تاریخ انتشار : ۲۲ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۹:۲۸  ، 
شناسه خبر : ۲۲۵۵۴۰
نوشته: دکتر عبدالوهاب کیانی ترجمه از: ژورنال مطالعات فلسطینی مقدمه: نوشته زیر یک تجزیه و تحلیل عمیق تاریخی از زمینه‌های پیدایش و نضج تفکر صهیونیستی در اواخر قرن نوزدهم و نیز همراهی و کمک رژیم‌های امپریالیستی اروپا و سپس آمریکا برای به تحقق رساندن اهداف سیاسی این طرز تفکر می‌باشد. نویسنده این مقاله «دکتر عبدالوهاب کیانی» نویسنده معروف فلسطینی است که کتابهایی در مورد جنبش فلسطین به رشته تحریر درآورده است. عبدالوهاب کیانی حدود 3 ماه قبل در بیروت توسط افراد ناشناس به قتل رسید.

منشاء تاریخی صهیونیسم و امپریالیسم
صهیونیسم بعنوان یک مسلک سیاسی جدید بصورت واکنشی در برابر سه مساله که مقابلاً بر یکدیگر اثر میگذاشتند، و اروپا در قرن نوزدهم یعنی دوران اوج امپریالیسم خود با آن مواجه بود، بوجود آمد.
1- اولین مسأله رشد و گسترش امپریالیسم اروپایی بود که لزوم جستجو برای یافتن منابع جدید مواد اولیه و بازار فروش برای مواد تولید شده و امنیت خطوط تجاری و ارتباطات نظامی را ضروری میساخت. اهمیت جهان غرب بعنوان راه عبور آفریقا و پل آسیا با نبرد ناپلئون در سالهای 99 ـ 1797 آشکار شده بود. خطرهای یک دولت مستقل مرکب از مصر و سایر قسمت‌های جهان عرب که بوسیله محمدعلی (الکبیر) تأسیس شد کمی بعد روشن گردید. باین ترتیب در شرایطی که امپراطوری عثمانی یا «حکومت بیمار اروپا» شتابان بسوی از هم‌پاشیدگی میرفت، لزوم جلوگیری از تشکیل هر دولت نوپا که بعدها در اوان گسترش احساسات ناسیونالیستی عرب میتوانست خطر مضاعفی برای امپریالیسم شود بطور مبرم احساس میشد.
2- مسأله دوم، ناتوانی لیبرالیسم اروپایی و اندیشه‌های برابری و دموکراسی در پذیرفتن و جذب یهودیان با بحران سرمایه‌داری در اروپای شرقی و در نتیجه بیکاری تعداد زیادی از یهودیان که نمیتوانستند خود را بسهولت با تغییرات سیستم اقتصاد فئودالی تطبیق دهند، همزمان گردید.
توجه به این نکته حائز اهمیت است که این کناره‌گیری یهودیان از محیط‌های زندگی‌شان انگیزه‌ای برای بوجود آمدن «عزلت یهود» شد که این عامل خود در گذشته به پیدایش احساسات ضدیهود کمک کرده بود.
3- سوم، گسترش ناسیونالیسم تعصب‌آلود و تجاوزگر در اروپا خصوصیات و ریشه‌های نژادی ملت‌ها و همچنین برتری نژادی و لزوم توسعه‌طلبی با کسب فضای حیاتی (به تعبیر نازیها) که بعدها بسوی مستعمرات ماورای دریاها سوق داده شد، تکیه میکرد.
برتری‌طلبی و استثمار و سلطه‌جوئی بمنزله رسالت انتقال مدنیت تحت عنوان «مسئولیت سفیدپوستان» تلقی میشد.
این اندیشه‌ها و مفاهیم در تدوین ایدئولوژی صهیونیسم نقش اساسی بازی کرد و رهنمودی برای بنیانگزاران آن گردید.
به این مسائل بعنوان «مسأله شرق» یا «مسأله سوریه، و مسأله یهود» اشاره میشد. بطوریکه خواهیم دید این مسأله اول بود که عوامل سرشناس امپریالیستی را واداشت تا اندیشه ایجاد یک دولت یهود تحت‌الحمایه در فلسطین را مطرح سازند، که نخستین هدف آن جلوگیری از وحدت و استقلال ملل این ناحیه مهم جهان و خدمت منافع بنیانگزاران و حامیان امپریالیست آن دولت بود. حوادث نیمه دوم قرن نوزدهم منجر به پیدایش اتفاق‌نظر بین سیاستمداران امپریالیست و غربی بنفع صهیونیسم و ایجاد یک دولت یهود در فلسطین با سرمایه یهودیان کشورهای غربی و مخالفان نژاد سامی گردید.
در اواخر قرن هیجدهم در حالیکه امپراتوری فرتوت عثمانی بطور روزافزونی به قدرتهای اروپائی وابسته میشد و این قدرت‌ها مزایا، جای‌پا و حوزه‌های نفوذ حتی در داخل این امپراتوری بدست میآوردند علائق قدرت‌های غربی در نواحی عربی گسترش می‌یافت.
این قدرت‌ها در صدد برآمدند با اقوام و فرقه‌های مذهبی گوناگون این ناحیه ارتباط مستقیم برقرار سازند، باین ترتیب سرانجام فرانسه بصورت حامی جوامع کاتولیک در سوریه، لبنان و فلسطین در آمد و مسیحیان ارتودوکس تحت حمایت روس‌ها قرار گرفتند.
ناپلئون در جریان لشکرکشی به فلسطین در سال 1799 بخاطر احتیاجات جنگی خود و بعدها برای جلب وفاداری یهودیان بعنوان عامل اجرای مقاصد سیاسی خود در سراسر جهان، بازسازی پرستشگاه یهودیان در اورشلیم و «بازگشت» آنان به فلسطین را پیشنهاد کرد.
