با بهرهای آزادانه از آموزههای روانکاوانه لاکان و ژیژک، شاید بتوان درخواست آمریکا برای مذاکره با ایران را با رجوع به «موقعیت سوژه هیستریک» (موقعیتی که در آن میان «میل» و «طلب» شکاف میافتد) مورد تحلیل قرار داد. براساس منطق سوژه هیستریک، انسانها به گونهای مستمر و لاینقطع از نشانههای کلامی و غیرکلامی چیزی را طلب میکنند. اما پرسش اساسی در اینجا این است: «واقعا از این نشانهها چه میخواهند، با این مطلب کردن واقعا چه هدفی را دنبال میکنند؟» آیا آنچه میخواهند معطوف به «طلب» (شناخت ابژهها آنگونه که هستند) است، یا معطوف به «میل» (شناخت ابژهها آنگونه که سوژه مایل است)؟
ژیژک، در توضیح بیشتر و مناسبتر این «خواستن» توجه ما را به فیلم شمال از شمال غربی هیچکاک جلب میکند. در این فیلم، CIA برای گمراه کردن ماموران روسی، ماموری خیالی به نام جرج کاپلان را جعل میکند، برای این جاسوسی که وجود ندارد در هتل اتاق رزرو میشود، تلفنهایی به نام او زده میشود، بلیتهای هواپیما به نامش خریده میشود و از این قبیل - همه اینها برای قانع کردن ماموران روسی است تا باور کنند که جرج کاپلان واقعا وجود دارد، در حالی که در واقعیت او تنها یک خلا است، نامی بدون حامل. در آغاز فیلم ما قهرمان، یعنی یک آدم معمولی آمریکایی به نام راجر تورنهیل، را در سالن هتل میبینیم که از سوی جاسوسان روسی زیر نظر است، چرا که بناست جرج کاپلان اسرارآمیز در این هتل اقامت داشته باشد. یکی از کارکنان هتل وارد سالن میشود و میگوید: تلفن برای آقای کاپلان؛ آقای کاپلان این جاست؟ دقیقا در همین لحظه از سر تصادف محض، تورنهیل برای کارمند هتل دست تکان میدهد و از او میخواهد تا تلگرامی برای مادرش بفرستد. ماموران روسی که شاهد این صحنه هستند او را با جرج کاپلان اشتباه میگیرند. هنگامی که تورنهیل میخواهد هتل را ترک کند، آنها او را میربایند و به ویلایی دورافتاده میبرند و از او میخواهند که هر چه درباره فعالیتهای جاسوسی میداند به آنها بگوید. البته، تورنهیل چیزی دوباره این فعالیتها نمیداند، اما اعتراف او به بیگناهی به منزله دودوزهبازی تفسیر میشود. این روایت به ما نشان میدهد که سوژهها و نشانهها همواره میتوانند به دالی سنجاق و وصل شوند که اساسا ربطی به مدلول آنان ندارد و تنها از اعتبار بازنمایی برای دیگری برخوردار است. به بیان دیگر، از خلال این وصل شدن، سوژه واجد مقام و اقتدار نمادین میشود، به او جایگاهی در شبکه بینالاذهانی مناسبات نمادین عطا میشود، بنابراین دالی که به اعتبار «میل» به سوژهها و نشانهها سنجاق میشود، همواره دال خشونت پیشه و مستبدی است. زیرا سوژهها و نشانهها را به اسارت خود در میآورد. روح و روان (یا هویت) آنان را به تسخیر میکشد و تصویر و تعریفی دیگر گونه از آنان به دست میدهد تا بستری مهیا