تاریخ انتشار : ۰۱ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۱:۲۷  ، 
شناسه خبر : ۲۲۶۰۷۸
حسن رحیم‌پور ازغدی مقدمه: در بخش اول و دوم متن سخنرانی استاد رحیم پور در باب بنیادهای علم سیاست و حقوق به سیر تاریخی مفاهیم در غرب و جایگاه آن اشاره شد. اینک در سومین بخش از این مطلب به روند تغیر تعاریف این مفاهیم و نتایج و تبعات آن در فلسفه و حقوق پرداخته شده است.

سیر تغییر مفاهیم
چطور فلسفه حقوق طبیعی و ذاتی که اول الهی بود سکولاریزه شد و بعد حقوق ذاتی ومساوات همه افراد بشر در برابر قانون (شعار برابری) به شعار رقابت آزاد تبدیل شد و شعار آزادی به جای برابری و حقوق ذاتی نشر نشست؟ و آزادی هم کم کم به آزادی از قید اخلاق و دین و عدالت تبدیل شد در کنار آزادی از استبداد حکومت های قبلی و آزادی از فئودالیسم و آزادی از کلیسا؟
فرد آزاد است هرچه که به میل خودش تشخیص می دهد به هر قیمتی تملک و استفاده کند و همه استعدادهای او به هر شکل که بروز کرد و تجلی یافت مشروع است، ببیند! اینها چیزهایی است که دارد کم کم تعریف آزادی را تغییر می دهد. آزادی در نظر فیلسوفان در خود غرب تا قرن 17 تعریفش اصلا اینها نبوده است. اکثر فلاسفه آن را این گونه تعریف نکرد ه اند. آزادی منفی به اصطلاح نگاتیو تعریف نمی کردند، عمدتاً آزادی مثبت بود؛ پوزیتیو! یعنی آزادی در خدمت تحقق ارزش هایی فراتر از آزادی. آزادی خودش هدف نبود، آزادی وسیله ای برای نیل به اهداف مهم تر بود، یعنی کسی نمی تواند بنده را به عنوان یک انسان از حقوق و کرامت ذاتی خودم محروم کند. این آزادی تعریفش فلسفی نیست، اخلاقی است. تا قرن 17 چنین موضوعی مطرح است. در قرن 18 به تدریج به این سمت می رویم که آزادی چیست؟ بنیان علم سیاست می خواهد به سمت آزادی بیاید، با این تفسیر که تمام تمایلات فرد بشر مشروع و مستوجب ارضاست. هیچ میلی در هیچ کسی نیست که مستوجب ارضا نباشد. اینها در قرن های 18 و 19 مطرح می شود. یعنی نفسانیت بشر دارد تئوریزه می شود. اصل این است که هر کس هر کاری دلش بخواهد می کند، اصل این است که کمال و تکامل و اخلاق و عدالت و حقوق وحدود و حقوق ذاتی و حقوق الهی مطرح نیست. اصل این است که من دلم چه می خواهد. شکل اقتصادی اش را شما در دیدگاه های آدام اسمیت می بینید؛ وقتی بحث دولت حداقل در تنظیم قدرت مطرح می شود، یعنی دولت به هیچ وجه در مناسبات اقتصادی- اجتماعی دخالت نمی کند، وظیفه اصلی اش نظم و امنیت است. باید محیطی ایجاد کند که هر کس هر کاری دلش بخواهد آن جا انجام دهد. به عبارت دیگر، حکومت ژاندارم است. حکومت در این تعریف فقط یک ژاندارم حکومت شبانه است برای همه و در واقع به طریق اولی برای آن ها که صاحب قدرت و ثروت اند. چون گداها که احتیاج به پاسدار و نگهبان شب ندارند. نگهبان شب طبیعتاً نگهبان سرمایه داران و پولداران است! نگهبان گدایان نیست. حقوق طبیعی رواقی، حقوق طبیعی مسیحی، حقوق طبیعی به تدریج سکولار شده و به حقوق طبیعی و بشری ای می رسد که در حوزه حقوق بشر لیبرال ها از آن بحث می کنند؛ نظام لیبرال سرمایه داری، کم کم با شعار آزادی محض به سمت نابرابری اقتصادی اجتماعی می رود، کسانی که شرایط بهتر اقتصادی دارند و پولدارترند، شرایط را بر دیگران دشوارتر می کنند.
