تاریخ انتشار : ۲۲ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۵۷  ، 
شناسه خبر : ۲۲۶۳۲۸
دربارۀ من بگوئید: «رجایی، فرزند ملت بود»!
اشاره: در شماره گذشته، اولین قسمت از مصاحبه مشروح و در عین حال خواندنی و سرشار از نکات ناگفته و شنیدنی دربارۀ شهید رجایی را ملاحظه‌ کردید. اینک دومین قسمت این مصاحبه از نظر گرامی شما میگذرد.

* س ـ بطور کلی برخوردهای میان شهید رجایی و بنی‌صدر را چگونه توصیف می‌کنید!
** ج ـ جریان برخورد آقای رجائی را بنی‌صدر از زیباترین، دردناکترین، سخت‌ترین و خنده‌دارترین جریانات سیاسی بعد از انقلاب است. یعنی در واقع این برخورد و تقابل، معجونی بود از اضداد. زیبا بود، بخاطر یکدنگی و مقاومت انکار ناپذیر رجایی در برابر بنی‌صدر که رجایی اعتقاد داشت او باطنا شاه است و ظاهرا رئیس‌جمهور. دردناک بود بخاطر اینکه یک جعفرخان از فرنگ برگشته، برای منتخب طبیعی قشر محروم جامعه که رجایی باشد حادثه آفرینی میکرد و با همه بدهکاری که به مردم و انقلاب داشت، خود را طلبکار مردم و انقلاب می‌دانست. سخت بود، بخاطر اینکه بیم شکست انقلاب و خط امام می‌رفت. خنده‌دار بخاطر اینکه بنی‌صدر جدا باورش شده بود که در میان مردم، پایگاه دارد.
حالت روانی نامتعادل بنی‌صدر
و این وضع حاصل نشد مگر بخاطر ناصافی و نادرستی و حالت نامتعادل بنی‌صدر.
کسانی که رجائی را می‌شناسند، می‌دانند که او در شادی، غم عصبانیت، خشم، غضب، مهر، محبت و خلاصه در تمام حالات، آدم متعادل و خویشتنداری بود. همین آقای عالی نسب که الان اینجا نشسته‌اند، مشاور اقتصادی آقای رجایی بودند. مردم احترامشان هم بودند. قیافه‌شان را نگاه کنید: این موی سفید و این حالت روحانی... ایشان می‌توانند گواه باشند که وقتی می‌گویم رجایی در تمام حالات متعادل بود، آیا درست می‌گویم یا نه. چون سالها با رجایی بوده‌اند. اما بنی‌صدر نامتعادل بود. من نمونه‌هایی از این عدم تعادل روانی او را در بخش اول کتاب «مکاتبات رجایی با بنی‌صدر» نوشته‌ام. مکاتباتشان هم این واقعیت را نشان می‌دهد.
ببینید. بنی‌صدر الان می‌گفت این کار بشود. ده دقیقه دیگر درست عکس آن را می‌گفت. و ضد آنرا می‌نوشت.
شما این کتاب را بخوانید و بعضی قسمت‌هایش را برای اطلاع خوانندگان‌تان چاپ کنید. بنی‌صدر با این وضع نامتعادل، ادعای هوش و کیاست هم می‌کرد و با آنهمه ادعا، نتوانست بفهمد که رجائی مرد گریز از صحنه نیست. نه بعنوان فرد بلکه بعنوان یک انسان مکتبی، امکان نداشت کسی بتواند رجایی را از صحنه بگریزاند. و شما نمی‌دانید که بنی‌صدر برای گریزاندن رجایی از صحنه چه کارهایی می‌کرد. از همان آغازی که رجایی مطرح شد برای نخست‌وزیری، (و این برمی‌گردد به اواخر تیر یا اوائل مرداد 59)، یعنی از همان لحظه‌ای که بنی‌صدر فهمید رجایی می‌تواند نخست‌وزیر بشود و مجلس به او رای اعتماد خواهد داد، بنابراین گذاشت که او را از صحنه خارج کند. اولین برخوردش با رجائی، ناجوانمردانه‌ترین نوع برخوردها بود. یعنی که خواست با واژه‌سازی شخصیت این مرد را ترور کند. مردی که شاه نتوانست شخصیتش را ترور کند.
