* س ـ مهمترین کار شهید رجایی بنظر شما چه بود؟
**ج ـ بعضیها میگویند، این استقامت رجایی در مقابل بنیصدر که بالاخره چهره او را روشن و نقشهای را افشا و خود او را رسوا کرد، مهمترین کاری بود که رجایی در طول حیات سیاسی خود انجام داد. من اعتقاد دارم: نه. اگر چه کار مهم و بزرگی بود. اما مهمترین کار رجایی این نبود، بزرگترین و مهمترین کار رجایی، اندیشه مستمر، همیشگی و شبانهروزی او درباره مستضعفان و محرومان و پابرهنهها جامعه بود. که باید بصورت یک خط در انقلاب باقی بماند. و من در جای خودش توضیح آنرا خواهم داد.
شهید رجایی و «ملیگراها»
* س ـ نظر شهید رجایی نسبت به مسئله ملیگرایی چگونه بود؟
** ج ـ یکی از جریانات سیاسی مخالف خط رجایی، جریان ملیگرایی بود، و من میخواهم اینرا کمی بشکافم. رجائی «ملیگرا» به آن مفهوم غربیش نبود. یعنی آن ناسیونالیزم کورو بسته و محدود و کوچک و حقیر یا آن شوونیزم افراطی که نژاد و خاک ما برترین است ( و این دردی است که عدهای در تاریخ دچار آن بودهاند و هنوز هم هستند.) در فکر رجائی جایی نداشت نه رجایی این نبود. اما رجایی ایران را دوست داشت، یک اندیشه که در فکر رجایی بود و من یادداشتها و دستخطش را هم دارم، اگر بتوانیم توی اسناد پیدا کنم. (اگر چه بسیاری از این دست خطها در این حادثه نخستوزیری، سوخت) این بود که یکعده اندیشمند که این مملکت را دوست دارند بنشینند فکر کنند که لباس مردم این مملکت چه باید باشد. آیا نمیشود که ایرانی برای خود لباس یا لباسهای ملی مخصوص بخود داشته باشد؟
من مدعی هستم که رجایی خیلی بیشتر از این «ملیگرا»های باسمهای که وطن وطن میکنند ولی در خانهشان و در ظاهرشان و در فکرشان غربی کامل هستند ایران را دوست داشت. او بهتر از همه آنها که لاف وطن میزنند ولی تا حالا یک قطره خون در راه وطن ندادهاند و در این 50 ساله اخیر خون از دماغشان هم نیامده است، میدانست که محبالوطن من الایمان» ولی در تلقی او از وطن، جای بحث است.
او به «میهن اسلامی» میاندیشید
او به «میهن اسلامی» میاندیشید. و ملیگراها از همین اسلامی بدشان میآمد. اساس اختلافشان در همین نکته بود.
مسئلهای که همین ملیگراها روی آن خیلی کار تبلیغاتی کردند، این بود که رجایی یکبار گفت: اصلاجنگ با عراق برای خاک نیست. ما برای خاک نمیجنگیم یادم هست که جبهه ملی حمله کرد به این صحبت که آقا ما برای خاک نمیجنگیم چه حرفی است. این خاک نیاکان ماست، ما باید سرزمینهای خود را از دشمنان بگیریم. انگار که رجایی میگوید نه خیر، بدهیم به دشمن و رجایی، بحثش این بود که آقا دشمن اصلا به قصد تصرف خاک ما حمله کرده، هدف حمله دشمن خاک ما نیست، هدف دشمن انقلاب ماست. هدف حمله دشمن آرمانهای اعتقادی ماست. هدف حمله دشمن، اینست که ما شعار «نه شرق نه غربی» میدهیم، اینکه ما به استقلال واقعی فکر میکنیم، اینکه ما به معنویت فکر میکنیم، دشمن میخواهد این را در هم بکوبد. و الا دشمن خیلی دلش میخواهد این خاک ما دست نخواهد باقی بماند. آنقدر هم محصور بماند که سرسوزنی از خاک ما کم نشود. منتها به شرطی که سرسوزنی هم از انقلاب به منطقه سرایت نکند. آمریکا خیلی دلش میخواهد که این مرز محدود بماند. و تمامیت ارضی ما در ظاهر حفظ شود، مشروط براینکه این فکر اسلامی و انقلابی ما از مرز فراتر نرود.
فریاد رجائی. آنوقت که میگفت ما برای خاک نمیجنگیم این بود که ما درباره چیزی میجنگیم که خاک قسمت کوچکی از آن است.
