تاریخ انتشار : ۰۳ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۸:۲۳  ، 
شناسه خبر : ۲۲۴۳۸۱
مروری بر خاستگاه و اهداف طالبان

وحید مژده ـ تحلیل‌گر مسایل سیاسی افغانستان
از زمانی‌که گروهی بنام طالبان در سال 1995 با حمله به شهرک سرحدی سپین بولدک در مرز میان افغانستان و پاکستان پا به صحنه ناامنی‌های افغانستان نهادند، حدود 16سال سپری شد اما شناخت از این گروه امروز همان‌قدر مواجه به ابهام است که 16سال قبل بود. وقتی با یک ژورنالیست، کارشناس امور سیاسی یا دیپلمات غربی در مورد طالبان صحبت می‌کنم، برای آنان قابل درک نیست که گروهی در ظاهر ضعیف با بزرگ‌ترین قدرت نظامی عصر پنجه در افکنده‌اند اما چنان به پیروزی خویش و شکست دشمن باور دارند که در وجه‌المصالحه، به چیزی کمتر از همه چیز راضی نیستند! گروهی که قدرت سیاسی را با دیگران غیر قابل تقسیم می‌دانند و می‌خواهند معیارهای حاکم بر جامعه بسته خودشان را- اگر نگوییم بر همه جهان- لااقل بر سراسر افغانستان تعمیم دهند. در جهت ابهام‌زدایی از چهره این گروه، یک راه این است که به جست‌وجوی موارد مشابه در تاریخ پرداخت و به مصداق‌های هر چند نه چندان کامل از تاریخ استناد کرد و با مقایسه این گروه به آن موارد از شباهت‌ها تا حدی شناخت از این پدیده را به ذهن نزدیک کرد. موجودیت یک رهبر پرجاذبه و پیروانی از جان گذشته و آماده قربانی شدن، آیا تا حدی شبیه به ماجرای حسن‌صباح و پیروان او در قلعه الموت نیست؟
به خاطر همین شباهت «از نظر ساختار گروهی نه از دید عقیدتی» است که من به این باورم طالبان یک گروه اجتماعی بسته‌اند و وقتی به یک کارشناش غربی می‌گویم که طالبان یک فرقه‌اند، نگران می‌شود! جنگ با پیروان فرقه دشوار، دفاع در برابر آنان دشوار‌تر و رسیدن به تفاهم با آنان حتی ناممکن است! از دید جامعه‌شناسان، ظهور و رشد گروه‌های اجتماعی بسته در قدم اول ناشی از شکست روند پیوستن افراد به اجتماع است که خصلت‌ها و ارزش‌های مثبت اکتسابی به‌ خوبی در افراد منتقل نشده است. در روندی از این دست، رشد شخصیت در چنین افراد با چالش مواجه شده و نمی‌توانند کنش‌ها و واکنش‌های خود را با خواست‌های اکثریت افراد جامعه هماهنگ سازند. خانواده بنیاد اصلی پروسه اجتماعی‌شدن افراد را تشکیل می‌دهد که در چارچوب آن انسان ارزش‌های هویتی خود را کسب می‌کند، خود را بخشی از این نهاد اجتماعی احساس کرده و آینده خود را در پرتو آن مجسم می‌سازد. جنگ و نابسامانی‌های چندین دهه در افغانستان مشکلات اجتماعی را موجب شده که ظهور طالبان را باید در محدوده همین گسست‌های اجتماعی به بررسی گرفت.
کسانی از کودکی از آغوش خانواده جدا شده و به مدرسه فرستاده می‌شوند که زندگی در آن محیط وسواس‌های خودش را دارد. رابطه فرد با گروه‌های مشارکتی یا تعلقی متزلزل شده و تصور از یک جامعه ایده‌آل، محدود به شیوه زندگی در محیط دربسته و سربسته‌ای به نام مدرسه می‌شود. تقریبا تمام رهبران طالبان دوران کودکی را با تجربه تلخ یتیم بودن به سر آورده بودند و پدران بسیاری از آنان در جنگ علیه تجاوز اتحاد شوروی کشته شدند. سلسله‌ای که در نبرد با آمریکایی‌ها پی گرفته شده و اینک نسل دوم در حال سربرآوردن است که بیشتر فرزندان کشته شده‌های نبرد با آمریکا هستند. جهاد علیه اتحاد شوروی و وقایع بعد از آن و به‌خصوص حمله آمریکا به افغانستان، خارجی‌ها را هم به این صف آورد. طالبان پشتون، پاکستانی، چچن، ازبک، تاجیک، ایغور و عرب به هم پیوستند. اینها زبان همدیگر را نمی‌دانستند اما با هم در یک صف بودند. عاملی که آنان را باهم پیوند می‌داد، مدرسه بود. فشار بر گروه‌های بسته فرقه‌ها می‌تواند آنها را به هم نزدیک‌تر سازد. سلفی‌های القاعده و طلبه‌های علوم دینی مدرسه دیوبندی حقانیه با هم در یک سنگر قرار گرفتند. فشار‌های بین‌المللی موجب شد تا حتی در مواردی اختلافات ایدئولوژیک نیز نادیده گرفته شود.