نقش امپریالیسم بریتانیا
نبرد فلسطین چون خطری برای گذرگاه خشکی بریتانیا به هند محسوب میشد باعث جلب توجه بیشتر بریتانیا به فلسطین گردید. وقتی محمدعلی پادشاه مصر برنامه بلندپروازانه خود برای تجدد مصر را آغاز کرد و در خلال نخستین دهه‌های قرن نوزدهم دولت مستقل و نیرومندی مرکب از مصر، سوریه بزرگ و شبه‌جزیره عربستان را بنا نهاد، دولت بریتانیا دست به یک سلسله دخالت‌های مستقیم نظامی زد و ارتش‌های ابراهیم پاشا (فرزند محمدعلی) را به خاک مصر عقب راند.
پیشروی محمدعلی به سوریه «مساله سوریه» را مطرح ساخت و در نتیجه سیاست‌های تازه دولت انگلیس تدوین گردید. یکی از عوامل مهم این سیاست جدید فلسطین بود که یهودیان قسمت برجسته آن را تشکیل میدادند. در سال 1838 بریتانیا تصمیم گرفت یک کنسول در اورشلیم مستقر سازد و در سال بعد نخستین کنسولگری اروپائی را در آن شهر افتتاح کرد. در دهه‌های 1840 و 1850 دولت بریتانیا که عوامل دست‌نشانده خاص خود در این نواحی را ندانست با یهودیان فلسطین که در مجموع حدود 9700 نفر بودند و مسلمانان فرقه «دروز» در لبنان و کلیساهای تازه‌ پروتستان روابطی برقرار ساخت.» در پس حمایت از بازرگانی و اقلیت‌های مذهبی منافع عمده اقتصادی و استراتژیک قدرتهای بزرگ نهفته است.» حضور بریتانیا در فلسطین از همان آغاز با گسترش منافع یهودیان همراه بود و در آن زمان و سالهای بعد حمایت بریتانیا از یهودیان منظور اصلی کنسولگری این کشور در اورشلیم بوده است.
تدوین چارچوب سیاست امپریالیستی بریتانیا در این ناحیه بوسیله طراح آن یعنی «ویسکونت پالمرستون» وزیر خارجه بریتانیا بخوبی انجام شده بود. وی در نامه‌ای به سفیر بریتانیا در قسطنطنیه در شرح علت لزوم تشویق مهاجرت یهودیان به فلسطین به وسیله سلطان عثمانی چنین می‌نویسد: «... بازگشت ملت یهود اگر با تائید و حمایت و به دعوت سلطان باشد در آینده مانعی در مقابل هر گونه طرحهای شرورانه محمدعلی یا جانشین او خواهد بود.
ذکر این نکته جالب توجه است که پالمرستون عبارت «ملت یهود» را در رابطه با وحدت نژادی و مذهبی هنگامی بکار برد که حتی یهودیان سرشناس نیز فقط از «جوامع» یهودی صحبت میکردند و جنبش «آسیمیلاسیون» (تشبیه‌گرائی) یهودیان بنام «هاسکالا» در حال بسط و پیشرفت بود و هیچ نوع پیوستگی دیگری بین یهودیان وجود نداشت. همچنین استعمال کلمه «بازگشت» قابل توجه بود. گوئی تاریخ بمدت دو هزار سال متوقف مانده است.
همچنین قبول خاطرات مذهبی بعنوان سند مالکیت ضمن نادیده گرفتن مطلق اراده ساکنان این سرزمین و حتی مخالفت مستقیم و تعمدی با خواست آنها شایان دقت است.
همه اینها مربوط به بیش از نیم قرن قبل از صهیونیست شدن پدر صهیونیسم و تولد رسمی این جنبش بود. اندیشه «پالمرستون» در صحنه سیاسی امپریالیستی بریتانیا فکر تازه‌ای نبود.
ایده خاص برپا کردن سدی از انسانها یعنی ایجاد یک دولت مستعمره یهودی در فلسطین برای خدمت بمنافع عالی دولت بریتانیا تحت پوشش ادعاهای گوناگون اخلاقی را قبل از او عده‌ای از نخست‌وزیران، سیاستمداران رهبران نظامی و ماجراجویان برجسته امپریالیست انگلیس از جمله شفتزبوری، سرهنگ گاولر، دیزرائیلی، رودس، سرهنگ سی‌اچ چرچیل، لارنس اولینفنت، جوزف چمبرلن، ژنرال اسماتز، و چرچیل، وای، ج، بالفور مطرح کرده بودند. بسیاری از این حامیان صهیونیسم چنانکه گاهی تصور میشود دوستدار نژاد سامی نبودند. در سال 1902 که موضع مهاجرت یهودیان به بریتانیا در یک کمیسیون سلطنتی انگلیس تحت بررسی بود، هرزل و بالفور مهاجرت آنان به فلسطین را راه‌حل مشکل بریتانیا در برخورد با مهاجرت یهودیان اعلام کردند. «لارنس اولینفنت» مورد کاملاًً صریح‌تری از تضاد بین ادعاهای اخلاقی و ایده‌الیستی صهیونیست‌های غیریهودی و انگیزه‌های واقعی همدردیها و طرحهای امپریالیستی آنها ارائه میدهد. بنا به ادعای فیلیپ هندرسون نویسنده شرح حال «اولینفنت» «وی در بسیاری از احساسات ضدیهود زمان خود سهیم بود.» نمونه معاصرتر چنین موضوعی ریچارد نیکسون رئیس‌جمهور سابق آمریکا است که بیش از مجموع روسای جمهور قبل از خود به اسرائیل اسلحه و پول داد اما مطابق گزارش مطبوعات درباره «نوارهای کاخ سفید» وی در محافل خصوصی با جملات تمسخرآمیز از آنان یاد میکرد.