بنی‌صدر و شاه سابق
بنی‌صدر البته خصوصیات شاه را داشت. رجایی در مراسم تنفیذش در برابر امام او را به شاه تشبیه کرد. اما من اعتقاد دارم شاه با همه جنایتش خیلی با شعورتر از بنی‌صدر بود. یعنی بنی‌صدر آنقدر افت شخصیت داشت که حتی با آن خائن هم قابل مقایسه نیست. وقتی نام رجایی برای نخست‌وزیری مطرح شد، بنی‌صدر در جمعی از بانوان و گویا در شمیران سخنرانی می‌کرد. آنجا به او یک لقب داد. خیال می‌کرد با این لقب کار رجائی را ساخته است و رجایی از میدان بدر خواهد رفت. گفت: رجائی «خشک سراست». خوب ما می‌دانیم که «خشک سری» مفهوم دارد، یعنی جامعه یک بار فرهنگی برای این کلمه می‌شناسد. این کلمه رجایی را عصبانی نکرد، هیچ وقت عصبانی نکرد. چندبار حتی خودش هم آنرا در مجامع بکار و گاهی اوقات که ما و دوستان دیگرش چیزی به او می‌گفتیم و نمی‌پذیرفت، در مقابل اصرار ما خیلی خونسرد جواب می‌داد: شما که از خشک سری من خبر دارید! حتی یکبار در تلویزیون خواستند به صورتش پودر بمالند که تصویر تلویزیونی شفاف باشد. عجیب اصرار هم داشتند. رجائی گفت حالا ما یکنفر را مشاطه نکنید! چطور میشود. اصرار آنها ادامه یافت و بالاخره رجایی نپذیرفت. آقایان خیلی دمغ شدند رجایی گفت: ناراحت نشوید. بالاخره ما خشک سریم دیگر! یعنی این واژه را که بنی‌صدر برای توهین بکار برده بود، رجایی با خونسردی از معنی انداخت. توی تلویزیون گفت. توی مصاحبه‌های مطبوعاتی چندجا گفت. در سخنرانیهایش گفت آنقدر گفت که این واژه از معنی اصلی خودش خارج شد و همه این واژه را به معنی مقاومت در برابر انحراف، معنی کردند. به معنی سازش ناپذیری او پذیرفتند.
فکر می‌کنم بنی‌صدر، اگر آدم هوشیاری بود، از همین یک چشمه کار می‌بایست متوجه میشد که از این طریق نمی‌شود با این مرد در افتاد.
کارشکنی‌های نبی‌صدر
نمونه دیگر: هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که در یک شرایط انقلابی، با ابزار ناقص میشود کار کرد، بنی‌صدر بعنوان رئیس‌جمهور به رجایی بعنوان نخست‌وزیر، یا اصلا ابزار کار نداد، یا هر چه داد ناقص داد. بموجب یکی از مواد آئین‌نامه داخلی مجلس، پس از اینکه نخست‌وزیر از مجلس رای تمایل گرفت، تا ده روز بعد باید کابینه‌اش را معرفی کند. رجایی رای تمایل از مجلس را گرفت. قانون حکم می‌کرد که بنی‌صدر به او حکم نخست‌وزیری بدهد تا او هیات وزرا را انتخاب کند و از مجلس رای اعتماد بگیرد. ولی بنی‌صدر با اینکه قانونا موظف به اینکار بود، اینکار را نکرد.
رجایی روز 20 مرداد رای تمایل گرفت. بنی‌صدر در 29 مرداد، یعنی درست در آخرین روز مهلت قانونی به او حکم نخست‌وزیری داد و تازه به محض ابلاغ حکم، رفت به خراسان و طبس و آنطرف‌ها و تا سه روز هم پیدایش نشد. بمحض ورود او به تهران، رجایی به ملاقاتش رفت، ولی او داد و قال راه انداخت که چرا نیامدی با من مشورت کنی!
و برای اینکه کار دولت را مختل کند با 7 وزیر پیشنهادی مخالفت کرد و کابینه‌ای که می‌بایست 21 وزیر داشته باشد با 14 تا وزیر شروع بکار کرد. یعنی بدون وزرای آموزش و پرورش، اقتصاد و دارایی، بازرگانی، کار، نفت، دادگستری و امور خارجه. و این یکی، یعنی وزارت امور خارجه آنچنان سرنوشتی پیدا کرد که وزیر برای آن انتخاب شد و نشد تا بنی‌صدر از ریاست جمهوری عزل!