شایعات مذاکرات حکومت افغانستان با طالبان
با چنین گروهی زبان مشترک برای مذاکره و تفاهم یافتن بسیار دشوار است. دو مشخصه در طالبان بسیار بارز است؛ نخست اینکه از زمان قیام‌شان تا امروز هیچ‌گاه دچار دوپارچگی نشدند و وحدت بی‌مانندی را تحت رهبری ملامحمد عمر از خود به نمایش گذاشتند و دوم اینکه هیچ‌گاه و در حالات بسیار دشوار نیز حاضر به کنار آمدن و ساختن حکومت مشترک با مخالفان‌شان نگردیدند. از سال 1995 تا امروز خواست‌شان از مخالفان فقط و فقط سلاح بر زمین نهادن و تسلیم شدن است. آمریکا به علت عدم شناخت از این گروه، برای گزینه جنگ اولویت قایل شد و بر تعداد سربازان خویش در افغانستان افزود تا در میدان جنگ طالبان را ضعیف ساخته و در نتیجه آنها را مجبور به مذاکره کند، در حالی‌که طالبان را عادت بر این است که وقتی احساس ضعف کنند، امتیاز نمی‌دهند، بلکه از انظار غایب می‌شوند. در سال 2001 وقتی احساس کردند حمایت مردمی را از دست داده‌اند، تسلیم نشدند، بلکه ترجیح دادند تا به زندگی عادی برگردند یا مخفی شوند. زمانی‌که خارجی‌ها و نیروهای دولتی در 2001 در شمال بیش از پنج‌هزار اسیر طالب را کشتند و به آزار روستانشینان جنوب پرداختند، فرصت بازگشت مجدد طالبان در اواخر سال 2003 مساعد شد.
مدت‌هاست که حکومت افغانستان از مذاکره با طالبان سخن می‌گوید. گاهی نمایندگان حکومت مدعی می‌شوند که مذاکره در سطح بالا با طالبان در جریان است اما هر بار از گفتن نام نمایندگان طالبان که با آنها به گفت‌وگو نشسته‌اند، خودداری می‌کنند. این‌گونه شایعه‌پراکنی به حدی مضحک شد تا اینکه سرانجام رییس‌جمهور کرزای اعلام داشت که هیچ‌گونه دیدار رسمی با طالبان صورت نگرفته و اگر دیدارهایی هم صورت گرفته با افراد رده‌های پایین بوده است. حکومت افغانستان برای مذاکره با طالبان شورای‌عالی صلح را بنیاد نهاد اما این شورا نیز تاکنون با وجود تلاش‌های فراوان، موفق به تماس با رهبران بلندپایه طالبان نشده است. موضع رسمی طالبان تاکنون رد هرگونه پیشنهاد مذاکره با حکومت افغانستان بوده است. این موضع طالبان در حقیقت یادآور موضعی است که مجاهدین در آستانه خروج نیروهای اتحاد شوروی از افغانستان داشتند. در آن زمان موضع مجاهدین این بود که نه با حکومت دکتر نجیب‌الله بلکه با روس‌ها مذاکره خواهند کرد. با روس‌ها مذاکره صورت گرفت و آنها افغانستان را ترک کردند اما مشکل میان افغان‌ها به حال خود باقی ماند. به نظر می‌رسد که یک‌بار دیگر اشتباه گذشته تکرار می‌شود. طالبان این خواست حکومت کابل را که به پروسه سیاسی بپیوندند، کاملا رد کرده‌اند. آنها به صراحت می‌گویند که قصد احیای امارت اسلامی را دارند. هنوز هم در جامعه بسته آنان مجالی برای حضور دیگران نیست.
