تاریخ انتشار : ۰۹ مهر ۱۳۹۰ - ۰۸:۴۱  ، 
شناسه خبر : ۲۲۶۳۱۶

نویسنده: مهدی جمشیدی؛ پژوهشگر پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‏ی اسلامی
اصلاح طلبان دریافتند که بسیاری از پاره­های «فرهنگ اسلامی» با «فرهنگ غربی» هم­خوان نیست و به همین دلیل حاکمیت سیاسی به آن­ها امکان ظهور نمی دهد از این رو تلاش کردند تا به واسطه‏ی «تصرف در فرهنگ اسلامی»، نوعی هم­سازی و انطباق میان «فرهنگ اسلامی» و «فرهنگ غربی» ایجاد کنند.
تردیدی نیست که مقوّم و معرّف کانونی گفتمان اصلاح­طلبان، مفهوم «دموکراسی»[1]بود و آنان بیش از هر مقوله و مفهوم دیگری، همواره بر «دموکراسی» و ضرورت آن پای می­فشردند. ادبیات گفتاری و نوشتاری اصلاح­طلبان، سرشار از این مفهوم و مفاهیم مرتبط با آن است. اگرچه آن­ها توان عمدۀ خود را مصروف پروژۀ «توسعۀ سیاسی»[2]با ماهیت «دموکراتیزاسیون»[3]کرده بودند، اما حوزۀ فرهنگی جامعۀ ایران نیز به هیچ­رو از این تأثیرات پروژۀ یاد شده در امان نبود و دموکراتیزاسیون به حوزه‏ی فرهنگی نیز سرایت یافت. چندان دور از ذهن و بعید به نظر نمی­رسد اگر ادعا کنیم آسیب­هایی که حوزۀ فرهنگی جامعۀ ایران از پروژۀ دموکراتیزاسیون پذیرفت، بسیار بیشتر و پردوام­تر از حوزۀ سیاسی بود؛ تا جایی که جامعۀ ایران هم­چنان گرفتار مفاسد و معضلات ناشی از رویکرد فرهنگی دورۀ اصلاحات است.
سیاست فرهنگی[4]اصلاح­طلبان را از زاویه­ها و در لایه­های مختلف می­توان مطالعه و نقد کرد، اما به نقد نگارنده، هیچ تحلیلی مفیدتر از تحلیل مبادی و مبانی نظری سیاست فرهنگی اصلاح­طلبان نیست. این پرسش که «خاستگاه و سرچشمۀ نظری سیاست فرهنگی اصلاح­طلبان چه بود؟»، یکی از کلیدی­ترین و راهگشاترین پرسش­ها در این پهنه است.
به دنبال این پرسش، که به صورت اجمالی در سطور بالا به آن پاسخ گفته شده، پرسش سرنوشت­ساز دیگری مطرح می­شود و آن این است که «آیا خاستگاه و سرچشمۀ نظری سیاست فرهنگی اصلاح­طلبان با فرهنگ و تفکر اسلامی، سازگار بود؟».
