تاریخ انتشار : ۰۱ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۹:۳۱  ، 
شناسه خبر : ۲۲۳۸۴۰
گفت‌وگوی نشریه «مهرنامه» با دکتر سیدصادق خرازی دیپلمات باسابقه کشورمان
اشاره: فلسطین، زخم خونین و التیام نایافته جهان اسلام است. به جرأت می‌توان گفت که کمتر بحرانی از زمان جنگ جهانی دوم به این سو، مانند مسأله فلسطین بر روابط جهانی، به‌ویژه مناسبات منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای جهان عرب تأثیر گذاشته است. تقریباً کشوری در کره خاکی وجود ندارد که دولتمردانش نسبت به موضوع فلسطین بی‌تفاوت بوده باشند و سیاستمداری در کشورهای مطرح جهان ظهور نکرده که فلسطین را غامض‌ترین مسأله دوران کاری خود، نداند. به تبع چنین پیشینه‌ای، فلسطین تنها سرزمینی است که بیشترین مداخلات جهانی در امور آن صورت گرفته و هر کشور ذینفعی تلاش می‌کند به فراخور حال خود بر سرنوشت آن تأثیر بگذارد. طبیعتاً در این برش از تاریخ جهان عرب که ملت‌ها علیه خودکامگان وابسته به غرب و رژیم صهیونیستی به پا خاسته‌اند، تأثیر و تأثر میان بحران فلسطین و کشورهای عرب، از همیشه بیشتر است و این بهانه‌ای شد تا گفت‌وگوی نشریه «مهرنامه» با دکتر سیدصادق خرازی را که موضوع آن کنکاش در ریشه‌های بحران فلسطین است، از نظر خوانندگان گرامی روزنامه اطلاعات بگذرانیم.

*(پرسش) تا پیش از وقوع جنگ شش روزه در ژوئن 1967 اصولا در جهان عرب و به خصوص کشورهای متنفذی مانند مصر، عربستان و عراق چند نوع دیدگاه و موضع مختلف در قبال بحران فلسطین وجود داشت؟ رهبری هر یک از این مواضع بر عهده کدام کشورها و رهبران عرب بود؟
**(دکتر خرازی) پیش از جنگ ژوئن 67، ناصریسم در اوج خود بود وجهان عرب به شدت تحت تأثیر مواضع جمال عبدالناصر، رئیس‌جمهوری مصر قرار داشت. میلیون‌ها عرب در سراسر جهان عرب از طریق رادیو به نطق‌های آتشین عبدالناصر گوش می‌دادند. رادیو «صوت العرب» و مجری پرنفوذ و خوش صدای آن، «احمد سعید» غوغا می‌کرد. تنها موضع و هدف در جهان عرب آزادی کل سرزمین فلسطین و نابودی کامل اسرائیل بود. تقریباً تمامی کشورهای عرب به‌ویژه سوریه، عراق و لبنان با عبدالناصر همصدا بودند. اگر هم در برخی کشورها مثل عربستان سعودی و اردن نظر دیگری وجود داشت، کسی جرأت نمی‌کرد آن را بر زبان آورد. شاید «حبیب بورقیبه»، رئیس‌جمهوری تونس، تنها کسی بود که در 1964 طی نطقی در شهر «اریحا» در کرانه باختری رود اردن خواستار صلح با اسرائیل شد که این امر واکنش شدیدی را در جهان عرب علیه بورقیبه برانگیخت و باعث انزوای وی شد.
*چرا هیچ گاه میان کشورهای عربی وحدت نظر و رویه عملی در قبال بحران فلسطین به‌خصوص از 1948 تا به امروز وجود نداشته است؟
**این امر دلایل مختلف داشت که مهمترین آنها فقدان دموکراسی و نفوذ قدرت‌های استعماری غرب بود. اغلب رژیم‌ها فاقد مشروعیت مردمی بودند و بیشتر به حفظ جایگاه و منافع خود می‌اندیشیدند که این وضع همچنان ادامه دارد. برخی از کشورها مانند الجزایر تازه به استقلال رسیده بودند و درگیر سروسامان دادن به اوضاع داخلی خود بودند. برخی دیگر که به ظاهر مستقل بودند همچنان زیر نفوذ قدرت‌های بیگانه قرار داشتند. این قدرت‌ها که خود رژیم صهیونیستی را پدید آورده بودند، عملاً همه چیز را کنترل می‌کردند و اجازه نمی‌دادند توازن قوا به سود عرب‌ها وبه زیان اسرائیل برهم بخورد. مسأله نظام بین‌المللی یعنی وجود دو بلوک شرق و غرب و وابستگی کشورها به هریک از این دو بلوک و عمل کردن زیر سقف جنگ سرد نیز وجود داشت که مانع از رسیدن به وحدت نظر و عمل در قبال مسأله فلسطین می‌شد.
