1ـ زمینههای داخلی و خارجی عراق قبل از انجام کودتا
آن هنگام که در سال 1946، میشل عفلق بعنوان یکی از روشنفکران معروف دمشق، رسماً موجودیت حزب بعث عربی را در سوریه اعلام نمود، کمتر کشور استقلال یافته عربی در سطح خاورمیانه به چشم میخورد. اما که در فاصله سالهای 1929 ـ 1934 در فرانسه تحصیل کرده بود، اکنون آغاز فعالیت گروه و حزبی را بیان میدانست که با اندیشههای ناسیونال سوسیالیسم عربی داخل در فرهنگ مردم منطقه میشد. در آن ایام جهانیان نخستین سال خاتمۀ جنگ دوم جهانی را پشتسر میگذاشتند و هرجومرج ناشی از جنگ زمینه را برای هر فعالیت سیاسی، مساعد ساخته بود. میشل عفلق در شرایطی حزب بعث عربی را بنیاد نهاد که فضای منطقه با هر نوع حزب و تشکل سیاسی بیگانه بود. ساختار حکومتی دولتهای منطقه، باقیماندۀ تجربه امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول بود که هنوز هیچ شکل منظمی بخود نگرفته و چهارچوب مشخصی برای نقش احزاب سیاسی در نظام قدرت پیدا نکرده بود.
در سال 1947، نخستین کنگره حزب بعث بر پا شد و اولین کمیتۀ اجرائی را که متشکل از «میشل عفلق»، «صلاحالدین بیکار»، «جلالالسید» و «واهبالغنیم» بودند برگزید. اولین کنار کمیتۀ اجرائی، ایجاد شعباتی از حزب در عراق و اردن بود که بزودی با تبلیغات بسیار، حول حزب بعث، جوانانی مشتاق را از دانشگاههای بیروت و قاهره نیز بطرف آنان کشاند. با وجود همه تلاشی که حزب بعث برای نفوذ در میان تودۀ مردم بکار برده بود. بیشتر بخاطر مبهم بودن ایدئولوژی آنان و اسرارآمیز بودن تشکیلات تا سال 1954 موفق نشدند که بیش از یک نماینده به پارلمان بفرستند و خود را در سطح بسیار بالائی مطرح کنند، چرا که تا قبل از ورود به پارلمان قدرت آنان نمیتوانست نشانۀ مردمی بودن آنان باشد. جوهرۀ اصلی تشلیلدهندۀ حزب بعث، ناسیونالیسم است و مهمترین شعار حزب عبارت است از «ملت واحد عرب و رسالت ابدی آن».
پایهگذاران حزب بعث با تبلیغ «تز روشنفکری برخاسته از ناسیونالیسم عرب» تلاش وسیعی را برای جذب اقشار جوان کشور آغاز نمودند. جلسات هفتگی که میشل عفلق قبل از اعلام رسمی حزب بعث دائر نموده و بعدها بصورت گستردهتر توسط تشکیلات حزب ادامه یافت، نقش مهمی در بکارگیری نیروهای متخصص و قشرهای آگاه جامعه داشت. مادۀ چهارم اساسنامه حزب چنین میگوید:
«حزب، سوسیالیست است و ایمان دارد که سوسیالیسم ضرورتی جوشیده از متن قومیت عربی است، زیرا سوسیالیسم سیستم ایدهآلی است که به خلق عربی اجازه میدهد که امکاناتش را تحقق بخشد و نبوغش را به بهترین وجه شکوفا سازد».
هنگامیکه در ژوئیه 1958 «عبدالکریم قاسم» بعنوان سمبل حکومت دست چپی بر علیه نظام پادشاهی فیصل کودتا نمود، شورای فرماندهی منطقهای حزب بعث عراق تصمیم گرفت ضمن پشتیبانی از کودتا، دبیر اول خود یعنی «فؤاد رکابی» را در کابینه قاسم شرکت دهد. در آن زمان طرح «جمهوری متحده عرب» میان مصر و سوریه عنوان شده بود و جمال عبدالناصر رهبر برای انجام این اتحاد که در واقع وحدت سوریه و مصر تحت حاکمیت ناصر بود تلاش میکرد. سرنگونی فیصل در عراق در جهت سیاست خارجی انگلستان انجام پذیرفت چرا که در آن هنگام شورشهای مشابهای در دیگر کشورهای منطقه قوت گرفته بود و این انتقال قدرت به منظور پیشگیری از هرگونه حرکت مخالفی انجام شد، در واقع توجیه اصلی این بود که حکومتی خلقی و آزادیخواه برسر کار آمده و دیگر از استبداد نظام پادشاهی خبری نیست.
عبدالکریم قاسم که توانست مسئولیت واگذار شده از سوی انگلستان را بنحو احسن انجام دهد و بیش از اندازه تعیین شده به کمونیستها نزدیک شد تا جائیکه رفتار سیاسی وی خشم اقشار مذهبی عراق را برانگیخت، سرانجام در فوریه 1963 با همکاری تشکیلات بعثیون سرنگون شد. در طول روزهای کودتا، کمونیستهای عراق تا حدی که توانستند از قاسم حمایت کردند ولی سیاست لندن برخلاف این تلاش و بها دادن بیشتر به بعثیها در ساختار قدرت رژیم عراق قرار گرفته بود. بدنبال کودتا، احمد حسنالبکر به نخستوزیری رسید و سرهنگ عبدالسلام عارف که از یک وجهۀ ملی برخوردار بود رئیسجمهور شد. چند روز پس از وقوع کودتا رژیم جدید از طرف ناصر برسمیت شناخته شد. دو هفته پس از سرنگونی عبدالکریم قاسم هیأتی از «شورای فرماندهی ملی بینالعربی» حزب بعث بریاست میشل عفلق وارد بغداد شد و با شورای فرماندهی حزب بعث عراق تشکیل جلسه داد. از آن جهت بعثیها خود را از رأس حکومت دور نگاهداشتند که سیستم گروهی و مجموعه سازمان حزب آنان برای ادارۀ تمام کشور آمادگی کامل نداشت. هنوز تعداد هواداران به اندازه کافی نرسیده بود، طرحهائی برای ادارۀ حکومت آماده نشد و زمینۀ داخلی مردم برای القاء این نکته که «بعث» کودتا کرده آماده نبود.