نقشه‌های امپریالیستی بریتانیا بطور ناگهانی ثمر نداد بلکه مدتی در انتظار جاری شدن منافع گسترده‌تر امپریالیستی در منطقه ماند. گشایش کانال سوئز در سال 1869 و اشغال قبرس و مصر بوسیله بریتانیا بترتیب در دهه‌های 1870 و 1880علاوه بر پیدایش در تحول تقریباً همزمان در اروپا از جمله این مسائل بود. تحولات اروپا عبارت از اشاعه احساسات ضدیهود در اروپای شرقی و پس از آن در اروپای غربی بود. رشد نفوذ غرب موجب شد تا جوامع غربی یهود نقشی را که روزبروز بر اهمیت آن افزوده میشد در سرزمین مقدس ایفاء کنند. این نقش در محدوده منافع فوق تحت حمایت مزایای کاپیتولاسیون اهدائی سلطان به قدرت‌های غربی و رهبری و سرمایه یهودییان ثروتمند غربی که روابط نزدیکی با محافل محاکمه در غرب داشتند، بوجود آمد.
نخستین سازمانهایی که برنامه پیشنهادی مستعمره‌سازی را ترویج دادند بریتانیایی بودند و از خط فکری «پالمرستون» «شفتزبوری» الهام میگرفتند: «انجمن بریتانیایی‌ها و خارجی‌ها برای تسریع بازگشت ملت یهود به فلسطین»، «انجمن تسریع استقرار یهودیان در فلسطین» و «انجمن ترویج نیروی کار کشاورزی یهودیان در سرزمین مقدس.»
حرکت‌های فکری اولیه جنبش صهیونیستی
در همان موقع «تاریخچه یهودی» نوشته شد و وسیله مهمی برای ترویج مستعمره‌سازی فلسطین در محافل یهودی گردید. «در سال 1861 انجمن عربی لندن برای مستعمره‌سازی سرزمین مقدس» و انجمن فرانسوی «اتحاد» مدرسه کشاورزی «میکواه اسرائیل» در نزدیکی «یافارا» بنیاد نهادند و آشکارا هدف خود را استقرار یهودیان در فلسطین اعلام کردند. پروفسور «آر. استیونس» این موج خروشان منافع فرانسه را اینگونه بیان می‌کند: «بدنبال جنگ کریمه» (جنگ بین عثمانی‌ها و روسیه در سالهای دهه 1850 که منجر به شکست عثمانی و تصرف کریمه از سوی روسیه شد ـ م) توسعه نفوذ فرانسه در «لوانت» احساس میشد و نویسندگان سیاسی نه تنها از «دولت خودمختار مسیحی لبنان» بلکه از «دولت خودمختار یهودی فلسطین» حمایت میکردند.
در آن زمان چندین نویسندۀ انگلیسی مقالات و جزواتی در مورد گسترش نظریه استقرار یهودیان در فلسطین به رشته تحریر در آوردند. «آهنگهای شیرین هبرو» اثر «بایرون» دانیل دروندا اثر «جرج الیوت» و تانکرد اثر «دیزائیلی»با حالتی رومانتیک افکار عمومی را به قبول این مطلب که نظریه انگلیسی «بازگشت» یهودیان به فلسطین بنفع انگلیسی‌هاست، ترغیب میکرد.
این تلاشهای کشورهای غربی پیش‌درآمد و زمینه ضروری برای پیدایش و ظهور صهیونیسم را بوجود آورد. ما تاکنون به بعضی تحولات اروپائی در نیمه دو قرن نوزدهم که شرایط ضروری تولد صهیونیسم را تأمین کرد، و همچنین به تحولاتی که در ذهن یهودیان تحولات طبیعی و خودانگیخته بحساب میآمد اشاره کردیم. اینها نتایج مستقیم و غیر مستقیم رشد سیاسی و روشنفکرانه ناسیونالیسم متعصبانه به اروپائیان بود. اتفاقی نبود که «موشه هس» (1875 ـ 1812) اولین طرفدار نظریه ملی یهود بعنوان یک کیش مدرن عنوان کتاب خود را «رم و اورشلیم» (تاریخ بشر 1862) نام نهاد و به جنبش ملی‌گرایانه در ایتالیا اشاره کرد.
این کتاب شامل تئوریهای نژادپرستانه ظاهراً علمی قرن نوزدهم بود. «هس» تأکید کرد که یهودیان نباید از تقلید از اروپائیان غیریهود (جنبش آسیمیلاسیون «هاسکالا» ـ م) اجتناب ورزند و اتحاد خود را با «بازسازی کشور ملی خود در فلسطین» اثبات کنند. «هس» در تلاشهایش برای منطقی جلوه دادن عقایدش مانند اغلب متفکران صهیونیست خرافات ذاتی و ویژگیهای مسیحی را مورد استفاده قرار می‌دهد. هنگامیکه وی از پیروزی قریب‌الوقوع نظریه یهودی صحبت بمیان میآورد، «شنبه تاریخ» را پیش‌بینی میکند (به اعتقاد یهودیان خداوند جهان را در 6 روز آفرید و روز هفتم که روز شنبه بود به استراحت پرداخت، بدین خاطر این روز «شنبه تاریخ» SABBATH OF HISTORY که روز آسایش است معروف گردید. در اینجا منظور نویسنده یهودی این است که پس از پیروزی قریب‌الوقوع یا تشکیل دولت یهودی در فلسطین روز آسایش تاریخ یا «شنبه تاریخ» فرا می‌رسد) تنها اثر فوری کتاب «رم و اورشلیم» از اهمیت تاریخی برخوردار نیست بلکه جو سیاسی و فکری‌ای که این کتاب بوجود آورده اهمیت دارد.