* مساله کیفیت تأسیس کشورهای عربی توسط دول غربی فاتح جنگ جهانی اول یا همپیمانی با یکی از بلوک غرب و شرق تا چه میزان بر تنوع و تضاد مواضع کشورهای عربی در قبال مسأله اسرائیل و فلسطین تاثیر داشته است؟
** می‌دانیم که تقسیمات سیاسی کنونی در جهان عرب نتیجه توافق سایکس ـ پیکو پس از فروپاشی عثمانی در جنگ اول جهانی است. طبق توافق شریف حسین بن علی، شریف مکه با مک ماهون، کمیسر عالی بریتانیا در قاهره، قرار بود پس از فروپاشی عثمانی یک کشور واحد پادشاهی عرب به رهبری شریف مکه تشکیل شود. اما بریتانیا به این قول خود عمل نکرد و وزیران خارجه دو کشور فاتح یعنی بریتانا و فرانسه محرمانه نشستند و منطقه را مرزبندی و بین خود تقسیم کردند و پسران شریف حسین را در رأس امور در عراق، سوریه و اردن قرار دادند. فلسطین تحت‌الحمایه بریتانیا باقی ماند تا بعداً تبدیل به کشوری برای یهودیان شود. البته عراق و سوریه دستخوش کودتاهای پیاپی شدند که بیشتر از رقابت دو بلوک شرق و غرب پس از جنگ دوم جهانی ناشی می‌شد. به هر حال، همچنان که توضیح داده شد، فرانسه و بریتانیا در نیمه اول قرن بیستم، و سپس آمریکا و شوروی در نیمه دوم قرن گذشته، اجازه وحدت بین عرب‌ها را نمی‌دادند. بطور خلاصه می‌توان گفت که تأثیر قدرت‌های استعماری غرب در ممانعت از بروز یک موضع واحد و هماهنگ در جهان عرب برای آزادی فلسطین بسیار زیاد بود.
* همانطور که اشاره کردید در هنگامه وقوع جنگ 1967 گفتمان ناصریسم تبدیل به گفتمان غالب جهان عرب شده بود این گفتمان تا چه میزان بر اتحاد چهار کشور مصر، سوریه، اردن و عراق برای انجام حمله مشترک به اسرائیل تاثیرگذار بوده است؟ همچنین شرایط داخلی کشورهای چهارگانه یادشده به چه شکلی بود که اینان را به سمت انجام یک جنگ دیگر علیه اسرائیل ترغیب کرد؟
** همچنان که گفتیم، گفتمان ناصریسم در جهان عرب بسیار نفوذ کرده بود بویژه که عبدالناصر در دو زمینه پیروز شده بود: یکی ملی کردن کانال سوئز و دیگری مقاومت در برابر حمله سه جانبه اسرائیل، انگلستان و فرانسه به کانال سوئز در 1956. ضمناً مطرح کردن ناسیونالیسم عربی و اندیشه پان عربیسم یا وحدت جهان عرب از طریق نطق‌های طولانی و آتشین، محبوبیت وسیعی برای عبدالناصر پدید آورده بود. علاوه بر این عبدالناصر موفق شده بود در چارچوب یک سیاست سوسیالیستی اقدامات مفیدی در زمینه اصلاحات ارضی به سود کشاورزان در وادی نیل و دلتا انجام دهد. در کل از نظر روانی هویت عربی در چارچوب افکار عبدالناصر تعریف می‌شد و مهمترین شعار وی در مورد فلسطین این بود که «ما أخذ بالقوة لا یسترد إلا بالقوة» یعنی آنچه را که به زور از ما گرفته‌اند، فقط با زور باید بازپس بگیریم. این شعار در سوریه و عراق پس از کودتاهای ناسیونالیستی بسیار طرفدار داشت. همچنین است در لبنان که در 1958 دستخوش یک حرکت انقلابی شد که به ورود نیروهای آمریکایی به ساحل بیروت انجامید. البته وضع اردن با دیگر کشورها فرق داشت. رژیم اردن از یک سو بسیار ضعیف و شکننده و در معرض خطر بود واز سوی دیگر چاره‌ای نداشت جز این که با موج غالب در جهان عرب حرکت کند.