مسئلۀ انتخاب وزیر خارجه
علتش این بود که آقای رجایی می‌گفت وزیر خارجه، چیزی نیست که بروم سرچهار راه پیدا کنم، و در حال حاضر برای این وزارتخانه، کسی را صالح‌تر از مهندس موسوی نمی‌شناسم و سراین حرف خودش آنقدر ایستاد، تا بنی‌صدر عزل و مهندس موسوی وزیر خارجه شد. این ایستادگی در مقابل چیزی که رجایی آنرا درست می‌دانست، از خصوصیات او بود. به این مفهوم نبود که رجایی یک درگیری شخصی با بنی‌صدر داشته باشد. این مساله بر می‌گردد به خطی که رجایی به آن اعتقاد داشت.
مسئله، فقط به وزارت امور خارجه بستگی نداشت که در جای خود مساله‌ای مهم و در سیاست خارجی کشور سرنوشت ساز است. بنی‌صدر چند وزارتخانه دیگر را که در مسائل اقتصادی نقش کارساز دارند مثل وزارت اقتصاد و دارای و وزارت بازرگانی، مدتها بدون وزیر گذاشت. یعنی دقیقا با یک برنامه از پیش معین شده حرکت می‌کرد. عمل او، کاملا حساب شده بود و گمان نی‌کنم که او هم کینه شخصی نیست به رجایی داشت. خیر، قصد او ضربه‌زدن به خطی بود که رجایی روی آن خط حرکت می‌کرد و رجایی هم محکم ایستاده بود و آن خط یعنی خط اصیل انقلاب ضربه نخورد منتها بلاهت بنی‌صدر در اینجا آشکر شد که او تا آخر، رجایی را نشناخت و نفهمید با چه کسی طرف است. او نمی‌دانست که رجایی در راه خط اسلام، تا چه حد حاضر به فداکاری است. جمله قشنگی دارد شهید رجایی که بعضی از دولتمردان هم تکرارش کرده‌اند. و آن این بود می‌گفت: «ما --- انقلاب فقط جان نمی‌گذاریم، ما برای این انقلاب و این مردم مستضعف فقط از عمر خود مایه نمی‌گذاریم. ما حیثیتمان را هم در این راه می‌گذاریم.»
رجایی حاضر بود حیثیت خود را فدای اسلام کند
روزنامه نویسها و مسئولان رسانه‌های گروهی روی این جمله عمیق رجای هیچ کار نکرده‌اند و این جای تاسف دارد. این حرف را مردی می‌زند که با چنگ و دندان و به قیمت یاخته، یاختۀ وجودش، حیثیت خود را از تاراج رژیم منحط پهلوی حفظ کرد اگر رجایی با نصف همان حرارت و پشتکاری که با رژیم پهلوی مبارزه کرد، با آن رژیم مدارا و سازش می‌کرد، در همان نظام هم لیاقت وزارت داشت. ولی او از روی اعتقاد عمل می‌کرد. وقتی چنین کسی با آن همه سابقه مبارزه در راه حفظ حیثیت انسانی اعلام می‌کند که حاضر است حتی حیثیت خود را فدای اسلام و این انقلاب بکند، مبارزه با چنین کسی آسان نیست. این همان نکته ظریف و دقیقی است که بنی‌صدر از فهم آن عاجز بود.
بعد از انتخاب رجایی به نخست‌وزیری و تشکیل کابینه و اخذ رای اعتماد از مجلس در تاریخ 19 شهریور 59 دولت رجایی رسما ولی با یک کابینه ناقص شروع بکار کرد.