«سیاست واقع‌گرایانه» دولتمردان اروپائی نفوذ زیادی بروی بانیان روشنفکر و سیاسی صهیونیسم گذاشت، و بخصوص سیاست «بیسمارک» (صدراعظم اتریش) یک نوع الهام معنوی برایشان بحساب می‌آمد.
دومین حادثه اروپایی که باعث پیشرفت‌ اندیشه صهیونیستی شد برنامه‌های ضدیهودی (آنتی سمی‌تیسم) روسیه در سال 1881 بود. این برنامه‌ها تعداد زیادی از یهودیان را روانه اروپائی شرقی و غربی کرد که باعث از هم پاشیدن جنبش «آسیمیلا سیون‌ها سکالا» شد (جنبش تقلیدگرایی که یهودیان اروپا در اثر فشار عناصر ضدیهود ناچار می‌شدند از آداب و رفتار آنان پیروی نمایند).
و سپس جنبش جدیدی بنام «هیباث صهیون» HIBBATH ـ ZION (عشق صهیون) جایگزین آن شد. این جنبش از عقاید لئوپنسکر در جزوه «خود آزادسازی» (که در سال 1882 منتشر شد) الهام گرفت. جوامعی در مراکز یهودی تشکیل شد. جوامعیکه در آن استقرار در فلسطین و تجدید زبان عبری (یهودی) بعنوان زبان زنده مورد بحث واقع میشد. اولین استعمارگران یهودی وابسته بیک سازمان دانشجویان روسی یهودی بنام «بیلو» بودند که در خارکوف بمنظور استعمار فلسطین تاسیس شد.
علیرغم تشکیل سازمانهای یهودی استعمارگر هیچ مرکزیت رهبری بوجود نیامد. سیل مهاجرت یهودیان به اروپایی غربی با خود احساسات ضدیهودی را بدنبال آورد.
خانواده اشرافی و یهودی «روتشیلدز» پنبۀ مالی برای کاهش مهاجرت یهودیان به اروپای غربی را تامین کرد و در عوض باعث مهاجرت یهودیان به فلسطین شد. بدین ترتیب هم از افزایش احساساات ضدیهودی جلوگیری بعمل آمد هم یهودیان را با منافع امپریالیستها در خاورمیانه که در زمان بعد از تاسیس سوئز گسترش یافت بیگانه نمود. قرار بود «تئودور هرتصل» روزنامه نگار جوان اهل وین رهبر سیاسی و سازمانی جنبش جدید را بعهده گیرد.
هرتصل پدر اندیشه نژادپرستی صهیونیستی
آنچه که «هرتصل» را از یک یهودی عادی به یک صهیونیست فعال مبدل کرد موضوع در یفوس (در سال 1894) بود. در سال 1896 وی کتاب خود بنام «دولت یهود» که منافع فعالان یهودی در مناطق مختلف جهان غرب را در برداشت انتشار داد.
در این کتاب درباره اوضاع یهودیان بحث شده و گفته شد که تنها با استقرار کامل یهودیان در سرزمینی که متعلق به آنهاست «مسئله یهودیان» قابل حل است. در سال بعد «هرتصل» توانست در اولین کنگره صهیونیست در شهر «بازل» (در اوت سال 1897) شرکت کند. و سازمان جهانی صهیونیست را بوجود آورد. هرتصل بعنوان رهبر جنبش جدید انتخاب شد و در برنامه دقیق خود هدف صهیونیسم را «کسب شناسایی جهانی و حفظ وطن قانونی یهودیان در فلسطین از طریق سازماندهی، استعمارگری و مذاکره زیر چتر حمایت قدرتهای امپریالیستی معرفی کرد.»
صهیونیسم هرتصل حاصل «مسئله یهود» و نظریه او در مورد حل آن، مشکل در چارچوب اتحاد با قدرتهای امپریالیستی بود. نظریه‌ای که از ایدئولوژی جوامع و جنبشهای ناسیونالیست نژادپرستانه اروپا الگو گرفته بود. به اعتقاد هرتصل این جوامع قادر به مدارا با یهودیها که بخاطر عدم همنوایی و توافق از آنها بیگانه شده‌اند نیستند. بنظر او این امر اساس احساسات ضدیهودی و بی‌اصل‌ونسب دانستن یهودیان است. راه‌حلی که هرتصل ارائه میدهد نشان‌دهنده رفورم این جوامع از طریق برقراری آزادی و برابری ملتها نمیتواند باشد. این راه‌حل همچنین خواهان از دست رفتن هویت یهودیان هم نیست، بلکه تائید یک «هویت ملی» و تعهد قدرتهای اروپائی نسبت به دولت ملی یهود می‌باشد. چتر حمایت قدرتهای اروپایی برای تشکیل دولت یهود و حفاظت از این دولت بعد از تأسیسش ضروریست در عوض یهودیان بر علیه دشمنان این کشورهای اروپایی به آنان خودداری می‌کنند.
ویژگیهای استعمار صهیونیستی
ارتباط بین قدرتهای اروپائی و دولت پیشنهادی صهیونیست بر پایه سیاست امپریالیستی استعماری است. با وجود این واقعیت مهم استعمار صهیونیستی با دیگر انواع استعمار دارای اختلافات جزئی بود و ویژگیهای خاص خودش را داشت که همین ویژگیهای باعث می‌شدند آنرا غیرعادی‌تر جلوه دهد. اولین ویژگی استعمار صهیونیستی این بود که در حالیکه استعمارگران اروپائی خودشان از قبل یک هویت ملی و یا یک کشور داشتند، استعمار صهیونیستی بدون داشتن یک چنین هویتی سعی کرد از طریق عمل استعماری یک دولت برای خودش بسازد.