چون محور حقوق بشر و بنیاد علم سیاست آزادی شد، آزادی به معنای آزادی رقابت. آزادی رقابت بین چه کسانی؟ آزادی رقابت بین قدرتمند و ضعیف، آزادی رقابت بین فقیر و غنی. ببینید چطور هوشمندانه مفهوم حقوق ذاتی بشر در قرن های 19 و 20 کاملا معکوس تعریف می شود. آزادی رقابت بین فقیر و غنی نتیجه اش چه می شود؛ وقتی که می گوییم دولت، دولت حداقلی است، دین و اخلاق و فلسفه و این حرفها را هم بگذارید کنار. فرض کنید تقوا و انفاق و ایثار هم چرندیات و مال شب شعر و منبر است و علمی و آکادمیک نیست؛ رقابت آزاد بین فقیر و غنی یعنی ایجاد انحصار در سود، یعنی دشوار شدن رقابت! شعار آزادی رقابت بدون نظارت ایدئولوژی دین و اخلاق، در عمل نتیجه اش چه شد؟ فقدان آزادی رقابت! یعنی دقیقاً انحصار رقابت به وجود آمد. مثل این که شما پای یکی را ببندید، پای یکی باز است و بگویید مسابقه بدهید و با آزادی رقابت بدوید. اما آیا این رقابت که می گویید قبلش هیچ شرایط اخلاقی، دینی و عادلانه ای نباید بر آن حاکم باشد؟ آزادی منهای ایدئولوژی، آزادی منهای هر قید اخلاقی، آزادی رقابت نیست. این آزادی عدم رقابت است. این سلب آزادی رقابت است. رقابت کنندگان کم کم شدند انحصارگران. برابری شد نابرابری. شعار برابری نتیجه اش شد نابرابری، این در طبیعت و ذات تفکر لیبرال است. شعار آزادی اش تبدیل شد به سلب آزادی. یعنی سلب آزادی را تئوریزه کرد، برابری نفی برابری را تئوریزه کرد. حالا بقیه اش را هم اگر دقت بکنید شعار قانون گرایی نتیجه اش می شود چگونگی بازی با قانون. پارلمان به وجود آمد.
ظاهرش این بود که آرای عمومی و احزاب انتخاب می کنند، اما در صحنه رقابت رسانه ها و احزاب چه کسانی حرف اصلی را می زنند؟ وقتی که در عرصه اقتصاد رقابت نبود، چطور در عرصه رسانه و پارلمان رقابت هست؟ این سؤال مهمی است که خودشان آنجا مطرح کرده اند، سؤالی نیست که بنده دارم مطرح می کنم. اتفاقاً سوسیالیست ها این سؤال را آنجا مطرح کردند و گفتند از کدام آزادی حرف می زنید؟ وقتی عده ای صد برابر عده ای پول دارند و نفوذ دارند. وقتی که برابری اقتصادی نیست، شعار آزادی اقتصادی می دهید و برابری نیست چطور می شود برابری و آزادی حقیقی در رقابت احزاب و رسانه ها؟ خب معلوم است احزاب و رسانه ها هم مال چه کسی اند . در جامعه ای که براساس اصالت سرمایه و سرمایه سالاری و شکل گرفت و شعارش رقابت آزاد و آزادی رقابت از اخلاق و دین و ایدئولوژی است، رسانه و حزب توسط چه کسانی تشکیل می شود؟ خب، اینها بازوهای قدرت و اهرم فشارند وقتی که رسانه و حزب در اختیار سرمایه دار است. پارلمان در اختیارکیست؟ وقتی پارلمان دراختیار صاحبان سرمایه است. صاحبان ثروت و قدرت یک باند می شوند. چطور می توانی بگویی قوانین عادلانه است؟ بعد چطور می توانی بگویی این قوانین جانبدارانه نیست؟
چطور می توانی بگویی قوانین و قانونمداری مساوی است با دموکراسی؟ چطور می توانی بگویی دموکراسی درخدمت مردم و برابری است؟ آن دموکراسی لیبرال در خدمت آن پارلمانی است که آن پارلمان محصول آن نوع احزاب و رسانه ها و آن فضایی است که همه دراختیار یک طبقه جدیدی است که تشکیل شده است؛ بنابراین حتی درچارچوب لیبرال دموکراسی شعار دموکراسی را هم صادقانه نمی توان سرداد . در یک نظام لیبرال دموکراسی صادقانه و حقیقتا نه حکومت اکثریت وجود خارجی دارد، نه حکومت قانون، اینها همه روی کاغذ است. اینها برای پایان نامه نوشتن در مقطع فوق لیسانس و دکتری است، برای این که شماها را سرکار بگذارند. اینها بنیانی ندارد. پارلمان از احزاب وگروه های متفاوت با سرمایه های مختلف تشکیل می شود که هر کدام منافع خاصی را دنبال می کنند. منافع با هم تجانس ندارند هرگروه و باند و جریانی منافعی دارد.بنابر این همبستگی و وحدت درچنین جامعه ای که همه چیز براساس منافع و رقابت آزاد از اخلاق تعریف می شود دروغ است. تضاد بین احزاب سرمایه دار و احزاب کمتر سرمایه دار پیش می آید و نابرابری تشدید می شود وظیفه دولت در نظام لیبرال صرفا حفظ اموال و آزادی اشخاص می شود. اشخاص اسم مستعار چه کسانی است؟ صاحبان ثروت، این عین جمله جان لاک است. می گوید:«حکومت و دولت هیچ وظیفه ای درجهت اخلاق و عدالت یا مفاهیمی مثل رشد رستگاری، تهذیب، نجات ندارد و حق دخالت ندارد. صرفا بایستی دولت وحکومت حافظ امنیت اموال و آزادی اشخاص باشد.» «اشخاص» هم که گفتیم اسم مستعار کیست. چون گداها نه اموال دارند نه آزادی دارند. شهروندان عادی اینها را ندارند. مواظب چه چیز آن ها باشی تو فقط باید مواظب باشی که این ها شورش نکنند یا تعبیرات دیگری که فرصت توضیح آن نیست.