بنی‌صدر و سیاست تحقیر
بنی‌صدر در ظاهر قول داد که بنا را به حمایت از دولت بگذارد ولی در عمل یک لحظه‌ از کارشکنی دست نکشید. و بنا را برحذف دولت گذاشت. و بخصوص سیاست تحقیر را در پیش گرفت. یادم هست که روزی رجایی بمن گفت که دانشکده افسری برای مراسم سردوشی (یا چیزی شبیه به آن) از من دعوت کرده است. من مانده‌ام که بروم یا نروم. گفتم: شما نخست‌وزیر مملکت هستی حتما باید بروی. گفت: ولی مسئله اینست که بنی‌صدر هم آنجا هست و بطور قطع میدانم که وقتی مرا آنجا ببیند، پشتش را به من میکند. و این در جامعه منعکس میشود و به ضرر انقلاب است. گفتم بالاخره مردم باید متوجه بشوند که او در خطی که تو هستی نیست. گفت: ولی ترسم از این است که این کار به ضرر نظام و کل انقلاب تمام شود. چون زمان، زمان جنگ است. شما حتما یادتان هست که شروع جنگ با آغاز نخست‌وزیری رجایی مقارن بود و من اعتقاد دارم که این جنگ هدیه‌ای بود که امپریالیسم آمریکا به آقای بنی‌صدر داد تا او بتواند با استفاده از آن، نظام جمهوری اسلامی را متلاشی کند و یا حداقل جهت انقلاب را بسوی منافع غرب منحرف کند. اگر روزی فرصتی بود، در این زمینه حرفهایی دارم. یا فی‌المثل پس از چهار ماه از گذشت تجاوز عراق، هیئت‌های صلح می‌آمدند. می‌آمدند و می‌رفتند. مثل حالا که می‌آیند و می‌روند.
یکبار یکی از این هیات‌ها به ایران آمده بود. رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر به استقبال هیات به فرودگاه رفتند. در مراسم استقبال و در باز گشت از فرودگاه بنی‌صدر در پیش مهمانان خارجی چنان با بی‌اعتنایی و چنان با بی‌احترامی و چنان به سردی و ناجوانمردانه با رجایی برخورد کرد که اگر کسی در بند مسائل شخصی و فردی بود، شاید همان روز استعفا میکرد. ولی رجایی به هوس شخصی و فردی قبول مسئولیت نکرده بود که با چنان برخوردی، صحنه را ترک کند. گفتم که او مرد گریز از صحنه نبود و توضیح هم داد که چرا و به چه علت.
شما نمونه‌هایی از چنین برخورد او را با رجایی، میتوانید از اعضای جامعه روحانیت مبارز، از آقای هاشمی رفسنجانی با آقای خامنه‌ای یا از خیلی‌های دیگر بپرسید. و از همانها بپرسید که میزان سازش‌ناپذیری و مقاومت رجایی تا چه پایه و میزانی بود.
ببینید، رجایی آدمی نبود که از آدمی مثل بنی‌صدر بخورد. شاه نتوانست رجایی را بشکند. چگونه بنی‌صدر میتوانست اینکار را بکند؟ ممکن است شما بپرسید رجایی که در زمان شاه فریاد میکرد، چرا در زمان بنی‌صدر سکوت میکرد؟ حالا من شما میگویم چرا... وقتی پای مصالح مکتب و انقلاب در میان بود، رجایی، همانطور که گفتم و تکرار میکنم، از جسمش، از عمرش، از خانواده‌اش و مهمتر از همه، از حیثیتش مایه می‌گذاشت.
شهید رجایی و قانون اساسی
* س ـ برخورد شهید رجایی به قانون اساسی به چه صورت بود؟

** ج ـ مساله دیگر بین رجایی و بنی‌صدر تلقی متفاوت این دو نفر از قانون اساسی بود. در مکاتباتشان هم هست. مدتی که از نخست‌وزیر آقای رجایی گذشت. رجایی باین نتیجه رسید که بنی‌صدر «شاه» بشو هست ولی «آدم» بشو نیست و درست مثل میل شدید دارد که اصول قانون اساسی را زیر پا بگذارد و رجایی نمیگذاشت که این کار بشود.
بنی‌صدر همه‌اش «من» بود!