برخلاف جنبشهای مردمی این جنبش بر مذهب تکیه داشت زیرا آنها نه بزبان مشترک حرف میزدند و نه قوانین اجتماعی و تجربیات تاریخی مشترک داشتند.
صهیونیسم برای اینکه خود را در ذهن اروپائیان قانونی و قابل ترقی جلوه دهد، ادعای اتحاد نژادی یهودیان را مطرح کرد و باین ترتیب دلیل علمی تقلبی‌ای به نظریه مبهم تشکیل یک دولت ملی مذهبی افزود. ویژگی دیگر این بود که صهیونیسم در حالیکه سعی داشت اربابی قدرتهای اروپائی را حفظ کند سیاست خود را بر توافق با قدرتهای امپریالیستی و غربی پایه‌گذاری میکرد. این سیاست از رقابتهای بین امپریالیستها در اختلاف با دیگر دولتهای استعماری سود جست.
آخرین ویژگی صهیونیسم این بود که از نظر ایدئولوژی بسیار محکم بود و آن عبارت از این بود که صهیونیسم سعی دارد با بیرون کردن افراد «بومی» یک دولت یهود مستقر کند که در آن اقلیت اکثریت را استثمار می‌کرد، خطوط سیاسی تئوری‌های صهیونیست و اعمالش حاکی از اثر عمیق تفکر امپریالیستی و روش استعماری و همچنین اثرات نژادپرستانه اروپا در قرن نوزدهم است. برای واضح‌تر نشان دادن این سیاست پیشنهاد می‌کنم نظریات و روشهای هرتصل را نسبت به موضوعات اساسی که به اتحاد امپریالیستی ـ صهیونیستی مربوط میشود، و همچنین نظریات جانشینان وی را بررسی کنیم تا تداوم و ادامه استراتژی و تاکتیکهای صهیونیسم را نشان دهیم. با اینکار خواهیم دید که تا چه حد افکار و پیشنهادات پالمرستون مانند افکار نژادپرستانه امپریالیسم انگلیس و اروپائیها در مورد ایجاد یک دولت یهودی در فلسطین تأثیر داشته است.
1- نگاه کلی
پایه و اساس افکار هرتصل و صهیونیستها در کتاب «دولت یهود» مشهود است:
«در صورتی که اعلیحضرت سلطان عثمانی فلسطین را بما بدهد، ما در مقابل میتوانیم تمام امور مالی عثمانی را سازمان بدهیم. ما باید در آنجا برج و باروی اروپا علیه آسیا را که پایگاهی علیه بربریت است بسازیم. ما باید بعنوان یک دولت بیطرف در تماس با همه کشورهای اروپایی که موجودیت ما را ضمانت می‌کنند باشیم.» همین مطلب در سخنرانی هرتصل در اولین کنگره صهیونیستها بوضوح دیده می‌شود: «بنفع تمام کشورهای متمدن و بطور کلی تمدن بشری است که یک پایگاه فرهنگی در کوتاهترین راه به آسیا تشکیل شود.
فلسطین این پایگاه موردنظر است و ما یهودیان حامل فرهنگی هستیم که برای بوجودآوردنش حاضریم جان و مال خود را فدا کنیم.»
بیست و یک سال بعد وایزمن جانشین هرتصل به «آرتور جیمز بالفور» سیاستمدار امپریالیسم انگلیس گفت: «اجتماع چهار تا پنج میلیونی یهودیان در فلسطین میتواند در خاور نزدیک پرتوان کند...»
اما همه اینها باید در خدمت ایجاد و توسعه بدون قید و شرط وطن ملی یهود در فلسطین باشد. و نه فقط تسهیلات صرف برای استعمار»
این مفهوم نه تنها منعکس کننده پیشنهاد پالمرستون بود بلکه پاسخگوی نیازهای در حال ظهور غرب در منطقه پس از باز شدن کانال سوئز، اشغال مصر بدست انگلیس و جنگ جهانی اول بود.
هدف استراتژیک انگلیس در یادداشت رئیس ستاد در اداره جنگ (انگلیس) بدین گونه بیان شده تاسیس یک کشور یهودی بی‌طرف در فلسطین، با وجود ضعیف بودن این دولت از نظر استراتژیک مورد علاقه بریتانیای کبیر است...»
2- استراتژی اصلی: چتر امپریالیستی
برنامه بازل که بوسیله اولین کنگره صهیونیست فرموله شد تاکید می‌کرد که «هدف صهیونیسم ایجاد میهنی برای مردم یهود در فلسطین و در پناه قانون عمومی است» مروری به یادداشتهای هرتصل و عملکرد بعدی صهیونیست نشان میدهد که اصطلاح «قانون عمومی» به حمایت قدرتهای امپریالیست اشاره کرده است. این حمایت لزوما از طرق مختلف صورت میگیرد. هرتصل در جستجوی یک مستعمره واگذار شده همراه با پشتیبانی عظیم عمومی و روشن بود که در میان خود یهودیان اعتبار او را بالا می‌برد. در عین حال در مقابل خطر امکان داشت از آن حمایت استفاده کرد و سرزمین را پایدار نگاه داشت. هرتصل مشاهده کرده بود که اروپا به خاطر سه انگیزه از صهیونیسم حمایت خواهد کرد.