مذاکره با سازمان ملل و آمریکا
طالبان از اوایل سال 2009 مذاکراتی را با نماینده سابق سازمان ملل‌متحد در امور افغانستان (کای آیده) آغاز کردند. کای آیده به طالبان گفت که وی از دو مزیت برخوردار است که می‌تواند مورد اعتماد آنها قرار گیرد؛ نخست اینکه وی تابعیت کشوری را دارد که در مذاکرات مخفی میان فلسطینی‌ها و اسراییل نقش داشت و تلاش کرد تا فلسطینی‌ها دارای کشوری مستقل شوند. نروژ با مسلمانان دشمنی ندارد و در مذاکرات برای صلح به عنوان یک مرجع بی‌طرف می‌تواند زمینه‌سازی و وساطت کند و طالبان می‌توانند به شخص وی اعتماد کنند. از جانب دیگر وی نماینده سازمان ملل متحد است و طالبان هم نمی‌توانند همه مراجع بین‌المللی را رد کنند و با همه خصمانه برخورد کنند. وی به عنوان نماینده سرمنشی سازمان ملل متحد در افغانستان نیز می‌تواند میان طالبان و حکومت افغانستان وساطت کند. پاکستانی‌ها زمینه این مذاکرات را مهیا کردند اما می‌خواستند این مذاکرات به شکلی به پیش برود که تحت کنترل خودشان باشد و منافع بلندمدت پاکستان در نظر گرفته شده و به‌خصوص حدود رابطه هند و افغانستان به خواست پاکستان تعیین شود.
پاکستانی‌ها به طالبان گفتند که در جهان هیچ کشوری حاضر به حمایت از آنان نیست بنابراین آنها چاره‌ای جز کنار آمدن با خواست‌های پاکستان ندارند. ملا برادر تلاش داشت تا وابستگی طالبان به پاکستان را به حداقل برساند و به‌خصوص برای دوام یک جنگ چریکی درازمدت و متکی به منابع مالی داخلی تلاش داشت در حالی‌که پاکستان چنین نمی‌خواست. ملا برادر قبل از اینکه به دست پاکستانی‌ها زندانی شود، در مصاحبه‌ای که در یک سایت اینترنتی طالبان به نام امارت اسلامی به نشر رسید، مطالبی را بیان کرد که برای پاکستانی‌ها خوشایند نبود. وی گفت که ما را متهم به وابستگی به پاکستان می‌کنند، در حالی‌که ضربه‌ای که پاکستان به طالبان وارد آورد، به مراتب از ضربه آمریکا خطرناک‌تر بود. فقط یک انسان ناقص‌العقل می‌تواند از این به بعد به پاکستان اعتماد کند. وی در همین مصاحبه گفته بود که طالبان فقط با آمریکا حاضر به مذاکره‌اند تا راه امن خروج از افغانستان را به آنها نشان دهند. البته به این شرط که آمریکا اعلام کند نیروهای خود را به صورت کامل و بدون قیدوشرط از افغانستان خارج می‌کند. به خواست آمریکایی‌ها در اواخر سال 2010میلادی تماس‌هایی میان طالبان و ایالات‌متحده آمریکا برقرار شد که ظاهرا طیب آغا مسوول دفتر سیاسی طالبان در این مذاکرات شرکت داشت. موضوع این مذاکرات آن‌گونه که طالبان گفته‌اند، در مورد آزادی یک سرباز آمریکایی است که بیش از یک سال قبل توسط طالبان اسیر شده است. در برابر آزادی این سرباز، طالبان از آمریکا خواستار آزادی تمام زندانیان افغان از زندان گوانتانامو شده‌اند. آمریکا تاکنون در برابر این خواست به دفع‌الوقت پرداخته است، شاید به این امید که از فرصتی که به دست آمده حداکثر استفاده را ببرد. در حالی‌که طالبان تاکید دارند که مذاکرات باید محدود به قضیه تبادل اسرا باشد، آمریکا پیشنهادی به جانب طالبان ارایه داده که از طرف طالبان نادیده گرفته شده است.
