با اجازه شما میرویم به عهد خویش وفا کنیم. قول دادیم درباره دکتر شریعتی حرف بزنیم. مناسبتش هم معلوم است. خرداد ماه جاری، پنجمین سالگرد شهادت آن عزیز از دست رفته بود. تنها «مناسبت» نیست که نوشتن این مطالب را اقتضا میکند، «ضرورت» هم هست. و انشاءالله در ادامه سخن این ضرورت خود بخود معلوم میشود.
بگذارید از این سئوال فتح باب کنیم که اساسا آیا در مورد دکتر شریعتی میبایست سخن گفت یا نمیبایست؟ علت طرح این سئوال اینست که هست. یعنی این سئوال وجود دارد. و خیلی حرفها را هم از همینجا باید شروع کرد.
ببینید. در مورد دکحتر شریعتی و ارزیابی افکار و اندیشهها و شخصیت و عملکرد او نقطهنظرات و دیدگاهها را برشماریم و جمعبندی کنیم. و در یک جمعبندی سریع و کلی و اجمالی به این نتائج میرسیم:
(الف) میدانیم که کسانی، جمعیتهایی و جریاناتی البته نه چندان زیاد وجود داشتند و دارند که از دکتر به تمام معنی یک بت طلائی تمام عیار تراشیدهاند. این دیدگاه، از آنچه دکتر شریعتی مطرح کرد بنام «خط دکتر» یاد میکند و حرفش اینست که این خط تنها خط مستقیم توحیدی کذایی است و حرفهای دیگری که حاجت به تکرار نیست و همه میدانید.
جماعت مبلغ این دیدگاه از نخستین روزهای پیروزی انقلاب، کارش را شروع کرد و طبق معمول مثل همه با پوستر و عکس و جزوه و آرم و اعلامیه و تراکت و پلاکارد و دیگر ابزار و لوازم ویژهی اظهار وجود به میدان آمد. ابتدا خواستند حسینیه ارشاد را به اصطلاح دوباره بازسازی کنند. یعنی تکیه بر جای بزرگان بزنند و دکتر را تابلو خویش کنند و پشت سرش ینگر بگیرند. این البته شیوه عام و معمول گروههای بعد از انقلاب بود. که هر کدام برای پیشروی احتیاج به یک شهید داشتند و به یک عکس بزرگ که مثل اسب معروف تروا در یونان، پیشاپیش صفوف خویش حرکت دهند. مثل جبهه مضحک باصطلاح ملی با آن عکس معروف مصدق (که البته حق ابتکارش را باید اول بپای بختیار نوشت). همینطور مثل آن گروه گیج و گنگ چاقوکش گانگستر باصطلاح مجاهدین خلق با آن 5 عکس معروف که همه جا جلو پای میلیشیا مثل گوسفند قربانیشان میکرد. و بقیه اراذل و اوباش که ذکر نام یکییکیشان جز درد سر و حال تهوع چیزی بدست نمیدهد.
در هر حال قضیه حسینیه ارشاد که نگرفت به تقلید از آن کانونها و محافل دیگری را سر پا کردند. رفتند که مثلا آثار دکتر را تدوین کنند و کشفالآیات و کشفالمطالب برایش بسازند و ساختند و چه ساختنی. فکر می کنم متوجه هستید که اینها کیستند. خانواده دکتر را میگویم.
غیر از این بخش، بخشهای دیگری هم بود که همین کارها را میکرد. گروه فرقان و دار و دسته دیگری که اسم آرمان مستضعفین و عناوین مفصل دیگری را هم یدک میکشید از این قبیل بودند. و بطور کلی و جدی و اساسی، بدترین ضربات را همین چند بخش که اشاره شد بر پیکر دکتر فرود آوردند. یعنی دقیقا همان بلای «دفاع بد» که خود دکتر در پایان کتاب «ناکثین، مارقین، قاسطین»اش از آن یاد میکرد و مینالید و میگفت به مراتب خطرناکتر و زیانبارتر و مخربتر از حمله خوب» است دامن خود آن بزرگمرد را نیز گرفت. ضربهای که این دیدگاه باصطلاح مدافع به دکتر شریعتی زد سختترین و تندترین مخالفانش نزدند. ما منادیان این دیگاه را که میدیدیم (بخصوص در این اواخر که رفته رفته صفبندیها از اعماق مشخص شد) این حرف دکتر شریعتی را بخاطر میآوردیم که «برای کوبیدن یک حقیقت، خوب به آن حمله مکن، بد از آن دفاع کن»!