سرانجام موعد نهائی و زمان ایدهآل برای حکمرانی بعثیها فرا رسید و آتشی که دهها سال زیر خاکستر مانده بود، شعلهور شد. بدنبال تدارکات قبلی و تهیه امکانات لازم، در هفدهم ژوئیه 1968 (26/4/48)، گارد محافظ عبدالرحمن عارف (برادر سرهنگ عبدالسلام عراف که بدنبال کشته شدن وی در آوریل 1966 بقدرت رسیده بود) کاخ او را محاصر کردند و با شلیک چند گلوله از طرف آنان، عارف تسلیم شد و کودتای با صطلاح بدون خونریزی آنان به نتیجه رسید. رژیم جدید عراق بریاست جمهور احمد حسنالبکر تشکیل شد و عبدالرزاق النایف به نخستوزیری رسید. سعدون حمادی وزیر نفت شد و صدام حسین که قبل از کودتا رابط حزب بعث در لبنان بود به سمت معاونت دبیرکلی حزب بعث و شورای فرماندهی انقلاب! رسید.
نایف که ظاهراً سیاست واشنگتن بود تا لندن، در اولین مصاحبه مطبوعاتی خود پس از رسیدن به نخستوزیری بخاطر حفظ وجههای استقلالطلبانه اعلام داشته که در جریان نفت، سیاست مستقلی در پیش خواهد گرفت و در رابطه با قراردادهائی که بین عراق و شرکتهای نفتی وجود دارد بزودی تجدیدنظر میکند. این نکته که برای سیطره و نفوذ مستحکم انگلیس در سطح خاورمیانه گران تمام میشد باعث گشت تا لندن برای یکدست نمودن مهرههای انگلیسی خود در سطح حکومت حزب بعث اقدام نماید. سرانجام 13 روز پس از کودتای هفدهم ژوئیه، در یک مهمانی مجلل که از سوی حسنالبکر در کاخ ریاست جمهوری برگزار شد، النایف دستگیر و به مراکش فرستاده شد.
این تصفیه آغازی بود برآنچه حاکمیت مطلق حزب بعث بر سرزمین و مردم عراق نام گرفت. از آن پس حسنالبکر در رأس سازمان مخوف حزب برای تسلط بیچون و چرا بر افکار و فرهنگ مردم مسلمان آن کشور، حرکت وسیع و همه جانبهای را آغاز کرد. در کنگرۀ ملی نهم حزب بعث که چهارماه قبل از کودتای ژوئیه تشکیل شد استراتژی فعالیت در مرحلۀ جدید بر روی سه محور قرار گرفت که عبارت بودند از فعالیت حزبی، عربی و جهانی و در زمینۀ فعالیت حزبی کنگره تأکید نمود که در این مرحله باید پایههای جدیدی در درون حزب ایجاد شود. از استقرار کامل حزب بعث در سال 1968 تا نیمه سال 1975 که عراقیها با شاه در الجزیره قرار داد معروف را امضاء نمودند، سیاست حزب به طرف شرق و چپگرائی بود و عراق بعنوان کشوری افراطی، تند و رادیکال در صحنه خاورمیانه شناخته شد. حکایات تاریخی بعدها اثبات نمود که چپگرائی حزب بعث عراق تنها ظاهر تبلیغاتی قضیه بود واقعیت درونی حکومت بعثیها مشروعیت یافته از امپراتوری بریتانیا بود. تا قبل از سال 1971 که نیروی انگلیس از خلیجفارس و شرق سوئر خارج شدند و آمریکائیها جای آنها را گرفتند، هیچ حرکت اساسی در جابجائی رژیمهای منطقه صورت نمیگرفت مگر آنکه قبلاً از سوی لندن تائید شده باشد نمونه جالب روابط عراق و اسرائیل را «حردان تکریتی» اولین وزیر دفاع عراق پس از تصفیه النایف چنین شرح میدهد:
«پس از گذشت حدود یکماه از کودتا و بطور دقیق در 9/6/47 پیمانی بین ما و اسرائیل به امضاء رسید مبنی بر اینکه اسرائیل از هرگونه حملهای، به ارتش ما و نیز به عراق خودداری ورزد و در برابر ما هم از شرکت در عملیات نظامی بر ضد اسرائیل بکلی خودداری کنیم... این قرار داد بین ما و اسرائیل را عفلق و «لرد سیف» سرهنگ صهیونیستی در پاریس به امضاء رساندند.»1
انعقاد چنین پیمانی در فاصلۀ زمانی یکسال بعد از جنگ 1967 اعراب و اسرائیل و چند سال قبل از چهارمین جنگ حاکی از موجودیتی است که ساختار حزب انقلابی! بعث را تشکیل داده است. ادامه دارد...