به پرسش یاد شده می­توان در چارچوب نظریۀ فرهنگی[5]مرحوم علامه محمدتقی جعفری (ره) پاسخ داد. علامه جعفری در مباحث فرهنگی خود به دو گونه «فرهنگ» اشاره می­کند. یک «فرهنگ پیشرو» که عبارت است از کیفیت شایسته برای فعالیت­های حیات مادی و معنوی انسان­ها.[6] در مقابل «فرهنگ پیرو»، ترقی و تکامل را هدف­گیری نمی­کند، و تنها از «خواست و ارادۀ مردم» - تعبیر کلیدی اصلاح­طلبان – برمی­خیزد:
«دموکراسی [دموکراتیک] کردن فرهنگ همان معنای فرهنگ پیرو را در بردارد که هرگز در فکر پیشرفت اخلاقی، سیاسی، ادبی، هنری و دینی بشر نیست؛ زیرا از یک نظر مبنای فرهنگ پیرو این است: "آن­چه را که می­خواهم حق است، تنها بدان جهت که می­خواهم"». [7]
در واقع زیربنای «دموکراسی فرهنگی»[8]، «انسان­گرایی»[9]است؛ به این معنی که انسان و خواسته­ها و تمایلات او، محور و اصل قلمداد می­شود و هیچ قاعده و مبنای پیشینی بر آن حاکم نخواهد بود. حق و باطلی مجزای از خواست و ارادۀ انسان وجود ندارد، بلکه حق و باطل در امتداد خواست و ارادۀ «انسان»، معنا می­یابد و توجیه می­شود. به این ترتیب، «انسان­گرایی»، گونه­ای از «آزادی فرهنگی»[10] را تولید می­کند که متناسب و همگون با اقتضائات فلسفی و هستی­شناختی خود است. علامه جعفری در جایی دیگر با توضیح بیشتر می­نویسد:
«فرهنگ پیرو به آن قسم از نوع کیفیت و شیوۀ زندگی مادی و غیرمادی می­گویند که هیچ اصل و قانون اثبات­شدۀ قبلی را مورد تبعیت قرار نمی­دهد، بلکه صحت و مقبولیت خود را از تمایل و خواسته­های مردم می­گیرد؛ به این معنی که این قسم از فرهنگ، ناشی از رفتار و امیال و خواسته­های مردم با هر انگیزه و علتی است و هیچ کاری به تطابق آن­ها با حقایق و واقعیات مستقل از هوی و هوس و تمایلات طبیعی انسان­ها ندارد.»[11]
تفاوت «مهندسی دینی فرهنگ»[12]و «مهندسی دموکراتیک فرهنگ»[13]در همین جاست که «مهندسی دینی فرهنگ»، دین را به عنوان منبع و مرجع برمی­گزیند و سعی می­کند نظام اجتماعی را بر اساس گزاره­های آن سامان دهد؛ زیرا از این پیش­فرض تبعیت می­کند که گزاره­های دینی، حاکی از واقع و مصالح و مفاسد نفس­الامری است و سعادت اخروی انسان را رقم خواهد زد؛ اما از آن سو، «مهندسی دموکراتیک فرهنگ» به آراء و امیال عمومی نظر می­افکند و جهت­گیری آن­ها را اصل می­انگارد. نکتۀ مهمی که در این میان نمایان می­شود این است که برخلاف گفتۀ رایج، «دموکراسی» صرفاً یک روش نیست بلکه یک «ارزش» - البته «ارزش سکولار»[14]- است که نمی­تواند با «جامعه­پردازی دینی»، سازگار و موزون افتد.
«دموکراسی فرهنگی»، حاکمیت امیال جمعی را می­پذیرد نه حاکمیت ارزش­های دینی. در این گستره، امیال جمعی، معیار و ملاک تصمیم­سازی و سیاست­گذاری است؛ خواه این امیال با معارف و حقایق دینی مطابق باشد، خواه متضّاد. البته اصلاح­طلبان به سبب «منافق­صفتی» خود، چندان پرده از چهرۀ معرفتی و ایدئولوژیک خود نگشودند و این سخنان را به صورت عریان و شفاف بر زبان جاری نساختند تا حقیقت پروژۀ سیاسی و فرهنگی آن­ها آشکار گردد اما در عین حال، ایدۀ فرهنگی آن­ها، قهراً چنین لوازم و نتایجی را به دنبال داشته است. در عرصۀ عمل نیز مشاهده کردیم که در طول هشت سال حاکمیت اصلاح­طلبان، چه بسیار اصول و ارزش­های دینی که در ذیل دموکراسی و متناسب با آن تعریف شدند و «خواست مردم» بر «خواست خداوند» ترجیح داده شد.