نتیجه آزادی این آزادی در شرایط نامحدود فقط به سود طبقه ای خاص تمام می شود. کسانی که ثروت و دارایی ندارند، نمی توانند مالیات بدهند نمی توانند رفاه به دست بیاورند، امنیتشان برای آن حکومت خیلی مهم نیست. می توانند بروند پلیس خصوصی استخدام کنند. که آن را هم نمی توانند. آن وقت اینـها عواقب دارد. سرمایه دار لیبرال بر پارلمان مسلط می شود. شرایط را برای انتخاب شدن و انتخاب کردن و داشتن حق حداقل دارایی و پرداخت مالیات آماده می کند. اینها بنیاد علم سیاست را در دوره مدرن این گونه تعریف کردند. نتیجه اش این شد که چون درس خواندن و تحصیلات هم به منابع مالی احتیاج داشت به تدریج تحصیلات عالی هم دراختیار سرمایه داران و طبقات سرمایه دار قرارگرفت. بهترین دانشگاه ها دانشگاه های خصوصی اند از دانشگاه هایی که باید پول زیاد داشته باشی و بچه های طبقات خاص باید آن جا بروند و آماده تحویل گرفتن قدرت و ثروت بشوند .در نتیجه ، به تدریج نظام آموزشی در اختیار سرمایه داران قرارگرفت. همه اینها با شعار آزادی، برابری و حقوق بشر شروع شده و به اینجا رسیده است. حتی دراروپا طرح حق 1تا 4 رأی مطرح شد و این قانون در بعضی کشورهای اروپایی گذاشته شد که حق رأی همه مساوی نباشد. آنهایی که پولدارترند حق رایشان مثلا 4 برابر فقرا ارزش داشته باشد. شما می دانید که در دوره شروع تفکرلیبرال سرمایه داری، زنان کلا حق رای نداشتند و درهمین اواخر قرن 19و اول قرن 20 به تدریج حق رای سیاسی پیدا کردند.البته هنوز دربعضی کشورهای آنها زنان حق رای مستقل ندارند. حتی مالکیت اقتصادی مستقل هم ندارند. بعضی از کشورهای خیلی معروف در اروپا، 0 8 سال پیش به زن حق رای دادند. آن وقت درجزیره العربی که تا پیش از ظهور اسلام دخترها را زنده به گور می کردند، پیامبراکرم مجلس بیعت با مسلمین می گذارند، بیعت با مردها که تمام می شود می فرمایند: بیعت سیاسی اخلاقی و دینی با خانم ها. خانم ها مستقلاحق بیعت و اعلام رای دارند. نمی خواهم بگویم بیعت دقیقا مساوی است با رای در فلسفه لیبرال دموکراسی چون یک پیش فرض هایی در حوزه معرفت شناسی دارد نسبیت کامل درحوزه ارزش و درحوزه حق و حقوق که ما قائل به آن نیستیم. اما حق اظهارنظر و حقوق سیاسی اجتماعی!