پاسخ این اعتراض ملیگراها در آن درگیریهای سیاسی نشد. حالا هم همینقدر جواب به آنها کافی است. درست نیست چوب به مرده بزنیم.
ملیهای مذهبی هم با آقای رجایی میانهای نداشتند. مثلا همین «نهضت آزادی ایران» من در مورد تفکر رجایی درباره نهضت آزادی ایران، حرفی نمیزنم و مصاحبهای را دارم که رجایی با خبرنگار روزنامه میزان یعنی ارگان نهضت آزادی ایران کرده که حالا در جایی منتشر نشده است. میدهم شما چاپش کنید. در آن مصاحبه معلوم میشود که نظر رجایی درباره نهضت آزادی ـ که اتفاقا زمانی هم عضو آن بود. بعد از انقلاب چه بود.
حکایت «زرچوبهپلو»
* س ـ شهید رجایی از بطن مردم و محرومین کشور ما بود، آیا شیوه زندگی شخصی او نیز مانند زندگی مردم بود؟
** ج ـ رجایی مردی بود از تبار پابرهنهها. من میخواهم این ویژگی رجایی را توضیح بدهم تا محرومان جامعه ما او را بهتر بشناسد (اگر چه خیال میکنم که شاید بهتر از من رجایی را میشناسند).
رجایی مردی بود که بدون فکر در مورد محرومان شب خوابش نمیبرد. و این را در عملش پیاده میکرد. رجایی غذای خوب نمیخورد اعتراض هم که به او میکردیم، میگفت بیش از 90 درصد مردم ما، غذایشان از این هم بدتر است.
تازه این هم که میخورم، زیاد است. من زخم معده داشتم و دارم. یک روز رفتم پیشش، غذای کمیته بود. آنوقت برای ما از کمیته غذا میآوردند، ما به آن میگفتیم «زرچوبهپلو» واقعا هم چنین چیزی بود. بعضی تکههایی هم توش بود که من بالاخره تا همین لحظه هم نفهمیدهام که سیبزمینی بود یا دنبه! یک روز رفتم سرناهار پیشش و گفتم این غذایی را که شما میخورید، ما نمیتوانیم بخوریم. بنده زخم اثنیعشر دارم، آن یکی ناراحتی روده دارد. آن یکی ورم معده دارد. آخر این غذا نیست که ما بخوریم گفت برو خدا را شکر کن. همین غذا را خیلی از مردم ما ندارند که بخورند. اگر ما میخواهیم برگزیده و حاکم و نخستوزیر و مشاوره و مدیر کل همین مرد باشیم، باید لااقل زندگی همین مردم را تجربه بکنیم. (رجایی این تجربه را بطور مستمر در زندگی داشت، هم در لباسش، هم در رفتارش، هم در خریدش، هم در خوراکش) من از جوابش قانع نشدم. گفتم یعنی این مردم راضی هستند که من مشاور نخستوزیر سالی سه چهار بار خونریزی معده داشته باشیم؟
من میگویم بیمار باید غذای رژیم بخورد. هر که را که آوردی اینجا زندانی سیاسی بوده، یا قسمتی از معدهاش را برداشتهاند، یا قسمتی از رودهاش نیست. اینها نمیتوانند این غذا را بخورند. شب و روز هم که اینجا هستیم... راستش کمی عصبانی شدم... کمی که چه عرض کنم. قدری بیشتر از «کمی» عصبانی شدم! در همین وقت ناهارش تمام شد. آخرین قاشق غذا را خورد و با خنده گفت: ولی خودمانیم، خیلی از غذای زندان خوش مزهتر بود!
ببینید آقا، اگر به رجایی میگفتید، گرسنگی، کمبود مواد غذایی، بیماری، فقر، درد، محرومیت... و میفهمید این قضیه را. مال همین جامعه بود. با همین مردم و مثل همین مردم زندگی میکرد. مثل اکثریت مردم همین جامعه معاش میکرد.