برای قضاوت، حکم و تجویز خود در مورد آنان فراهم آورد. این وضعیت هیستریک، خصوصا در عرصه سیاست امری همیشه جاری و ساری است. از این رو، برخی سیاست را یک بدکاره مینامند. این حکم صرفا مبین این نیست که قملرو سیاست فاسد است، بلکه نکته این است که طلب سیاسی همواره گرفتار و درگیر دیالکتیکی است که به واسطه آن، این طلب چیزی غیر از معنای تحتاللفظی خویش را دنبال میکند: برای مثال این طلب میتواند به منزله نوعی اغوا و تحریف عمل کند که بناست رد شود. اکنون، این تمهید نظری ما را با این پرسش مواجه میکند که طلب مذاکره مستقیم از سوی ایران و آمریکا، چه چیزی را در ورای معنای تحتاللفظی خود دنبال میکند؟ به راستی ایران و آمریکا از رهگذر این مذاکره از یکدیگر چه میخواهند؟ آیا این مذاکره و هدفی که در آن مستتر است، معطوف به «طلب» طرفین «یا معطوف به شناخت واقعیتهای یکدیگر» است و یا ناظر بر «میل» آنان (یا ناظر بر تحمیل واقعیتهای خودساخته و خودخواسته بر یکدیگر)؟ بیتردید، پاسخ این پرسش ربطی تنگاتنگ با منزلت و جایگاه و نقشی دارد که این دو کشور در سامان یا نظم نمادین (گفتمان مسلط) یکدیگر دارند. همانگونه که گفته شد، این «جایگاه» و «نقش»، از خصلتی بر ساخته و اعتباری (یا دلبخواهی و قراردادی) برخوردار است، به این دلیل که پیامدهای بالفعل و واقعی ویژگیهای دو کشور نیستند. اگر ایران امروز «شرور» و یا «تروریست» نامیده میشود، بدان معنا نیست که چیزی ذاتا شرورانه در او وجود دارد، بلکه صرفا بدین معناست که بر اساس «میل» یک «دگربزرگ» (یعنی آمریکا)، دال شرور از طریق نوعی خشونت گفتمانی (به سخره کشیدن مفاهیم و بخشیدن مصداقهای خاص بدانان) به این کشور سنجاق شده است. در نگاه آمریکاییان، ایران همان سوژهای است که در خصوص او هرگز نمیدانیم «واقعا چه میخواهد». ایران مشکوک است، چون نیات و امیالش برای ما ناروشن هستند. لذا آمریکا برای بر طرف کردن احساس سردرگمی خود، سناریوی خاص خود را خلق میکند و هویت و ماهیت ایرن را آنگونه که خود میخواهد، تعریف و تصور میکند؛ او را غسل تعمید میدهد؛ نامی (شرور، تروریست) برای او انتخاب میکند؛ او را با خوشهای از توصیفات مزین میکند؛ و سپس، با آن همان رفتار و برخوردی را تجویز میکند که ماموران روس برای برخورد با قهرمان فیلم شمال از شمال غربی تجویز کردند. بنابراین، تردیدی نیست که آمریکا با ایران به مثابه سوژه و ابژه «بر ساخته میل خود» مذاکره خواهد کرد. معنا ومفهوم این بیان این است که ایران، کماکان سوژه و ابژهای «شرور» و «تروریست» باقی خواهد ماند و خوشه توصیفاتی که بدو ارزانی شده را نیز کماکان بر دوش خواهد کشید. اگرچه ممکن است این بار از سوی آمریکاییان «شری» و یا «تری» صدا زده شود، اما بیتردید، این خودمانی شدن اسم، به معنای خودمانی شدن رسمی نیست.