خب در اول صحبت این شد که زنان حق رای ندارند ، فقرا رای ندارند، غیرنژاد سفید اروپایی هم حق رای ندارد. چون اینها پدران و مادرانشان «برده» بودند. این همان حرفی است که در یونان باستان و رم باستان زده می شود. آنجا دقیقا همان محور بود. اصلا دموکراسی یونان باستان چیست؟ در دموکراسی زنان حق رأی ندارند، چون قدرت و ثروت تولید نمی کنند. فقرا حق رای ندارند ، چون صاحب ثروت نیستند وغیر قانونی بربر است،اینها هم حق رای ندارند، چون آدم نیستند. انسان نیستند. مثل آن جمله ای که از یکی از بزرگان فلسفه نقل می شود که حالا اسمش را نمی گویم چون حرف های حسابی هم خیلی دارد. جمله این است خدایا سپاس که مرا را ثروتمند آفریدی نه فقیر، یونانی آفریدی نه بربر و مرد آفریدی نه زن. این دیدگاه و تفکری است که کل بنیان حکمت نظری و عملی را زیر پوشش خودش قرار داده است این تفکر به دوران باستان نیست. این تفکر تا همین یک قرن پیش حاکم بود و هنوز هم به شکل اعلام نشده ، تفکر حاکم است. زن به عرصه می آید برای استفاده ابزاری و مسائلی از این قبیل. شروع تناقض از این جاست که کشمکش بزرگی درحوزه فلسفه تفکر لیبرال سرمایه داری و تعریفش از علم سیاست به وجود می آید و اختلاف طبقاتی بیشتر می شود . آنهایی که ثروت بیشتر دارند به قدرت بیشتر دست می اندازند. انقلاب صنعتی و تحولات صنعتی که می شود، این نفوذ را دقیق تر وعمیق تر می کند. توسعه طلبی سیاسی - اقتصادی سرمایه داری لیبرال با شعار اومانیسم با شعار انسانگرایی، با شعار حقوق بشر، آزادی،دموکراسی، برابری پیشرفت و حتی گاهی هم اگر لازم است با شعار مسیحی بعد هم با استعمار عریان و بعد با استعمار پنهان - که حالا الان هم عریانش را داریم و هم پنهانش را -در کل جهان ادامه پیدا می کند. اینهایی که شعارشان خوش بینی به انسان بود و می گفتند ما بنیاد علم سیاست و همه علوم اجتماعی را براساس تعریف خوش بینانه از انسان بنا می کنیم. امثال هابز که تعریف بدبینانه از انسان دارند و امثال آقای لاک که تعریف خوش بینانه دارند.
که اصلا اینجا خوش بینی و بدبینی برچسب های ایدئولوژیکی و تبلیغاتی است. بعد هم اصلا در حوزه علم صحبت خوش بینی و بدبینی نباید کرد، صحبت واقع بینی باید کرد. انسان را می شود خوش بینانه نگاه کرد و بدبینانه، انسان دو پهلوست. اتفاقا واقع بینانه باید نگاه کرد. به ما بگویند به انسان ها خوش بینانه نگاه می کنید یا بدبینانه، ما می گوییم واقع بینانه. انسان هم روی خوش دارد و هم روی بد و هر دو را باید درنظر داشت، ولی اینهایی که با خوش بینی ذاتی به انسان شروع کردند ، در عمل، بدبینانه ترین نوع نگاه را به انسان پیدا کردند و تناقض عجیبی به وجود آمد و این که قرار بود همه ما انسان ها ذات برابر و حقوق برابر داشته و به همه خوشبین باشیم. چطور اقلیتی سرمایه دار اکثریتی قشر فقیر شدند؟ چطور بعضی ملت ها غارت می شوند، بعضی ملت ها غارت می کنند؟ کجا رفت این شعارهای برابری و مساوات و حقوق ذاتی بشر؟ بعد در قرن 19 رسما در علوم اجتماعی مکاتبی طراحی شد، برای توجیه نژادپرستی. جامعه شناسی نوشتند، ببینید! ما حداقل در حوزه علوم اجتماعی سه جریان نژادپرستانه داریم که با استدلال های شبه علوم اجتماعی ثابت کنند نژادپرستی توجیه دارد، وجه فلسفی انسان دارد، نژادهای انسانی برابر نیستند .اگر ما شعار آزادی بشر و برابری را دادیم این گونه نیست، بعضی ها شعور فطری ندارند، یا یک عده از جامعه و بخشی از ملت ها که عقب ماندند و استثمار شدند یا از تنبلی شان است یا این که اینها فطرتا و ذاتا هوش و عقلشان کمتر است. آن شعاری که می دادند و می گفتند بشریت در عقل، همه مساوی اند، خرد مساوی برای همه بشر، آن هم کم کم رفت زیر سؤال. ما چند مکتب داریم در حوزه علوم اجتماعی و حتی در روان شناسی که فقط آمده اند ثابت کنند نژادهای بشر، نه به لحاظ خرد، نه به لحاظ هوش ذاتی و نه به لحاظ لیاقت و استعداد مساوی نیستند. من باز این جا نمی خواهم بگویم مساوی هستند یا نیستند. ما به دلایل دیگری می گوییم که همه انسان ها ظرفیت عقلی شان به یک اندازه نیست. عیبی ندارد اگر این ثابت شود، ولی اگر ثابت شد که ظرفیت عقل و هوش انسان ها مساوی نیست، ثابت نمی شود که حقوقشان مساوی نیست، چه کسی گفته که یک نابغه با یک آدم پخمه، چون استعداد عقلی شان متفاوت است حقوقشان هم متفاوت است؟ می تواند استعدادشان متفاوت، اما حقوق شهروندی شان یکسان باشد. تو نمی توانی بگویی چون یکی ضریب هوشی اش بالاتر است و آن دیگری ضریب هوشی اش پایین تر، پس مواظب امنیت خانه آن آقا باش، امنیت این یکی مهم نیست.