* شاید عمر روابط و مسائل میان صهیونیست‌ها و اعراب به چندین دهه پیش از تاسیس اسرائیل در 1948 بازگردد. در این حد فاصل، مسائل و حتی جنگ‌های مختلفی بین طرفین رخ داده است. در میان این حوادث اصولاً جنگ شش روزه دارای چه اهمیتی در تاریخ روابط میان اعراب (به خصوص فلسطین) با اسرائیل است؟
** جنگ شش روزه ژوئن 67، بی‌تردید سرآغاز فصل جدیدی از تحولات در منطقه خاورمیانه است. در این جنگ که شکست سختی به کشورهای عرب وارد آمد، نوار غزه و سراسر صحرای سینا تا کانال سوئز، همچنین بلندی‌های جولان در سوریه و کرانه باختری رود اردن شامل قدس شرقی توسط اسرائیل اشغال شد. در نتیجه ضربه سختی به ناصریسم وارد شد. جمال عبدالناصر با پذیرش مسئولیت شکست، استعفا داد، اما مردم مصر بلافاصله به خیابان‌ها ریختند و با فریاد‌های «می‌جنگیم... می‌جنگیم» عبدالناصر را وادار به بازگشت از استعفا کردند.
از این به بعد جمال عبدالناصر با درک اشتباهات و نقاط ضعف به بازسازی ارتش مصر و آماده شدن برای جنگ بعدی همت گماشت که البته در 1970 وفات کرد.
آن دسته از رژیم‌های عرب مخالف عبدالناصر فرصت عرض اندام یافتند و کم‌کم زمزمه‌هایی شنیده شد که نمی‌توان اسرائیل را نابود کرد و چاره‌ای جز مذاکره نیست.
همین زمزمه‌ها باعث شد که در کنفرانس سران عرب در 1969 در خارطوم (سودان) سه اصل نه مذاکره، نه صلح و نه شناسایی اسرائیل، تصویب شود که این کنفرانس به «کنفرانس سه نه!» معروف شد.
تحول مهم دیگر، آغاز نا امیدی ملت فلسطین از ارتش‌های عرب وروی بردن به مقاومت و تشکیل سازمان‌های فتح، جبهه خلق و... در اردن و سپس در لبنان بود. از این به بعد ما شاهد اوج گرفتن عملیات چریکی مقاومت در دره اردن و در جنوب لبنان هستیم، وضعیتی که تا سال 1982 ادامه یافت و پس از آن نوع دیگری از مقاومت، یعنی مقاومت اسلامی در لبنان و فلسطین آغاز شد.
* به راستی چگونه چهار کشوری که به نظر می‌رسید از نظر ادوات نظامی و تعداد نفرات، برتری بر صهیونیست‌ها داشتند، ظرف مدت شش روز به بدترین شکل ممکن شکست می‌خورند؟ مهم‌ترین علل شکست اعراب از اسرائیل را در این جنگ چه می‌دانید؟
** در این مورد به علل فراوانی می‌توان اشاره کرد. شاید مهمترین علت این باشد که آنها دچار خود فریبی شدند و با نداشتن اطلاعات دقیق از قدرت خود و قدرت دشمن وارد جنگ شدند. بخصوص در مصر، دستگاه‌های اطلاعاتی، اطلاعات نادرستی به تصمیم گیران سیاسی می‌دادند که خود ناشی از فقدان فضای دموکراتیک و گسترش فرهنگ چاپلوسی و تملق بود.