ایران، به صورت همان «دگری» که همواره سرمستی و التذاذ سیاسی و امنیتی آمریکا را به مخاطره میاندازد و به یک جور ژوئیسانس (لذت دردناک، در بیان لاکانی) عجیب و غریب دسترسی دارد که کنشها و واکنشهای او را از آمریکاییان متفاوت میسازد، باقی میماند. (اکنون، جای ایران و آمریکا را در بیان و نگاه فوق عوض کنید تا با چهره دوم این وضعیت هیستریک (آمریکا در نگاه و بیان ایرانیان) آشنا شوید.) خب، با این فرض، چه تحلیل و تخمینی از مذاکره و رفتار ایران و آمریکا در این مذاکره میتوان ارائه نمود؟ چند چیز مسلم است: نخست، این مذاکره نتیجه یک «تحول ماهوی» نیست. به دیگر سخن، نمیتوان فرض کرد که آمریکا و ایران دفعتا دستخوش یک تحول حال و احوال گردیده و مورد پسند هم واقع شدهاند. دوم، این مذاکراه این نتیجه تکشیک و تردید در مراسم غسل تعمید اولیه و تغییر نامها و نشانهای منفی که در این مراسم و ردوبدل شده به نامها و نشانهای مثبت نیست. سوم، این مذاکره نتیجه فروپاشی دیوارهای بلند بیاعتمادی میان دو کشور نیست. چهارم، این مذاکره نتیجه انفعال و شکست یکی از طرفین در مقابل دیگری هم نیست. اگر این همه نیست، پس چیست؟ این مذاکره، اولا، نتیجه بروز اختلال در فضای «میل» دو طرف نسبت به سوژه سوم، یعنی عراق، است؛ میلی که طالب عراقی کاملا و منحصرا آمریکایی و یا ایرانی بود. عراق، به تدریج و با خوف و رجاء متوجه شده است که فرزند دو پدر (که با هم در ستیزند و او دارد زیر دست و پای آنان له میشود) است، و دفعتا پدر پدرگویان، دست به دامان دو کشور شده و دست نوازش و مهر آنان را بر سر خو طلب میکند. ایران و آمریکا هم با اندکی فاصله گرفتن از فضای میل خود (نسبت به عراق)، متوجه شدهاند که عراق فرزند هر دوی آنان است و شأن و منزلت پدری هر یک، صرفا در پرتو شأن و منزلت پدری دیگری مصون و محترم خواهد ماند. این لحظه آگاهی، لحظه احساس گناه و استیضاح خود (توسط خود، فرزند و دیگران) نیز هست. بنابراین، از این پس باید کاری به نام پسر و به کام پدر(ها) کرد تا هم فرزنده دست از آه و فغان و نالهای که گوش فلک را کر کرده و دل سنگ را آب، بردارد و هم پدران از حق و حقوق پدرخواندگی خود محروم نشوند و یا با عصیان و سرکشی فرزند خوانده مواجه نشوند. ثانیاً این مذاکره نتیجه فراهم آمدن «امکان مذاکره» و «طرف مذاکره» در شرایط یا موقعیت هیستریک است. به بیان دیگر، در شراطی که کماکان نام و نشان دو کشور موضوع «میل» (با وصفی که گذشت) آنان است، دو طرف، زمان، شرایط، موضوع و طرف درخور و مناسب خود برای مذاکره را یافتهاند. آمریکا میداند که اگر قرار باشد گرهای از گرههای کور روابط دو کشور گشوده شود و فضایی برای ادامه حیاتش در منطقه فراهم آید، تنها و تنها در همین زمان و به دست همین دولت اصولگرا ممکن است به این هدف نایل آید و ایران نیز میداند که اگر قرار است با سربلندی و غرور از بند تهدیدها و تحریمها برهد و در این شرایط حساس، امنیت و مصالح و منافع خویش را پاس بدارد، «زمان درست و طرف درست» همین آمریکای گرفتار آمده در باتلاق عراق است.
این تحلیل نشان میدهد که مذاکره در شرایطی در آستانه تحقق قرار گرفته است که ایران و آمریکا جایی در میانه «طلب» و «میل» ایستادهاند. در این حالت، سرنوشت مذاکره ربط تنگاتنگی با نوع و شیوه رفتار طرفین در فرآیند این مذاکره پیدا میکند. بیتردید، این مذاکره نمیتواند مذاکره میان یک «گوش بزرگ» و یک «زبان بزرگ» باشد. این مذاکره، نمیتواند مذاکره میان یک «قاضی» و یک «متهم» باشد. این مذاکره، نمیتواند مذاکره میان یک «طلبکار» و یک «بدهکار» باشد. در صورت حادث شدن هر یک از این شقوق، باید فاتحه مذاکره را خواند و نامی دیگر بر آن نهاد. بنابراین تنها با رهایی از چنبره «میل» است که افقی روشن در عرصه مذاکره میان دو کشور نمایان و ادامه آن تضمین خواهد شد. اما در واپسین کلام و واپسین تحلیل باید بگویم، بعید میدانم چنین تحولی حادث شود.