تازه اگر نابرابری انسان ها را ثابت کنی، نمی توانی و نباید نتیجه شبه اخلاقی بگیری که بعضی حق دارند بر بعضی سلطه بورزند یا استثمار بکنند یا هر کاری دلشان خواست بکنند. بعدهم که این جنگ های اروپایی- که اشتباها به اینها هم می گویند جنگ جهانی!- جنگ اروپایی اول و دوم اتفاق افتاد و همه چیز در ظاهر هم زیر سؤال رفت؛ اخلاق؛ آزادی، برابری، حقوق بشر. دیدند میلیون میلیون می توان با همین شعارها آدم کشت فقط برای کسب سرزمین و قدرت . اوایل قرن بیستم دو فلسفه سیاسی جدید که در تعریف بنیان های علم سیاست با لیبرالیسم مشترک بودند و اما به روش های سرمایه داری لیبرال اعتراض داشتند منشعب شدند؛ سوسیالیست ها با شعار برابری در همه چیز برای انسان ها که در برابر شعار سرمایه داری آزاد لیبرال ها مطرح شد و فاشیست ها با شعار نخبه گرایی به عنوان راه حل مشکلاتی که از طریق عوام زدگی نمی توان از آنها خلاص شد و اما این طرف قضیه؛ من 20 اصل یادداشت کرده ام؛ چند نگاهی که فیلسوفان مسلمان درباب مسئله حقوق و تعریف بنیاد حق و حقوق بشر در علوم سیاسی دارند و آن عرضی که در اول صحبت هایم کردم که حقوق ذاتی و فطری بشر را نمی توانید به لحاظ فلسفی درست تفسیر کنید. الان این که این حقوق را الهی تفسیر کنید، یعنی ما حقوق ذاتی لائیک برای بشر نمی توانیم تفسیر کنیم. ادایش را درمی آوریم ولی نمی توانیم برهان بیاوریم، یک جایی می لنگد، حداقل 4 نوع تلاش برای تئوریزه کردن حقوق ذاتی بشر بر مبنای غیردینی شده است. تمرکزی هم بر دیدگاه های شهید مطهری می کنم که در باب حقوق بشر و حقوق ذاتی تلاش هایی که برای تئوریزه کردن آن از منظر دینی شده چیست.
حقوق، عینیت یا اعتبار
اصل اول این که تمام شعارهایی مثل آزادی، برابری، پیشرفت، خوب و بد، باید و نباید، حقوق بشر، حقوق سیاسی، حقوق اقتصادی، حقوق خانواده و همه اینها، هرجا که این بحث ها می شود که یک سرش حداقل اعتبار است، تمام این ها به یک تعریف واقع بینانه از انسان و جهان برمی گردد که باید یک توجیه فلسفی داشته باشد. به یک معنا وقتی که از حقوق سیاسی، حقوق اقتصادی، حقوق بشر، حقوق خانواده می گوییم، اینها مقوله های ارزشی اند. اما وقتی می گوییم مقوله ارزشی اشتباه نشود. بعضی ها می گویند اینها مقوله های ارزشی اند، بعد هم می گویند ارزش از دانش جداست. ارزش می شود بایستنی ها، دانش هم می شود هست ها.