البته ناگفته نماند که بسیاری از آن­چه اصلاح­طلبان با عنوان «خواست مردم» بیان می­کردند، محصول «دگردیسی فکری و ایدئولوژیک خودشان» بود و نه برآیند «خواست مردم». جناب علامه، به این واقعیت نیز اشاره کرده­اند که خودخواهان و قدرت­طلبان در جوامع بشری، همواره برای تداوم سلطۀ خود و حذف رقبا، به این حیله تمسک جسته­اند و «تمایلات» خود را به نام «تمایلات مردم»، محقق ساخته­اند:
«اصطلاح فرهنگ پیرو در این موارد، اگرچه مستقیماً به معنای پیروی از خواسته­ها و تمایلات بشر است، ولی نباید از نظر دور بداریم که در عین حال، این نوع فرهنگ (پیرو)، بهترین وسیلۀ فعالیت قدرت­پرستان خودکامۀ جوامع نیز می­باشد. در حقیقت می­توان گفت فرهنگ مزبور، هم پیرو خواسته­ها و تمایلات طبیعی محض اکثریت مردم است و هم پیرو خواسته­های سلطه­گران جوامع، که هم خواسته­ها و تمایلات مردم را می­توانند توجیه کنند و هم هرگونه عمل ضد اخلاق و دین و شرف انسانی را به نام فرهنگ، رنگ­آمیزی نمایند.»[15]
متأسفانه این قبیل فعالیت­ها و پدیده­های ضد تکاملی و ضد ارزشی، در روزگار ما، فرهنگ معرفی می­شوند، حال آن­که فرهنگ و فعالیت فرهنگی متضمن مقدمات و اسباب تعالی و سعادت انسان است، نه انحطاط اخلاقی و انسانی او. به­ویژه به دلیل غلبۀ نگرش لیبرالیستی بر جهان در دهه­های اخیر، «اباحی­گری» و «بی­بندوباری» و «افسارگسیختگی»، به مان فعالیت­ها و پدیده­های فرهنگی ترویج و منتشر شده است:
«هرگونه عامل فساد دین و اخلاق و شرف و منطق حیات معقول انسان­ها می­تواند به عنوان خواسته­های مردم، نام فرهنگ به خود بگیرد! مدتی است در دوران ما، این قسم بیبندوباری­ها به نام فرهنگ مورد اشاعه و ترویج قرار گرفته است که قطعاً به نابودی انسانیت منجر خواهد شد.»[16]
«آزادی» برای تمام انسان­ها یک «ارزش» قلمداد می­شود؛ اما نه ارزش مطلق و ذاتی، بلکه آزادی یک ارزش وسیله­ای و تبعی است. آزادی آن­گاه محترم و مقدس است که در امتداد حیات تکاملی انسان قرار گیرد و میدان را برای شکوفایی و فعلیت یافتن استعدادهای الهی و عالی انسان را فراهم سازد. اما اصلاح­طلبان، «آزادی» را یک ارزش ذاتی و مطلق معرفی کردند و هر نوع فضیلت­سوزی و قداست­ستیزی را در قالب تجویز آزادی، رسمیت بخشیدند. در واقع، کلمۀ «آزادی» برای توجیه پدیده­ها و فعالیت­های ضدفرهنگی به کار گرفته شد و ترکیب «فرهنگ آزاد»[17]، به امر مقدس و تردیدناپذیر تبدیل گشت:
«ممکن است بازیگران عرصۀ خودکامگی­ها، کلمه­ی محبوب "آزاد" را هم به وسیلۀ کارگردانان متفکرنمای خود، به کلمۀ بسیار زیبای "فرهنگ" اضافه نموده، بگویند: "فرهنگ آزاد"! بدین ترتیب، عوام فریبی را به حد نصاب خود برسانند.»[18]