در این جنگ دستگاه‌های اطلاعاتی بسیار ضعیف عمل کردند و این باعث شد که نیروی هوایی ارتش صهیونیستی در همان روز اول جنگ با حملات غافلگیر کننده، نیروی هوایی مصر را روی زمین نابود کند. مصری‌ها که رادارها و پدافند هوایی خود را در سمت شرق متمرکز کرده بودند ناگهان دیدند که نیروی هوایی دشمن از سمت غرب حمله کرد. پس از این حمله برق‌آسا و خارج کردن نیروی هوایی مصر از صحنه کارزار، واحدهای پیاده و زرهی ارتش مصر در صحرای سینا بدون پوشش هوایی ماندند و به‌راحتی هدف بمباران هوایی اسرائیل قرار گرفتند که در نتیجه هزاران سرباز مصری شهید یا اسیر شدند. در یک کلام، مصر وجهان عرب فریب تبلیغات خود را خوردند و به اتکای قدرتی وهمی که در اثر تبلیغات گمراه کننده ساخته وپرداخته بودند وارد جنگ شدند و شکست خوردند.
* این شکست چه تاثیراتی بر روابط میان کشورهای عربی با یکدیگر گذاشت؟
** البته به رغم این شکست، مصر و سوریه به هماهنگی با یکدیگر ادامه دادند و این هماهنگی پس از وفات عبدالناصر و روی کار آمدن محمد انورسادات نیز ادامه یافت و در جریان جنگ اکتبر 1973 به اوج خود رسید. رژیم اردن که کرانه باختری را از دست داده بود، ارتباطات بسیار محرمانه‌ای را با اسرائیل آغاز کرد. عربستان سعودی وکشورهای عرب خلیج فارس از یک سو تا حدودی از کابوسی موسوم به ناصریسم رها شدند و از سوی دیگر مجبور بودند کمک‌های مالی خود به مصر و سوریه را افزایش دهند. در لیبی نیروی تازه نفسی به نام معمر قذافی با پولی هنگفت ظهور کرد که می‌توانست کمک خوبی برای مصر باشد، اما به گفته محمد حسنین هیکل، دولت مصر نمی‌توانست به وی اعتماد کند.
مشکل تازه‌ای که برای عبدالناصر پیش آمد، تضاد بین مقاومت فلسطین وحاکمیت دولتها در اردن ولبنان بود که وی بسیار کوشید راهی برای حل این تضاد بیابد. به رغم راه‌حل‌های موقت، این تضاد بعداً در 1970 به جنگ بین ارتش اردن وسازمان‌های فلسطینی وسپتامبر سیاه انجامید و در لبنان، زمینه‌ای برای یک جنگ داخلی شد که از 1975 آغاز شد و تا 1989 ادامه یافت. با همه این احوال، به دلیل احساس تحقیری که در کل جهان عرب وجود داشت، نوعی همبستگی به چشم می‌خورد که در کنفرانس خارطوم تجلی یافت.
*شکست اعراب از اسرائیل چه تاثیراتی بر مسائل داخلی این کشورها از جمله رشد نظامی‌گری، رشد یا افول بنیادگرایی اسلامی و سایر جنبش‌های داخلی در کشورهایی مانند مصر،‌اردن، سوریه،‌عراق و... داشته است؟
** البته در آن دوران، ایدئولوژی غالب در جهان عرب، ناسیونالیسم و اندیشه‌های چپ بود وچیزی به نام اسلامگرایی یا بنیادگرایی وجود نداشت، بخصوص که اخوان المسلمین در مصر تحت تعقیب وبازداشت بودند وبه کادرسازی وفعالیت فرهنگی روی برده بودند. کلاً دهه 60 و70 میلادی در جهان عرب دوران اوج ملی‌گرایی است و بیداری اسلامی پس از انقلاب اسلامی ایران در 1979 به بعد بروز و ظهور می‌کند.
* جنگ 1967 درست درزمانی به وقوع پیوست که نظام بین‌الملل، دومین دهه از دوران جنگ سرد را سپری می‌کرد و فقط پنج سال از بحران موشکی کوبا سپری می‌شد؛ در دوره‌ای که هریک از طرفین به دنبال بسط نفوذ خود در نقاط مختلف دنیا از جمله در خاورمیانه بودند. حال دو ابر قدرت امریکا و شوروی هر یک چه نقشی و مواضعی در قبال جنگ شش روزه داشتند؟
** در این جنگ، آمریکا از اسرائیل و شوروی از مصر و سوریه حمایت می‌کرد. این حمایت جنبه‌های مختلف نظامی، سیاسی واطلاعاتی داشت. البته حمایت آمریکا از اسرائیل بسیار کامل بود و قابل مقایسه با حمایت شوروی از اعراب نبود. شاید به این دلیل که شوروی‌ها پیروزی اعراب را به صلاح نمی‌دانستند. شاید بتوان گفت که شوروی‌ها تا حدودی دچار یک دوگانگی بودند: از یک سو شکست تسلیحاتی شرق در برابر تسلیحات غرب برایشان خوشایند نبود و از سوی دیگر، شکست اعراب باعث می‌شد که آنها بیش از پیش به شوروی وابسته شوند، اما در هر حال آن دو در شورای امنیت برای صدور قطعنامه 242 و درخواست عقب‌نشینی اسرائیل از اراضی اشغالی اعراب، اتفاق نظر داشتند.