در این مذاکرات آمریکایی‌ها از طالبان خواسته‌اند تا برای حل بحران افغانستان یکی از دو گزینه زیر را بپذیرند: گزینه نخست ساختن حکومت مشترک با حکومت موجود در کابل است که در آن طالبان نقش مهم داشته باشند؛ طالبان در مقابل باید سلاح خود را بر زمین نهاده، ارتباط خود را با گروه‌های تروریستی قطع کرده و از خشونت دست بردارند. اگر طالبان قانون اساسی موجود را نمی‌پذیرند، آنها حتی در پذیرفتن تمام قانون اساسی افغانستان نیز مجبور نیستند و می‌توان روی این مساله در یک لویه جرگه به توافق رسید تا برخی از مواد قانون اساسی تعدیل شود. اما اگر طالبان حاضر به قبول حکومت مشترک نیستند، پس می‌توانند نوعی نظام فدرالی را بپذیرند که طالبان در بخشی از افغانستان حکومت خود را داشته باشند. در این صورت آنها از جنگ دست می‌کشند. رابطه خود را با القاعده قطع کرده و به اصول روابط بین‌الملل احترام خواهند گذاشت. کابل به عنوان یک شهر بی‌طرف محل مذاکرات میان دو طرف خواهد بود و بعد از دو یا سه‌سال، مردم افغانستان در یک همه‌پرسی شرکت خواهند کرد و با رای خود مشخص خواهند کرد که دموکراسی را می‌پذیرند یا امارت اسلامی طالبان را. در آن صورت طالبان باید به رای مردم احترام بگذارند. در صورت قبول هر یک از این دو گزینه از سوی طالبان، آمریکا و سازمان ملل‌متحد نام رهبران این سازمان را از فهرست سیاه بیرون می‌کنند و زندانیان آنان نیز آزاد خواهند شد. برای تضمین عملی شدن این طرح و تامین صلح در افغانستان و کم اثر ساختن مداخلات کشور‌های همسایه، باید طالبان به حضور نیروهای آمریکایی برای مدت از قبل تعیین شده (نه دایمی) در افغانستان راضی شوند. پذیرفتن هر دو گزینه برای طالبان بسیار دشوار است زیرا طالبان به چیزی کمتر از همه افغانستان قانع نیستند و به‌ جای شرکت در قدرت با دیگران، خواهان تشکیل امارت اسلامی‌اند. در مورد گزینه دوم یا نظام فدرالی هم آن را قدم نخست به سوی تجزیه می‌دانند. به همین دلیل طالبان این درخواست‌های آمریکا را نادیده گرفته و مذاکرات را فقط محدود به تبادل زندانیان کرده‌اند.
فداییان
جنگ طالبان یک جنگ چریکی بسیار خشن است. آنها از اینکه از صحنه‌های سر بریدن اسیران‌شان فیلم و عکس تهیه کنند و آن را به نمایش بگذارند ابایی ندارند. به همین دلیل جاسوسان از ترس، توان قدم نهادن به مناطق تحت نفوذ آنان را ندارند. فداییان، گروه قابل احترام در میان طالبان‌ هستند که از میان شاگردان مدارس دینی انتخاب شده و قبل از فرستاده شدن به ماموریت، چندین بار مورد امتحان قرار می‌گیرند. در ابتدا، کار آنان فقط خود را منفجر ساختن در مکان‌های خاص بود اما اکنون به دستور رهبر طالبان، فداییان باید آموزش‌های نظامی ویژه ببینند و در جریان عملیات در حالی‌که کمربند انفجاری به کمر دارند، با سلاح به نبرد بپردازند تا نتیجه کار موثر‌تر باشد. طالبان در بعضی موارد از اطفال کم سن و سال هم برای عملیات فدایی استفاده کرده‌اند. در این اواخر طالبان با بهره‌گیری از فداییان دست به کشتار شخصیت‌های مهم دولت زده‌اند. احمدولی کرزای برادر رییس‌جمهور به دست فرمانده محافظانش کشته شد که قاتل، شخص بسیار قابل اعتماد وی بود. در بسیاری از ترور‌ها و حملات طالبان، نشانه‌هایی وجود دارد که بدون همکاری افراد با نفوذ در دولت، آنها قادر نبوده‌اند که چنین کاری را انجام دهند. در مواردی کسانی دست به عملیات فدایی می‌زنند که هیچ رابطه‌ای میان آنان و طالبان متصور نیست. از جمله در حمله به وزارت دفاع که فرد حمله‌کننده از لندن آمده بود.