البته این انگاره­ها و پنداشته­ها، محصول تفکر و ابداع نظری آن­ها، بلکه برآمده از دنباله­روی کورکورانۀ آن­ها از غرب بود. این نغمۀ شوم ابتدا در غرب متأخر سر داده شد و قرن­های بعد، برخی از گروه­های فکری غربزده در جامعۀ ایرانی، از جمله اصلاح­طلبان، به «ترجمه» و «تکرار» آن پرداختند. در جامعۀ غربی، «آزادی» اصالت یافت و فعالیت­ها و پدیده­های انسانی متعهد به اخلاق و دین، با برچسب «ایدئولوژیک بودن» طرد شدند. چنین روندی جز انحطاطا انسانیت و به قهقرا رفتن ارزش­های انسانی که خداوند در وجود او نهاده بود، نتیجه­ای درپی نداشت:
«پیشرفت هویت و شخصیت آدمیان با التزام دادن به حقایق مربوط به رشد و کمال انسان­ها امکان­پذیر است. [...] فریاد، آزادی فرهنگ آزاد و هنر آزاد سر دادند! با این فریاد بشریت را در دوران ماقبل غارنشینی متوقف ساختند. چرا می­گوییم ماقبل دوران غارنشینی؟ برای آن­که بشر در غارنشینی، استعداد پیشرفت خود را در خودخواهی منحصر ساخته بود، و آگاه یا ناآگاهانه به استقبال شکوفایی استعدادهایش شروع به حرکت کرده بود.»[19]
اما در این­جا پرسش مهمی مطرح می­شود و آن این است که حاکمیت سیاسی مبتنی بر فرهنگ اسلامی، چه نوع ملاکی را برای مجاز شمردن پدیده­ها و فعالیت­های فرهنگی باید در نظر بگیرد؟ به بیان دیگر، مبنای تحدید آزادی­ها در ساحت فرهنگی چیست؟ آیا می­توان به صرف این­که برای یک کالای فرهنگی یا رویۀ فرهنگی، تقاضا و استقبال وجود دارد، حکم به ضرورت تولید و عرضۀ آن داد؟ آیا باید «جذابیت»، معیار مجاز یا مطلوب بودن عرضه انگاشته شود؟ و یا این­که حاکمیت سیاسی مبتنی بر فرهنگ اسلامی باید معیار دیگری را در نظر بگیرد و آن خود «فرهنگ اسلامی» است؛ به­گونه­ای که هر آن­چه با تعالیم و حقایق برخاستۀ از اسلام، ناسازگار باشد، نباید امکان انتشار و عرضه بیابد، هرچند در جامعه، تقاضا برای آن وجود داشته باشد؟ علامه جعفری بر این باور است که مستقل از خواست و گرایش افراد جامعه و این­که امری برای آن­ها مطلوب است و امر دیگری مذموم، واقعیت­هایی در میان است که از اقتضائات سرشت انسانی و الهی آن­ها برمی­خیزد و تابع امیال حیوانی یا تحولات اجتماعی نیست:
«هر پدیده و فعالیت فرهنگی که با ارزش­های متعالی انسانی مانند اخلاقیات و مذهب ناسازگار باشد، فرهنگ اسلامی آن را نمی­پذیرد، زیرا هر پدیده و فعالیتی که به نام فرهنگ در جامعه بروز کند و مخالف حیثیت و شرافت و شخصیت کمال­طلب انسانی باشد، اگرچه در جذاب­ترین صورت عرضه شود، فرهنگ اسلامی با آن مخالفت نموده و از عرضه و ترویج آن جلوگیری می نماید. این است اساسی­ترین وظیفه­­ی یک فرهنگ پویا که اسلام با صراحت و صدای بلند، حامی آن است.»[20]
در مقابل، اصلاح­طلبان چه کردند؟! آن­ها به وضوح دریافته بودند که بسیاری از پاره­های «فرهنگ اسلامی» با «فرهنگ غربی» و «فرهنگ آزاد»، هم­خوان نیست و حاکمیت سیاسی به همین دلیل نمی­تواند به آن­ها امکان ظهور بدهد؛ تلاش کردند تا به واسطۀ «تصرف در فرهنگ اسلامی»، نوعی هم­سازی و انطباق میان «فرهنگ اسلامی» و «فرهنگ غربی» ایجاد کنند. از سال­های پایانی دهۀ شصت، پروژۀ «تصرف در ماهیت فرهنگ اسلامی» از طریق ایجاد تشکیک در حقانیت معرفت دینی و قائل شدن به امکان عرضۀ برداشت­ها و تفسیرهای متعدد از دین، کلید خورد.