با توجه به شرایط نظام دوقطبی و جنگ سرد، مصر و سوریه بیش از پیش به شوروی نزدیک شدند، زیرا سلاح آنها شرقی بود و شوروی با زدن پل هوایی میان قاهره و دمشق به سرعت نسبت به جایگزین کردن سلاح‌های جدید به جای سلاح‌های از دست رفته اقدام کرد. در مقابل، تنفر از آمریکا به دلیل حمایتش از اسرائیل بالا گرفت. این وضعیت تا زمان جنگ اکتبر 73 و عبور ارتش مصر از کانال سوئز و نابود کردن استحکامات «بارلو» ادامه یافت. بعداً انور سادات رفته رفته به سوی بلوک غرب گرایش یافت و با اخراج مستشاران شوروی وآغاز سیاست اقتصاد باز، به سوی آمریکا ودر نهایت صلح با اسرائیل روی برد، در حالی که سوریه همچنان به سیاست ضد امپریالیستی خود ادامه داد.
اما در عراق، رژیم بعثی بیشتر شعارهای انقلابی می‌داد، ولی عملا نه فقط هیچ کمکی به سوریه نمی‌کرد، بلکه به بهانه‌های ایدئولوژیک از هیچ اقدامی علیه رژیم حافظ اسد نیز خوداری نمی‌کرد.
* اما در سوی دیگر میدان نبرد، اسرائیلی‌ها بودند که توانستند شکست سنگینی بر اعراب وارد کنند در کل مهم‌ترین نتایج حاصله از این پیروزی در ابعاد مختلف سیاسی، ژئوپولتیک و... برای رژیم صهیونیستی چه بوده است؟
** رژیم صهیونیستی پس از پیروزی در تمامی جبهه‌ها وبا احساس سرمستی از این پیروزی، اسطوره ارتش شکست ناپذیر را آغاز کرد و از یک سو در رابطه با غرب، کوشید ثابت کند که این رژیم با ارتش نیرومند خود، قادر است منافع جهان غرب را در خاورمیانه تحقق بخشد. از سوی دیگر در رابطه با جهان عرب، کوشید نظریه ارتش شکست ناپذیر را جا بیاندازد و عربها را به قبول شکست وادارد و روحیه شکست‌پذیری را در جوامع عربی گسترش دهد. واقعا هم عکس‌های مربوط به تسلیم هزاران نفر از سربازان مصری در صحرای سینا و نیز پیاده‌روی «موشه دایان» وزیر جنگ و دیگر فرماندهان ارتش صهیونیستی با لباس کامل نظامی در کوچه‌های حرم قدسی در بیت‌المقدس شرقی، دل هر فرد عرب و مسلمان را به درد می‌آورد.
از نظر رژیم صهیونیستی این پیروزی آغاز تشکیل اسرائیل بزرگ بود.
آنها کرانه باختری رود اردن را بخشی از سرزمین توراتی و آبا و اجدادی خود می‌دانند وآن را یهودا و سامره می‌خوانند، لذا از همان آغاز کار، بیت‌المقدس واحد را به عنوان پایتخت ابدی اسرائیل معرفی کردند و شروع به از بین بردن مقدسات اسلامی و مسیحی در قدس ونیز شهرکسازی در کرانه باختری کردند. آنها همچنین بلندی‌های جولان را به بهانه‌های امنیت استراتژیک به خاک خود ملحق کردند. در صحرای سینا نیز ضمن بهره‌برداری از چاه‌های نفت، استحکامات کم نظیر بارلو را در کرانه شرقی کانال سوئز ایجاد کردند تا ضمن کنترل این آبراه استراتژیک، مانع از آن شوند که مصری‌ها به فکر عبور از کانال بیافتند.