و این جماعت چنین کردند و الحق که کارشان را خوب انجام دادند. مشتی کتاب جدید بنام دکتر تدوین کردند. یعنی از هر کتاب و از هر پاورقی و از هر تکه کاغذ و هر یادداشت روی قوطی سیگار و یادگاری روی دیوار چیزی جمع کردند و بهم بستند و اسمش را گذاشتند تدوین آثار دکتر. (روشن است که مجموعه آثار را نمیگوئم). و روی آنها با حرص و ولع و اصرار خاصی که کاملا احساس حقارتها و کمبودها و خودباختگیهای روحی و فقر فکری آنان را لو میداد مرتبا با تیتر درشت نوشتند: دیالکتیک توحیدی، زیربنا و روبنا و از این حرفها که... از آن حرفها است!!
خلاصه کلام، عملا دکتر را بعنوان یکپا ماتریالیست مارکسیست حزبی ساطمانی آنچنانی معرفی کردند. کسی که نظام تفکر فلسفی و اقتصادیاش کاملا مدرن و قرن نوزدهای و قرن بیستمی باشد. و نتیجتا ورثه بتوانند در آن بازار داغ بحث و میتینگ و اعلامیه پراکنی «کمون تهران ـ پاریس»! که در آغاز انقلاب هیبتش همه را میگرفت و هر بچه تازه از قنداق درآمدهای برای پیشبرد و اثبات تئوریهای جدیدش دنبال قنداق تفنگ میگشت، راست راست راه بروند و سینه جلو دهند و ابرو بالا بیندازند و مردمکی بچرخانند و یقهی کتی مرتب کنند و مشتی به میز تریبون بکوبند و حاصل کلام اینکه رویشان بشود از مرحوم والد و مکتبش و راهش حرفی بزنند و کیفی بکنند.
صاحبان این دیدگاه بقدری جهتیابی را گم کرده بودند که درست در روزهای تاسوعا و عاشورا تکه حرفهایی را از لابلای کتابهای دکتر بیرون میآوردند و بشکل تراکت و پوستر به در و دیوار میزدند که آن حرفها در فضای خاصی گفته و نوشته شده بود. دکتر در آنروز که نوحهخوان میرفت و شاه را در اوج مراسم عزاداری دعا میکرد و از سینه زدن و زنجیر زدن هیچ مقصود اسلامی بمعنای واقعیاش نداشت و مراسم مورد سوءاستفادهها و تخدیرهای بسیار بود و هیچ از فلسفه قیام حسین(ع) حرفی بمیان نمیآمد، حملاتی میکرد و انتقادهایی و چه مضحک است که بقول خودش «جغرافیای حرف» او را در نظر نگرفته آن حملات را درست وقتی مطرح کنیم که مردم ما در مراسم عاشورا یزید و شاه و کارتر و بگین را با هم لعنت میکنند و به آمریکا اعلان جنگ میدهند.
فرقانیها کار را از اینهم جلوتر بردند و در هر ترور حرفی هم از دکتر ضمیمه میکردند و به دیوار هم مینوشتند. چنانکه برای بعضی این شبهه پیش آمده بود که نکند لیست ترور فرقانیها را دکتر تنظیم کرده باشد و اینها به ارث برده باشند!
خوب، تکلیف این جماعت و این دیدگاه معلوم است. به آخر خط هم رسیدند و آخر خط هم جز سقوط به دره ضد انقلاب و فرو افتادن در دام خبیثترین و نجسترین جریانها و گروهها و دار و دستههای سیاسی ـ نظامی هر جایی چیز دیگری نبود. و ما وقتی میخواهیم از دکتر صحبت کنیم باید اول تکلیف این دیدگاه را روشن کنیم و نگذاریم گل و لای و لجنی که اینها به آب ریختند در ما و قضاوتهایمان تاثیری بگذارد. ادامه دارد...