روشنفکرانی هم­چون عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری در مقالات ماهنامۀ «کیهان فرهنگی» و بعدها ماهنامۀ «کیان»، چنین تصوری را مطرح و منتشر کردند. برجسته­ترین تلاش­ها در این زمینه، سلسله مقالات «قبض و بسط تئوریک شریعت» بود که از سوی عبدالکریم سروش نگاشته شد و با تفکیک میان «دین» و «معرفت­ دینی»، از یک سو، و اثرپذیری «معرفت دینی» از احوال فکری و علمی زمانه از سوی دیگر، هم در تطابق «معرفت دینی» با «دین»، تردید روا داشته بود و هم به تعدد قرائت­ها از دین (حتی در حوزۀ قطعیات و بینات دین) رسمیت داده بود.
البته چندی نگذشت که روشنفکران اصلاح­طلب، از پهنۀ «معرفت دینی» عبور کردند و به پهنۀ خود «دین» وارد شدند و دست تصرف و تحریف به سوی آن دراز کردند. یکی از نظریه­هایی که آن­ها – البته با وام­گیری کامل از متفکران مغرب زمین – مطرح ساختند، «تاریخیت احکام و گزاره­های دین» بود؛ به این معنا که دست­کم برخی از احکام و گزاره­های دینی، متعلق به جوامع گذشته است و امروزه با وجود تکامل عقلانی بشر و اقتضائات جدید جهان معاصر، دیگر نمی­توان از دین، انتظار «جامعیت» و «کارآمدی» داشت. بر اساس این ایده، این «انتظار انسان معاصر» و «اقتضای جامعۀ معاصر» بود که «حدود و قلمرو دین» را تعریف می­کرد، نه «نص دین».
در مجموع باید گفت چندین ایده در کنار یکدیگر قرار گرفتند تا «فرهنگ اسلامی» را به نفع فرهنگ غربی، مصادره و محدود کنند:
اول. تاریخمند انگاشتن برخی از گزاره­های دینی.
دوم. وجود امکان تعددّ قرائت­ها از دین
سوم. وجود مصلحت اقوی و اهّم (در برابر اجرای برخی از احکام دین) که ممانعت از وهن دین در دنیای مدرن است.
چهارم. بهره­گیری از تجربه­های انباشتۀ بشر غربی که محصول عقل جمعی و کارآمدتر از روش­ها و ارزش­های جهان سنتی زیر سلطۀ دین است.