* حال گریزی به ایران به عنوان یک یار کشورهای مهم منطقه بزنیم. از زمان وقوع کودتای جمال عبدالناصر در 1954شاهد تیره شدن روابط میان ایران و مصر هستیم. از این زمان به بعد، شاه هیچگاه از گزند انتقادهای تند و آتشین ناصر در سخنرانی‌های مختلفش در امان نبود. پس از شکست اعراب از اسرائیل، مواضع رژیم شاه در قبال جنگ شش روزه چه بود؟ تحلیل شما از این مواضع چیست؟
** البته رژیم شاه در ایران به چند دلیل از شکست عربها بویژه مصر خوشحال بود: نخست به دلیلی که شما اشاره کردید، یعنی خصومتی که با جمال عبدالناصر داشت. دوم آنکه رژیم شاه پیروزی اعراب و وحدت آنها و بطور کلی اندیشه پان‌عربیسم را به سود امنیت و منافع ملی ایران نمی‌دانست. سوم به دلیل روابط ویژه‌ای که با آمریکا و اسرائیل داشت ونقشی که در خلیج فارس بازی می‌کرد. اما به هر حال این رژیم مجبور بود به عنوان یک کشور اسلامی مراعات ظاهر را بکند و لذا رژیم شاه از همان آغاز، خواستار عقب‌نشینی اسرائیل از اراضی اشغالی اعراب شد و شاه حتی اسرائیل را متهم به «گردن کلفتی» کرد. بخشی از این موضعگیری نیز به شرایط داخلی ایران مربوط می‌شد، زیرا ملت ایران بویژه دانشجویان و مراجع دینی، تحولات جبهه را دنبال می‌کردند و از پیشروی ارتش صهیونیستی بسیار خشمگین بودند.
* تا چه میزان شکست اعراب از اسرائیل در جنگ شش روزه در وقوع صلح میان دو کشور عربی مصر(1979) و اردن(1994) با اسرائیل تاثیر داشته است؟
** طرح‌های صلح، بیشتر مربوط به دهه 80 میلادی بویژه محاصره سازمان‌های فلسطینی در بیروت در جنگ 1982 و پذیرفته شدن استراتژی صلح به جای جنگ توسط یاسر عرفات است. تا آن زمان عرفات حتی قطعنامه 242 را قبول نداشت و پذیرش این قطعنامه برای خروج از لبنان به وی تحمیل شد. وانگهی بعد از شکست 1967 ما جنگ اکتبر 1973 را داریم که ارتش مصر از کانال سوئز عبور کرد. در واقع مصری‌ها شکست 1967 را به یک فرصت تبدیل کردند و با درس گرفتن از این شکست، توانستند در 1973 به پیروزی برسند. شخصا معتقد نیستم که شکست سال 67 نقشی در پذیرفتن طرح‌های صلح داشته است. بر عکس، این شکست از یک سو انگیزه‌ای برای بازسازی ارتش‌ها و اجتناب از اشتباهات گذشته شد و از سوی دیگر به تشکیل نهضت‌های مقاومت انجامید.
* مواضع سازمان ملل متحد در قبال جنگ شش روزه از هنگام وقوع آن تا به امروز چه بوده است؟ تحلیل شما از این مواضع چه است؟
** سازمان ملل بلافاصله وارد عمل شد و مهمترین کار آن، تصویب قطعنامه 242 شورای امنیت در تاریخ 22 نوامبر 1967 وپس از آن قطعنامه 338 بود که در واقع بیشتر، راهکار اجرایی قطعنامه 242 بود. در قطعنامه 242، عقب‌نشینی اسرائیل از اراضی اشغالی درخواست شده است، با این حال در آن زمان نه عربها و نه اسرائیل این قطعنامه را نپذیرفتند و اجرا نکردند: اسرائیل به این دلیل که حاضر به عقب‌نشینی نبود و عرب‌ها به این دلیل که این قطعنامه در بطن خود، شناسایی اسرائیل را داشت. البته بعدها در دهه 80 با مطرح شدن طرح‌های صلح مانند «طرح فهد» و «طرح فاس» و در نهایت «طرح امیر عبدالله» از عربستان سعودی، این قطعنامه اساس تمامی این طرح‌ها قرار گرفت، زیرا کشورهای عرب به این نتیجه رسیدند که اسرائیل را به رسمیت بشناسند به شرط آنکه طبق قطعنامه 242 از اراضی اشغالی عقب‌نشینی کند تا دولت فلسطینی در کرانه باختری و نوار غزه تشکیل شود که البته اسرائیل به هیچ وجه موافق نبود و تمامی طرح‌های صلح را رد کرد.
