تاریخ انتشار : ۲۲ آبان ۱۳۹۱ - ۱۲:۳۰  ، 
شناسه خبر : ۲۲۵۸۷۳

تاکنون درباره دکتر شریعتی به دو دیدگاه توجه دادیم. (الف) و (ب). دو دیدگاه افراطی در حب و بغض و اکنون دیدگاههای دیگر را اشاره می کنیم.
(ج) این دیدگاه در واقع امر و در ذات خویش موافق و موید دکتر شریعتی نبوده و نیست، بلکه مخالف او نیز بوده است. اما به اقتضای ضرورتها و مصالح بعد از انقلاب (بخصوص ضرورت جذب و جلب نیروها و نسل جوانی که مناثر از دکتر شریعتی بوده‌اند بطرف خویش و گروه خویش) در پی اعلام و اعلان موافقت با دکتر برآمد. این دیدگاه متعلق به منافقین است. باز صد رحمت به فرقان و آرمان مستضعفین که هر که بودند و هرچه بودند در همان کفر و انحراف و «ماتریالیسم منافق» خویش (اصطلاحی که نخستین بار شهید مطهری درباره آنان بکار گرفت) بطور نسبی صداقتی داشتند. بنظر می‌رسد که آنها واقعا فکر میکردند دکتر شریعتی همانگونه می‌اندیشیده است که آنها می‌اندیشند.
اما منافقین اساسا دکتر را «ایده‌آلیست»، «ضد مارکسیست»، «روشنفکر حراف»، «نویسنده محروم از عمل و عمل مسلحانه و دور از پروسه پراتیک»، «موقع‌ناشناس»، «متکی بر افکار و استدلالات غیر علمی»، «دارای اندیشه‌های خرده بورژوایی و بورژوایی» و حتی «جاده صاف‌کن رژیم شاه» و «بازدارنده جوانان از پیوستن به مبارزه مسلحانه» میدانستند. هر کسی سالهای 49 و 50 و 51 و نیز سالهای 54 و 55 را در متن حوادث درک کرده باشد بخوبی میداند که موضعگیری‌های رهبری منافقین درباره دکتر شریعتی چگونه بود و آنها آشکارا درباره او چه می‌گفتند. فکر نکنید آنچه برشمردیم فقط ردیف کردن الفاظ و تعبیرات است و بس. روی تک تک این اتهامات که ذکر کردیم تکیه کنید.
میدانید که سال 49 و 50 و 51 سالهای ماجراهایی از قبیل سیاهکل و دستگیری کادر مرکزی اولیه مجاهدین بلکه اکثر اعضای مهم این سازمان و اعدام برخی از سران آنان بود. سال حرکتهای نارس و پیش از موعد و کاملا منزوی از توده مردم که بهمین دلائل و نیز ناپختگی‌ها و ضعف شناختها (علیرغم آنهمه ادعاهای علمی بودن و عینی بودن و ناب بودن و فولاد بودن و تجربه همه تاریخ را داشتن و علم شناخت را همه جانبه و خدشه‌ناپذیر آگاه بودن!) مثل آب خوردن به چنگ رژیم افتادند و همه آن افسانه‌های علمی و تئوریک ـ پراتیک مثل یک خط بارلو ذهنی فرو ریخت. (اینهم از سوابق این تسخیرناپذیران و پیشتازان و خودتان اضافه کنید!)
الغرض، در این سالها فضای جامعه روشنفکری شدیدا باروتی بود. همه به این نتیجه رسیده بودند که آگاهی همگانی به حد اشباع و نهایت رسیده و دیگر وقت عمل است و عمل هم یعنی کلاشینکف! هر کسی در آن شرایط می‌خواست کار دیگری را هرچند مقدمه همین کار باشد شروع کند متهم می‌شد به خیانت. خیانت به خلق و به پیشتازان خلق و خیانت به مبارزه مسلحانه. این جو بقدری شدید بود ک در محافل روحانی هم بعضی از افراد را تحت تاثیر میگرفت. و حالا در این فضای سخت سنگین، کسی بنام دکتر شریعتی از راه رسیده بود و در حسینیه کلاس درس گذاشته بود و کارت میداد و کارت میخواست و یک جلسه غیبت را ناموجه میخواند و از بودا سخن میفگت و از مسیح و کنفوسیوس ولائوتسو و زرتشت و تاریخ ادیان و اسلام‌شناسی و بحثهای مختلف علمی، اجتماعی، کلاسیک براه می‌انداخت و حتی مباحث هنری و فنی و تاریخی و از این قبیل. همه بخاطر دارند که بارها وسط سخنرانی دکتر یا قبل و بعد از آن به او شدیدا اعتراض می‌شد که «دکتر! حالا چه وقت این حرفها است؟ مسئولیت شیعه بودن یعنی چه؟ فاطمه فاطمه است یعنی چه؟ این چیزها را همه میدانند. کار از اینها گذشته» و وقتی مطرح می‌شد که پس حالا وقت چه کاری است معترض دندان بهم می‌فشرد و کم مانده بود که کلت بکشد و می‌گفت «دکتر! امروز روز اسلحه است. باید به این جوانی که می‌آید و می‌گوید حدثنی، فورا اسلحه بدهی و بگویی بگیر و برو و حرف هم نزن!».