تمام این تلاش­های نظری و فکری در راستای عرضۀ تفسیری از اسلام و فرهنگ اسلامی بود که با فرهنگ غربی هم­خوان باشد. بنابراین، روشن است که اسلام و فرهنگ اسلامی، «آن­گونه هست» (یعنی خالی از تحریف، تصرّف، بدعت، تفسیر به رأی و برخورد گزینشی) و در حالت طبیعی، با فرهنگ غربی ناسازگار و متضّاد است؛ در غیر این صورت، هیچ­گاه لازم نمی­آمد که کسانی در جست­وجوی سازوکارهای گوناگونی برای ورود مدرنیته به ایران و غربی­سازی جامعۀ ایرانی برآیند. علامه جعفری نیز بر این باور است که فرهنگ غربی با فرهنگی اسلامی سازگار نیست، چنان­که با صراحت می­نویسد:
«اگر مقصود از فرهنگ، پدیده­هایی است که حیات معقول بشری را قابل درک ساخته و پذیرش آن موجب انبساط روانی انسان­ها در زندگی هدفدار می­باشد، تردیدی نیست که نه تنها چنین فرهنگی با فرهنگ اسلامی، سازگار است، بلکه حتی فرهنگ اسلامی نیز آن را تأیید و تقویت می­کند. ملاک کلی در این مورد، این است که آیا فرهنگ غربی می­تواند محور فعالیت­ خود را انسانی معنی­دار در جهانی معنی­دار قرار بدهد یا نه؟ آن­چه که ما در دوران معاصر (دهۀ آخر قرن بیستم)، از اقلیم غرب به معنای عام آن می­بینیم، این است که هدف زندگی انسان­ها را لذت­گرایی و منفعت­گرایی معرفی می­کند.»[21]
بسیاری از جریان­های فکری و اجتماعی جامعۀ معاصر ایران از دورۀ مشروطیت به بعد را می­باید در همین چارچوب، تفسیر و تبیین کرد؛ یعنی آن­چه مقوّم و محرّک نزاع­های اجتماعی و کشمکش­های فکری بوده، رویارویی فرهنگ اسلامی به مثابه «سنت»[22]و فرهنگ غربی به مثابه «مدرنیته»[23] بوده است. جریان اصلاحات نیز که از اواخر دهۀ شصت به تدریج در محافل روشنفکری پا گرفت و تا نیمۀ دهۀ هفتاد، زمینۀ اجتماعی پیدا کرد و سپس به حوزۀ قدرت سیاسی وارد شد، در همین فضای نظری و تحلیلی، فهم­پذیر و معنادار است. جریان اصلاحات، دست­کم از جهت فرهنگی و فکری، در امتداد گفتمان انقلاب اسلامی قرار نداشت؛ چرا که اصالت­های اسلامی و انقلابی را فدای «غرب» و «غربزدگی» کرده بود.
با وجود این­که گفته شد «فرهنگ پیرو» برخاستۀ از خواست و ارادۀ بی­چارچوب مردم است و ممکن است هر سمت و سویی بیابد، ولی نباید پنداشت چون سیاست فرهنگی اصلاح­طلبان گونه­ای از «فرهنگ پیرو» بود، بنابراین، آن را می­باید معرّف مطالبات فرهنگی جامعۀ ایرانی قلمداد کرد. چنین نیست. سیاست فرهنگی اصلاح­طلبان، اگرچه فاقد زمینه و بدنۀ اجتماعی نبود، اما آن­چنان نیز فراگیر و شایع نبود که بتوان آن را به کلیت جامعۀ ایرانی نسبت داد و آن را یک خواست همگانی و عمومی انگاشت. گذشته از این، پاره­های عمده­ای از همان زمینه و بدنۀ اجتماعی یاد شده نیز دست­ساخته و پروردۀ فعالیت فکری و فرهنگی اصلاح­طلبان در طول این مدت بودند و نباید وجود آن­ها را خودرو و خودجوش و مستقل از فعالیت اصلاح­طلبان تصویر کرد. سیاست فرهنگی اصلاح­طلبان نه برآمده از اقتضائات واقعی انسان و جامعۀ ایرانی، بلکه موّلد و منتشرکنندۀ یک سلسله «تقاضاهای فرهنگی مصنوعی» بود:
«این­طور نیست که همواره بایستگی و یا شایستگی فرهنگ­ها ناشی از واقعیت­ها بوده باشد، زیرا فراوان دیده می­شود که بستر برای خودخواهی و سودجویی و سلطه­گری­های خود، تقاضاهای مصنوعی برای زندگی مردم ایجاد می­کنند و نام آن را ضرورت زندگی می­نامند. چنان که می­توانند به استعمار مردم و تضعیف ارادۀ آن­ها و تحریکات بسیار متنوع مسایل جنسی، نام هنر بدهند و آن را یکی از فرهنگ­های شایسته محسوب نمایند.»[24]
اصلاح­طلبان در ذیل عنوان «تعهدزدایی» و «ایدئولوژی­زدایی» از فرهنگ و علم و هنر، و اشاعۀ «هنر مستقل» و «فرهنگ آزاد» و «دموکراسی اجتماعی» آسیب­های عمده­ای به هویت دینی و اسلامی جامعۀ ایرانی وارد کردند و فضای فرهنگی جامعه را دستخوش «سکولاریزاسیون دولتی» نمودند. نیم نگاهی به تولیدات به اصطلاح فرهنگی این برهه در حوزه­های کتاب، رمان، شعر، تئاتر، فیلم و... به خوبی نشان می­دهد که سیاست فرهنگی اصلاح­طلبان تا چه اندازه از «فرهنگ اسلامی» نشأت می­گرفت و با آن مطابقت داشت! به صورت طبیعی، «کالاهای فرهنگی» تولید شده در این مقطع، به تغییر «نگرش­های فرهنگی»[25]بخش­هایی از جامعه و شکل­گیری «رفتارهای فرهنگی»[26]متضّاد با فرهنگ اسلامی انجامید. تداوم این چرخه در زمانی بیش از یک دهه، آثار و معضلاتی را از خود به جا نهاد که نمی­توان به رفع آن­ها در کوتاه مدت امیدوار بود:
اول این­که، مصرف اجتماعی کالاهای فرهنگی سکولار، به تدریج، نوعی احساس نیاز و انتظار مصنوعی در مصرف­کنندگان ایجاد می­کنند، به گونه­ای که جامعه در برابر جلوگیری از تولید و انتشار کالاهای فرهنگی سکولار، مقاومت و بازدارندگی از خود نشان می­دهد و می­پندارد که حاکمیت سیاسی درپی تحدید حقوق فرهنگی او برآمده است.
دوم این­که، اگر هم حاکمیت سیاسی بتواند مانع از تولید «کالاهای فرهنگی سکولار»[27]شود، نباید انتظار داشت که ممنوعیت عرضه، تقاضا را نیز به زودی از میان خواهد برد و در نتیجه، «نگرش­های فرهنگی» و «رفتارهای فرهنگی»، دگرگون خواهند شد. به بیان دیگر، هرچند انسداد باب تولید کالاهای فرهنگی سکولار می­تواند فرآیندی دفعی یا کوتاه مدت داشته باشد، ولی تغییر نگرش­های فرهنگی در رفتارهای فرهنگی چنین نخواهد بود. باید هم­چنان انتظار داشت که بخش­هایی از جامعه تا مدت­ها در امتدا نگرش­ها و رفتارهای فرهنگی تثبیت شده قرار داشته باشند و پذیرای دگرگونی و تغییر نباشند. به همین دلیل است که بسیاری از صاحب­نظران فرهنگی اعتقاد دارند که در ساحت فرهنگ، نمی­توان توقع تغییرات یکباره و دفعی داشت.
وضعیت ناخوشایند حجاب و پوشش در جامعۀ کنونی را نیز می­باید بر همین مبنا و قاعده، درک و فهم کرد. کالاهای فرهنگی تولید شده در دورۀ اصلاح­طلبان به گونه­ای بودند که اعتقاد و باور به حجاب اسلامی در ذهنیت جمعی، سست و تخریب می­کردند و سپس فرد را در مسیر روی آوردن به رفتارهای هنجارشکنانه و ضدّ اسلامی قرار می­دادند. این چرخه، بارها و بارها تکرار شد تا جامعۀ ایران از جهت حجاب و پوشش به وضعیت کنونی رسید. رویۀ منطقی اصلاح فرهنگی جامعۀ ایران نیز باید دوباره همان چرخه را – البته با ماهیت متفاوت – طی کند تا شاهد دگرگونی فرهنگی[28]در راستای اعتلا و تکامل باشیم؛ یعنی سه گام باید پیموده شود: اول. مهار و هدایت تولیدات فرهنگی، دوم. اصلاح نگرش­های فرهنگی، سوم. اصلاح رفتارهای فرهنگی. (*)