اما میگفت وقتی در جامعهای هستیم که مردم آن، در بخشی از مملکت، سرپناه ندارند، غذا برای خوردن ندارند و در بعضی از مناطق کویری به «چرا» میروند، (حرفی که اخیرا آقای رفسنجانی هم در خطبه نماز جمعه به آن اشاره کرد.) من خودم را خائن میدانم که برای یک مقدار زیاد شدن حقوقم، یا به یک منصب رسیدن، اعتراض بکنم. طبعا چنین شخصی خودش را خائن میدانست که فکرش را مشغول این موضوع کند که مثلا گلابی در جامعه زیاد شده یا نشده. این را بگویم که رجایی اعتقاد عمیق داشت که مردم جامعه باید از نظر مالی در رفاه و آسایش زندگی کنند. این را چند جا گفته ولی در جایی و در زمانی که بعضیها از گرسنگی علف «میچرند» برای «دسر» آدمهای سیر فکر کردن، خیانت به آن 90 درصد مردم محرومی است که چشمشان را به مردی دوختهاند که معتقدند نخستوزیر اسلامی است و باید برای آنها کار بکند.
شهید رجایی و شایعات
* س ـ منافقین و ضدانقلابیون شایعات مختلفی پیرامون شخصیت شهید رجایی انتشار میدادند. نظر شما در این بار چیست؟
** ج ـ من خیال میکنم این حرفها را ضد انقلاب بیشتر برای ترور شخصیتها و بخصوص برای ترور شخصیت رجایی میزد و بیحساب هم نمیزد.
بعضیها که شخصیت انسانی را بیشتر با معیارهای مادی میسنجند، ایرادهای دیگری از او میگرفتند تا به خیالشان شخصیتش را در جامعه خرد کنند. مثلا همان اول نخستوزیری او شایع کرده بودند که رجایی قبلا راننده فلان کس بوده!
طبعا موافقین جواب میدادند: چه عیبی دارد؟ اگر قرار بود، طبقات محروم، مناصب مملکتی را نگیرند پس انقلاب چه معنی پیدا میکرد؟ همان شاهزادهها که بودند! ولی ما این نوع خزعبلات راحتی لایق پاسخ هم نمیدانستیم. چون از معیارهای ما و در ارزشگذاریهای مکتب ما صرف نخستوزیر بودن، شخصیت نمیآورد. و هیچ معلوم نیست که هر نخستوزیری از هر رانندهای بالاتر و به خدا نزدیکتر باشد.
در ارتباط با همین مسئله رانندگی خاطرهای هم دارم. در مرداد ماه 59 با آقای رجایی به سنندج رفتیم. در همان زمانی که گروههای چپ میگفتند، در سنندج سیاست سرزمین سوخته، اجرا شده است، رجایی گفت، برویم این «سرزمین سوخته» را ببینیم. به کرمانشاه و از آنجا به سنندج رفتیم. آن موقع مهندس گنابادی معاون فنی رجایی بود و مهندس آشوری که الان معاون وزیر مسکن است رئیس سازمان نوسازی و تجهیز مدارس بود. رجایی این دو نفر را فرستاد و به آن گفت، شما بروید، مدارس و ساختمانهای آموزشی شهر را ببینید. داخل شهر که رفتیم، دیدم در این سرزمین سوخته! از آثار گلوله هست. ولی بیشترین گلولهها به ساختمان استانداری خورده! و معلوم بود و هست که از طرف چه کسانی زده شده بود و باقی مردم هم داشتند، کار عادی خودشان را میکردند، آنجا در تلویزیون، آقای رجایی مصاحبه کرد. تلویزیون آنجا را در آن شرایط سخت، چند ناجوان حزباللهی اداره میکردند.
موقع بازگشت رجایی گفت: از راه «قروه» برویم که همه جا را دیده باشیم. باش شهید رجایی و آن دو برادر که اسمشان را گفتم و شهید سیدکاظم موسوی (که معاون وزیر آموزش و پرورش بود، و در حادثه هفتم تیرماه شهید شد) بالای گردنه صلوات آباد نشستیم.
مقداری میوه که خریده بودیم، در جوی باریکی که آنجا بود ریختیم تا خنک شود. رجایی رفت، که ماشین را سروته کند، نزدیک بود ماشین را از آن بالا در دره پرت کند.
بشوخی گفتم: «رانندگیت هم مثل وزارت است» آنجا معلوم شد که او اصلا رانندگی بلد نیست. آن قشری که راننده بودن را عیب و عار میدانند، شایع کرده بودند که رجایی راننده فلان شخصیت بوده است، و این را درباره کسی میگفتند که اصلا رانندگی بلد نبود. و تازه اگر هم بلد بود و شایعه آنها صحت داشت، باز درباره کسی میگفتند که در مرام او راننده خوب بودن افتخار هم دارد. البته این یک نمونه کوچک بود. بسیاری از ترور شخصیت افراد، به همین بیپایگی است.
