در ارتباط با مکاتب انسانشناسى، پستمدرنیستها یک واکنش منفى دارند؛ کلیه مکاتبى که مطلبى براى ارائه کردن داشتند، در ارتباط با انسانشناسى رفتارگراها واکنش منفى دارند؛ چون انسان را به صورت ماشین تصور مىکنند و همچنین نسبت به انسانشناسى فلسفه تحلیلى فروید واکنش منفى دارند، البته انسانمداران به نوعى با این نگرش مخالفند، پستمدرنیستها به نوع دیگر انسانمداران مىگویند: چون تمام توانایىهاى بشر را، فلسفه تحلیلى فروید در چارچوب غریزه جنسى محدود کرده و انسان را اسیر کرده و حتى «جان دیوید» تعبیرى دارد، مىگوید: مانند انسانى که مىتواند، فعالیتها و امور بسیار خوبى را انجام دهد اما دست و پایش را بستهاند. پستمدرنیستها به این جنبه انتقاد کردهاند و همچنین نسبت به انسانشناسى فلسفه تحلیلى؛ زیرا بر اساس پیشفرضهاى ثابتى، انسان را تحلیل مىکند، یعنى یک نوع نگرش پوزیتویستی نسبت به انسان و نوعى تعینبخشی به بعضى از مبانى ثابت دارد ولى ما آن نظریه را نمىپذیریم. همچنان تأکید بر این دارند که روان انسان مىتواند از طریق ارتباط با جهان مادى در حال گذران باشد و به تبع مارکسیستها اصرار بر نفى هر نوع قاطعیت و ثبات و جزمیت دارند.
بحرانهاى ناشى از پست مدرنیسم
بحران دینى، بحران اخلاقى، بحران ایدئوژیک و بحران هویت انسانى؛ بعضى از این مسائل از سخنان اندیشمندان غربى گرفته شده و برخى دیگر بسیار واضح است.
طبیعى است زمانى که با نگاه تکثرگرایانه دین را تصویر مىکنیم و دیدگاهى پوزیتویستى به دین داریم و تمام داوریها را در نظام دینى و اخلاقى مبتنى بر معیارهاى درونى و بیرونى مىدانیم که در حال شدن و تغییر است و هر کسى به نوعى مىخواهد از این زاویه نگرش خاصى داشته باشد، طبیعى است که امر با ثباتى باقى نمىماند، هیچ کس نیست که بگوید راه نجات کجاست؟ اخلاق خوب یا بد چیست؟ دین سعادتآفرین کجاست و چیست؟ و توسط چه کسى اداره مىشود؟
انسانها در جوامع غربى تحت تأثیر چنین بینشهایى قرار دارند که آنها را دچار یک بحران مىکند.
بحران ایدئولوژیک
یکى از بحرانهایى که پستمدرنیستها با آن سروکار دارند بحران ایدئولوژیک است و گریزى از آن نیست. گفته شد که نفى هر نوع کلیت و جامعیت، بیان انکار هویت منسجم فرد و جامعه انسانى است. حقیقت ثابت عینى، و همچنین مبانى ایدئولوژیک که پستمدرنها ارائه دادند، خود نوعى ضدیت با خود و خودانکارى را در اندیشه پستمدرنیسم ایجاد کرده، یعنى کسى که منکر هر نوع ثبات است، به نظراتى روى آورده که به صورت ناخودآگاه نظریه ثبات را بیان مىکند. (آنچه همیشه در حال شدن است). از زمانى که «فرانس» یا «نیوتن» یا پیش از آن، این نظریات را ارائه دادند، حدود سى چهل سال مىگذرد، اما کسى را نمىیابیم که بگوید نظریهاى که ارائه داده تغییر کرده و اکنون به این صورت درآمده. یعنى اگر از «زوچ» و «میشل فوکو» و دیگران بپرسند که نظریاتتان چگونه است؟ مىگویند: هنوز به قوت خویش باقى است و باید در جوامع انسانى مورد تجربه قرار گیرد تا ارزش و اعتبارش ثبت شود یا فردى که مىگوید، دوران هر نوع ایدئولوژى به سر آمده، خود یک بافتى را ایجاد مىکند که طبعا جنبه ایدئولوژیک دارد و مىبینیم که از درون خود را مىخورد و یک نوع خودزنى و ضدیت با خود در اندیشههاى ایدئولوژیک مشخص است.
به طور نمونه آنها فیلمى را تهیه و براى انسان غربى این مسأله را تصویر مىکنند که «باید به آرمان شهر زایون بیندیشى، راه نجات دیگرى ندارى، این الهه زایونیس است که مىتواند شما را نجات دهد».
پرسش: گروهى از اندیشمندان معتقدند چیزى به نام پست مدرنیسم و دورانى به نام پست مدرنیسم وجود ندارد و تکون پیدا نکرده و حال ممکن است در آینده چنین چیزى شکل گیرد. گروهى دیگر معتقد هستند دوران پستمدرنیسم، دهههایى است که حرکتهایش شروع شده و در یک نگاه تاریخى (مثلاً در سى الى چهل سال آینده) مىتوانیم قضاوت کنیم که ریشههاى پیدایش و تکون پستمدرنیسم در همان دهههاى شصت و هفتاد نه اینکه در سی چهل سال آینده مىخواهد چیزى شود و اکنون نیز در حال شدن است و این عصر شروع شده، همان گونه که دوران مدرنیسم یک زمانى شروع شد و تکون نهایىاش در یک جایى بود. این مسائل به یکباره متولد نمىشوند، طبیعتا یک جریان تدریجى است.