رجایی میگفت وقتی ما دو نفر از اصول قانون اساسی دوتلقی متفاوت داریم، راه قانونی اینست که به شورای نگهبان متوسل شویم. ولی بنی‌صدر شورای نگهبان را هم قبول نداشت. این را یکجا به صراحت نوشته و در همان کتاب «مکاتبات...» چاپ هم شده. نه تنها شورای نگهبان را، که قوه قضائیه را هم قبول نداشت. قوه مقننه را هم از همان آغاز قبول نداشت. و میگفت مجلس باید با من هماهنگ باشد. همه‌اش «من» بود. بنده نا خالص خدا، حتی یکبار هم »نیم‌من» نشد. یکبار در روابط عمومی نخست‌وزیری بود، شخصی تلفن کرد و گفت نطق بنی‌صدر را در فلانجا خواندم (اسم جایی را گفت که حالا یادم نیست.) در این نطق، پنجاه بار واژه «من» را بکار برده در حالیکه خداوند در قرآن مجید، که آیاتش را 23 سال بر پیغمبر نازل کرده، فقط 48 بار «انا» گفته! (شما اگر تحقیق کنید روی نطق‌های بنی‌صدر که در روزنامه انقلاب اسلامی چاپ شده، قطعا نطقی پیدا خواهید کرد که تعداد «من»هایش بیش از این باشد) آن جمله معروفش را هم شنیده‌اید که گفت: «من اگر دیدم که این دولت خط مرا ندارد و مردم هم از من خواستند، خوب، من باید بگویم که این دولت دولت من نیست. بنابراین من ابزار کار ندارم که شما از من چیز بخواهید» (این نطق در روزنامه انقلاب اسلامی سوم شهریور ماه چاپ شده است.)
طبیعی است که این «من» خانمان برانداز و ایمان بانداز در وجود هر کس رخنه کند، دیگر جایی برای ایمان و اعتقاد و صفا و صداقت باقی نمی‌ماند. و همین منیت بود که باعث شد بنی‌صدر جز خودش، هیچکس را در هیچ زمینه‌ای قبول نداشت. در هر زمینه‌ای فرق نمی‌کرد. از اقتصاد گرفته تا جنگ و مسائل نظامی. حتی در فقه هم شنیده‌اید که گفته بود من از آیت‌الله منتظری فقیه ترم!
بارها رجایی برای او پیغام داد، نامه نوشت، واسطه فرستاد که آقا، طبق اصل 126 قانون، شما می‌توانی در جلسات دولت شرکت کنی، رئیس جلسه هم باشی. بجای اینکه سرچهار راه داد بزنی و جامعه جنگ زده و محاصره اقتصادی شده را ملتهب بکنی، بیا در جلسه هیات دولت، رئیس جلسه بشو، مسائلت را بما بگو اگر تصویب شد، ما اجرا می‌کنیم. ولی بنی‌صدر اینکار را نمی‌کرد. چرا نمی‌کرد؟ بخاطر اینکه اگر می‌آمد در جلسه هیات وزرا شرکت می‌کرد طبعا راه اعتراض و انتقادش بسته میشد. ولی او می‌خواست که این راه اعتراض و انتقاد بر رجایی و دولت را همیشه بازنگه دارد. به هر نحو و به هر قیمتی که شده.
رجایی «فرزند مجلس»، «فرزند ملت»
* س ـ شهید رجایی در مجلس خود را «فرزند مجلس» و یکبار نیز خود را «فرزند ملت» نامید. علت این نامگذاری چه بود؟
** ج - رجایی در آغاز کار نخست‌وزیری و به گمانم همانوقت که داشت از مجلس رای اعتماد می‌گرفت. گفت: من مقلد امام، فرزند مجلس و برادر رئیس‌جمهور هستم. من به عنوان مشاور نزدیک او، شاهد این بوده‌ام که رجایی برای اینکه بنی‌صدر را تبدیل به یک برادر بکند، بیش از آن چیزی که یک انسان معمولی و عادی می‌تواند گذشت و اغماض کند، از خودش گذشت و اغماض نشان داد. واقعا خیلی تلاش کرد. اما تلاش او مثل تلاش هابیل، در برابر قابیل، بی‌نتیجه ماند. چرا که اصلا بنی‌صدر برادر نداشت. او حرف از توحید می‌زد، اما در عمل راه تضاد را می‌رفت. گاهگاه شعار خوب می‌داد، اما همیشه در عمل مشکل ایجاد میکرد. واقعا رجایی عمیقا پذیرفته بود که اگر بنی‌صدر در خط اسلام حرکت کند، بعنان یک برادر کوچکتر او عمل کند. ولی بنی‌صدر اهل این حرفها نبود.
حتی وقتی رجایی به این واقعیت کاملا پی برد که بنی‌صدر قطعا از خط امام خارج شده است، باز شعار خودش را در جامعه عوض نکرد. شعارش را کی عوض کرد؟ وقتی که رئیس‌جمهور شد و رفت پیش امام. آنجا در مراسم تنفیذ وقتی نطق کرد نطق زیبا و دلنشینی که هیچ کس حتی یک کلمه به او کمک نکرد و همه را خودش در خلوت نوشت، در آن نطق خود را «فرزند ملت» خطاب کرد.