مجاهدین آنروز می‌گفتند کار حسینیه و دکتر مستقیم یا غیر مستقیم از طرف رژیم شاه تدارک شده و نمی‌بینی که جرائد هم‌ آگهی سخنرانی می‌زنند و رژیم ‌می‌خواهد در این فضا که ما کبریت کشیده‌ایم و ایران انبار باروت است و انفجار نزدیک است و مبارزه مسلحانه آغاز شده است نسل جوان را از توجه به ما و کار مسلحانه منصرف کرده وجدانشان را با بحثهای باصطلاح علمی و اسلامی اقناع کند. کار دکتر سرگرمی است و انصراف مردم از مبارزه مسلحانه و کشاندن آنها به طرف کارهای تحقیقی و علمی و این یعنی خیانت.
مجاهدین بعدها هم درباره سلسله بحثهای دکتر پیرامون مارکسیسم و ماتریالیسم حرفها می‌گفتند و این بحثها را هم نوعی تایید رژیم تلقی میکردند. اساسا مجاهدین سابقا یک فرمولی داشتند معروف به اینصورت که سیر یک حرکت ارتجاعی و ضد انقلابی از مبداء تا منتهی چنین است: اول طرف ضد مارکسیست می‌‌شود بعد در مرحله دوم بعنوان نتیجه قطعی مرحله اول ضد مجاهدین می‌شود! (ارتباط و اعتراف را ببینید!!) و بعد از آن در مرحله سوم ضد مبارزه مسلحانه و آنگاه در چهارمین مرحله ضد مبارزه و سپس ردر مرحله پنجم با رژیم شاه سازش می‌کند و تمام!
اینهمه هم هر مرحله نتیجه مرحله قبلی است و گریزناپذیر است. اینست که تا کسی بحثی علیه مارکسیسم می‌گشود فورا دنبال مارک پنجم می‌گشتند.
صاف و راست در می‌گفتند حرفهای شریعتی در این مورد هم سازش با رژیم است هم ایده‌آلیستی و غیر علمی است. یک فرمول دیگر مجاهدین هم این بود که هر که در نوک پیکان مبارزه مسلحانه نباشد کتابها و درسها و تحقیقاتش ذهنی و غیر علمی و غیر انقلابی و باطل است. مجاهدین، دکتر و آل‌احمد و امثال آنها را روشنفکران متاثراز بورژوازی و دارای افکار خرده بورژوازی راست و گاه راست و چپ (مخلوطی!) معرفی همگان است هیچگاه کتابی از دکتر شریعتی را در زندان بدست نیمگرفت و نمیخواند.
هرچند در خلوت میخواست بخواند. بچه‌های زبر و زرنگ می‌گفتند چون ایشان مرجع اعضا و هواداران و سمپاتها است نمیخواهد چنین وانمود شود که او هم بر کارهای دکتر سحه میگذارد
اصلا موقعی که روزنامه‌های عصر طاغوت دو مطلب مهم و عمیق «انسان، اسلام و مکتبهای مغرب زمین» و «بازگشت به خویش» دکتر شریتعی را با تحریف و حذف و تعویض دلخواه و با نام «مارکسیسم ضد اسلام» و از این قبیل نامها در جرائد چاپ کردند، همین حضرات سردمداران منافق (والحق منافق!) گفتند: نا در متن خود این مقالات و تحقیقیات دکتر رگه‌های قوی و محوری ارتجاعی و ضد علمی و سازشکارانه وجود نمیداشت رژیم نمیتوانست از آنها اینطور بهره‌برداری کند.
و حالا همین جماعت پس از انقلاب، ببینید چه کردند و چگونه نام دکتر را هم در لیست اعضای سازمانشان جا زدند و چه نقل قولهای و دیدند که نه، مثل اینکه اولا زور طرف زیاد بوده و سمپاتهای دکتر بیشتر از سمپاتهای سازمان است و ثانیا میشود علم تشریح را بکار گرفت و تکه تکه‌هایی از حرفهای دکتر را علیه نظام جدید علم کرد. بدرد میخورد!
خوب، ما تکلیفمان را با چنین دیدگاهی نیز باید روشن کنیم وگرنه لای و لجن‌پراکنی این جماعت نیز ما را از شناخت دکتر ـ آنطور که بوده است ـ باز می‌دارد.