براى این مطلب شواهدى وجود دارد که در نهادهاى مختلف اجتماعى شاهد تغییرات بنیادین نسبت به دوران مدرنیسم هستیم، بهعنوان نمونه در نهاد آموزش و پرورش، یکى از تفاوتهاى عمده دوران مدرنیسم با دوران تمدن کشاورزى و تغییرات در تمدن کشاورزى به تعبیر ما سیستم آموزش مکتبخانهای است (بیشتر معلم به خانه دانشآموز رجوع مىکرده تا تعلیم دهد) اما در دوران مدرنیسم آموزش و پروش، یک تحول اساسى ایجاد مىشود. در غرب تحولى در نهاد آموزش و پرورش وجود داشته که در مدرنیسم به هیچ وجه این گونه نبوده یا در نهاد اقتصاد و تجارت، امروزه چیزى در مدیریت وجود دارد به نام سازمانهاى مجازى، در غرب به این سمت رفتند و اکنون سازمانهاى اینچنینى وجود دارد، اگر چه هنوز فراگیر نیست اما فراگیر مىشود.
نقشى که هرمنوتیک براى پست مدرنیسم ایفا مىکند، در بسیارى از نهادها تغییرات بنیادین ایجاد مىکند، و شواهد و دلایلى براى این موجود است. فقط در یکی دو نهاد مهم است که هنوز تغییرات اساسى پیدا نشده، یکى نهاد دولت و حکومت است، یعنى بحث دمکراسى (مردمسالارى) که در کشورها رایج است، هنوز تحول اساسى پیدا نکرده، گرچه از نظر تئورى پست مدرنیسم قائل به نفى احزاب است، زیرا در مدرنیسم قائل به این هستیم که احزاب بهعنوان نمایندگان فکرى جامعه عرض اندام مىکنند و با حکومت و دولت سخن مىگویند، ولى در تئورى پستمدرنیسم این مسأله وجود دارد که نباید چیزى بهعنوان احزاب وجود داشته باشد. هر فرد انسانى به اندازه خود است و نماینده نمىخواهد، ممکن است این مساله در آینده به همان سمت و سویى برود که در نهاد دولت و سیاست تغییر اساسى ایجاد کند، گرچه تاکنون چنین چیزى رخ نداده است.
پاسخ: ما نمىتوانیم منکر تحولات شویم، تحولات در نهادها وجود دارد که این را انقلاب درون نامیدند، محتواى نهاد اجتماعى، فرهنگى، مشهود است، اما آیا این تحولات نتیجه نگرشهاى منفى و انحرافى است که از سده هزار و سیصد شروع شده؟
از زمان «مارتین لوتر» این مسأله شروع شد، حتى پیش از سال 1600 م. عصر رنسانس شروع شد، و نهایتا درجه انحرافش شدت یافت و به این مرحله رسید.
گروهى از غربىها معتقدند این گونه بوده. بهعنوان مثال «دانس کاهون» مىگوید: (مفهوم کلام) در نظر برخى پست مدرنیسم نمایانگر تلاش جدى روشنفکران چپ گراى غربى است، که با هدف از هم پاشیدن تمدن مدرن صورت گرفته است؛ اما هنوز در نظر دیگران، پست مدرنیسم، مجموعهاى از بیانات و اظهارات و خط مشىها و مواضع کاملاً مبهم نویسندگانى است که واقعا نمىدانند درباره چه چیزى و برچه اساسى سخن بگویند. به هرحال مشکل بتوان تعریف روشنى از پست مدرنیسم ارائه کرد، و حتى به سختى مىتوان تعاریف و مفاهیم مربوط به پست مدرنیسم را جمعبندى کرد، نهتنها به این دلیل که میان نویسندگان و نظریهپردازان پست مدرن اختلاف نظر فاحش وجود دارد؛ بلکه به این دلیل که گروهى از پست مدرنیستها منکر هر نوع نظریهاى در باب پست مدرنیسم شدند اما آن پدیده جهانى شدن اتفاقا با اندیشه پست مدرنیسم مغایرت دارد وقتى پدیدهاى مثل جهانى شدن چه جهانى شدن فرهنگ و چه جهانى شدن اقتصاد و سیاست را در شکل محدودتر در نظر بگیریم، با اندیشههاى پست مدرن مغایرت دارد که معتقد است ما نمىتوانیم امر جهانشمول داشته باشیم.
گاهى بعد از پدید آمدن اندیشه پست مدرن، این پدیده صورت پذیرفته، یعنى بعد از دهه 1960 م. پدیده جهانى شدن مطرح شد، اینکه در داخل خود ضد خود را پرورانده. اگر در نظر بگیریم دوره، دوره پست مدرنیسم است، تحولات را نمىشود انکار کرد، اما آیا مىتوان این مسأله را به پاى یک تئورى جدید تحت عنوان «پست مدرنیسم» قرار داد؟
گروهى از نظریهپردازان غربى موافق و گروهى مخالف این امر هستند. اما باید تحلیلى انجام داد تا تشخیص دهند کدام مسأله درست است؛ زیرا با توجه به بحران ایدئولوژیکى، یک ضدیتى از درون با خودش ایجاد کرده. به نظر مىرسد تصویر روشنى از «پست» وجود ندارد و همچنین برداشتهاى متفاوتى که اشاره شد نشان مىدهد حداقل یک معیار ثابتى وجود ندارد. بله! ممکن است، برداشتهاى متفاوت و متناقضى از پست مدرنیسم باشد.