شهید رجایی از بطن مردم بود
* س ـ شهید رجایی نسبت به محل کار و اقامت خود چگونه میاندیشید؟
** ج ـ قضیه این است که رجایی از همان قشری بود که افراد مرفه وقتی آنها را میبینند روی خود را برمیگردانند و دمخور شدن با آنها را کسرشان خود میدانند. اگر بخواهیم تهران را ملاک بگیریم، رجایی بچه نازیآباد، دروازه غار، میدان خراسان و میدان شوش و اینجور جاها بود. این افتخار رجایی بود و به همین مفهوم بود که او درد مردم را میفهمید، چون خودش درد کشیده بود. یک رویز به من گفت که وقتی به تهران آمدیم منزل ما «خانیآباد» بود. بعد رفتیم خیابان ری. بعد چهار راه عباسی و بعد هم چهار راه رضائی. یعنی همه در جنوب شهر. همین رجائی که نخستوزیر شده خیلی میگفتند به کاخ نخستوزیری بیا، میگفت من به کاخ نخستوزیر بیایم، بین من و مردم فاصله میافتند. گفتند خیلی خوب، به ساختمان اداری نخستوزیری بیا، همان ساختمانی که منفجر شد. خدا میداند که تا برایش این نکته به اثبات نرسید که امکانات ارتباطی او در آنجا و ارتباط با مجلس فراهمتر است و کارها بهتر پیش میرود، از جایش یعنی همان ساختمان آموزش و پرورش در اکباتان تکان نخورد.
خدا لعنت کند، کسانی را که باعث شدند، بعضی از این شخصیتها در جاهائی ساکن باشند که هیچ رغبتی به سکونت در آنجا ندارند.
همین رجایی که از یتیمی خود در 4 سالگی و از دستهای مادرش که در اثر مغز کردن گردو و فندق برای امرار معاش ترک ترک شده بود صحبت میکرد، مگر دلش میخواست از مردم کوچه و بازار جدا شود؟ آنوقت ضدانقلاب از این مساله بهرهبرداری میکرد و میکند. که چرا شخصیتها در اتومبیل ضد گلوله مینشینند. داستانی هم از این اتومبیلهای ضد گلوله برای شما بگویم. یکروز تابستان با آقای رجایی در یکی از همین اتومبیلهای ضد گلوله که شیشهاش هم پائین نمیآید، به قم رفتیم. موقع برگشت کولر ماشین خراب شد. من دیدم آقای رجائی توی ماشین خیلی راحت نشسته است ولی من شرشر عرق میریختم. لحظهای گذشت، آقای رجایی به قیافهام نگاه کرد و گفت تو که داری آب میشی؟ . من خندیدم. دو باره گفت: پس من چرا عرق نمیریزم؟ جواب دادم:، تو تافته جدا بافتهای گفت: توکل به خدا کن. بعد دید، واقعا حال من خوب نیست! اتفاقا بعد از این مسافرت سه روز مریض و بستری شدم). گفت یک داستان برایت میگویم که خنک بشوی. بعد تعریف کرد که، 15 یا 16 ساله بودم و در تهران توی بازار شاگردی میکردم. یک روز اواخر پائیز خواستم به قزوین بروم، پول کم داشتم. سر راه ایستادم یک کامیون داشت رد میشد جلوی کامیون را گرفتم، گفتم: مرا تا قزوین ببر، گفت: جاندارم تا بالای کامیون بارزده بود. گفت بالا مینشینی؟ جواب دادم: بله و رفتم آن بالا نشستم و از تهران تا قزوین در تمام مدت باد خوردم چه باد سردی! بعد برگشت به من گفت: حالا خنک شدی؟
ببینید، حالا بگذریم، از زندان و شکنجه که بعضی از آقایان که ادعای مبارزه هم میکنند، در روزنامه میزان نوشتند که آقای رجایی همش از زندان خودش حرف میزند. که اتفاقا بنده خدا بیشتر از یکی دو بار هم حرف نزد. این منم که درباره زندان او اینقدر حرف زدم. من میگویم، ای مردم ایران بدانید، او کسی بود که در یک زمان از عمر خودش، مثل اکثریت شما، پول برای مسافرت از تهران تا به قزوین نداشت و مجبور بود نزدیک زمستان بالای بار کامیون سوار شود و تا قزوین باد بخورد تا پیش خانوادهاش برود. او را چون مثل شما بود و با شما بود شهید کردند. ادامه دارد...