منافع خود امپریالیست، خلاصی از یهودیان و در نتیجه جنبش «ضدیهودی» ـ آنتی ‌سمی‌تیسم ـ (در مورد اروپای غربی. اجتناب از هجوم یهودیان که از اروپای شرقی مهاجرت می‌کنند) و استفاده از نفوذ سازمان‌یافته یهودی جهت مقابله با جنبشهای انقلابی، هرتصل در ابتدا به «جرمن کیسر» بعنوان «مردی که برنامه او را درک میکند» مراجعه کرد. فقط بخاطر نفوذ فرهنگی جرمن در بین طبقات صهیونیست نبود که هرتصل از او تعریف می‌کرد بلکه بخاطر این بود که آلمان در برابر سیاست امپریالیستی «درنگ ناخ‌اوستن» کمر خم کرده بود. هرتصل در خاطرات خودش می‌نویسد: «سیاست آلمان یک جریان شرقی بخود گرفته است، و در سفر 1898 کیسر به فلسطین یک چیز سمبولیک وجود دارد که می‌تواند بیش از یک زمینه داشته باشد. بنابراین من بیشتر از هر زمان دیگر قانع شده‌ام که به جنبش ما کمک خواهد شد، کمکی که ما طی دو سال گذشته صبورانه در انتظار آن بودیم. اکنون روشن است که ایجاد یک کشور توسط یک عنصر ملی بی‌طرف (از میان اروپائیان) در منطقه‌ای که کوتاه‌ترین راه به قاره آسیا به حساب آید، میتواند ارزش قطعی برای سیاست شرقی آلمان نیز داشته باشد». در یک نامه به کیسر، هرتصل بعدها هدف صهیونیست و استفاده سیاست شرقی آلمان را از آن بدین عنوان که یهودیان تنها استعمارگران اروپائی حاضر و مایل به استقرار در فلسطین هستند و فلسطین به خاطر موقعیت استراتژیکی‌اش باید به یهودیان داده شود توضیح داد. او اضافه کرد: «اروپا بیشتر حاضر به دادن اجازه استقرار به یهودیان خواهد بود و این اجازه شاید بعلت حق تاریخی که در اغلب کتابهای مقدس اعطاء شده نباشد، بلکه بخاطر تمایلی است که در حال حاضر در این مورد در همه جا بچشم می‌خورد. همین استدلال آخری باعث ملاقات او به اوبا «ام‌روپلهو»، وزیر کشور ضدیهود روسیه (1903) که ایده صهیونیست را تائید می‌کرد، شد. بنابراین مسلم بود که لندن بیش از سایر پایتخت‌های اروپایی مرکز ثقل مسائل خواهد بود. انگلیس قدرت امپریالیستی عمده و بسیار علاقمند به آینده فلسطین بود زیرا منافعی در کشورهای همسایه همانند هند داشت. هرتصل از طریق مساعی جمیله «لرد روتزچایلد» که او را بعنوان بزرگترین نیروی مؤثر مردم یهود از زمان آوارگی‌اش توصیف میکند به جوزف چمبرلین وزیر مستعمره و امپریالیست بزرگ نزدیک شد. هرتصل در یادداشتهای خود چمبرلین را بعنوان «مشهورترین آقای انگلیس» توصیف میکند. در مصاحبه‌اش با منشی مستعمراتی انگلیس در اکتبر 1902 هرگاه هرتصل از پیشنهاد خود برای یک همکاری دوجانبه انگلیس ـ صهیونیست که در آن امتیازات مستعمراتی انگلیس برای یهودیان قبرس، العریش و شبه‌جزیره سینا مانند یک امتیازی برای مردم یهود در همسایگی فلسطین باشد صحبت می‌کرد به هیجان می‌آمد. هرتصل برای چمبرلین ولرد لانزو، وزیر خارجه، توضیح داد که امپراطوری انگلیس با تشویق تلاشهای صهیونیستی با داشتن یک مستعمره ثروتمند نه تنها بزرگترین امپراطوری جهان می‌شود بلکه در صورتی که انگلستان از طریق چنین عملی تبدیل به قدرت حمایت کننده مردم یهود گردد، ده میلیون یهودی این امپراطوری را در قلب خود نگاه خواهند داشت.
انگلیس بدین ترتیب ده میلیون تابعه وفادار و فعال ولی بصورت مخفی در همه زمینه‌ها در سراسر دنیا بدست خواهد آورد. به یک اشاره تمامی آنها خود را به خدمت ملت بزرگواری که آرزوی دیرین آنها را برآورده می‌کند در خواهند آورد. باین ترتیب انگلیس ده میلیون عامل بخاطر بزرگی و اعمال نفوذ خودش بدست میآورد. و تأثیر چنین عملی معمولاً هم جنبه سیاسی و هم جنبه اقتصادی خواهد داشت. قدرتی که نقش حامی یهودیان را بعهده بگیرد میتواند یهودیان را بعنوان عوامل جهانی و دولت مهاجر یهود را بعنوان یک دولت دست‌نشانده بشمار آورد.
از جمله تلاشهای هرتصل در انگلستان کسب حمایت مهره‌های استعماری عمده بود که در میان آنها «سیسیل روند» نیز به چشم می‌خورد. هرتصل در نامه‌ای که تمایل خود را ابراز می‌کند می‌نویسد که پروژه او شامل آفریقا نمی‌شود و بلکه یک قطعه کوچک آسیا را در برمی‌گیرد.
قبل از اینکه هرتصل به آنچه که می‌خواست برسد درگذشت. پانزده سال بعد، جانشین هرتصل شخصی بنام «وایزمن» توانست از امپریالیست‌های انگلیس آنچه را که هرتصل نتوانسته بود کسب کند بدست آورد و آن میهنی ملی برای یهودیان به آن شکلی بود که در بیانیه بالفور (2 نوامبر 1917) آمده است. توافق بین‌المللی بدنبال کسب توافق سایر قدرتها نیز بدست آمد و بیانیه بالفور به شکل قیومت فلسطین علیه خواسته مردم عرب فلسطین که، اکثریت عظیم جمعیت فلسطین را تشکیل می‌دادند به اجراء درآمد.