وصیت شهید رجایی
اینجا باید به یک وصیت شهید رجایی اشاره بکنم. من در مقاله‌ای که بعدها بصورت کتاب کودکان منتشر شد نوشتم که رجایی در نوجوانی، دستفورشی می‌کرد و کاسه و بشقات می‌فروخت. البته این واقعیتی بود که بعدها خود وی در چند جا به آن اشاره کرد و با افتخار هم گفت. گاهی با من شوخی می‌کرد که تو ما را کاسه و بشقاب فروش کردی، حالا مخالفان همین را دستاویز کرده‌اند.
یک روز در همان اواخر حیاتش بود، به من گفت، این نکته‌ای را که در محضر امام گفتم: «فرزند ملت» دوست دارم این لقب روی من بماند. اگر جایی خواستند به من صفتی بدهند، قهرمان و مبارزه و چنین نگویند. بگویند: «رجایی، فرزند ملت». و یکی دو هفته بعد از این حرف بود که شهید شد. من به این وسیله، وصیت شهید رجایی را در این مورد به برادرمان هاشمی رفسنجانی، اطلاع می‌دهم که اگر اینکار از نظر اسلامی مانعی ندارد، به وصیت شهید رجایی عمل شود و مجلس شورای اسلامی این لقب را که حقا برازنده این مرد درد کشیده هست، به او بدهد. او به حق، فرزند ملت است و گمان می‌کنم ملت ما نیز موافق باشند.
سفر به سمنان
* س ـ نظر شهید رجایی نسبت به ریاست جمهوری بنی‌صدر در زمان انتخابات چه بود؟
** ج ـ در همان زمانی که آقای رجایی، وزیر آموزش و پرورش بود، من مسافرتی با او داشتم به سمنان در سمنان، شهردار «سرخو» که محلی است نزدیک سمنان، آقای رجایی را دید با هم ماچ و بوسه کردند. گفتم: این شخص کیه؟ گفت: شهردار «سرخو» است که در زندان با من هم بند بود. شهردار سرخو که اسم او را فراموش کرد‌ه‌ام به رجایی گفت: وقتی بطرف تهران می‌روید شام بیائید خانه‌ ما. گفت به شرطی می‌آیم که مثل شهردار حضرت علی(ع) پذیرایی کنی. شب به خانه‌اش رفتیم. اسم پسرش «روح‌الله‌» بود و معلوم است که به چه انگیزه‌ای. رجایی را نشان پسرش داد و گفت: عمو را کجا دیدی؟ گفت: پشت میله‌ها! رجایی شوخی خیلی قشنگی کرد. به طنز گفت: چند روزی رفتیم پشت میله‌ها، حالا ادای قهرمانها را در می‌آوریم.
چهار سال زندان را با دو سال شکنجه، می‌گفت «چند روزی»! آن شب در همان سرخو بین من و او خیلی بحث در گرفت. در مورد همین رئیس‌جمهوری بنی‌صدر، روزهایی بود که اراء انتخابات ریاست جمهوری را از رادیو می‌خواندند. من به بنی‌صدر رای داده بودم و کلی هم از بنی‌صدر دفاع می‌کردم. آقای رجایی می‌گفت، رئیس‌جمهور ما باید یک آدم مکتبی صددرصد باشه، من امیدوارم که بنی‌صدر در آینده اینطوری بشود ولی الان که خیلی اینجوری نیست. تو هم اینقدر ازش دفاع نکن. ولی من با حرارت هر چه تمامتر دفاع می‌کردم. بعدها هر وقت آن صحنه به یادش می‌آمد به شوخی می‌گفت: آنشب فلانی فرمانش می‌زد (اصطلاح هنرجویان رشته مکانیک هنرستانی که با هم در آنجا درس می‌دادیم)
و یا هر وقت حرفی می‌زدم بقول خود او «روشنفکربازی» در می‌آوردم، به شوخی می‌گفت: «هنوز فرمانت می‌زند»! ... و کتمان نمی‌کنم که با همه تلاشی که می‌کنم، خودم هم حس می‌کنم که هنوز، گاهی در بعضی مسائل، فرمانم می‌زند!
نه در مسجد دهندم ره که مستی
نه در میخانه کاین خمار، خادم است          ادامه دارد...