ببینید! یک وقتی شما می گویید این ظرف آب! یک مابه ازای خارجی دارد، ولی وقتی می گویید من حق حیات دارم این حق داشتن چیست؟ شما بیرون می توانید حق را نشان دهید؟ حالا آنهایی که مصداق بیرونی ندارند دو دسته اند: یا اعتبار محض است یعنی ما هر طور دلمان بخواهد ،جعل کنیم و خودمان تشخیص دهیم. یعنی همان حرفی که در کتاب های شما نوشته اند و تدریس می کنند که کل حقوق و مرزبندی های اجتماعی اختراعی اند. یعنی هیچ برهانی ندارد که ما این حقوق را برای بشر قرار بدهیم یا آن حقوق را مثلا می گوییم حق همجنس بازی جزو حقوق بشر است یا نه؟ سقط جنین جزو حقوق بشر است یا نه؟ توهین به پدر و مادر جزو حقوق بشر است یا نه؟ نوع ارث جزو حقوق بشر است یا نه؟ وقتی گفتی حقوق و وظایف اعتبار محض اند و هیچ ریشه ای درعالم واقع ندارند، معنی اش این است که شما هر نوع حقوقی را دلت بخواهد می توانی برای این بشر قرار بدهی یا از بشر سلب کنی . حق برهنه شدن در عرصه عمومی، این جزو حقوق بشر است یا نه؟ اصلا بر چه اساسی می گویی چه چیزی مطابق حقوق بشر است یا نیست؟ این حقوق بشر از کجا می آید. این را تعریف کن. بگو منشأ حقوق بشر کجاست و چرا؟ اگر کسی گفت باید از هست جداست که اصلا نمی تواند فلسفه و منشأ برای حقوق بیاورد. او می گوید هر حقوقی را که ما دلمان بخواهد یا حکومت بخواهد یا فرد یا حزب یا طبقه حاکم، یا اکثریت یا اقلیت یا هر کس زورش رسید یا هر کس رسانه دستش است، هر کس حرفش چربید، هر حقوقی را می شود برای بشر قرار داد یا سلب کرد این یعنی چه؟ یعنی حقوق می شود قرارداد و اعتبار محض.
با بنیان های مدرنیته و به خصوص پست مدرن فقط این گونه می شود از حقوق بشر حرف زد؛ لذا وقتی از حقوق بشر حرف می زند بر آن اساس می تواند حمله کند به عراق، افغانستان، فلسطین، لیبی و با شعار حقوق بشر این کار را بکند، از آن طرف اگر کسی مقاومتی نشان داد می شود تروریست و خلاف حقوق بشر، از آن طرف همجنس بازی می شود جزوحقوق بشر. چه کسی گفته چه جزو حقوق بشر است و چه نیست؟ بر چه اساسی می گویی؟ براساس زور؟ براساس رسانه؟ قرارداد اکثریت با رای؟ کو فلسفه اش؟
ما می گوییم که حقوق نه مثل این ظرف آب ، ملموس و عینی اند یعنی پدیده ماهوی اند، نه اعتبار محض. حقوق اعتباری هستند که یک منشأ انتزاع در بیرون دارند. درست است که اگر تعامل بین ذهن ما و واقعیت نباشد حقوق معنا نمی شود؛ ذهن بشر باید باشد اگر بشر نبود و حقوق مطرح نبود، حقوق بشر که مطرح نبود. این تعامل بین ذهن و عین است که مفهوم حق و مسئولیت و تکلیف پیدا می شود. آن جایی که ذهن بشر باید رابطه ای با واقعیات عینی و عینیت های طبیعی که در رابطه با سعادت و شقاوت بشر است و مفهوم کمال و نقص است برقرار کند. این رابطه، واقعی است. یعنی واقعا عمل «الف» موجب شقاوت و عمل «ب» موجب سعادت است. کمال و نقص بشر، سعادت و شقاوتش قراردادی نیست. اصلا انبیا آمده اند همین را بگویند لذا اخلاق که ظاهرا اعتباری است، حقوق که اعتباری است. لذا اخلاق و حقوق هم یک تفاوتی با هم دارند. اخلاق و حقوق که اعتباری اند، از نظر ما حتما باید ریشه تکوینی و نفس الامری داشته باشند. اگر نداشته باشند هیچ نظام حقوقی قابل دفاع نیست، به لحاظ برهانی- فلسفی نمی شود از آن دفاع کرد. اگر نداشته باشند هیچ نظام قضایی، هیچ نظام حقوق بشری، نظام سیاسی، نظام اقتصادی، نظام حقوقی، نظام خانواده قابل دفاع فلسفی نیست چنان که قابل رد فلسفی نیست. آن وقت همین که اینها می گویند درست است ! چرا برای حقوق دنبال فلسفه می گردی. امروز دیگر برای سیاست از فلسفه بحث نمی شود، همان طور که برای اخلاق از فلسفه بحث نمی شود.
