد.
اینجا بود که فهمیدم سعیدی بشهادت رسیده و وظیفهاش را بخوبی انجام داده و اکنون در این لحظه نوبت من است که راه او را دنبال کنم... جسد را که داخل پتو پیچیده شده بود بداخل غسالخانه بردند، روی جسد را باز کردند، آثار شکنجه در بدنش ظاهر بود، ماموران دور من حلقه زدند و در غسالخانه را بستند، ناگهان فریاد زدم، پدر تو پیش رسولالله رو سفیدی، پدر تو پیش خمینی رو سفیدی، پدر تو بسعادت رسیدی، تو خوب میدانی که دنیا زندان مومن است و گنجایش ترا ندارد، دنیای ظلم ظرفیت و تحمل امثال ترا ندارد، آسوده باش پدر و لبخند بزن و من هم لبخند میزنم.
و بدینسان شهید سعیدی که در بودنش سکوت را جایز نمیشمرد و با فریادهای خروشان خود میثموار از رهبر و نایب امام، خود سخن میگفت در مردن نیز آنگونه مرد که سکوت مرگبار حاکم بر جامعه را شکست و خواب را بر چشمان خونآلود آن حاکمان حرام کرد.
در آن موقع از طرف فضلاء و محصلین حوزه علمیه قم پیام تسلیتی بعنوان امام خمینی مخابره شد که امام در بخشی از جواب این تسلیت چنین فرمودهاند:
من قتل فجیع این سید بزرگوار و عالم فداکار را که برای حفظ مصالح مسلمین و خدمت به اسلام جان خود را از دست داد بملت اسلام عموما وخصوصا به ملت ایران تعزیت میدهم. و از خداوند متعال رفع شر دستگاه جبار و عمال کثیف استعمار را مسئلت مینمایم.