در مورد دیگر یک خلبان نظامی افغان چند تن از خلبان‌های آمریکایی را به ضرب گلوله از پا درآورد و بعد خودکشی کرد. این مرد سال‌ها در نیروی هوایی خدمت کرده بود و حتی به گفته همکارانش شخص مذهبی هم نبود اما چند هفته قبل از از واقعه، وی ناگهان تغییر کرد. تسبیح در دستش دیده می‌شد و در اوقات بیکاری ذکرهایی را زیر لب زمزمه می‌کرد. این تغییر از نظر دوستانش پنهان نماند که گاهی در مورد چنین تغییری با وی شوخی می‌کردند اما او جوابی نمی‌داد. بعد از وقوع حادثه بود که طالبان اعلام کردند این شخص با آنها در رابطه بوده است. این‌گونه تغییر ناگهانی در رفتار سردار محمد که احمدولی کرزای را به قتل رسانید نیز دیده شده بود. آخرین قتل از این سلسله، کشته شدن جان‌محمد وزیر مشاور حامد کرزای بود که همراه با یک نماینده ولایت ارزگان در پارلمان در منزلش به قتل رسید. یکی از این دو فدایی ساعت‌ها در برابر نیروهای دولتی مقاومت کرد و تسلیم نشد تا اینکه در اثر حمله هلی‌کوپتر‌های آمریکایی به قتل رسید. آیا این فداییان شبیه به فداییان قلعه الموت نیستند؟
استراتژی رزمی آمریکا در برابر طالبان
موسسه تحقیقاتی راند که از موسسات مشاوره‌دهنده به وزارت دفاع آمریکا «پنتاگون» است چندسال قبل مشورت داده بود که برای کنترل ناامنی‌ها در افغانستان برای هر هزار جمعیت، باید 11سرباز در این کشور مستقر شود. با این برآورد، اگر جمعیت افغانستان را 30میلیون نفر تخمین بزنیم، مقابله با ناامنی‌ها در افغانستان نیازمند 330هزار سرباز مسلح است. آمریکا و متحدانش از سال 2001 تا ماه جولای 2011 تعداد سربازان‌شان را به حدود 150هزار سرباز افزایش دادند. نیروهای مسلح افغانستان شامل اردو و پلیس ملی نیز به بیش از 300هزارنفر افزایش یافت. اما ناامنی‌ها نه‌تنها کاهش نیافته بلکه روندی روبه رشد داشته است. آمریکایی‌ها تعداد طالبان مسلح را بین 15 تا 25هزار نفر تخمین زده بودند که از آن میان بین هفت تا 10هزار نفر نظر به فصول مختلف سال به صورت دایمی مشغول نبرد بوده بقیه جنگجویان فصلی هستند. طالبان نظر به محدویت‌هایی که از نظر تامین اسلحه و نیاز‌های لجستیکی و مالی دارند، نمی‌توانند تعداد افراد مسلح خود را افزایش دهند و به همین دلیل بیشتر به بمب‌گذاری‌های کنار جاده و حملات انتحاری دست می‌زنند. از کود شیمیایی «آمونیوم نیترات» که از پاکستان به مناطق تحت کنترل آنان قاچاق می‌شود، برای ساختن بمب‌های کنار جاده استفاده می‌کنند.
نقش پاکستان
انگلیس و آمریکا در سال 1947 پاکستان را برای مقابله با اتحاد شوروی به میان آوردند. از آن زمان تاکنون دید آمریکا به پاکستان یک دید ابزاری بوده است. گفته می‌شود که طالبان تحت نفوذ پاکستان‌اند و بر طبق برنامه‌های سازمان استخبارات نظامی این کشور عمل می‌کنند. اما در این مورد تا حدی مبالغه شده و البته خود پاکستان در ایجاد این ذهنیت بی‌نقش نبوده است. امروز بسیاری به این باور‌ هستند که اگر پاکستان بخواهد. می‌تواند طالبان را به میز مذاکره بیاورد و مشکل افغانستان را حل کند، چنین تصور از توان پاکستان موجب شده تا این کشور از آمریکا امتیاز بگیرد. سوال این است که اگر پاکستان از چنین توانی برخوردار است چرا مشکل خود را با طالبان خودش حل نمی‌کند؟ بعضی‌ها به این باورند که پاکستان می‌خواهد طالبان را مجددا در افغانستان به قدرت برساند که این تصور کاملا اشتباه است. پاکستان از طالبان در افغانستان به شکل یک وسیله فشار بر آمریکا و گرفتن امتیاز استفاده می‌کند.