امپریالیسم آمریکا وارد میدان می‌شود
در مرحله‌ای دیگر صهیونیست حمایت آمریکا را برای تشکیل دولت کسب کرد، تشکیل دولت یهود تأیید «قانون عمومی» را نیز از طریق طرح تقسیم فلسطین (1947) بدست آورد، و بدنبال آن بیانیه سه قدرت بزرگ امپریالیستی (آمریکا، انگلستان، فرانسه) بر دولت صهیونیستی در سال 1950 مهر تائید گذاشتند. قطعنامه نوامبر 1975 سازمان ملل که صهیونیست را بعنوان فرمی از نژادپرستی تلقی کرد آغاز تغییر (برگردان) این شرایط بود.
3- تاکتیک‌های اساسی (صهیونیست‌ها چه می‌گویند؟)
صهیونیستم از طریق بسیج یهودیها مذاکره با قدرتهای امپریالیستی و استعمارگر در جستجوی کمال بود اولین نیروی منسجم که بنفع صهیونیسم عمل کرد آنتی‌سیستیسم (یهود آزاری) بود که همانطور که دیده شد سیاستمداران را بسوی حلقه صهیونیست جلب کرد. هرتصل نیز در عبارات زیر بآن اشاره کرده است «برای تحریک جنبش مهاجرت نیروی عظیمی احتیاج نیست» زیرا آنتی‌سیست‌ها (یهود آزاد) دارند اینکار را برایمان می‌کنند.»
در واقع نظر احد حائیم «صهیونیست» روحانی معروف راجع به صهیونیسم هرتصلی راست بود، وی گفته بود که «صهیونیسم هرتصلی محصول آنتی سمی‌تیسم (یهود آزاری) است و ادامه حیاتش نیز وابسته به آنتی‌ سمی‌تیسم می‌باشد» دوک بزرگ بادن هم به هرتصل گفت «مردم صهیونیست را بعنوان شکل خاصی از آنتی سمی‌تیسم می‌نگرند» وسیله عامل بسیج افکار یهودیان ناشی از توسل به عقایدی بود که بارزترین آنها عقیدۀ مردم برگزیده است. در اروپای نژادپرست قرن نوزدهم همین مفهوم به شکل «بارمرد سفید» درآمد که با مفهوم «سرزمین موعود» و وعده بازگشت یهودیان مربوط گردیده و این علی‌رغم این حقیقت بود که رهبران صهیونیستی یا غیرمذهبی بودند و یا ضدخدا (ملحد). موشه هن گفته بود:
«هر یهود باید از خود یک مسیح بسازد و هر زن یهودی یک «مادر دولوروزا». «احد جائیم» گفته بود که: «ما احساس می‌کنیم که از اشرافیت تاریخ هستیم» هرتصل میگفت «نژاد ما از هر ملتی در روی زمین برای امور لایق‌تر است». در 1957 بن گوربن همین فکر را القا کرد: «من باور دارم که فکر و معنویت والای ما مدلی است برای نجات بشر»
دومین وسیله، یعنی مذاکرات با امپریالیستها، دربرگیرنده تائید بر منافع مشترک بر علیه طرفین ثالث بعنوان اساس شراکت و توسل به فریب و حقه‌بازی بود.
هرتصل طی صحبت‌هایش با چمبرلین درباره استعمار قبرس برای یهودیان طرح استعماری‌اش را چنین بیان می‌کند:
«زمانیکه ما کمپانیهای شرقی یهود را با پنج میلیون پوند سرمایه برای امکان یهودیان در صحرای سینا و العریش تأسیس کنیم، اهالی قبرس نیز خواهان بارش این باران طلائی بروی جزیره خودشان خواهند شد. مسلمانان خواهند رفت و یونانی‌ها با مسرت سرزمین‌های خود را به قیمت خوبی میفروشند و به آتن و کرت مهاجرت خواهند کرد.
جریان اسعماری ماهیت صهیونیسم را افشا کرد. نامها و اهداف اولین گروههای استعمار بدین قرار است: «اتحادیه استعماری یهود» (سال 1898) «کمیسیون استعماری» (سال 1898)، و شرکت گسترش املاک فلسطینی» از ابتدا استعمارگران صهیونیست در جستجوی بدست آوردن زمین در مناطق استراتژیک، خلع ید کردن کشاورزان عرب و تحریم کار اعراب بودند که از نزدیک با جوهر صهیونیسم یعنی خلق یک «ملت یهود» در سرزمینهای اصیل یهودی (همانقدر یهودی که انگلستان انگلیسی است) برای بکار بردن اصطلاح صهیونیسم ارتباط داشت.
«پالمرستون» نیز به این تفکر در مورد یک دولت یهود در فلسطین اشاره کرده است. ولی این سنن صهیونیستی اصالت خود را مدیون «هرتصل» و فکر نژادپرست و استعمارگر وی میدانند.
هرتصل در خاطراتش می‌نویسد:
استخدام داوطلبانه از طریق مامورین مخفی ما تکمیل خواهد شد و در آنصورت ما بایستی تنها به یهودیان جنس فروخته و تمامی املاک تنها میان یهودیان معامله شود.
پس سرنوشت بومیان چه میشود؟ هرتصل می‌گوید: «ما بایستی بکوشیم تا روحیه ملت بی‌نوای ساکن در طول مرز را با فراهم آوردن شغل برایشان در کشورهای (منتقل‌کنندۀ یهودیان) تقویت کنیم ولی در عین حال بایستی از ایجاد مشاغل در کشور خودمان جلوگیری کنیم. صاحبان املاک نیز از ما طرفداری خواهند کرد. هم ایجاد شغل و هم نقل مکان دادن فقرا بایستی باحتیاط انجام پذیرد». ولی قبل از آنکه مردم را بطور مخفیانه خارج کنند هرتصل مشاغلی برای افراد بومی تعیین کرد. وی میگوید: «چنانچه قرار باشد ما به منطقه‌ای که حیوانات وحشی مانند مار در آن وجود دارند نقل مکان کنیم یعنی جائیکه یهودیان به آن عادت ندارند بهتر است افراد بومی را بجای آنکه در کشورهای (منتقل‌کننده یهودیان) برایشان کار فراهم آوریم در این مناطق بکار گماریم. زیرا آنان بخوبی خواهند توانست به قلع‌و‌قمع حیوانات وحشی همت گمارند.