همان طور که برای حقوق بشر از فلسفه بحث نمی شود. چرا نمی شود؟ دلایلش همین هاست که گفتم. در تفکر اسلامی شما حتما باید بگویی این مقوله ها که ارزشی اند چرا ارزشی اند. چرا «الف» ارزش است. «ب» ضدارزش؟ چون «الف» یک اثر واقعی دارد در حیات فردی و جمعی انسان در دنیا و آخرت و «ب» یک اثر معکوس دارد، این آثار واقعی اند. درست است که حقوق و وظایف اعتباری اند، اما این آثار که منشأ اعتبار حقوق اند واقعی اند، فلذا این اعتباری است مستظهر به واقعیت. اگر این شد، حقوق ذاتی معنادار می شود، حقوق بشر معنادار می شود، حقوق خانواده، حقوق اقتصادی، سیاسی، نظام حقوقی معنا پیدا می کند. کما این که نظام اخلاقی هم معنا پیدا می کند. آن وقت شما در این نظام اخلاقی می توانی بگویی بد چرا بد است و خوب چرا خوب است. می توانی بگویی چرا شراب خواری بد است. چرا عدالت خوب است. چرا فحش و غیبت و تهمت بد است. همه اینها را روی استدلال بنا می کنی. اما اگر شما این رابطه غایی بین عالم و آدم را نبینی. رابطه هست و باید را نبینی، اخلاق هم توجیه ندارد: اخلاق می شود کاملا شخصی، نسبی، جعلی و قراردادی. یک چیزی از نظر شما اخلاقی است از نظر دیگری غیراخلاقی است. نه تو حق داری او را تخطئه کنی نه او حق دارد تو را تخطئه کند. اصلا امر به معروف و نهی از منکر یعنی چه؟ تو معروف و منکر خودت را داری، او هم معروف و منکر خودش را دارد. همه جا حریم خصوصی است. ارزش هر کس برای خود او ارزش و برای دیگری ضدارزش است. اصلا ارزش عام و مطلقی وجود ندارد که براساس آن بخواهی له یا علیه یک نظام اخلاقی یا حقوقی خاصی داوری کنی. این همان حرفی است که اول عرایضم گفتم که امروز در حوزه مباحث علوم سیاسی در دنیای مدرن و پست مدرن به خصوص پست مدرن گفته می شود. ما حق داوری له یا علیه هیچ نظام اخلاقی، حقوقی، سیاسی، اقتصادی را نداریم. اصلا نمی شود گفت نظام بد، نظام خوب. نظام خوب، نظام خوب تر. چرا نمی شود گفت. برای این که اصلا برای خوب و بد و برای ترجیح، شما برهان نداری و معیار و ملاکی نداری.
جایگاه فلسفه حقوق
مبنای علم سیاست، تبیین حق و فلسفه حقوق است. برخورد فلسفی با حقوق بشر به این شکل ممکن است که بتوانیم توضیح دهیم چرا این حقوق را داریم و آن حقوق را نداریم. با این برهان می توانی بگویی فلان عمل جزو حقوق بشر نیست، چون تعریف بشر و سعادت بشر این است و منشأ حقوق وحدود بشر این جاست. لذا تمام حقوق و تکالیف از نظر ما چه در عرصه سیاسی چه در عرصه غیرسیاسی قابل برهان است. برهان عقلی و نقلی و شرعی. هر نظریه و برنامه اصلاحی که بدهید در مورد نظریه های سیاسی، اقتدار سیاسی حکومت، قانون، قانون خوب و قانون بد، با چه معیاری تشخیص می دهی قانونی خوب یا بد است. باید یک معیار پیشینی داشته باشی. باید تکلیفت را قبلا با انسان روشن کرده باشی. قبل ازهر چیز باید بینی چه پاسخی به سؤال از حق داده ای. اول باید بگویی تعریفت از حق چیست. برابری و عدالت هم تعریفشان ناشی از حق است، تا حق و حقوق را تعریف نکنی برابری، آزادی، عدالت، پیشرفت و هیچ کدام از اینها قابل تعریف علمی- فلسفی درستی نیستند. انسان چه حقوقی دارد؟ اول باید به این سؤال جواب بدهد هر کس دارد تئوری برای علوم سیاسی می دهد، هر کس تئوری مکتبی در عرصه جامعه شناسی، روانشناسی، اقتصاد، حقوق، بشر و خانواده می دهد یقه اش را بگیرید و بگویید اول باید به این سؤال جواب بدهد که انسان چه حقوقی دارد؟ به چه دلیل؟ حتی راجع به حق حیات باید توضیح بدهد، چرا حق حیات داری؟ استدلالت برای حق حیات چیست؟ ما استدلال داریم. تفکر توحیدی برای حق زندگی، حق ازدواج، اشتغال، حق امر به معروف و نهی از منکر، حق انتقاد، حق فعالیت، برای همه اینها استدلال دارد. شماکه رابطه غایی عالم و آدم را قطع کردید و مبدأ و معادی برای عالم و غایت معناداری برای زندگی را قبول نداری، همه چیز را ماتریالیزه و سکولاریزه کردی، حقوق بشر و تعریف بشر را، شما بر چه مبنایی می گویی فلان حقوق بشر حقوق بشر است و مقدس است. اصلاً شما چطوری مقدس را تعریف می کنید. از کجا می فهمید؟