* بسیاری از کشورهای جهان، سازمان ملل متحد و حتی باراک اوباما (در سخنرانی اخیر خود در وزارت خارجه) از اسرائیل خواسته‌اند به پشت مرزهای 1967 بازگردد، اما این خواسته از سوی صهیونیست‌ها هرگز مورد توجه قرار نگرفته است، شما فکر می‌کنید در چه صورتی اسرائیل مجبور به بازگشت به پشت مرزهای 1967 خواهد شد؟
** موضوع بازگشت اسرائیل به مرزهای قبل از جنگ ژوئن 67 واقعیت ندارد و بیشتر از این مسأله به عنوان یک سراب برای فریب دادن اعراب استفاده می‌شود. اسرائیل هرگز قدس شرقی را رها نمی‌کند وبارها اعلام کرده که قدس واحد، پایتخت ابدی اسرائیل است و این موضوع قابل مذاکره نیست. بدیهی است که هیچ مسلمانی نمی‌تواند از قدس و حرم قدسی و مقدسات اسلامی و در رأس آنها مسجدالاقصی، یعنی نخستین قبله مسلمین چشم بپوشد. اسرائیل همچنین کرانه باختری را بخشی از سرزمین توراتی می‌داند و هرگز با مذاکره از آن عقب نخواهد نشست. آنها آنقدر شهرکسازی کرده‌اند که چیزی جز چند جزیره محاط در انبوه شهرک‌های یهودی‌نشین برای پس دادن نمانده است.
قبل از اوباما و جورج بوش، بیشترین تلاش را بیل کلینتون برای حل مسأله به عمل آورد که به شکست انجامید، لذا آنهایی که از بازگشت به مرزهای سال 67 سخن می‌گویند، شرط معاوضه یا مبادله اراضی را هم اضافه می‌کنند، بدین معنی که اسرائیل قسمت‌هایی از کرانه باختری را در اختیار داشته باشد و در مقابل، از صحرای نقب، مقداری زمین به فلسطینی‌ها بدهد؛ اراضی خشک و بی‌مصرفی که به هیچ کار نمی‌آید! این همان طرح «آریل شارون» است که گفته بود حاضر است حداکثر 42 درصد کرانه باختری را رها کند تا دولت فلسطینی در نهایت در کمتر از دو درصد از خاک فلسطین تاریخی تشکیل شود. تازه این موجودیت جدید، فاقد مرز وحاکمیت سیاسی خواهد بود و ارتباطی با جهان خارج نخواهد داشت، مگر از طریق اسرائیل، یعنی دولتی بدون حاکمیت، بدون روابط خارجی وبدون اقتصاد مستقل وآزاد که یک شیر بی‌یال و دم و اشکم است. ازاین گذشته، مسأله 4 میلیون آواره فلسطینی در خارج، بدون راه‌حل می‌ماند و آنها حق بازگشت به میهن خود را نمی‌یابند.
در مقابل این بذل و بخشش‌ها، اسرائیل و آمریکا خواهان آنند که فلسطینی‌ها و عربها، اسرائیل را به عنوان یک «دولت یهودی» بشناسند و این بدان معنی است که یک و نیم میلیون عرب فلسطینی ساکن اسرائیل، باید اخراج شوند. در کل به نظر می‌رسد که طرح بازگشت به مرزهای 67 یک دروغ بزرگ است وکلاه گشادی است که می‌خواهند بر سر فلسطینی‌ها بگذارند.
واقعیت این است که در چنین شرایطی انسان به یاد گفته معروف جمال عبدالناصر می‌افتد که آنچه با زور از دست رفته، باید با زور بازپس گرفت. اسرائیل زبانی جز زبان زور نمی‌شناسد و فقط با این زبان می‌توان با این رژیم نژادپرست که تمامی قوانین و مقررات بین‌المللی و انسانی را زیر پا گذاشته است، سخن گفت.