بعدها هنگامیکه وی دریافت مستعمره‌های صهیونیستی نیاز به آبیاری در سطح گسترده‌ای دارند تصمیم گرفت از اعراب استفاده کند، زیرا یک نوع تب در میان کارگران شیوع پیدا کرده بود و وی مایل نبود که صهیونیستها در معرض آن قرار گیرند.
بعد از اعلامیه بالفور
بدنبال «اعلامیه بالفور» در روز 2 نوامبر 1917 «وایزمن» در راه نشان دادن منافع رویاروئی با انگلیسیها بوسیله حقایق زندگی امپریالیستی در فلسطین به انگلیسی‌ها از هیچ فرصتی فروگذار نکرد.
آیا انگلیسیها درخواست خودمختاری در فلسطین (که 5 ساعت با مصر فاصله دارد) خواهند کرد یا نه؟ اگر نکنند، بایستی مجبورشان کرد. در این مورد نیز مانند بسیاری از موارد دیگر وایزمن خود را در ردیف سیاستمداران عمده امپریالیست قرار دارد. شاید بهتر باشد برای روشن شدن موضوع چند جمله از تحقیقی که توسط «جی‌گونن» یک دانشجوی اسرائیلی در کتاب جدیدش در مورد مسئله اعراب صورت گرفته نقل کنیم:
«از همان ابتدا تلاش صهیونیستها اعتقاد اکثر آنان در مورد اعراب نشانگر نقطه کوری بود که بعدها نیز بصورت چهرۀ درهم برهمی متبلور شد.»
آنان به اعراب با خفت‌ و خواری و با اصطلاحات نژادپرستانه مینگریستند و متقاعد شده بودند که اعراب تنها زبان زور را می‌فهمند، تعصبی که سالیان سال دوام داشت و بویژه بعد از «قتل عام» قطعی شد. بعلاوه اسرائیلیها متقاعد شده‌اند که نیروی فیزیکی تنها واقعیت قابل لمس سیاسی بوده و در امور ملتها از توجه زیادی برخوردار است. همچنانکه مفهوم اسرائیل اخیراً با تانکها و جتها و سلاحهایش مشخص میشود.
سخنان پوچ «گلدا مایر» در تاریخ 15 ژوئن 1969 از نقطه‌‌‌نظر صهیونیستی چیز عجیبی نیست. وی گفته بود: «فلسطینیها کی هستند؟ چنین چیزی اصلا وجود ندارد».
گزارش «کوئینگ» در مورد طرز تفکر صهیونیسم در قبال اعراب فلسطینی از زمینه امپریالیستی و صهیونیستی در رویاروئی با وحدت و آینده اعراب بکلی جداست.
«هرتصل» بمناسبتهای مختلف کوشید تا صهیونیسم را بعنوان یک میتینگ سیاسی میان یهود و مسیحیان در موضع مشترکشان علیه اسلام و بربریت شرق معرفی کند.
نگاهی به نوشته‌های هرتصل نشان خواهد داد که اسلام از نظر وی نیز مانند دیگر امپریالیستها تنها دربرگیرنده اعراب است نه دیگر مردم اسلامی. این امر وقتی روشنتر شد که صهیونیستها خود را با انقلاب عثمانی سال 1908 در نبرد مشترکشان علیه جنبش نوپا و استقلال اعراب متحد کردند.
در سال 1919 در یک دیدار مخفیانه با شرکت «وایزمن» و تعدادی از مقامات عالیرتبه انگلیسی موضوع بدقت مود بحث قرار گرفت.
«اورمسبی گور» منشی مستعمراتی که بعدها حاکم فلسطین شد دلائل وایزمن را پذیرفت و با درخواستهای وی موافقت کرد. وی موافق بود که غیرمسلمانان، اروپائیان و یهودیان را بایستی برای گسترش و تثبیت خاور نزدیک تشویق کرد که اسلام جدی‌ترین خطر است.
از آنجا که سازمان صهیونیستی نیروی انسانی لازم در چنگ اروپا علیه اسلام را فراهم آورد:
به منفعت انگلیس است که به سازمان صهیونیستی و دیگر سازمانهائی که با آنها در گسترش عملی استعمار یهود در فلسطین همکاری دارند کمک کند.
عقیده پالکانی کردن در قرارداد سال 1916 «سایزپیکوت» گنجانده شد و در بخش سرزمین‌های اعراب پس از جنگ تکامل یافت.
بهر حال این بار صهیونیسم برای ایجاد دولتهای فرقه‌ای کوچکتر با امپریالیستهای فرانسوی به همکاری ادامه داد.
در خلال 30 ساله‌ای تجدید روابط صهیونیستی (وایزمن) با رهبران مارونی طرفدار فرانسه انجام شد. در سال 1941 که صهیونیستها قصد داشتند دولت خود را اعلام نمایند «برل کاتزنلسون» همکار «بن گوریون» اظهار داشت: «ما بایستی به مردم عرب بگوئیم: شما در راه رسیدن به استقلال و وحدت در ما یهودیان یک مانع می‌بینید و ما آنرا تکذیب نمیکنیم.
- حمله به مصر در سال 1956 بدنبال ملی کردن منافع غرب در کانال سوئز و حمله به ناسیونالیسم عربی در سال 1967 تکامل همبستگی میان منافع محلی صهیونیسم و قدرتهای غربی بود که در تولد صهیونیسم متبلور گردید.