خداوند خالق و مالک و مولاست و چنین اجازه ای نداده که کسی حیات و کرامت را از تو بگیرد، حتی خودت، و این برخلاف غایت خلقت تو و حتی خلقت عالم و آدم است. به این دلیل حق نداری؛ این جا می شود برهان آورد، تو چطور برهان می آوری؟ چگونه رابطه بین حق و مسئولیت را برقرار می کنی؟ با کدام برهان؟ شما دکترای علوم سیاسی هم می گیرید و این را نمی توانید اثبات کنید و نمی توانید رد هم کنید. برای این که این مبانی را نمی دانید و نمی توانید متوجه شوید آنهایی که دارند شعار در دستتان بسته بندی می کنند و به شما می دهند، برهان هایشان کجاها غلط است و حقوق طبیعی چه نسبتی با تفکر دینی دارد؟ حق مداری براساس جهان بینی اسلامی با حق مداری براساس تعاریف حقوق بشر و با تعاریف انسان شناسی اومانیستی چه تفاوت ها و چه شباهت هایی دارند؟
برای این که بتوانم جواب بدهم از 20اصل، مجبورم به همین 3اصل اکتفا کنم. اصل سوم را فقط برایتان می خوانم: حق در فلسفه حقوق اسلامی، منشأ تکلیف است و هیچ تکلیفی جدا از حق و هیچ حقی جدا از تکلیف نیست. درمورد خداوند در کلام بحثی می شود که اگر بخواهم بگویم که خداوند به چه معنا مکلف است، وقت زیادی می گیرد. اصلاً وقتی خداوند خالق و مالک مطلق است چگونه و در برابر چه کسی مکلف است؟ خداوند در برابر هیچ کس مکلف نیست، لذا در مباحث کلامی تعبیر می کنند که «واجب بر» داریم و «واجب از»! هیچ چیز واجب بر خداوند نیست، چون چیزی و منشأ تکلیفی فرا خداوند وجود ندارد که حتی بر خداوند داشته باشد و بتواند تکلیفی بر خداوند اثبات کند. اما «واجب از» داریم یعنی خداوند، خود خودش را مکلف می کند و چند جا در قرآن می فرماید خداوند بر خودش حتم کرده مثلاً فلان چیز را! آن در واقع به صفات ذاتی خداوند برمی گردد که یک بحث کلامی است و من وارد آن نمی شوم.
حق عبارت از امتیاز یا نصیب بالقوه ای است که برای شخصی درنظر می گیرند که براساس آن به او اجازه و اختیار درمورد ایجاد چیزی داده یا آثار یک عمل از او رفع و برطرف می شود، در برابر موردی مسئول یا آزاد قرار داده می شود، یا اولویتی برای کسی نسبت به دیگران در چیزی قرار داده می شود؛ این تعریف حق است. درواقع براساس اعتبار حق به این معنا، برای دیگران تکلیف ایجاد می شود که به حق این آقا، به این اولویت و امتیازی که برای او قرار داده شده باید احترام گذارد. حق را به این معنا می گویند منشأ تکلیف است.
طبیعی بودن حقوق به این معناست که غیرقابل سلب و جعل هستند. اصل مطلب این است که شما غیرقابل سلب یا جعل بودن حقوق سیاسی و حقوق بشر را بدون ارتباط دادن آن با حق حاکمیت خداوند نمی توانید تعریف کنید. از هیچ نوع از حق حاکمیت بشر، مستقل از حاکمیت خداوند به لحاظ فلسفی نمی توان سخن گفت؛ این اصل ادعاست. حقوق ذاتی و فطری و طبیعی برای بشر را جدا از تفسیر توحیدی از انسان و جهان نمی شود اثبات کرد. قداست برای حقوق بشر را بدون نگاه توحیدی به حقوق نمی شود اثبات کرد. یعنی اگر علوم سیاسی را سکولاریزه کردی، دیگر حقوق بشر، نه حق سیاسی اش و نه هیچ کدام از حقوق بشر مقدس نخواهد بود. در تفکر توحیدی است که حقوق سیاسی بشر قداست پیدا می کند، چون متفرع بر حق الله است. امام سجاد(ع) فرمودند: حق الناس شاخه ای است که بر ساقه حق الله روییده است.